محمد رسول‌الله؛ پیامبر رحمت یا «عارف مسلح»؟

گزارش یک نشست انتقادی در نسبت‌ «دین و قدرت»

زیتون-  یکشنبه ۲۱ دی‌ماه ۱۳۹۹، سومین جلسه از سلسله نشست‌های «سرای گفت‌وشنود» در «حلقه‌ دیدگاه نو» پیرامون موضوع «دین و قدرت» با سخنرانی سه تن از  منتقدان و پاسخ صاحب نظریه برگزار شد. 

در این نشستِ مجازی که بیش از دوساعت به‌طول انجامید، عبدالعلی بازرگان، حسن یوسفی اشکوری و یاسر میردامادی هر کدام به مدت ۲۵ دقیقه نقدهای خود را به سخنان جلسات گذشته‌ی  سروش ارائه دادند و سپس  او نیز در مدت ۳۰ دقیقه به منتقدان پاسخ گفت.

در جلسه‌ی اول عبدالکریم سروش به تفصیل دیدگاه خود را در خصوص نسبت میان دین و قدرت و شیوه‌ی حکمرانی پیامبر اسلام ارائه کرد که گزارش آن پیش‌تر در زیتون منتشر شد.

به‌ گزارش «زیتون» در جلسه‌ی دوم (شنبه ۱۳ دی‌ماه ۱۳۹۹) ، عبدالکریم سروش ضمن دسته‌بندی مطالب جلسه اول، توضیحاتی را در خصوص واکنش‌ها و گزارش‌های جلسه‌ی اول بر آن افزود. سروش از جمله به «خشونت‌گرا خوانده شدن پیامبر اسلام» واکنش نشان داد و گفت: «محمد علیهم السلام یک فرد اقتدارگرا بود. من هیچ گاه نگفتم خشونت گرا بود . کلمه خشونت گرا اصلا از زبان من خارج نشد. این که ذهن ما قدرت را با خشونت یکی میگیرد تقصیر ماست. تقصیر ذهن ماست که در قدرت فقط خشونت می‌بیند. در حالی که در نوبت گذشته یکی از عزیزان و سروران اشاره کرد که قدرت سازنده هم هست، مثبت هم هست. و من هم  دقیقا این معنا را در نظر داشتم و اینکه محمد قدرت‌طلب بود و یا اقتدارگرا بود اصلاً به معنای اینکه زورگو بود و یا خشونت‌گرا بود دست‌کم در کلمات من نبود. این که [محمد] اهل رفق نبود، اهل مدارا نبود، اهل شفقت نبود، اصلاً و ابداً این عبارات در کلمات من غائب بوداینها را فقط می گویم برای این که پارهای از اندیشه‌هایی را که می‌توان مانع درک صحیح معنا بشود بزدایمولی بلی، محمد اقتدارگرا بود و در تعریف من یک «عارف مسلح» بود و یک جنبش دینی الهی مسلحانه به راه انداخت و میخواست جهانی را بر الگوی اندیشه خود بسازد. به تعبیر مارکس نیامده بود که جهانی را تفسیر کند، بلکه آمده بود که جهان را تغییر بدهد و معنای پیامبری هم همین است؛ جهانی را بر الگوی اندیشه خویش ساختن و نظم نوینی را بر قرار کردن.»

سروش ادامه داد: «[پیامبر اسلام] این جهانی را که بر الگوی اندیشه خود می‌خواست بسازد با کمال اقتدار می‌ساخت. یعنی چنان نبود که واپس بنشیند، در مقابل مشکلات عقبنشینی بکند و مقاومت نکند؛ به هیچ وجه. اهل مقاومت بود، اهل ایستادگی بود و نبی به سیف  بود. یعنی میگفت که من با تکیه بر شمشیر، علاوه بر تکیه بر سخن و منطق، با تکیه بر شمشیر امر خود را پیش خواهم برد. چنان که [در جلسه قبل] اشاره کردم که می‌گفت لقد جئتکم باذبح . یعنی من آماده‌ام حتی اگر لازم شد سر ببرم و بجنگم و کار خود را فرو نمی‌گذارم. یک مرد اقتدارگرا و مقتدر، البته اهل مدارا و مذاکره و مشاوره و معاهده هم هست. اهل رحمت و شفقت و مدارا و جدال احسن هم هست . و این دو تا کاملاً با هم قابل جمع اند. معنای سخن من[در جلسه گذشته]  که «محمد اقتدارگرا بود» این نبود که زور می‌گفت و همه جا شمشیر به کار میبرد و گردن می‌زد. این برداشت‌ها نباید از این سخنان بشود. سخن من این معنا را داشت که  او آمده بود امر خود را پیش ببرد و موانع را با قدرت از پیش پا بردارد و مزاحمین و مشرکان و مخالفان را سر جای خود بنشاند.محمد یک بمبی در تاریخ منفجر کرد و از همان ابتدا که رسالت به سیف را برعهده گرفت می‌دانست که می‌خواهد چه کار بکند و می‌دانست که فقط نمی‌خواهد ایمان را در قلوب مسلمان‌ها و مومنان وارد بکند، بلکه اهل تسلیم کردن مخالفان بود».

این نواندیش دینی، در ادامه سخنان خود در جلسه دوم، برداشت خود از تفاوت میان «اسلام» و «ایمان» را یادآوری کرد و افزود «پیامبر اسلام هم اسلام آورد و هم ایمان آورد . شواهد متنی این معنا را من خواهم گفت. به نظر من آیه‌ای از قرآن که  قبلا هم عرض کردم،  قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا ۖ قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَلَٰکِن قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا یَدْخُلِ الْإِیمَانُ فِی قُلُوبِکُمْ ۖ،  دقیقاً همین معنا را دارد. پارهای از مفسران درست هم این معنا را گفته‌اند که پاره‌ای از اعراب گفتند که ما ایمان آوردیم. بگو ایمان نیاورده‌اید بلکه اسلام آوردید و از ترس قتل و از ترس اسیر شدن اظهار اسلام کردید. پیامبر اسلام هم تسلیم بدنی را می‌خواست و هم تسلیم قلبی را می‌خواستهم میخواست مومنان خاضع شوند عشق بورزند و اعتقاد پیدا بکنند و مهمترین آموزه پیامبر را که توحید بود، بپذیرند. و اگر نه، دست‌کم ساکت بنشینند کارشکنی نکنند والا سرو کارشان با شمشیر پیامبر خواهد بود. این نکتهای است که تاریخ هم  آن را نشان می‌دهد .

آن روایتی را هم  که ایشان گفتند «اُمِرتُ أن اُقاتِل الناسَ حَتّی یَشهَدوا أن لا الهَ الا اللهُ » یعنی من مامور شده‌ام که با مردم بجنگم تا بگویند لا اله الا الله، به همین معناست. یعنی همین قدرکه لفظا اظهار تسلیم بکنند دیگر از دست من مصون هستند. این روایت  جزو متواترات روایات اهل سنت است و صحاحین. یعنی صحیح مسلم و صحیح بخاری این را آورده‌اند چند کتاب صحیح دیگر نیز این را آوردهانددر روایات شیعه هم از قضا وارد شده است، یعنی شیخ صدوق در کتاب علوم اخبار الرضا این روایت را آورده و مرحوم مجلسی در بحارالانوار آورده و جزو روایات متروک مجعول مجهول   متروک نیستروایتی است که مورد توجه و اذعان و قبول  عموم فقها و محدثان اهل سنت بوده و در شیعه هم محدثان بزرگی مثل شیخ صدوق و مجلسی آن را قبول داشته‌اند .

در این پرونده بخوانید: 

عبدالکریم سروش، در همان جلسه دوم، سپس بعضی دیگر از صفات پیامبر اسلام را بر شمرد و بر «سیال بودن معنای خشونت» تاکید کرد و گفت: «پیامبر نبی الرحمه بود. در اسم‌های پیامبر آوردهاند که ایشان پیامبر رحمت بود که درست است ولی در کنارش هم گفتند «نبی‌الملحمه»  هم بود، یعنی نبی جنگ بود. یعنی هم رحمت داشت و هم جنگ میکرد و به هر دو نیرو تکیه می‌کرد.  شاید امروز به چشم ما پارهای از کارهای آن روز پیامبر خشن بیاید که میآید، چه آن‌هایی که در تاریخ گفته شده و چه آن‌هایی که خصوصاً در فقه آمده است. بلی خشن می‌آید ولی من در نوبت گذشته هم اشاره کردم که این خشونت یک امر سیال است، یعنی عملی است که در روزگاری خشن مینماید و در روزگاری خشن نمی‌نماید. مسلماً آنچه که پیامبر در زمان خود میکرده مطابق نظر و رسم و آداب اعراب آن دوران خشونتِ مالایطاق و غیرمنطقی محسوب نمیشده است. البته کاری بوده است که از جنس از پیش پا برداشتن موانع بوده ، وقتی که به زبان خوش میسر نمی‌شده است. پیامبر در عین اینکه یک سیاستمدار موفق بود و مدبر بود و یک فعال سیاسی پیگیر بود و یک مرد جنگی بود، در عین حال یک عارف راهب هم بود و اهل اعتکاف و  اهل تجربه دینی به معنای واقعی و چنان‌که خود او می‌گوید ذوالعینین بود یعنی دو چشم داشت هم به این جهان و هم به آن جهان . هم به تجربه سیاسی دنیوی و هم به تجربه عرفانی معنوی. اهل هر دوتا بود و رحمت داشت و غضب او هم زیرمجموعه رحمت او بود.» 

جلسه‌ی سوم «سرای گفتگو»  با سخنان عبدالعلی بازرگان، قرآن‌پژوه و نواندیش دینی، آغاز شد تا انتقاداتش را به نظریه «عارف مسلح» ارائه دهد.

آقای بازرگان در ابتدا گفت که متناسب با محدودیت زمان سخنرانی به برخی از مطالب به شکل «تلکرافی» اشاره می‌کند. او در نخستین مطلب به «نقصان محبت و عشق» در اسلام و قرآن پرداخت و گفت: «اولین مطلب راجع به نقصان محبت در اسلام هست که [آقای سروش] فرمودند اسلام نقصان محبت دارد و از عشق و محبت کمبود دارد؛ صوفیان [آن] را به وجود آوردند و این دیانت قبل از تصوف با یک بال می‌پرید که موجب افول یا سقوط آن می‌شد. و تصوف عشقی آن را دارای دو بال کرد و رابطه عشقی بین خدا و بنده را صوفیان کشف کرده‌اند. اگر منظور اسلام تاریخی باشد، یعنی عملکرد مسلمان‌ها یعنی درک و فهم و برداشت شان از اسلام و قرآن باشد، کاملا درست است. آبی که از سرچشمه جاری می‌شود بالاخره رنگ و بو و رسوبات مسیر را می‌گیرد و طبیعتا مساوی آن اصل و اساس نیست. مسلمان‌ها هم مانند باقی مردم دنیا تحت تاثیر شرایط و مقتضیات زمان و مکان بودند، طبیعتا با قرائت خودشان [به آن] عمل می‌کردند. به خصوص وقتی می‌بینیم در دوران ایلخانان و چند قرنی که سلطه داشتند عارفان بزرگ ما مثل مولوی، حافط و سعدی ظهور کردند نشان می‌دهد که آن دین رسمی دولتیِ زر و زور و تزویر آن‌ها را به یک لایه‌های عمیق‌تری متوجه ساخته و آنها بُعِد محبت را مطرح کردند. اما اگر بخواهیم صرف نظر کنیم که مسلمان‌ها چه کردند و قرائت‌های تاریخی چگونه بوده، و به خود قرآن بپردازیم،  قرآن شامل ۱۱۴ سوره است که ۱۱۳ سوره‌ی آن  با بسم‌الله الرحمن الرحیم آغاز می‌شود و هر کدام مانند یک مقاله‌ست و هر سوره‌ای بر اساس همان معنای سوره که یک مجموعه مقاله‌ست نشان می‌دهد که هرآنچه هست، همه ابعاد هدایتی از رحمت خاص خدا ناشی می‌شود. سوره بقره که فاقد این نام نیکو هست، شاید بیش از سایر سوره‌های دیگر به توبه و رحمت خداوند توجه کرده است. نام پیامبر در واقع محمد «حبیب‌الله» است.  محمد حبیب خدا بود. اعراب معشوق را «حبیب»  و به معشوقم «حبیبی» می‌گویند. محمد نبی الرحمه بود. قرآن می‌فرماید: «و ما ارسلناک الا رحمه للعالمین»  یعنی اصلا تو جز رحمتی برای عالمیان نبودی. و نیز «فبما رحمه من الله لنت لهم»  یعنی به‌خاطر آن رحمت ویژه خدادادی بود که تو اینقدر آدم ملایمی شدی. و اگر  قسی‌القلب بودی، خشن بودی و دنبال اقتدار و سلطه بودی که از پیرامونت پراکنده می‌شدند. اینکه  پیامبر توانست یک جامعه با یک تاریخ سراسر جنگ و خشونت و غارت را وحدت ببخشد، این جز رحمت نبود. در قرآن ۳۴۰ بار مشتقات کلمه رحمت آمده یا همان «حب» در کلمه عربی که همان عشق و محبت است ۹۵ بار آمده است و غضب [تنها] ۲۴ بار آمده. یا می‌فرماید «لقد جائکم رسول من انفسکم عزیز علیه ماعنتم» رسولی بر شما آمده که عشق مردم دارد و مشکلات و گرفتاری‌های شما بر او غیرقابل تحمل است».

عبدالعلی بازرگان در ادامه افزود:« خدا دو بار در قرآن  به پیامبر می‌گوید، که تو جانت را از شدت علاقه داری از دست می‌دهی از غم اینکه چرا مردم ایمان نمی‌آورند. از تاسف تو داری دق می‌کنی. حتی در حایی می‌گوید خدا نگران است. که مبادا از شدت دلسوزی مردم تو جانت را از دست بدهی. یعنی محمد تمام وجودش از عشق و محبت نه تنها بر مومنین بلکه برای کل مردم [لبریز] بوده است»،

آقای بازرگان سپس به تعابیری در قرآن اشاره کرد که نشان از «دوست داشتن» دارد  و توضیح داد که چون کلمه‌ی «عشق» در آن زمان به معنای فعلی مورد نظر ما رایج نبوده است به قرآن و نهج‌البلاغه نیز راه نیافته است: «در قرآن، حدود ۴۰ بار فکر کنم از حب خدا، ان الله یحب المتقین، یحب الصابرین، یحب التوابین و … یا یک رابطه‌ای حاکی از دوست داشتن یاد شده است، [یعنی خدا را به عنوان مظهر دوست داشتن نام برده] مانند غفور الرحیم، غفورالبدود، یا رحیم البدود، بدود به معنای همان محبت است و از صفات خداست که تعمیم داده شده در قرآن. البته کلمه عشق در قرآن و نهج البلاغه نیامده ولی مفهومش و بالاتر از آن آمده است. زبان مفهومش سیال است در زمان‌های مختلف معنای متفاوتی از آن استفاده می‌شود. [کلمه عشق] در نهج البلاغه هست و فقط یک بارآمده و می‌فرماید «من عشر عشا و سوره». یعنی اگر یک‌بار عاشق بشود آن بصیرتش پوشیده می‌شود و با یک چشم غیر صحیح به مسایل نگاه می‌کند. لذا مفهوم عشق، در آن زمان که خیلی نادر بوده و کلمه‌ای نبوده که مصطلح باشد، نماینده آن بعد عاطفه و احساس و دوست داشتن خدا نبوده و بعدا از کلماتی بوده که عارفان و صوفیان به خصوص از منطقه خراسان تحت تاثیر هند و معارف شرقی، وارد فرهنگ ما کردند.  در قرآن بیشتر کلمه حب مطرح می‌شود. «حب» خیلی قوی‌تر است چون کلمه عشق از ریشه عَشَقَ ،آن گیاه بالا رونده‌ای که خودش را سر بار کسی می‌کرد و وابسته کسی می‌کرد، می‌آمد. در حالی‌که «حب» یک دانه‌ای‌ست که در ژن‌اش استعداد یک درخت بارور و بالارونده را دارد و اگر بتواند خودش را از عمق تاریک و تحت فشار خاک آزاد بکند و روزنه‌ای به بیرون پیدا بکند، در فضای باز و نور خورشید و هوای پر اکسیژن رشد می‌کند و به یک درخت بارور و بالنده می‌رسد. بنابراین حب را بیشتر به کار برده است در قرآن. در جایی به مسلمانها می‌گوید «یحبونهم کحب الله»، راجع به کسانی که با خدا چنین رابطه‌ای ندارند می‌گوید «الذین آمنوا اشد حب الله». عالی‌ترین مرحله حب، یا به تعبیر امروزی عشق را مومنین به خدا داشتند. یا وقتی راجع به پیامبر صحبت می‌کند با همان آیه معروف انتهای سوره فتح «مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَالَّذِینَ مَعَهُ» آنجا می‌گوید آن‌ها مثل یک جوانه‌ای بودند که از خاک سر بر آوردند و تنومند شدند و برآمدند،  کشاورز وقتی چنین ثمری می‌چنید و  [به چنین صحنه‌ای]، نگاه می‌کند کیف می‌کند و کفار غضب می‌کنند. یعنی یک رشد و خودکفایی در پرتو حب الهی بود که در قرآن یکی-دو تا نیست و سرشار از توجهاتی‌ست به بعدی که به تعبیر امروزی عشق تلقی می‌شود.»

این قرآن‌پژوه  بخش دوم سخنان خود را به موضوع رفتار پیامبر اسلام  با «مشرکین» اختصاص داد و مدعی شد که «شدت عمل» پیامبر اسلام با کسانی بوده که پیمان‌شکنی کرده و حاضر به زندگی مسالمت‌آمیز نبودند: «مطلب دیگر در رابطه با صلح و تلاش پیامبر برای اخراج مشرکین است که [آقای سروش] فرمودند پیامبر با مشرکین اصلا سر صلح ندارد از اول تا اخر اصرار داشتند مشرکین را از شبه جزیره بیرون کنند مگر اینکه اسلام بیاورند. در غیر این‌صورت همه باید بروند وگرنه خونشان مباح است. ظاهرا اشاره آقای دکتر به سوره توبه  است و سوره توبه همان‌طور که می‌دانید از شداد القصاص‌ترین سوره‌های قرآن است، بدون بسم الله هم آغاز شده است. یعنی اگر درآن سوره ببینیم  مساله غیر از  این است باید تعجب کرد. آیات ۱ تا ۱۴  سوره توبه بحث برائت را مطرح می کند که به‌نظر کسانی سخت و شدید می‌آید.  در این‌باره سه نکته را می‌خواهم عرض کنم. برائتی که مطرح شده در این سوره فقط از مشرکینی‌ست که عهد همزیستی مسالمت‌آمیز را شکستند. این را هم در آیه ۱ و ۴ و ۷ و ۱۲ می‌گوید. ۴بار می‌گوید که این برائت و تهدیدها شامل کسانی ست که حاضر نیستند زیر بار همزیستی مسالمت‌آمیز بروند. در آن روزگاه مسائل قبیله‌ای مطرح بوده  است که نمی‌شد راحت کنار هم زندگی کنند و همه درحال جنگ و ستیز با یکدیگر بودند. پس از اولا برائت فقط از مشرکینی‌ست که عهد را شکستند. دوم می‌گوید با مشرکینی که نقض عهد نکردند تا پایان آن، شما هم باید پای‌بند باشید، مادامی که آنها سر راست و صاف هستند شما هم با آنها صاف باشید. این را هم آیه ۴ و هم آیه ۷ می‌گوید. و سوم این‌که به پیامبر می‌گوید هرکدام از مشرکین به تو پناه آوردند، تو برو یک پناه امن به آن‌ها برسان. این خیلی عجیب است که در آن اختلافات شدید، پیامبر وظیفه دارد که به  پناه آنها برسد تا مبادا از طرف مسلمان‌های متعصب به آنها تعرضی بشود. بنابراین شدت عمل سوره با کسانی است که آن‌ها شروع کردند، آن‌ها رسول را اخراج کردند و آن‌ها نقض عهد کردند. [این‌جاست که می‌گوید] چرا تعلل دارید، چرا تسامح می‌کنید. بعد هم می‌گوید ۴ ماه فرصت دارید، یا بیاید دوباره قرارداد همزیستی ببندید یا نه. لذا هرگز در این آیه گفته نشده که مشرکین باید بروند، مگر آنهایی که سر جنگ داشتند و نمی‌توانسته‌اند.»

عبدالعلی بازرگان سپس به موضوع جهاد و کشتار و رفتار پیامبر با مرتدین و کسانی که از دین خارج می‌شدند، پرداخت و در این‌باره نیز ادعای عبدالکریم سروش  را نقد کرد: «[آقای سروش] در جای دیگر فرموده‌اند پیامبر می‌گفت مرتدین را باید کشت، هرکس دینش را عوض کرد بدون چون و چرا بکشندش.  این رفتار مناسبت دارد با اقتدارگرایی پیامبر و اینکه می‌خواست سلطه خودش را در جزیره العرب و فراتر از آن تحکیم کند. پیامبر از اول آدمی اهل جنگ بود و این اهل جنگ و قدرت و سلطه بودن از اول با ایشان بود. این روح را در دین خودش دمید و قرآن کتابی است که بر قدرت تاکید دارد و پیامبر هم یک شخصیت اقتدارگرا بود. اما [برخلاف نظر عبدالکریم سروش] روایت متواتر در  شیعه و سنی این‌گونه نیست که افراد بیایند هرچه دلشان خواست بگویند. این اصالت دادن به این روایات و احادیث است، و عملکرد مسلمان‌ها را به حساب پیامبر و کتاب او گذاشتن. مسلمان‌ها چه در ایران و چه در جاهای دیگر به همان سیستم قدیمی خودشان عمل کردند و در قرن ها و عصر‌های مختلف هم چنین بوده درحالی که قرآن می‌گوید جنگ اصلا مجاز نیست. در قرآن  فقط به کسانی اجازه جنگ داده می‌شود که به آن‌ها حمله شده است. در برابر آنهایی که دارند «قتال» می‌کنند، اجازه داده شده بجنگند. خدا در آن آیه معروف بقره به صورت خیلی کوتاه جنگ را توضیح می‌دهد. می‌گوید «قاتلوا» که این از باب مفاعله است ( که دو طرفه است)،  به معنای «بکُشید» نیست. [و آن هم ] با چه هدفی؟ آیا توسعه سرزمین خودتان؟ یا صدور انقلاب؟  [خیر!] قاتولوا فی سبیلالله. با چه کسانی؟ با الذین یقاتلونکم [کسانی که با شما می‌جنگند]. پس اول این‌که سخن از جنگ هست ،بله خیلی هم جدی هست، چاره ای هم نداشتند. آن‌ها اقلیتی بودند که در شبه جزیره برای توحید قیام کرده بودند.
در مکه دستور این بود که نجنگید. گفته شد دست نگه دارید. فقط با برپایی نماز اعتقاداتتان را تقویت کنید و با زکات پیوندتان را مستحکم کنید. به مدینه هم که رفتند، جنگ بدر و احد که اتفاق افتاد یا جنگ احزاب که با جمعیتی سه برابر خودشان محاصره شدند، باید به شدت میجنگیدند تا بتوانند دوام بیاورند. پس خداوند در قرآن می‌فرماید «وقاتلُوا فی سبیل الله الذین یُقاتلونکم ولا تَعتدوا إن الله لا یحبّ المعتدین» . یعنی در قرآن جنگ هست. با چه کسانی؟ اولا در راه خدا، دوم با کسانی که با شما می‌جنگند و سوم این‌که تجاوز نکنید. اگر از شهرتان بیرون‌شان کردید، نمی‌توانید تعقیب‌شان بکنید. برای اینکه «ان‌الله لا یحب المعتدین» خدا معتدین را دوست ندارد. یا در جای دیگر می‌فرماید اگر این دفاع مردم نبود همه مراکز دینی از بین می‌رفت و این قدرت‌مندان و سلطه‌طلبان همه چیز را ازبین می‌بردند. [آقای سروش] در همان بخش فرمودند که عیسی نگفته که جنگ کنیم و فرمودند دو سال تبلیغ داشته. ولی عیسی یک نفر بود، مثل پیامبر اسلام نبود که ۲۳ سال تلاش کند امتی را تاسیس بکند. حضرت عیسی امتی را تاسیس نکرد که بخواهد از آن دفاع کند. وظیفه حفاظت از آن‌ها را نداشت. با همین حال در انجیل لوقا باب ۲۲ بند ۳۶ می‌فرماید هرکه شمشیر ندارد، پیراهنش را بفروشد و شمشیر بخرد. در انجیل متی باب ۱۰ بند ۳۴ می‌فرماید «گمان نکنید که من آمده‌ام صلح و صفا برقرار بکنم بلکه تا شمشیر را»، می‌گوید بین زن و شوهر بین والدین و بچه ها و دوستان جدایی بیندازم. یعنی وقتی حق و باطل مطرح می‌شود، مواضع باید روشن شود. من نیامدم صلح و آشتی و بگو-بخند کنم، جدی‌ست این مساله. قرآن هم می‌فرماید عیسی هم وقتی کفر را با تمام وجود احساس کرد گفت چه کسانی یاران من در راه خدا هستند. اعلام کردند که ما نصرت می‌دهیم تو را در راه خدا. بنابراین در قرآن هم اشاره شده که او آماده بود برای یک دفاع با شمشیر و دفاع مسلحانه از موجودیت افرادی که داشت.»

عبدالعلی بازرگان، بخش‌نهایی انتقادات خود را به موضوع  «گفتمان سلطانی» ، «عذاب»، «شکنجه» و «پیش بردن اسلام با شمشیر» و «ذبح» در سخنان سروش اختصاص داد و گفت: «[آقای سروش] در جای دیگر می‌فرمایند: خداوند یک ارباب نسبتا عبوس و خشنی‌ست که باید در مقابلش به سجده افتاد و همواره او را تقدیس کرد و از عذاب و خشم و شکنجه او ترسید، کلمه «عذاب» در فارسی معنای شکنجه می‌دهد و شکنجه مالامال از خشم و خشونت است و این تعبیرات سراسر قران را فراگرفته است. [امابر خلاف آقای سروش]  من فکر نمی‌کنم که عذاب معنای شکنجه داشته باشد. در سوره قلم که داستان آن باغداران بخیل را مطرح می‌کند که وقتی باهم هم‌سوگند می‌شوند که صبح بروند میوه‌هایشان را بچینند تا کسی از این فقیران و مستمندان نیاید و تقاضایی بکند. این‌ها می‌روند و می‌بینند شب یک طوفانی آمده و میوه‌هایشان ریخته و تلاش یکساله‌شان از بین رفته است. قرآن  از این ماجرا نتیجه‌گیری که می‌کند، می‌فرماید «کذلک العذاب ولعذاب الآخره أکبر لو کانوا یعلمون».  یعنی عذاب همین است که می‌بینند، حاصل یک‌سال خراب شده و عذاب آخرت هم همین شکل است ولی بزرگ‌تر؛ اگر علم داشتید. به عبارتی دیگر یعنی  در دنیا وقتی خودتان تجربه می‌کنید که چطور دست‌تان خالی می‌ماند، در عمر هفتاد-هشتاد ساله هم اگر کاری نکرده باشید، دست‌آوردی ندارید. یعنی «عذاب» بازتاب عمل خود انسان است. مثل مدرسه که وقتی کسی نمره نمی‌گیرد و رد می‌شود، عذاب می‌کشد. در مدرسه وقتی کسی نمره می‌گیرد مدرسه نمره را می‌گوید و آنها فقط اعلام می‌کنند چه کسانی قبول شدند چه کسانی تجدیدی هستند، ولی آنها هیچوقت سر خود عمل نمی‌کنند، نظام مدرسه است که عمل می‌کند. قرآن به وضوح گفته که عذاب هست. سوره پانزدهم آیه پنجم می‌گوید پیامبر به بندگانم خبر بده «انی انا الغفورالرحیم» (غفور و رحیم صفت است.) ولی عذاب من هم دردناک است اما عذاب دیگر صفت خداوند نیست. همان‌طور که هیچ معلمی نیامده برای آزار و اذیت شاگردها، هیچ موسسه تعلیم و تربیت تاسیس نشده برای رد کردن کسی و هدف قبول شدن همه ست. ولی حکمت ایجاب می‌کند که به هرکسی سهم خودش را بدهند. ما همه در گرو اعمال خودمان هستیم. پس اگر قرآن از عذاب الیم می‌گوید چون همه افعال و نیروها و انرژی ها به خدا برمی‌گردد، [آن‌را] به خودش نسبت داده، ولی خدا می‌گوید مطلقا به کسی ظلم نمی کند ولی عمل خودش است. قرآن البته در جای دیگر می‌گوید خداوند همه گناهان و خطاهای تو را می پوشاند، توبه وجود دارد و هر وقت بخواهید می‌توانید برگردید اما شدیدالعقاب هم هست. «عِقاب» یعنی چیزی که از عمل میاد. عقوبت هم همین است در تعقیب عمل شما. چنان‌چه در الگوی غذایی ما هم همین است که اگر رعایت چربی و قند و… را نکنیم سختی و عذاب می‌کشیم و هزاران عامل دیگر. کدام نظام سیاسی در دنیا وجود دارد که فاقد حساب و کتاب باشد؟ آیا این اصولا خدمت به بندگان نیست که اگر تلاشی نکنی، متناسب با یک قاعده و نظمی، عوارض اعمالت دامنت را می‌گیرد؟ آیا این نعمت است است یا خسران؟ و  یا ایرادی که بشود در دین گرفت؟ خداوند آسمان و زمین را به حق آفریده که هرکسی به نسبت تلاش خودش نتیجه را ببرد. اما نکته اینجاست آیات بهشت و جهنم از مشابهات قرآن است. قرآن بارها هم گفته هیچ نفسی نمی‌تواند آنچه مربوط به آینده است را امروز درک کند. بخش عمده آن به‌صورت نکره آمده و مسایل مربوط به آینده را با زبان ساده بیان کرده است، جنان‌که گفته‌اند: چونکه به کودک سر و کارت فتاد/ پس زبان کودکی باید گشاد.
نکته دیگر هم درباره ذبح هست که [آقای سروش]می‌فرمایند پیامبر با ذبح و شمشیر و قدرت کارش را پیش برد تا نظرش را جا بیاندازد. [اما برخلاف نظر ایشان] من دو آیه بیشتر در قرآن ندیدم که در مورد«ذبح »آمده باشد. یک جا می‌فرماید: «فإذا لقیتم الذین کفروا فضرب الرقاب» موقعی که برخورد کردید به کسانی که کافر شدند. در  اینجا «کافر» به معنای عقیدتی نیست،  بلکه همان‌هایی  هستند که ضد اسلام بودند و شکنجه و کشتار می‌کردند. در جنگ اگر با آنها تلاقی کردید می‌گوید فضرب الرقاب. رقاب گردن زدن است. در جنگ که حلوا تقسیم نمی‌کنند. در جنگ امروزی هم موشک و بمب بر سر دشمن می‌اندازند. می‌گوید اسیر کنید و در بند بیاندازید و یا آزادشان کنید از موضع قدرت و یا فدیه بگیرید. برای چه این شدت عمل را می‌گوید؟ برای اینکه جنگ و تجاوز را تمام کنند. […] و  در جای دیگر و در سوره انفال آیه ۱۲ می گوید وقتی برخورد کردید «فَاضْرِبُوا فَوْقَ الْأَعْناقِ وَ اضْرِبُوا مِنْهُمْ کُلَّ بَنانٍ » این‌جا برخورد در جنگ است. می‌گوید گردن‌هایی که به روی شما کشیده شده یا پنجه‌هایی را  که شمشیر تجاوز بر شما کشیدند، قطع کنید. بلی ازین جهت قرآن به شدت در مورد جنگ جدی است، ولی جنگِ تهاجمی نیست و همه جنبه دفاعی دارد،  برای حفظ اقلیتی که به پیامبر گرویده بودند.»

سخنران دوم در نشست سوم، حسن یوسفی اشکوری، تاریخ‌پژوه و نواندیش دینی، بود.

حسن یوسفی اشکوری در آغاز با اشاره به‌اینکه همواره در آثار مکتوب و رویکردش به تاریخ‌پژوهی کوشیده است که از منظر اعتقادی مسائل را نبیند، تاکید کرد که در اینجا نیز «در مقام دفاع از اسلام صحبت نمی کنم و  قصد هم ندارم تصویر رحمانی از اسلام ارائه دهم و قسمت های دیگر را نبینم».

یوسفی‌اشکوری در ادامه از واکنش خود به ماجرای حمله تروریستی به دفتر شارلی‌ابدو یاد کرد و گفت:«وقتی جریان شارلی ابدو پیش آمد، من  یادداشت کوتاهی نوشتم که تیترش این بود که «نه این الله دیگر الله من نیست». حال واقعیت این است که این «محمد»ی که دکتر سروش  در سخنان خود معرفی کردند، محمد من نیست و به چنین پیامبری اعتقاد ندارم. این پیامبری که معرفی شد نه تنها دوست داشتنی نیست بلکه نفرت‌انگیز است. کسی که بگوید یا اسلام یا شمشیر قابل دوست‌داشتن نیست.».

او در ادامه گفت «با دکتر سروش موافق هستم که باید پدیدار شناسانه برخورد کرد، ولی پدیدارشناسی هم قواعدی دارد. یکی از انتقاداتی که به  نظریه ایشان دارم این است که پدیدارشناسانه نبود چون فقط با یک سری روایات و کتب فقها و آیات  را با حافظه قوی‌شان کنار هم‌گذاشتند و  حاصل چهره‌ای از پیامبر شد که من نمی‌شناسم. من  البته در موضع دفاع از اسلام نیستم و روش پدیدار‌شناسانه را درست می‌دانم ولی بر اساس قواعد نقد تاریخی و قواعد علمی آن. من در این دو سخنرانی دکتر سروش اثری از این‌ها را ندیدم و سرانجام هم تصویر مخدوشی از چهره‌ی پیامبر رونمایی شد. [البته باید بگویم] دکتر سروش حق بزرگی بر گردن نسل جوان دارد. بحث‌هایی را همیشه راه انداخته‌اند که گاها جدل‌هایی در پیش داشته و این جدل‌های فکری باعث شده که ما در جا نزنیم. در دوره فسردگی اندیشه‌ها در دهه ۶۰ و زمانی که انقلابیون وا رفته بودند آقای سروش به میدان آمد و اندیشه‌ها  را تکان داد و من هم اگر چیزکی آموخته باشم از طریق همین برخوردهای آرا و و فکرها و درگیری‌ها آموختم. می گویند فلانی نانش در دعواست. من هم نانم در همین جدل ها و بحث‌هاست. ایشان در تحول فکری من موثر بوده و با بعضی اندیشه‌های ایشان هم مخالف بودم و خدمتشان بیان کردم.»

حسن یوسفی اشکوری، پس از این مقدمات، سخنی از منصور فهمی، را در وصف پیامبر اسلام خواند تا به تفاوت دو منظر جامعه‌شناسانه و مومنانه در شناخت محمد تاکید کند: «در مجموعه پرآشوب سنت ها، منتقد می تواند ندای مهربان، پر شور و انسانی ای را به روشنی تشخیص دهد که برای ایجاد تحول در درون شبه جزیره عربستان لازم بود. در نظر مؤمن خداشناس این همان ندای الهی است که پژواک آن در بی نهایت ابدیت طنین‌انداز است. اما جامعه‌شناس، سخن مردی را می شنود که تحت تأثیر محیط خویش بوده و احکام خود را بنا بر آداب و رسوم زمانه اش تدوین می کند، این رفتار حکیمانه یک مصلح است، قریحه و لیاقت زعیمی است، به نام محمد.» (منصور فهمی، وضعیت زن در سنت و در تحول اسلام، ترجمه تراب حق شناس و حبیب ساعی، ص ۱۳۶.)

این تاریخ‌پژوه و نواندیش دینی، سپس روایت خود را از پروژه فکری و نظریه‌ی «عارف مسلح» عبدالکریم سروش ارائه داد : «سر اندیشه اساسی حرف دکتر سروش این است: تاریخ اسلام عین اسلام است. چرا؟ به سه دلیل: اول ؛ این که اسلام همان فهم مسلمانان از دین شان است. دوم ؛ پیدایش تشیع و تسنن به مقتضای بسط تاریخی اسلام است. و سوم ؛ این که دین اسلام تجلی بسط یافته شخصیت نبی آن یعنی محمد است.

چرا در تاریخ اسلام از آغاز تا کنون دو پدیده مهم «قدرت سیاسی» (حکومت در اشکال مختلف) و جنگ و خشونت وجود داشته؟ چرا جنگ رده در زمان ابوبکر روی داد؟ چرا فتوحات رخ داد؟ چرا جنگ‌های زمان علی واقع شد؟ چرا داستان کربلا به وجود آمد؟ چرا در فقه اصطلاحی به نام «جهاد ابتدایی» داریم؟ چرا در زمان ما القاعده و طالبان و داعش ظاهر شدند؟ و چرا در ایران چنین و چنان شد؟ و ده‌ها پرسشی از این دست. وقتی پیامبر و مؤسس این دین خود مدعی بود «امرت ان اقاتل الناس حتی یقولوا لاله الا الله» و پیروانش نیز پیام مؤسس اقتدارگرا را به درستی فهمیده و دریافته بودند، طبیعی است که دست به فتوحات بزنند و به جهاد ابتدایی متوسل شوند. پاسخ تمامی  این سوال‌ها همان سه عامل به ویژه عامل سوم است. به گفته‌ی جناب سروش محمد قدرت را دوست داشت و اقتدارگرا بود و در قامت یک سلطان تمام عیار ظاهر شد و تشکیل حکومت داد و برای حراست از داشته‌هایش شمشیر کشید و هیچ مزاحمی و مخالفی را بر نمی‌تابید و برای او اصل حفظ قدرت بلامنازع بوده و هیچ مانعی را تحمل نمی‌کرد. تمامی این اقتدارگرایی نیز، هم از پیامبری محمد همراه با ولایت ناشی می شد و هم برآمده از تیپولوژی و شخصیت قدرت‌دوست و اقتدارگرای پیامبر اسلام بود».

یوسفی اشکوری نتیجه منطقی این «مبانی نظری و  رویکرد تاریخی» آقای سروش را «اسلامی‌دانستن تمامی تکفیرها و خشونت‌ها و جنگ‌ها و جدال‌های فرقه‌ای در این چهارده قرن اخیر» دانست چرا که «وفق تصریح سروش خلفا و سلاطین و فقیهان خیلی خوب پیام پیامبرشان را دریافته و خیلی خوب مقتضای حفظ اسلام و موجودیت خود در سایه قدرت شمشیر را دانسته بودند. از این رو در کار این دست اندرکاران اسلام تاریخی (یعنی همان اسلام ناب محمدی) نمی‌توان خرده گرفت و هرچه کرده و می‌کنند حقیقت دین و شخصیت تجلی یافته پیامبرشان را عیان کرده اند».

او تقریر خود را از نظریه عبدالکریم سروش چنین ادامه داد: «سروش برای گریز از چنین استنباط‌های خطیری به چند دعوی متوسل می شود: اول این که قدرت هم چیز بدی نیست (نوعی همدلی و تأیید ضمنی اقتدارگرایی محمد و الزامات حفظ قدرت و یا ولایت مطلقه) و دوم این که درست است محمد هم خشونت ورزیده و جانشینانش نیز از گذشته تا کنون به مقتضای مسلمانی چنین کرده‌اند، ولی خشونت امری است تاریخی و همواره در همه جا بوده و البته مسلمانان در قیاس با مسیحیان کمتر خشونت ورزیده‌اند. و سوم این که محمد چون پیامبر و ولّی و مؤسس بوده حق داشته چنان کند اما دیگران حق ندارند چنین کنند چون این اختیارات مختص مقام ولایی پیامبر است. به عبارت روشن تر از نظر ایشان بر داعش و ملا عمر و خمینی این ایراد وارد نیست که خلاف اسلام و فقه کرده‌اند بلکه ایرادشان این است که در نظر و عمل ادعای پیامبری کرده‌اند. و نتیجه منطقی و نهایی آن است که می‌توان مسلمان صادق بود ولی به شرط این که اولا از اسلام ترسناک «خوفی – خشیتی» قرآن و خدای عبوس و شکنجه‌گر (عذاب کننده) قرآن و پیامبر اقتدارگرا و تسلیم طلب رها شویم و نیز به خدا و اسلام «عشقی» عرفا پناه ببریم و ثانیا دعوی ولایت و نبوت نکنیم.  اگر این کار را انجام بدهیم اسلام تاریخی ۱۴۰۰ ساله کنار می رود و وارد مرحله‌ای می‌شویم که مسلمانی سر جایش است و از خدای عبوس و محمد اقتدارگرای شمشیر-به-دست فاصله می‌گیریم و وارد مرحله تازه‌تری می شویم. این چیزی بود که من از سخنان دکتر سروش برداشت کردم.»

بخش دیگر سخنان حسن یوسفی اشکوری به ادعای «اقتدارگرایی پیامبر اسلام» و «سلطان بودن» در نظریه‌ی سروش اختصاص یافت و او به «بار معنایی منفی» این واژه اشاره کرد و تعبیر «سلطان» را برای پیامبر فاقد سابقه‌ی تاریخی دانست:«بحث بعدی، بحث تفسیری است که ایشان[عبدالکریم سروش] انجام داده است. مدعای اصلی ایشان مفهوم اقتدارگرایی و ادعای سلطان بودن برای پیامبر اسلام است که بدنه اصلی نظریه‌ای‌ست که در دو سخنرانی اخیر مطرح شده است. ایشان می‌گوید پیامبر اقتدارگرا بود و قدرت را دوست داشت. می‌گویند محمد که در مکه بود لا اکراه فی الدین و اخلاق‌مدار و اخلاق‌گرا بود ولی در مدینه که آمد و قدرت به دست گرفت چنین و چنان کرد. دکتر سروش می‌گویند محمد از اول برای قدرت آمده بود و دنبال قدرت بود که از نظر من چنین نیست. در حدود ۳۰ سال پیش دکتر سروش در یکی از مناظرات کیهان فرهنگی گفته بود «این کلمات عجب فتنه انگیزند». من فکر می‌کنم اینجا هم همین است و این واژه «اقتدارگرایی» فتنه‌انگیز است و جناب دکتر سروش باید مشخص کنند منظورشان از این واژه چیست. محمد،  جنگ و صلح و قدرت داشته است و کسی منکر آن نیست.  [اما ایشان] همه این‌ها را گفتند تا اثبات کنند اسلام دین قدرت است و محمد با شمشیر دینش را پیش برده است. اقتدارگرایی به منظوری که امروز وجود دارد اکنون بار معنایی منفی دارد. اینکه پیامبر امر و نهی و جنگ و صلح داشته است آیا تحت عنوان اقتدارگرایی‌ست؟ آیا نشانه علاقه ایشان به قدرت است؟ با ذکر حدیث که کفایت نمی‌کند، باید با ادله عقلی ثابت شود. دکتر شریعتی هم می‌خواست از دل اسلام خالص ناب محمدی یک عامل آگاهی و بیداری و حرکت و تحول اجتماعی فرهنگی بوجود بیاورد و دنبال انقلاب سیاسی نبود و دنبال تحول فکری فرهنگی بود. در نیایش شریعتی نکته‌ای تاریخی دارد که می‌گوید «و تو ای محمد پیامبر آگاهی و آزادی و قدرت، برخیز بر سرشان فریاد زن قُم فَانذر». اما شریعتی از همین مفهوم قدرت از پرشوری و مقاومت در برابر مخالفان و صلابت محمد استفاده می‌کند و محمد را تفسیر می‌کند. اما این اقتدارگرایی نیست. باید بررسی کنیم ببینیم آیا این اقتدارگرایی اینجا درست است یا خیر. که به‌نظر من بار معنایی منفی دارد. اقتدارگرایی یعنی کسی که دنبال قدرت است و حفظ قدرت.

مساله بعدی ادعای سلطنت است که ایشان تاکید داشتند محمد سلطان بود. ادله تاریخی‌اش چیست؟ تمام آیات قران برخلاف این است. پیامبر اصلا مَلِک نبود. آنچه که به پیامبر گفته‌شده،- من البتهدر منابع تاریخی چنین چیزی پیدا نکردم-  ایشان را «امیر» خطاب می‌کردند و مسلمانان ایشان را «یا رسول الله» می‌ گفتند.  [به حاکمانِ] بعد از ایشان هم «خلیفه» می‌گفتند. کسی به ابوبکر گفت خلیفه الله  و او گفت من من خلیفه الرسول الله هستم. عمر هم گفت من خلیفه خلیفه الرسول الله هستم. ما روایات متعددی داریم که پیغمبر ابا داشت از اینکه او را ملک بنامند. آن روزها ملک بود نه سلطان و خلیفه. سیر تاریخی بوده که طبیعی هم هست. که ایجاب می‌کرد اصطلاحات جدید هم خلق شود. روایت است که خلافت ۳۰ سال است و بعد از آن ملوکیت است. که آن هم از زمان معاویه شروع شد که قضیه خلافت موروثی را باب کرد. اصلا اینکه خود را مانند سلاطین و پادشاه درآوردن مذموم بود. برای من عجیب است که چنین حرفی را از شخصیت عالم و متفکری چون دکتر سروش می‌شنوم.»

آقای یوسفی اشکوری  در بخش پایانی سخنان خود از روایتِ «أُمِرْتُ أَن أُقاتِلَ النَّاسَ حَتَّى یَشْهَدُوا أَن لا إِلهَ إِلاَّ اللَّه وأَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ اللَّهِ، ویُقِیمُوا الصَّلاهَ وَیُؤْتُوا الزَّکاهَ»» یاد کرد و گفت که «پس از وفات پیامبر ابوبکر می‌خواست با کسانی که زکات نمی‌دادند بجنگد و عمر با او مخالف بود و خطاب به ابوبکر به این روایت استناد کرد و  گفت : مگر پیغمبر نفرمود أُمِرْتُ أَن أُقاتِلَ النَّاسَ حَتَّى یَشْهَدُوا أَن لا إِلهَ إِلاَّ اللَّه.  یعنی پیامبر فرمود هرکسی  لا اله الا الله  بگوید جان و مالش در امان است.

به گزارش زیتون، سومین سخنرانِ  نشستِ مجازیِ سرای «گفت‌وشنود» یاسر میردامادی، دین‌پژوه و نواندیش دینی، بود که با ذکر خاطره‌ای شخصی از عبدالکریم سروش سخن را آغاز کرد تا تلویحا رویکرد پیشین خود و او را در پرداختن به پیامبر اسلام یادآوری کند و آن‌گاه گفت که «شش نکته‌ی سنجش‌گرانه» را در باب این نظریه خواهد آورد.


یاسر میردامادی، در ابتدا کوشید روایت خود را از مدعای سروش تقریر کند:«سخن اصلی سروش در نظریه‌ی «دین و قدرت» آن است که رخدادهای تاریخی ثبت شده از زندگی پیامبر اسلام نشان می‌دهند که محمد فردی قدرت‌پرهیز نبوده بلکه قدرت‌طلب و اقتدارگرا بوده و برای کسب، حفظ و توسعه‌ی قدرت از خشونت‌ورزی هم ابایی نداشته است ــــ گرچه سروش لفظ «خشونت» را به کار نمی‌برد اما مثال‌هایی که می‌زند، مانند سر بریدن و دستور به ترور، لاجرم چنین معنایی را به ذهن متبادر می‌کند. سروش گرچه قدرت را لزوماً منفی ارزیابی نمی‌کند و معتقد است داوری اخلاقی در باب خشونت‌های نبوی نیز باید با نظر به ظرف تاریخی رخدادها‌ صورت گیرد و نه به شکل مطلق و غیر زمینه‌مند (non-contextual) اما در نهایت می‌گوید ختم نبوت به معنای ختم قدرت‌طلبی، اقتدارگرایی و خشونت‌ورزی مؤسّسانه‌ی پیامبر است و مؤمنان، مکلف به پیروی از تأسیس‌گری پیامبر نیستند. از نظر سروش قدرت‌طلبی و خشونت‌گری پیروان اسلام سیاسی به ویژه بنیادگرایان مسلمان از آن رو است که این عده در صدد اند از محمّدِ مؤسّس پیروی کنند، حال آن‌که تأسیس‌گری از اختصاصات نبی است و مؤمنان، مکلف به کار پیامبرانه نیستند. ما همان‌طور که خدا نیستیم نبی هم نیستیم و در عصر ختم نبوت، مؤمنان بایستی حدّشناسی پیشه کنند و تأسیس‌گری پیامبرانه را سراسر وا نهند.

میردامادی افزود: «برای فهم نظریه‌ی «دین و قدرت»، مهم است به این نکته توجه کنیم که این نظریه دو بخش دارد: بخش تبیینی که محمد را قدرت‌طلب و اقتدارگرا تصویر می‌کند که خشونت‌پرهیز هم نبود و نیز بخش تجویزی که با تمایز میان مقام تأسیس و استقرار، مسلمانان را دعوت می‌کند که از تأسیس‌گری محمد پیروی نکنند و قدرت‌طلب و اقتدارگرا نباشد و خشونت‌پرهیز باشند.»

این پژوهشگر و نواندیش دینی، سپس در شش محور انتقاداتی را بر نظریه «عارف مسلح» عبدالکریم سروش وارد دانست. در نخستین محور او به یک «خلط روشی» اشاره کرد و مدعی شد شیوه‌ی سروش در این بحث، برخلاف ادعای او پدیدارشناسانه نیست  در محور دوم او مدعی شد که نظریه‌ی «عارف مسلح»، پدیده‌ای مدرن را در جهان قدیم ریشه‌یابی می‌کند و از این رو به «تله‌ی قدیم‌گرایی» افتاده است.

در نکته‌ی سوم  یاسر میردامادی  به  «کمتر بودن آشکار خشونت در جهان اسلام در مقایسه با جهان مسیحی»  استناد کرد و نتیجه گرفت «به خلاف ادّعای صاحب نظریه، مؤسسان این دو آیین روحی در دین خود ندمیده‌اند».

یاسر میردامادی در محور چهارم انتقادات خود سراغ رویکرد استنادی سروش  و بهره‌گیری او از روایات رفت و مدعی شد که «نسبت به حتی متواترات تاریخ صدر اسلام نیز باید احتیاط پیشه کرد زیرا تاریخ صدر اسلام تاریخ ذیل اسلام است، مگر خلاف آن ثابت شود».

میردامادی سپس از تصویری گفت که قرآن از محمد ارائه می‌دهد و با اتکا به آن نقد پنجم خود را مطرح کرد. او  گفت که حتی با استناد به روش‌های جدید تاریخ‌پژوهی و تاریخ‌نگاری، «دست‌کم قرآن منبعی بسیار متقدم است، از این رو می‌توان قرآن را کم‌وبیش منبعی قابل اعتماد برای ترسیم زندگی محمد دانست. گرچه قرآن ــــ به خلاف عهد جدید که عیسی‌نامه است ــــ محمدنامه نیست بلکه خدای‌نامه است و اطلاعات اندکی در مورد زندگی محمد در قرآن می‌توان یافت، اما از خلال اطلاعات اندکی که در مورد زندگی محمد در قرآن می‌توان یافت این پرسش مطرح است که آیا تصویر محمد در قرآن تصویری قدرت‌طلب و اقتدارگرا است که خود معیار عدالت است و معیاری مستقل از او برای سنجه‌ی عدالت وجود ندارد؟ گرچه سروش به ظاهرِ برخی آیات قرآن توسل جسته است، آیاتی که به نظر می‌رسد تصویری خودمحور و اقتدارگرا از پیامبر و نیز خدای محمد ارائه می‌دهند، آیات دیگری نیز وجود دارند که تصویر متفاوتی در این باب عرضه می‌کنند، آیاتی که در پرتو آن‌ها می‌توان آیات مورد استناد سروش را نیز بازتفسیر کرد»

نکته‌ی ششم و پایانی یاسر میردامادی این بود که نظریه‌ی «دین و قدرت» هنوز نتوانسته به پرسش از حجت مسلمانی پاسخ مقنعی دهد. (متن کامل سخنرانی یاسر میردامادی را در این‌جا می‌توانید بخوانید)

پس از سخنان این سه منتقد، نوبت به عبدالکریم سروش رسید تا در ۳۰ دقیقه به آن‌ها پاسخ دهد. او هم در آغاز گفت که در این زمان امکان «پاسخ‌گویی به یکایک انتقادها» را ندارد و البته «ضرورت هم نمی‌بیند» اما می‌کوشد به اهم نکات بپردازد.


سروش  ابتدا به نقدهای عبدالعلی بازرگان ورود کرد و با تشکر از او که «از بستر کسالت برخاسته»  و در آن بحث شرکت کرده،  گفت که «تقریبا هیچ مخالفتی با فرمایشات ایشان ندارم ولی نکته این است که فرمایشات ایشان با عرایض بنده هیچ منافاتی ندارد».

سروش در ادامه مدعی شد که که ما پیامبر رحمت را برجسته کرده‌ایم اما پیامبر جنگ را هم نباید نادیده بگیریم : «تمام این نکاتی را که ایشان ذکر کردند که فی المثل در قرآن رحمت آمده ۳۴۰ بار در وصف پیامبر آمده است رئوف الرحیم یا اینکه خداوند یحب التوابین و یحب المحسنین و غفور الرحیم است را بنده قبول دارم. اینها هیچ منافاتی ندارند با اینکه کسی به دنبال بسط قدرت خود باشد. خواه خدا باشد یا خواه پیامبر خدا در عین حال رحیم و مشفق باشد. من عین اینها را در سخنرانی دومم عرض کردم. […] من‌جمله عفو پیامبر در سطح مکه. این هم هیچ نقضی نیست. یک مرد مقتدر در هنگام قدرت عفو هم می‌کند. مهربانی هم می کند،‌حتی برای کشتگان گریه هم می کند. اینها منافاتی ندارد با اینکه کسی دارای یک روحیه اقتدارگرا باشد. می‌خواهم عرض کنم که این‌ها مورد قبول بنده است. من نخواستم بگویم پیامبر موجود سخت‌دل و سنگ‌دلی بود. زور می‌گفت، قلدری می‌کرد، بیهوده آدم می‌کشت، یا چنین و چنان. اینها [سخنِ من]نبود. من گفتم همان‌طور که ما نبی‌الرحمه را بزرگ کردیم نبی‌الملحمه یعنی اینکه پیامبر، پیامبر جنگ بود، را هم باید در نظر بگیریم. از ابتدای دعوت ایشان به منزله یک انسانی که فقط یک واعظ و یا مصلح نبود، بلکه یک انقلابی بود و با این چهره ظهور کرد و دین خودش را عرضه کرد و با این نوع از عزم کار را به پیش برد و کسانی که دور او جمع شدند هم از جنس مجاهدان بودند. و این مجاهدان بودند که برترین ارزش را هم در زمان پیامبر داشتند . [مطابق] تفسیر، قرآن هم که قاعدین را طرد نمی‌کند، ولی می‌گوید مجاهدان تفضیل دارند بر قاعدان. یعنی کسانی مثل عثمان که جنگجو نبود و در جنگها چهره نمادینی نداشت اما با پول و ثروتش پیامبر را یاری می‌کرد. اما آن‌هایی که ارزش برترین را داشتند مجاهدین بودند. در اینجا من عرض کنم که اخلاق اسلامی اخلاق جهادی‌ست، یعنی بیشتر آنچه که شما در قرآن و روایات می‌بینید و  به منزله اخلاق اسلامی وجود دارد، اخلاقی‌ست که حول مساله جهاد و جنگ می‌گردد، یعنی محوریت با جهاد است. اولین شهید دارای ارزش است. یعنی وقتی از عبادات صحبت می‌شود. گفته می شود فلان نماز اندازه اجر چند شهید ثواب دارد و ثانیا رفتارهایی مثل توکل مثل صبر و این‌گونه اخلاقیاتی که شما در قرآن می‌بینید، همه حول محور جهادی‌گری یک مجاهد. یک مسلمان مجاهد باید سبک‌بار باشد. باید بتواند که به طور چالاک از این منطقه به آن منطقه سلاح بر دوش برود. و این لازم می‌آید که شخص واجد اخلاقیاتی باشد که با اخلاق رفاه حتی با اخلاق شهرنشینی چندان مناسبت ندارد».

در ادامه، عبدالکریم سروش به نقد آقای بازرگان در خصوص محتوای ارعاب‌افکن قرآن و کلمه‌ی عذاب در آن پرداخت:«آقای بازرگان فرمودند که خداوند هم شدید‌العقاب است هم غافر الذنب است. این را ما هم قبول داریم و عین آیات قرآنی‌ست ولی آنچه که من گفتم و در مقام مقایسه عرض کردم [این است که] وقتی شما قرآن را باز می‌کنید و دیوان شمس را هم باز می‌کنید دوتا رایحه مختلف به مشام شما می‌رسد. یکی رایحه‌ای پر از تهدید است که اگر زیر بار دین نروید این دنیا به کنار، در دنیای دیگر دچار عذاب الیم خواهید شد. نه آن شکنجه نرم که آقای بازرگان فرمودند. به خاطر اینکه بارها در قرآن آمده است که اینها چهره‌هاشان را قیر مالیده‌اند، پیراهن هایی از آتش بر تن دارند. که اگر من بخواهم این آیات را بخوانم آنقدر زیاد است که تقریبا صفحه ای از صفحات قرآن خالی از اینها نیست. این نکته حکایت می‌کند از یک ارعاب که در جان مخالفان می‌افکند که این چنین نیست که اگر شما زیر بار پیامبر نروید خلاصی خواهید داشت. قیامت گریبان شما را خواهند گرفت و تا ابد شما را در آتشی سوزان خواهند افکند. آن دفعه هم عرض کردم این هم برای مومنین ارعاب آور بود و هم برای غیرمومنین به طوری که امروزه مسلمانان را می‌بینید که شک نمی‌کنند و سوال نمی‌پرسند. می‌ترسند اگر در دلشان شک پیدا شود، گناه باشد و گرفتار عذاب شوند. این امری‌ست که اتفاق افتاده و شما در مقایسه با کتاب‌هایی که صوفیان نوشته‌اند این تفاوت را خواهید دید، مخصوصا آنهایی که تصوف عشقی داشتند. به نظر من جای انکار نیست. در وادی نظر این قابل تشخیص است. ممکن است کسی بگوید که بهتر این است که عذاب و تهدید باشد. شاید هم بهتر باشد، من نمی‌دانم شاید آن‌طور نازنین سخن گفتن و به عشق و غزل پرداختن، کار خوبی نباشد، شاید اینطور باشد ولی این باعث نمی‌شود ما این تفاوت را انکار کنیم و نبینیم. تفاوت بسیار است. همه این سخنانی که خداوند مهربان است و تواب است را همه را در قران داریم ولی تجلی عذاب خداوند و این تهدیدی که سراسر قرآن را فرا گرفته، قابل پنهان کردن نیست».

این نواندیش دینی سپس بر حضورِ موثرِ ،روایت مشهورِ «مَن بَدَّلَ دِینَهُ فَاقتُلُوهُ» در تاریخ و فقه در خصوص برخورد با مرتدها تاکید کرد و گفت «به نظر من نمی‌شود ما این زیر پا بگذاریم و بگوییم‌ نبود و شتر دیدی ندیدی. واقعیتی‌ست و این واقعیت در تاریخ اسلام حضور کافی داشته است تا امروز. همه کسانی که می‌خواهند در این زمینه بحث کنند نمی‌توانند بگویند ما این را قبول نداریم؛ این کافی نیست، ما باید توضیح بدهیم و تبیین کنیم که چرا چنین روایتی پیدا شده و چرا به پیامبر نسبت داده شده و چنین متمکن در عمل مسلمین و در فقه شان و اخلاقشان حضور تام و تمام دارد. این امر را نمی توانیم فقط بگوییم که امر ناپسند‌ی‌ست یا روایت ممکن است اشکال داشته باشد. من این [دفاع‌ها] را خیلی قابل قبول نمی‌دانم. اما اینکه [آقای بازرگان]  گفتند که مشرکینی که پیامبر فرمودند از مکه اخراج شوند، افرادی بودند که نقض عهد کرده بودند؛ نه اینطور نیست. آیات ابتدایی سوره توبه همین را می گوید. که اینها اول شروع کردند به نقض عهد، ولی بعدا نتیجه‌گیری می‌شود که به طور عام از امسال به بعد همه مشرکان نجس هستند و حق نزدیک شدن به مسجد الحرام ندارند. این آن مشرکینی که نقض عهد کردند، نیستند. این یک قاعده‌ی عام  است برای مشرکین. همه فقها هم همین را پذیرفته‌اند که مشرکین نجس‌اند و حق ورود به مکه و نزدیک شدن به بیت الحرام را ندارند. لذا درست است که جنگی با مشرکین انجام شد ولی چنان که پیامبر می‌گوید و سیره پیامبر، [ایشان] تا اخر عمرشان این را دستور دادند که مشرکین از مکه بیرون بروند. [پیامبر]با همه بر سر مهر بودند الا با مشرکین. بله اگر مشرکین اسلام می‌اوردند، حرفی نبود. ولی وقتی اسلام نمی‌آوردند تکلیفشان همان بود. مسیحیون و آنهایی که امروز اقلیت مذهبی می‌دانیم حکمشان جدا بود. پیامبر شاید هم تغییر رویه‌ای داد. ابتدا فکر می‌کرد [شاید] اینها مسلمان می شوند و وقتی نشدند گفت خیلی خوب بیایید همه به همان توحیدی که مشترک بین ماست و خداپرستی روی بیاوریم. با همه اینها پیامبر با آنها مدارا کرد اما آمد و گفت تحت قوانینی که من می‌گویم شما حق زندگی در جامعه مسلمین دارید، نه هرگونه که دوست دارید. یعنی در آنجا هم گرچه که پیامبر مدارا کرد اما مدارای با اعمال قدرت و ایجاد محدودیت‌های معینی برای زیست مومنانِ به ادیان دیگر. مشرکان که اصلا به هیچ وجه. آنها هیچ حق حیاتی در جزیره‌العرب نداشتند و باید بیرون می‌رفتند. بعد از فتح مکه و دادن عفو عمومی به تدریج بت‌خانه‌ها خراب شد و حتی در بعضی از سریه‌ها که از پیامبر نقل شده، یعنی جنگ‌هایی که خود پیامبر حضور نداشته و فرماندهانی را می‌فرستادند، می‌رفتند خانه به خانه مشرکین را می‌کشتند. اگر بتی در آن‌جا بود آن بت‌ها را هم می‌شکستند. پس به طور ظاهری هم شرک را از جزیره العرب پاک کردند».

عبدالکریم سروش بخش دوم سخنان خود را به پاسخ به انتقادات آقای یوسفی اشکوری اختصاص داد و  ابتدا گله کرد که «آقای اشکوری هم [در این‌جا و ] هم در نوشته‌ای که نوشته بودند به من اظهار لطف کردند و نوازشی کردند و لطف همراه با عتابی  کردند و سخنان من را مجوز جنایت تحت عنوان ولایت دانستند. سخنان من را آلوده به شعر و شاعری دانستند آن هم از سر تخفیف. من از اینها می‌گذرم و فقط عرض می کنم به ایشان که، نه من تجویز جنایت نکردم».

سروش در ادامه خطاب به یوسفی اشکوری گفت که  هیچ‌گاه پیامبر را سلطان نخوانده :« قبل همه این حرف‌ها عرض کنم خطای بزرگی در فرمایشات ایشان [حسن یوسفی اشکوری] بود که نمی دانم چطور توجه نفرموده بودند. من هیچ‌وقت نگفتم پیامبر سلطان بود و سلطانی می کرد. ندانستم این را از کجا ایشان در آوردند. بلی میدانم منشا خطا ایشان چیست. منشا خطای ایشان این است که من عرض کردم، سه گفتمان در قرآن داریم. گفتمان کاروانی، گفتمان بازرگانی و گفتمان سلطانی. و این گفتمان سلطانی همان گفتمان اقتدارگرایی ست که در قرآن هست. نشانه‌هایش را عرض کردم که یکی از مهمترین نشانه‌ها ضمیر متکلم جمع است. یعنی انا الزلنا، انا ارسلنا،…. گفتم اینها همه گفتمان سلطانی است و سلاطین اینگونه سخن می‌گفتند و بعد نمونه‌های دیگری هم ذکر کردم. من هیچ‌وقت نگفتم پیامبر سلطان بوده یا من به ایشان نسبت سلطنت و ملوکیت داده باشم تا ایشان دنبال این بروند که ملوکیت از زمان معاویه باز شد و روایت مجعولی برایش باز شد و اصلا اینها به نظر من خارج از دایره بحث بود و خارج از موضوع بود. اصلا سخن بر سر این نبود و ظاهرا یک عدم دقتی ایشان را به این خطا کشانده بود و من لازم می‌دانستم که این را توضیح بدهم.»

سروش ادامه  و در پاسخ به یکی دیگر از انتقادات یوسفی اشکوری درباره‌ی « ولایت  پیامبر و اختیارات او» گفت:«اما اینکه [گفته شد] ولایت پیامبر مجوز جنایت نیست. من واقعا تعجب می کنم، یعنی احساس می‌کنم اینجا هم نوعی بی دقتی صورت گرفته  است. بلی من گفتم نبوت همان ولایت است. یعنی اقتدار و اختیار ویژه‌ای‌ست که خداوند به پیامبر خود می‌دهد. اگر ما این اختیار ویژه را قبول نداشته باشیم، آنگاه پیامبری تبدیل می‌شود به یک انسانِ مصلح و حکیم که در طول تاریخ فراوان بوده‌اند. اما این رشته ارتباط با عالم بالا و گرفتن حق‌ها و تکلیف‌های ویژه از منبع حقوق و تکالیف که ذات باری تعالی باشد، همان چیزی‌ست که «پیامبری» را پدید می‌آورد. اما معنای این سخن این نیست که هرکس اقتدارگراست جواز به هر جنایتی را می‌دهد. مگر ما به خداوند نمی‌گوییم که قدرت مطلق است ؟ و [مگر] خداوند هر جنایتی را می‌کند؟  پیامبر اسلام هم واجد اقتدار بود و ولایتی که از خدا به او رسیده بود و این معنا‌یش این نیست  که جواز هر جنایتی با این ولایت داده می‌شود. کمی دقت و کمی منطق هم چیز بدی نیست. من می‌خواستم عرض کنم که ولایت پیامبر اسلام در قانون‌گذاری‌های او  ظاهر می‌شود. کسی که می‌آید و می‌گوید من تقنین می‌کنم، من می‌گویم، حدود شما اینجاست، پایت را به آن طرف بگذاری مجازات می‌شوی هم در دنیا و هم در آخرت؛ این معنی اقتدار و ولایت است. و چیز دیگری نیست. پیامبر می‌گوید اگر مطابق این قاعده‌ای که من می‌گویم ازدواج نکنید، من رابطه شماها را نامشروع می‌دانم و این را مستحق مجازات در این دنیا و آن دنیا می‌دانم. [می‌گوید] اگر کسی فلان کاری بکند من او را مستحق اعدام می‌دانم و تازه علاوه بر این در آن آخرت هم دچار عذاب می‌شود. این‌ها معنای ولایت است. این [ولی] آمده برای شما و پیروانش محدوده‌هایی معین کرده و برای تجاوز از این محدوده‌ها هم مجازات‌هایی معین کرده است؛ گاهی هم مجازات‌های سنگین. مجموعه این ولایت پیامبر، در فقه او متجلی شده است. حالا این فقه درست است که بسط و شاخه پیدا کرده، ولی هرچه هست ولایت و اقتدار پیامبر بهترین تجلی‌گاهش فقه است. اخلاق پیامبر بهترین تجلی‌گاهش فقه‌‌اش است. این فقه که من ان‌قدر بر او اصرار دارم و معتقدم که اصلا نظام مسلمانی را با فقهش باید فهمید بخاطر فربهی فوق‌العاده‌ای‌ست که پیدا کرده و تجلی‌گاه اخلاق پیامبر و ولایت پیامبر است. حالا شما در این فقه نگاه کنید برای جنایاتی که تجویز کرده و هر راهی را جایز دانسته است. بدون این ولایت من نمی‌دانم پیغمبری یعنی چه. ببینید قرآن می گوید هیچ مومن و مومنه‌ای وقتی که پیامبر حکمی داد، حق ندارد از خودش اظهار نظر کند. من دوست دارم شما به تفاسیر مختلف از شیعه و سنی مراجعه کنید ببینید که ولایت پیامبر که از ما به ما اولا تر است را چگونه معنا کرده‌اند. اختلاف نظر اندکی هست ولی عموما اینگونه است که او از ما به ما اولاتر است. حقوق او بر ما تقدم دارد و حکم او بر حکم ما تقدم دارد. اصلا معنای پیامبری همین است و در غیر آن می‌شود یکی مثل ما. لذا اینکه پیامبر می‌آید جهاد را تجویز می کند، از ولایت اوست. قانونی را تجویز می کند و آن را عادلانه می‌داند، چون در منطق خودش به نفع مسلمین و به نفع اسلام و ایمان می‌داند، به نفع اخرت مسلمین و مومنین م‌ داند. این‌جا باعث نمی شود که نسبیت اخلاقی روی بیاوریم. نسبیت اخلاقی این است که امروز فلان امری حکمی دارد و فردا حکم دیگر. ولی اینکه باید بگوییم چیزی اگر مطابق فرمان خدا بود در هر دوره ای حکم واجب است یا حکم حرام است در این‌صورت به نظر من نسبیت هم لازم نمی‌آید و کاملا سازگار است و می تواند مبنای عمل باشد.

بخش نهایی پاسخ عبدالکریم سروش به  حسن یوسفی اشکوری به  برداشت و نتیجه‌ای متفاوت از روایتی «أمرت أن أقاتل الناس حتى یشهدوا أن لا إله إلا الله» اختصاص یافت. سروش گفت:« این روایت از روایاتی است که عموم مسلمین نقل کرده اند. پنج تا صحیح از صحاح سته اهل سنت این روایات را نقل کرده‌اند.در عیون اخبار الرضا که از منابع شیعی ست از امام صادق و امام رضا هم نقل شده است. لذا روایت ضعیفی نیست. روایتی ست که مورد قبول بوده. اما آن نکته‌ای که آقای اشکوری از حافظه‌شان نقل کردند باز هم خطایی کردند و [اما] گفت «این خطا از صد ثواب اولاتر است». برای اینکه خطایشان موید عرض من بود. [یعنی] درست است که  ابوبکر می خواست به اعتبار اینکه یک گروهی زکات نداده بودند لشگریانی به سرشان بفرستد و به قتل برساند آنها را و به این روایت استدلال کرد که «أُمِرْتُ أَن أُقاتِلَ النَّاسَ حَتَّى یَشْهَدُوا أَن لا إِلهَ إِلاَّ اللَّه وأَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ اللَّهِ، ویُقِیمُوا الصَّلاهَ وَیُؤْتُوا الزَّکاهَ» من مامورم با مردم بجنگم تا آنجا که مردم بگویند لا اله الا الله و اقامه نماز کنند و زکات بدهند و چون این قوم زکات نمی دهند پس من مامورم که با اینها مقاتله کنم و به پیکار بروم. این را ابوبکر گفت و عمر در جوابش گفت روایت را اشتباه می خوانی! [چون] این دو بخش آخری را روایت نداشت. روایت همین است که «أُمِرْتُ أَن أُقاتِلَ النَّاسَ حَتَّى یَشْهَدُوا أَن لا إِلهَ إِلاَّ اللَّه»  و تمام شد. اتفاقا عمر تایید کرد ابوبکر را. گفت تا اینجایش روایت هست و پیامبر فرمود من مامورم مقاتله کنم تا بگویند لا اله الا اللهو ولی پیامبر نگفت ویُقِیمُوا الصَّلاهَ وَیُؤْتُوا الزَّکاهَ.  آن‌چه شما [ آقای یوسفی اشکوری] اشاره کردید یعنی این روایت مورد قبول ابوبکر و عمر و شیعیان و دیگران هم بود. اینکه فرمودید اسلام من این نیست؛ خیلی خوب شما انتخاب کنید، اسلامتان را ولی این پیامبر، پیامبر ابن‌خلدون است، پیامبر فقها و عرفاست. هیچکدام در چنین پیامبر قدرت طلبی که اخلاق نو و قانون نو را آورد و واجد ولایت بود و برحسب ولایت خودش تکلیف داشت که این دینی که آورده را به قدرت اعمال کند و در سرزمین جزیره العرب به مسلمان‌ها بیاموزد که باید این دین را گسترش بدهند و از جزیره العرب بیرون ببرند و با رفتارش فهماند اگر در جزیره العرب بماند خفه خواهد شد و گسترش نخواهد یافت. این پیامبری‌ست که عموم عارفان و فقیهان و فیلسوفان ما در طول تاریخ اسلام تا همین امروز قبولش داشتند. حالا اگر بعضی از اندیشه‌ها و ارزش‌های نوین باعث می‌شود نپذیریم،  انتخابِ ماست و ممکن است به راهی برویم که بالاخره پیامبر اختیارات ویژه داشت که ما نمی‌توانیم دیگر انجام بدهیم یا جهاد ابتدایی که ما نمی توانیم اینکار را بکنیم یا اینکه کسی بگوید من اصلا کسی که جهاد ابتدایی می‌کرده را قبول ندارم. در هردو کانتکست اختیار با اوست و می‌تواند راه دیگری را در پیش بگیرد

بخش پایانی سخنرانی عبدالکریم سروش پاسخ به برخی از انتقادات یاسر میردامادی بود. سروش  ابتدا در خصوص «روح نادمیده» گفت: «اما می‌رسم به فرمایشات جناب آقای یاسر میردامادی که ایشان نکات زیادی را گفتند. یکی مساله «روح نادمیده» بود که این روح نه مسیح در قوم خودش دمید نه پیامبر اسلام. من سوالی دارم از شما و دوستانی که این موضوع را مطرح می کنند. آیا تاریخ اسلام نسبتی با پیامبر و تعالیم اسلام دارد یا ندارد. اگر بگویید هیچ نسبتی ندارد آن‌وقت من خواهم پرسید پس تاریخ اسلام چرا می‌گویید؟ چرا تمدن اسلام می گویید؟ [معلوم است که]  این تمدن با اسلام نسبتی دارد، مسلمان‌ها با اسلام نسبتی دارند. اگر می‌خواهید به طور کامل این نسبت را  قطع کنید، پس کلمه اسلام را بردارید. مثلا وقتی که لیبرالیسم و تاریخش را نگاه می‌کنیم، [سرشار از] بسط اندیشه‌ها و ایده‌های لیبرالی‌ست. تاریخ مارکسیسم هم  بسط ایده‌های مارکسی ست. ما در آنجا همین کار را می کنیم. همه را‌ معاف نمی‌کنیم. [نمی‌گوییم] لنین و مارکس و استالین بی‌خود می‌گفتند و [مارکسیسم] یک چیز دیگر بود. [چون می‌شود پرسید] پس چه بود اصلا؟ ما با هم سر چه دعوا داریم؟ درست است که  چیزی وقتی بسط تاریخی پیدا می کند زیگزاگ ها و قبض و بسط هایی دارد، ولی نسبتش را با اصل که نمی‌شود قطع کرد. شما تاریخ عقاید اسلام را نگاه کنید. اشاعره پیروز شدند و شیعه و معتزله که رای دیگری داشتند در باب اخلاق و غیره اقلیتی بودند و ماندند الی زمان . ۹۰درصد جامعه اهل سنت را اشاعره گرفتند. اشاعره چه کسانی بودند. کسانی که قائل به قدرت الهی بودند. قدرتی که پدید آورنده اخلاق هست. شما فکر می کنید این یک چیز بیهوده‌ایست یا این از قرآن درآمده ؟[اشاعره] به قرآن که نگاه می‌کردند یک خدای مقتدر را در میان قرآن می‌دیدند. یکی از دوستان ممکن است بپرسد این ۹۰ درصد از کجا در آمد؟ اهل سنت اشعری هستند الی قلیلی. اصلا معتزله که شکست خوردند. حتی کتابهای‌شان باقی نمانده است. تا این اواخر که در گنبد مساجد یمن بعضی کتابهای‌شان درآمد. اکثر چیزهایی که ما از آنها می‌دیدیم در کتاب مخالفین‌شان بوده و تازگی‌ها به کمک آن دانشگاه آلمانی کتابهایشان بیرون آمده و چاپ شده. معتزله شکست مطلق خوردند. شما آن اقلیت شیعه را بگذارید کنار، تقریبا تمام اهل سنت اشعری بودند. امروزه‌ست که پاره ای از روشنفکران مسلمان مثل حسن حنفی و جابری مثل ابوزید و دیگران گرایش‌های اعتذالی داشتند. چرا اشعریت پیروز شد در جهان اسلام و چرا اینها توانستند حرفشان را به کرسی بنشانند.[چون] اینها استشهاداتشان به قرآن همین بود. همه را نمی‌شد نسبت به قدرت زمانه داد چون در دین اسلام چنین چیزی را یافته بودند. این همان روحی‌ست که می‌گویم بسط پیدا کرده و این همان خوی شاهان است که در رعایا جا کرده است. بگذریم در شیعه هم گرچه گفته می‌شود که قائل‌اند به چیزهای شبیه این، ولی در عمل هرگز چنین نبوده و نیستند و این می‌تواند محل اختلاف باشد. می‌خواهم عرض کنم داستان این چنین است و نمی‌توان نسبت تاریخ یک دین را با دین از هم برید. اصلا این نسبت، نسبتِ ضعیفی هم نیست. سست هم نیست. نسبتی قوی و رشته‌ی پیوند محکمی‌ست. نمی توان انکارش کرد. ما مسلمانان، مسلمانیم چون نسبتی با اسلام و پیامبرش داریم. اگر نسبت را بگیرید، بی‌هویتیم. تاریخ اسلام هم همین‌طور. عجیب است که خوبی‌های تاریخ اسلام به پای اسلام و پیامبرش می‌نویسیم و بدی‌هایش را نمی‌نویسیم. اگر با تاریخ نسبتی دارد همه‌اش دارد اگر ندارد هیچی از آن ندارد. نسبت‌ها می تواند متغیر باشد ولی نباید آن را نادیده گرفت.»

پایان‌بخش سخنان سروش، پاسخی به نقد یاسر میردامادی در خصوص «ضرورت شک کردن در حتی روایت‌های متواتر»  و  «تصویر اقتدارگرا از محمد در قرآن» بود. سروش اما گفت که اگر تیشه به ریشه بزنیم دیگر چیزی باقی نمی‌ماند و  با این منطق کار به تردید در قرآن هم می‌رسد: « آقا یاسر گفتند روایت‌های متواتر محل شک است و امروزه درباره اینها سخن بسیار می‌رود. بنده هم بی خبر نیستم از اینها ولی یادتان باشد اگر ما تیشه به ریشه بزنیم دیگر هیچی نمی‌ماند. آنهایی که به روایات متواتر تردید می کنند، بر قرآن هم تردید می کنند. ما باید یک حداقلی را در اینجا نگه داریم اگر آن هم از بین برود، دیگر موضوعی برای بحث و مناقشه باقی نمی‌ماند.»

عبدالکریم سروش ادامه داد: «اینکه [گفته شد آیا ]قران تصویر اقتدارگرایی از محمد می دهد یا نه، به نظر من بله، کاملا می دهد، چون که اولا شما انسان‌شناسی اسلام را درنظر بگیرید. انسان‌شناسی اسلام یک نوع انسان‌شناسیست که آدمی را منوع و جزوع و اینها می داند. همه این صفات بد و منفی را برای آدمی قائل است در خیلی از جاها اکثرهم لا یسمعون و اینا هم دارد. خصوصا در مورد مخالفان. وقتی یک مطلبی چنین صفات منفی را برای آدمیان قائل است که ما در طول تاریخ سیاست هم می‌بینیم. فکر می کنیم که رفتارش باید چگونه باشد و رهبر آن مکتب باید چگونه باشد؟ آیا اقلا نه به نحو کامل بلکه ناقص نباید قائل به اعمال قدرت باشد. برای اینکه در حقیقت معتقد است مردم با منطق سر به زیر نمی آورند و تابع حقیقت نمی شوند. لذا جاهایی زور و اعمال قدرت لازم است. یک وقتی شما قائل به قرارداد اجتماعی هستید؛ همان‌طور که روسو می‌گفت، شما باید انسان را خردمند فرض کنید. کسی که به ذات شرور نیست و نیکخواه است. اما اگر انسان را واجد شرارت‌های ذاتی بدانیم که در نهج البلاغه هم درآمده باید [ تفاوت] قائل شویم. [یعنی] با بعضی ها با منطق حرف می‌زنیم و عده‌ای هم که زیر بار نرفتند را رها نمی‌کنیم و با زبان زور با آنها سخن می‌گوییم. نکته دوم اینکه در قرآن ما یک دایکوتومی دوگانه حق و باطل داریم. طیف وجود ندارد که بین حق و باطل چیزی ست که مثلا ۲۰ درصد یا ۵۰ درصد حق است. حق داریم و باطل. دقیقا همان تفکیکی که مرحوم شریعتی می‌کرد. همان چیزی که ما به آن ایدئولوژی می‌گوییم. یعنی اینکه حق دارد و باطل و بینش طیف و درجاتی قائل نیست. شما در قرآن یا طرفدار حقید یا باطل. در هر صورت تکلیفتان معلوم است. من به این گفتمان که گفتمان قرآنی است اشاره می‌کنم. این گفتمان گفتمان اقتدارگرایانه ست. اگر پیامبر را مولف قرآن بدانیم که اگر از جانب خدا سخن می‌گوید و از حق و باطل و ماهیت انسانی سخن می‌گوید و این اوصاف را بیان می‌کند در آنصورت شما می‌بینید که یک کسی از موضع بالایی سخن می‌گوید. اقتدارگرایی و ولایت یعنی همین. وقتی می‌گوید وقتی حکم کردم حق ندارید اظهار نظر کنید یعنی همین.

عبدالکریم سروش سخنانش را این‌گونه پایان داد: من یکی دو تا آیه هم بخوانم و دیگر حرفهایم را به پایان برسانم. همین امروز قرآن را باز کردم در همان صفحه‌ای که باز کردم این آیه آمد. آیه ۶۷ سوره انفال که « مَا کَانَ لِنَبِیٍّ أَنْ یَکُونَ لَهُ أَسْرَى حَتَّى یُثْخِنَ فِی الْأَرْضِ» به چندین تفسیر هم مراجعه کردم. المیزان آقای طباطبایی، تفسیر کشاف زمخشری و چند تا ترجمه قرآن. این آیه دو نوع ترجمه شده است. اولی می‌گوید هیچ پیغمبری نمی‌تواند؛ اگر به نوع دوم بخوانیم این پیغمبر نمی تواند. نمی‌تواند اسیر بگیرد مگر پس از اینکه کشتار بسیار کرده باشد. این آیه بعد از جنگ بدر آمده. است‌ مسلمان‌ها را نهی می‌کند و می گوید اسیر نگیرید و  تا می‌توانید بکشید. فکر این نباشید اسیر بگیریم تا اینها را به طرف مقابل برگردانیم و در مقابلش یک فدیه‌ای بگیریم. برای ارعاب و ترس افتادن در دل کفار، که نگویند جنگیدیم و اسیر کردن پولی می‌دهیم و آزاد می‌کنند. [آن‌ها] را  بکشید نگذارید [کار] به اسارت برسد. شما این آیات را توجه نمی‌کنید. من آیات دیگر را قبول دارم. همه سخنم خلاصه این است که پیامبر «عارف مسلح» بود و در جایی مشفق و رحیم و اهل عفو بود ولی لحن قرآنش از موضع بالا با مردم سخن می‌گوید و سلطانی و شاهانه. نه اینکه لقب پیامبر سلطان باشد. و تهدیدآمیز و توام با ارعاب و البته برای کسانی که ایمان بیاورند و اهل اطاعت و حق باشند تحبیب هم هست. به قول مولانا آنکه ترسد من چه ترسانم ورا. کسانی که خودشان ترسیدند و آمدند و وارد این جرگه شدند چرا آنها را دوباره بترسانم.
خلاصه مطلب این است که من فرمایشات عزیزان را قبول دارم اما فکر می کنم که با سخنانی که بنده قبلا عرض کردم قابل جمع هست.»

پایان گزارش از زیتون

تلگرام
توییتر
فیس بوک
واتزاپ

13 پاسخ

  1. دکتر سروش در آغاز سخنرانی دو قسمتی اولیه این بحث اشاره کرده بود که تا آنموقع جهات سیاسی و حکمومتی دخیل در تبیین قبض و بسط معرفت دینی را در نظر نمی گرفته است . ولی حالا ( تلویحا ” و صادقانه ) اعتراف می کند که در ادامه همان پروژه اندکی پا را به حوزه های جامعه شناسی و سیاسی فرا نهاده که در واقع حوزه های تخصصی او نیستند .از قضا علت توصیفات درست آقای کدیور ” پریشان ، مشوش …..نا منسجم …نامنصفانه … ” از سخنان ایشان هم قدم نهادن در حوزه های مزبور است .بحث و نقد فراوانی هم که در زیتون تا کنون راه افتاده است به گمان اینجانب به قدر کافی روشن کرده است که متاسفانه ایشان خیلی سرراست و حتی بدون اعوجاج سفسطه می کنند .ایشان خودشان بارها گفته و نوشته اند که میراث روائی را باید علی الاصول نادرست و باطل انگاشت مگر بتوان خلافشان را ثابت کرد .حالا برای اثبات نظریه مشکوک ، ثابت نشده ، مناقشه آمیز و بعضا” مجعول خودشان به همین میراث تکیه میکنند !؟ ووقتی آقای کدیور که ( به احتمال یقین ) خود دکتر سروش هم قبول دارند در زمینه معتبر بودن یا نبودن روایات صاحب نظر ترند ، ایراد می گیرند که روایات مستمسک تئوری شما مخدوش و بی اعتبارند ، ایشان یه استناد اصل ” تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها ” تاریخ مکتوب شده و رایج مسلمانان یا به طورکلی فرهنگ و مذاق مسلمانان را دلیل درستی برچسب های خود به کنه شخصیت پیغمبر پیش می کشند ! آیا دانشجوی مقدماتی رشته جامعه شناسی سیاسی حتی در دور افتاده ترین دانشکده های دانشگاه آزاد خودمان هم نمی داند که در تاریخ و سرگذشت سیاسی ملتها انتساب ارزشها و معیار های دخیل در کم و کیف تحولات اجتماعی ، سیاسی ، فرهنگی و …عقیدتی و مذهبی و…آنها منوط به تعیین سمت وسوی جبه ها و جنا حهای مختلف و اغلب متضاد است ؟ کسی ارزشها و فرهنگ حاکمان را که اصولا” میراث مکتوب و عموما” باقی مانده فرایندهای تاریخی بیش از هزار ساله است ، با ارزشها و فرهنک محکومان و شکست خوردگان از قدرتمندان اقتدارگرا یکی می انگارد که به اندازه همان دانشجوی دانشگاه آزاد رشته جامعه شناسی سیاسی تلمذ نکرده باشد .
    آقای مهدی شمیرانی به زبا ن ساده روشن نکرده است که این پیامبر شمشیر به دست یا به تعبیر نزدیکتر به سیاق استدلال دکتر سروش ( پیامبر شمشیر کش ) یکبار هم در قرآنش هیچ ذکری نه از شمشیر و نه از هیچ آلت قتاله دیگری به میان نیاورده است .
    ایرج پزشک زاد در مصاحبه ای با بی بی سی در اینکه فکر و طرح شخصیت دائی جان ناپلئون را از کجا و چطور الگو گرفته حکایت جذابی نقل می کند : کودک پنج شش ساله بود که در مدرسه آنهارا برای جشن عروسی شاه با فوزیه خواهر ملک فاروق پادشاه وقت مصر اماده مراسمی کردند .در پایان مراسم از قضا اولیائ مدرسه فراموش می کنند ایرج را به موقع راهی منزلش کنند . چند ساعتی که دیر شد او به طرف خانه راه می افتد در همین بین پدر وی نگران از دیر کرد او به طرف مدرسه را هی شده بود . همینکه پدر از دور ایرج را دید سر فحش و فضیحت را نثار انگلیسهای…..کش میکند که به خاطر منافع خودشان فوزیه را به عقد شاه در آورده و آنوقت بچه ها و خانواده های مارا در ترس ونگرانی می گذارند ! پزشک زاد می گوید تا آنموقع هر گز ندیده و نشنیده بودم پدرم که پزشک محترم و بسیار آداب دانی بود کلمه ای حرف ناجور و بی ادبانه بزند .درواقع اولین جرقه دائی جان ناپلئون در ذهن شزشک زاد زده می شود : ” کار ، کار انگلیس است ” .حالا واقعا این حقیقت دارد که انگلیسی ها وقتی خاندان ابن سعود را به تخت پادشاهی سرزمین حجاز نشاندند نه تنها اسم سرزمین را هم به نام همین خانواده عربستان سعودی گذاشتند بلکه برای تایید همین برچسبهای مورد استناد دکتر سروش ، که همانوقع و پیشتر از آن در روایات و کتب تاریخی و ابن اسحاق ها و طبری ها و ابن خلدون ها رواج داشت شمشیری هم در پرچم این کشور جعلی نقش کردند. که کسانی نباشند که به اشتباهات دکتر سروش ها خرده بگیرند .بر وزن دائی جان ناپلئون شاید آدم بتواند به تلمذ دکتر سروش در انگلستان و ارادت معروفش به برخی از فیلسوفان سیاسی انگلیس و دست پروردگان انگلیس مثل کارل پوپر ، دست کم از سر طنز اشاره کند .

  2. همه این اساتید اندیشمند اند،و هدفشان اندیشمند کردن انسان و انسان ایرانی است .
    لیکن همه بطور یکسان پراگماتیست،و واقعگرا نیستند ،مثلا ،کسروی ،برقعی ،شریعتی ، بنی صدر ،سروش طالقانی
    محمد حنیف علاوه بر اصلاحگری ،

    انقلابی هم بوده و هستند.
    واینها ضرورتا، هیچیک ،رهبر کامل ،و یا ایدئولوگ کامل نباید بحساب
    بیایند.نباید بت سازی کرد.

    ما هم در خراب کردن شاهان ،وولایت
    فقیهان شریک بوده ایم ،پس تجربه را
    تکرار نکنیم.
    س۱، از اساتید :

    خدایتان را تعریف و معنی کنید.
    س۲،

    حق را و عدل را

    قیامت را

    رسالت الهی و رهبری خلق را

    توحید و ضرورت آن را

    دین ،مذاهب ،شرع و شریعت را

  3. این بحث از اهمات است ،
    باید مدت کافی گذاشت ،
    چهار چوب نیاز دارد ،
    الگوریتم نیاز دارد .
    اول باید‌ خدا ،و اسماء او را شناخت
    انسان و حیوان و نبات و کاینات را همه
    اختیار و غریزه را ،
    و حضور ،جامعه ،روان،شناس را و تاریخ را .
    طیف مخالف و موافق را
    مسئله فوق حیاتی است ،
    با نظریه فقط نمیشود باید فکچوال باشد.گرچه همه برداشت است.

  4. آقای عبدالعلی بازرگان با سلام خدمت شما .لطف نموده و با حوصله به این داده های مختصر من دقت کنید و آنرا بخوانید .
    محمد رسول الله در مکه بدنیا آمد .در ۴۰ سالگی ، خود را پیامبر خدا خواند .در سن ۶۲ سالگی از دنیا رفت . مدت ۱۳ سال در مکه دعوی پیامبری داشت و مردم را به سمت دین یکتا پرستی فرا می خواند . پس از آن مجبور به حجرت اجباری به سمت شهر یثرب شد . یعنی مدینه کنونی .پس از ۸ سال به مکه باز گشت . گفته میشود که پیروان او بالغ بر ده هزار نفر میشد ند.
    ۵۳ سالگی عزیمت به مدینه . ۸ سال جنگ در مدینه . حدود ده سال پس از ترک مدینه ، دوباره به مکه بازگشت ودر سال ۱۱ هجری قمری ، بر اثر بیماری درگذشت . یعنی در ۶۲ سالگی . شروع بازگشت او به مکه ، سر آغاز دولت او بنام ” امت ” است .از ۴۰ سالگی به تبلیغ دینش بنام ” اسلام ” پرداخت . از ۵۳ تا ۶۲ سالگی ، در ۲۶ تا ۲۷ ” غزوه ” شرکت داشته و در حدود ۳۸ تا ۶۶ ” سریه ” بوده است .یعنی مستقیم در جنگ شرکت نداشته ، اما یکی از اصحاب او، بعنوان فرمانده او ، شرکت داشته است . عمده این جنگها ، از ۵۳ سالگی او ، یعنی۱۳سال بعد از خود خوانده شدن به پیامبری شروع میشود .در مدت ۹ سال ، تعداد غزوات او ۲۶ و یا ۲۷ عدد است که میشود هر ۴ ماه یکبار یک جنگ !! . اگر نقل قول طبری را بپذیریم که میگوید ۴۸ سریه بوده است ، میشود گفت که هر ۲ ماه هم یک سریه بوده است . یعنی باز هم جنگ ، اما نه به فرماندهی محمد رسول خدا ، بلکه به فرماندهی یکی از یاران او .
    حال من از آقای عبدالعلی بازرگان خواهش میکنم به من بگویند دینی که هر ۴ ماه یکبار ، یک غزوه داشته و هر ۲ ماه یکبار ، یک سریه ، الرحمن و الرحیمش کجاست ؟

  5. با سپاس از سایت زیتون. این گزارش را میتوان بار‌ها خواند. آنچه من استنباط کردم این بود که هر چهار نفر به یک کتاب و روایات مختلفه (و گاه متناقض) استناد میکنند. کامنت‌های کاربران گرامی هم در همین زمینه بود. آنچه که من دستگیرم شد این است که همگی نظر و تفسیر خود را عالمانه بیان فرموده ا‌ند. درست و غلط ندارد و این چیزی است که سال‌های سال است دیده ایم. یکی با استناد به این کتاب و روایات گردن میزند و دیگری به عالم عشق و عرفان وارد میشود. یاد جمله منتسب به صادق هدایت افتادم.
    هیچ دینی،
    از هیچ حیوانی،
    هیچ انسانی
    نمیسازد…!
    دین اصیل،
    بر پایه انسانیت استوار است
    که ریشه در اخلاق و خِرد آدمی دارد!
    دین، بدون پاس کردن پیش نیاز “انسانیت”،
    افزاینده خوی حیوانیست!
    اول، انسان باشیم!

  6. بخش دوم

    من در پایان مایلم تا ۲ نکته را در میان نهم. در نکتۀ دوم روش کار پیامبر را شرح می دهم:
    نکتۀ اول:
    آقای عبدالکریم سروش اخیراً به نظرشان رسیده که بگویند پیامبر اسلام فردی بود که اسلام را با اقتدار تأسیس کرد و این که دارای اقتدار بود نشانگر این معناست که او آدمی “تک بال” بود و بال “عشق و عرفان” را کم داشت. آقای عبدالکریم سروش پیشتر یک نوشته به مناسبت پنجمین سالگرد امام خمینی در نشریۀ کیان به چاپ رسانده اند که عنوانش «درک عزیزانۀ دین» است. واژۀ “عزیز” در زبان عربی به معنی قدرت و اقتدار نیز است. ایشان در این نوشته شرح می دهند که چگونه امام خمینی که «فقیه و عارف بود» پیگیر استقرار اسلام در معنای عزتمندانه و اقتدار گرا بود. من پیشنهاد می کنم که همگان بَهرِ درک و دریافت مراد امروزین ایشان نوشتۀ آن روز ایشان را هم در این باره بخوانند. [کیان سال چهارم خرداد ۱۳۷۳ شماره ۱۹ – پرتال جامع علوم انسانی]

    گذشته از این من حتی “عارف مسلح” خواندن پیامبر اسلام را جعل و تحریف تاریخ و توهین به پیامبر اسلام می دانم. [مگر شاه اسماعیل صفوی بود!] پیامبر تنها پیامبر از برای این معنا بود که بت پرستی را در شبه جزیره عربستان از عین و ذهن جامعه بروبد و بزداید. وی سرانجام موفق به این کار شد. با انبوهی لشکر سوی مکه شد. مکیان اقتدار لشکری او را [بنا به قاعدۀ اقوام بت پرست] نشانگر پیروزی خدای او و نشانگر شکست خدایان خود انگاشتند. این است که پذیرفتند باورداشت های دینی خود را به کنار نهند. [این یک قاعدۀ عام نزد همه اقوام بت پرست در تاریخ بشر است.] پیامبر آنگاه به مسجد الحرام شد. بگفت تا کلید دار کعبه بیامد. از او که مشرک بود کلید را گرفت. درب کعبه را گشود. به درون کعبه شد. بتان را با چوبدستی اش بزد و بیانداخت و بگفت تا همه را بروبند و به دور اندازند. آنگاه از کعبه بیرون شد. کلید را به همان کس که از او گرفته بود باز پس داد. هیچ مورخی ننوشته که پیامبر از این شخص اصولِ دین پرسید یا از او امتحان ایدئولوژی گرفت.چرا؟ چون که اسلام هیچ ربط به فقه ندارد. اسلامِ فقهی که نشانگر دین در معنای پیشاعقل [و ویژۀ همه جوامع دینی در تاریخ بشر] است هیچ ارتباط به اسلام در معنای قرآن ندارد.
    نکتۀ دوم: روش کار پیامبر
    یکی از اهداف پیامبر به استناد قرآن از میان بردن سنت زنده به گور کردن نوزادان دختر نزد عرب بادیه بود. «و إذا الموؤده سألت بأی ذنب قتلت؟»
    بخارایی می نویسد: گفته اند پیامبر دختر بچه ای را که گفته اند فرزند دخترش زینب بود به وقت نماز به دوش می گرفت. چون به سجده می شد او را بر زمین می نهاد و چون برمی خاست او را دوباره به دوش می گرفت. (صحیح بخاری؛ ف؛ ج۱؛ حدیث ۵۱۶ ص ۲۶۰) می نویسد: قتاده گفته پیامبر نزد ما آمد و نوۀ دختری اش را بر دوش خود نشانده بود. وقت نماز همچنان نوه بر دوش به نماز ایستاد. وقت رکوع او را به زمین می نهاد و چون می بر می خاست او را بار دیگر به دوش می گرفت. (صحیح بخاری؛ ف؛ ج ۶؛ حدیث ۵۹۹۶ ص ۴۹۷) مسلم می نویسد: ابوقتاده انصاری گفته که من پیامبر را بچه به دوش در نماز جماعت دیدم که دختر بچه ای را که بچۀ دخترش زینب بود به دوش گرفته بود. (مسلم؛ ف؛ ج ۱ ؛ حدیث ۴۲ ص ۵۱۷)

    مقایسه کنید با رفتار عزتمندانۀ کارگزاران فقه [شیعی و] اسلامی در ایران که به صورت زنان و دختران ایرانی بارها و بارها اسید پاشیده اند. «و إذا الموؤده سألت بأی ذنبٍ قتلت؟»

    گفته اند عمر بن خطاب رفتار سختگیرانه ای با زنان – حتی پیش از نزول آیات حجاب – داشت. بخارایی می نویسد: زن عمر از برای نماز جماعت صبح و غروب به مسجد می شد. او را گفتند: می به ندانی که عمر غیرتی است و از این کار تو خوشش نمی آید. گفت: عمر مگر خودش زبان ندارد که این را به من بگوید؟ گفتند: عمر مگر می تواند؛ پیامبر گفته که منعی ندارد.» (صحیح بخاری؛ ف؛ ج۱؛ حدیث ۹۰۰ ص ۴۲۲)
    بخارایی می نویسد: گفته اند تنی چند از زنان به نزد پیامبر آمده بودند و داد و قال کنان از همسران خود و از کمی خرجی خانه ای که به آنان داده می شد شکایت می کردند. ناگهان عمر در زد و اجازۀ ورود خواست. زنان همین که صدای عمر را شنیدند به اتاق پشت پرده گریختند. عمر که از در درآمد پیامبر داشت می خندید. عمر او را پرسان نگاه کرد. پیامبر گفت: این جا چند نفر زن نشسته بودند و در حال گفتگو با من بودند. صدای تو را که شنیدند بی درنگ در رفتند. دارم به این می خندم. عمر گفت بهتر آن است که از شما حساب برند نه از من. (صحیح بخاری؛ ف؛ ج ۳؛ حدیث ۳۲۹۴) و (صحیح بخاری؛ ف؛ ج۴؛ حدیث ۳۶۸۳ ص ۲۴۲)
    بخارایی می نویسد: ابوهریره گفته نزد پیامبر نشسته بودیم که ناگهان آغاز به در میان نهادن خوابی شد که به تازگی دیده بود. گفت: خواب بهشت دیدم. داشتم می رفتم که چشمم به قصر خیلی مجللی افتاد و دیدم زنی کنار حوضِ آبی دارد وضو می گیرد. پرسیدم خانم این قصر مجلل مال کیست؟ [یکدفعه آن زن و همه ندیمه هایش با هم] گفتند: عمر بن خطاب. فوری [از ترس عمر] دور شدم. بخارایی در ادامه می نویسد: ابوهریره گفته که عمر آنجا بود و گریست. (صحیح بخاری؛ ف؛ ج ۳؛ حدیث ۳۲۴۲ ص ۵۹۴) و (صحیح بخاری؛ ف؛ ج ۷؛ حدیث ۷۰۲۳ و ۷۰۲۴ و ۷۰۲۵ ص ۳۵۵)

    آری! این چهرۀ پیامبر اسلام است. نه حکومت تشکیل داد. نه نگران حکومت بود. وصیت هم نکرد؛ چون چیزی نداشت. هنگامی که در بستر مرگ بود گفت: چون مُردم بسترم را کنار نهید. گودالی زیر آن بِکنید و مرا آنجا دفن کنید. آنگاه از در بیرون شوید و دیگر بازنگردید!

    آقای عبدالکریم سروش! این که شما خمینی و حکومت هُش و هین او را به اسلام و پیامبر اسلام نسبت می دهید خودش فی نفسه توهین به اسلام و پیامبر اسلام است.

    با احترام
    داود بهرنگ

    منابع:
    ۱ – روایت اِمید أشوهیشتان (تألیف سدۀ ۴ هجری) ـ تدوین و آوا نویسی و ترجمه از متن پهلوی: دکتر نزهت صفای اصفهانی ـ تهران نشر مرکز ۱۳۷۶
    ۲ – السیره النبویه ـ لاِبن هشام ـ لدار الکتاب العربی ـ بیروت ـ الطبعه الثالثه ۱۹۹۰ م [أستاذ دکتور عمر عبدالسلام تدمری]
    ۳ – سیرت رسول الله ـ ترجمه ی سیرتِ ابن اسحاق از روایت عبدالملک ابن هشام ـ رفیع الدین اسحاق ابن محمد همدانی [در سال ۶۱۲ هجری] ـ ویرایش جعفر مدرس صادقی ـ نشر مرکز ـ چاپ اول ۱۳۷۳
    ۴ – سیرت محمد رسول الله ـ عبدالملک ابن هشام ـ برگردان: مسعود انصاری ـ انتشارات مولی [در ۳ جلد]
    ۵ – زندگانی محمد ص ـ ترجمۀ سیره النبویه تألیف ابن هشام ـ مترجم سید هاشم رسولی ـ از انتشارات کتابفروشی اسلامیّه [در دو جلد]
    ۶ – ترجمه فارسی صحیح بخاری ـ مترجم عبدالعلی نور احراری ـ نشر تربت جام ـ احمد جام ۱۳۸۸
    ۷ – ترجمه فارسی صحیح مسلم ـ مترجم خالد ایوبی نیا ـ مصحح حسین رستمی ـ ناشر ارومیه ـ حسینی اصل ۱۳۹۰

  7. بخش اول

    با سلام
    من نخست ۲ نکته را در میان می نهم. سپس در بارۀ گزاره ای از گزاره های بسیار زیاد و […] پراکندۀ بی شمار آقای سروش شرحی را می آورم. در بخش پایانی هم دو نکته را که یکی در بارۀ روش کاری پیامبر است آورده ام.
    پیشاپیش بگویم که من در مواردی که از ادیان یهود یا نصاری یا زرتشت سخن به میان می آورم گفتارم مبنی بر منابع است و ربط به ادیان در معنای «realtime» ندارد. من این جا و در این مورد پیرو نابغۀ مورخ یعنی جریر طبری ام که در کتابش می نویسد: من برای شرح تاریخ ایرانیان به منابع خود ایرانیان استناد می کنم. من خودم را تاریخ دان تر از مورخین ایرانی در این باره نمی دانم. منهم همین را در بارۀ دین می گویم. اگر برای نمونه کسی می خواهد بداند دین زرتشت چه می گوید و در چه باره است برود آن را از یک زرتشتی یا یک موبد زرتشتی بپرسد. این نوشته به هیچ وجه در این باره نیست.

    نگتۀ شماره ۱:
    واژۀ روایت هیچ سنخیتی با واژۀ حدیث ندارد. حدیث ناظر به بازگویی حوادث رخداده است. روایت اما در فحوا واژه ای است که موبدان ایرانی پس از اسلام در ایران وضع کرده اند. این موبدان مجموعه احکام فقهی شان را از قرن ۳ و ۴ هجری در کتاب هایی که در این باره تدوین کرده اند ذیل عنوان “روایات” گرد آورده اند. برای نمونه مجموعه «روایات آذرفرنبغ فرخزادان» تدوین قرن ۲ و دهه های نخستین قرن ۳ هجری است. مجموعۀ «روایت اِمید اَشو هیشتان» تدوین دهه های اول قرن ۴ هجری است. مجموعۀ «روایات داراب هرمزدیار» تدوین عصر صفوی است. و بگویم آنچه در ایران فقه نامیده می شود در واقع کپی برداری از احکام همین مجموعه های روایی است. این جا ما در واقع با گرگی روبروییم که میش را کشته و خورده و پوستش را به تن کرده است. ابعاد سوء تفاهم آنقدر وحشتناک زیاد است که فقیه امروز خودش را در ایران «این نمایۀ عظیم خداوند» یعنی [آیت الله عظمی] می نامد و خودش را جانشین خدا معرفی می کند.
    نکتۀ شماره ۲:
    این قاعده که می گوید تغییر دین و ایجاد تغییر در تفسیر دین جرمی نابخشودنی است و آدمی را “مرگ ارزان” می کند؛ قاعده ای فقهی [و نه دینی] است و از ویژگی های جوامع دینیِ [فقهی یا] پیشاعقل در هر جا در طول تاریخ است. [شرق و غرب ندارد.]
    یهودیان که خود را قوم برگزیدۀ خدا می انگاشتند آخرین پیامبر خود و یعنی عیسی مسیح را به جرم ایجاد تغییر دین محکوم به مرگ می دانستند. پُلُس رسول می گوید: من خودم از پُر کارترین کسانی بودم که کوشیدم نَفَسش را بِبُرَّم. موبدان زرتشتی که دین خود را “بِهدینی” می انگاشتند بی دینی را جرم و یک گناه شیطانی و داشتن هر دین دیگر را بد دینی می انگاشتند. اِمید اَشو هیشتان در این باره در مجموعۀ روایات خود می نویسد: «فردِ بی دین مرتکب اقدام “اَهرمنیک” یعنی شیطانی می شود. فرد غیر زرتشتی اما تنها بد دین است. (ص ۸) اگر فرزندِ پسر یک خانوادۀ زرتشتی به اسلام بگراید جرم است. فرد یک سال مهلت دارد که به دین زرتشت باز گردد. اگر چنین نکند “مرگ ارزان” می شود. (ص ۱۵) و (ص ۱۶۹) اگر ختنه کند “مرگ ارزان” می شود. [مگر این که آن را دوباره پیوند بزند.] (ص ۱۷) چپاول اموال هر کس که مسلمان می شود به دست هر کس که بتواند و قادر به این کار باشد مجاز است. (ص ۱۷ و ۱۹) و (ص ۱۶۹)

    و اما بعد؛
    آقای عبدالکریم سروش که گفتارشان بنا به رسمی که دارند «از هر دری سخنی» است جایی در گفتارشان گفته اند که پیامبر [پیرو دین امام خمینی] گفت: «من شما را ذبح می کنم و سرتان را می بُرّم.» ایشان این گفته را جایی خوانده یا شنیده اند اما [خوشبختانه یا بدبختانه] نمی دانند کجا ولی در گفتارشان به آن استناد کرده اند. من این را که ایشان [به سبب نداشتن منبع] در معنای “قبض” گفته اند قدری “بسط” می دهم تا بگویم: (۱) گوینده و نویسندۀ غیر تشریفاتی موظف است – به رسم دانشگاه – نخست منابع گفتارش را اعلان و نقد و بررسی کند. (۲) کشف منابعِ گفتار از وظایف شنونده یا خوانندۀ گفتار نیست. اگر باشد به تکرار دعوی ملانصرالدین می رسیم که می گفت: این جا که من ایستاده ام مرکز زمین است؛ اگر کسی باور ندارد برود خودش متر کند!

    ابن هشام در سیرۀ خود به استناد آنچه از ابن اسحاق در دست داشته می نویسد: [تغییر دین در جامعۀ قبایلی عرب حُکمش مرگ بود.] وی در گزارش خود در این باره شرح می دهد که چگونه ورقه بن نوفل به دین “نصرانیه” در آمد. (ج ۱؛ ع ؛ ص ۲۵۱) چگونه عبیدالله جحش همراه گروه مسلمانان به حبشه گریخت و آنجا به دین نصرانیه در آمد. چگونه عثمان حویرث به روم گریخت و آنجا به دین نصرانیه در آمد. و می نویسد: چهارمی زید نُفیل بود که عمویش از رفتار او بسیار خشمگین بود و او را آزار می داد. او را از مکه بیرون رانده بود و چند نفر جوان [حزب الهی و] ابله را گمارده بود تا مانع از ورود او به مکه شوند. (ج ۱ ع ص ۲۵۹) می نویسد: عمویش نگران بود که وی ایجاد فساد در دین مردم کند. [“یفسدو علیهم دینهم” و] یا الگوی دیگران شود. (ج ۱ ص ۲۶۰) و زید سرانجام در پی یافتن آگاهی هایی در بارۀ دین حنیف به شام شد و در بازگشت به مکه به قتل رسید. (ج ۱ ؛ ع ؛ ص ۲۶۱)

    هشام در ادامه می نویسد: گفتار محمد از آن زمان که او را فرمان به آشکاری دعوت رسید بزرگان قریش را سخت آزار می داد. [وی هر آینه به سنت ابراهیم به آنان می گفت: اُفٌّ لکم … اَفَلا تَعقِلونَ.]
    می نویسد: به نوشته ابن اسحاق تا زمانی که پیامبر پرستش بتان را مورد نکوهش قرار نداده بود مناسباتش با قومش عادی بود. چون او اقدام به این کار کرد مخالفت و دشمنی همه قریش را بر علیه خود برانگیخت. عمویش ابی طالب سخت نگران شد و به حمایت از او پرداخت. (ج ۱ عربی ص ۲۹۶) بزرگان قریش آن را برنتافتند و با مشورت هم به نزد عمویش ابی طالب رفتند و به او گفتند: “یا أبا طالب أنّ ابن اخیک قد سبّ آلهتنا وعاب دیننا و سفّه احلامنا و ضلل آباءنا.» [آقای محترم! این پسرِ برادر شما پاک آبروی ما را برده است.] بزرگان و خردمندان ما را ابله و آباء و اجداد ما را [عوضی و] گمراه می داند.” و از او خواستند که دست از حمایت محمد بردارد که گفت نه؛ من چنین نمی کنم. (ص۲۹۸) و چون محمد تغییر رفتار نداد بزرگان قریش بار دیگر به نزد ابی طالب شدند و به او گفتند این برادر زاده ات «شتم آبائنا و تسفیه احلامنا و عیب آلهتنا.« [همه مقدسات ما را به لجن کشیده است.] ناسزا می گوید. بزرگان ما را [بزرگانی چون آیت الله عظمی جنتی را] ابله می داند. ما مقدساتی داریم که به آن ها توهین می کند.» و در ادامه گفتند: اگر جلوی او را نگیری ما به ناچار ـ سرسختانه ـ با تو و با او درگیر خواهیم شد تا شر یکی مان از میان برخیزد. “حتی یهلک احد الفریقین. (ج ۱ ؛ ع ؛ ص ۲۹۸) هشام می نویسد: محمد اما تغییر رفتار نداد.(ج ۱ ؛ ع ؛ ص ۳۰۰) و می نویسد: [من به گمانم] از این زمان عزم قطعی به جنگ [ “حمیّت حرب”] میان دو طرف پدیدار گشت و رویارویی دو گروه اجتناب ناپذیر گردید. (ج ۱ ؛ ع ؛ص ۳۰۰)
    ابن هشام در ادامه می نویسد: چندی بعد اولین “قِتال” و درگیریِ خونین پس از این مجادلات رویداد. روزی چند تن از مسلمانان در دره ای در بیرون از مکه گرد آمده بودند و آنجا نماز می خواندند که یکی از اهالی قریش سر و کله اش پیدا شد و اقدام به کاری کرد که منجر به قِتال شد. «إذ ظهر علیهم نفر من المشرکین و هم یصلون. فناکروهم و عابو علیهم ما یصنعون حتی قاتلوهم.» در ادامه می نویسد: کار چندان بالا گرفت که سعد وقاص خم شد و تکه استخوانی را از زمین برداشت و با آن چنان به سر طرف کوبید که خون جاری شد. (ابن هشام؛ ع؛ ج ۱؛ ص ۲۹۶) [این را کمابیش همه مورخین هم نوشته اند.]

    هشام در ادامۀ این حکایت گفته ای از ابن اسحاق را در میان می نهد. می نویسد: [قَالَ ابن اسحاق: فَحدّثنی یحیی بن عُروه بن الُّزبیر عَن أبیهِ عُروه بن الزبیر عن عبدالله عمرو بن العاص قال: … یعنی] ابن اسحاق به گزارش از این و آن و عبدالله پسر عمرو عاص می نویسد: گفته اند که پدر عمرو عاص به او گفته که باری در این روزگار پیامبر به مسجد الحرام شد و سوی کعبه در راه بود که کسی یا کسانی از جمع بزرگان قریش که آن جا گرد آمده بودند سخنانی سخت زشت و تحریک آمیز به او گفت. پیامبر سخت برآشفت چندان که خشمش را در برافروختگی اش چهره اش می شد دید. رو کرد به بزرگان قریش و به آنان گفت: «أمّا والّذی نفسی بیده؛ لَقَد جئتکُم بالذِّبح.» [به خدا قسم سر همه تان را خواهم برید!] (سیره ابن هشام؛ ج ۱؛ عربی؛ ص ۳۲۰) در ادامه می نویسد: این گفته چندان نابهنجار بود که کسی گفت: «یَا أبا قاسم! فَوَاللّهِ مَا کُنتَ جَهولاً.»
    این گزاره همان است که عبدالکریم سروش جایی شنیده یا خوانده و [خوشبختانه یا بدبختانه] به یاد نمی آورد که کجا؟! اگر به یاد می آورد از موضع استادِ رشتۀ تاریخ چند تکه ای هم در این باره می انداخت!
    این که کسی به کسی در زبان و فرهنگ عرب در آن روزگار بگوید «من سر تو را خواهم برید» در واقع سخت نابهنجار است. [من چنین گزاره ای را جایی ندیده ام.] عرب درست است که در روزگار جاهلی به سر می بُرد ولی اگر بنا بود یک چنین کار و کرداری ـ آن هم در معنای درون قومی ـ داشته باشد در جامعۀ قبایلی عرب سنگ روی سنگ بند نمی شد. آن که سیرۀ ابن هشام را تصحیح و تدوین کرده به سبب این که این واژه سخت نابهنجار است در زیر نویس نوشته که این واژه را بایست به معنی «شما را نابود خواهم کرد» لحاظ کرد. جریر طبری این گزاره را اساساً در خور اعتنا ندانسته است. ابن سعد نیز در طبقات خود این را نیاورده است. در صحیحین [بخارایی و مسلم] هم یک چنین گزاره ای نیست. قاضی اَبَر قَو؛ رفیع الدین اسحق بن محمد همدانی در ترجمۀ فارسی خود از این کتاب در ۸۰۰ سال پیش در سال ۶۱۲ هجری اما می نویسد: “سید گفت آمده ام تا من شما را همچون گوسفند کارد به گلو نهم و بکُشم. و مپندارید که شما رایگان از چنگ من بدر روید!” (ص۱۳۰) [جای این قاضی اَبَر قو حقّا که در حکومت هُش و هین [یا حکومت عزّتمندانۀ] امام خمینی خالیست.]

    این رویدادها را مترجم ایرانی سیرۀ ابن هشام [هاشم رسولی] در جلد اول ص ۱۶۵ و ص ۱۷۳ آورده است. مترجمی دیگر [مسعود انصاری] در جلد اول در ص ۳۴۶ و ص ۳۸۰ آورده است.

    سخن پایانی در بخش دوم

  8. بنام ملک هستی.امید است این یک کار اساسی و بزرگ باشد.احساسات کنترل دقیق شود ،
    و به این جمع غیر حکومتی احترامات
    تام بگذاریم ،
    از وسوسه های درونی و بیرونی بگریزیم.

    این جمع را دایمی کنیم ، و بطور دوره ای اساتید دین و حتی سکولار را
    بمیدان بیاوریم .و یک گفتگوی بی
    انتها برای شناخت لایتناهی .
    همه خطا کار و گناهکار هم هستند ،
    رافت داشته باشیم ،ما نمی خواهیم داعش شیعه و سنی باشیم .
    حکومتها باندازه بی حد خشونت میکنند ،ما ملت آزاده باشیم ،
    خلق در خدمت خلق .

  9. با تشکر فراوان از این گزارش مبسوط و جامع. خسته نباشید همگی‌، به ویژه دکتر سروش

  10. جناب دکتر سروش در پاسخ نقدهای آقایان بازرگان، اشکوری و میردامادی به آیه ۶۷ سوره انفال اشاره کردند و آن را شاهدی برای اثبات نظریه جدیدشان  برشمردند چرا که مانند بسیاری دیگر در طول تاریخ اسلام معنای آن را مفهوماً این دریافته اند که آیه می گوید پیامبر را نسزد تا وقتی جای پای خود را در زمین سفت نکرده از کشتن در جنگ بازایست و اقدام به گرفتن اسیر کند! “مَا کَانَ لِنَبِیٍّ أَنْ یَکُونَ لَهُ أَسْرَى حَتَّى یُثْخِنَ فِی الْأَرْضِ تُرِیدُونَ عَرَضَ الدُّنْیَا وَاللَّهُ یُرِیدُ الْآخِرَهَ وَاللَّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ” آخر چقدر بدفهمی در تاریخ اسلام! چقدر تحریف و بی انصافی! واقعاً چرا اینقدر قرآن را نفهمیده اند یا نخواسته اند که بفهمند! آیه در جواب آنهایی که در پی اسیر گرفتن در جنگند تا دنیاخواهی کنند می گوید؛ برای هیچ پیامبری (شایسته) نبوده است که باشد برایش اسیرانی تا جای پای خود را در زمین سفت کند! یعنی با بیشتر اسیر گرفتن از طرف شکست خورده جنگ تفوق خود را استحکام بخشد؛ می گوید این شایسته هیچ پیامبری نیست که در جنگها چشم به بیشتر اسیر گرفتن داشته باشد! این شأن پیامبری نیست که چنین کند چرا که او آمده هدایت الهی را نشر دهد. دقت کنیم در ادامه گفته است: “تُرِیدُونَ عَرَضَ الدُّنْیَا وَاللَّهُ یُرِیدُ الْآخِرَهَ”، شما می خواهید متاع دنیا را در حالی که خدا می خواهد آخرت را. یعنی چه؟ یعنی شما از پیامبر توقع دارید تا از بیشتر اسیر گرفتن ممانعت نکند تا شما به متاع دنیا برسید و حال آنکه خدا این را نمی خواهد بلکه آخرت را برای پیامبر و شما می پسندد. آیا منطقی است که یاران پیامبر به او بگویند ای پیامبر بجای کشتن دشمن آنها را اسیر بگیریم تا به نون و نوایی برسیم و پیامبر بگوید نه، هیچ پیامبری را نسزد که تا جای پای خود را بوسیله کشتار دشمن سفت نکرده از آنها اسیر بگیرد؟! اصلاً پیش از تفوق در جنگ مقدور بوده که اسیر بگیرند؟! بدیهی است که نه! یعنی حتماً پس از پیروزی در جنگ و خاتمه کشتارهایش اسیر گرفتن موضوعیت می یابد. جنگ خاتمه یافته که مجال اسیر گرفتن پیش می آید! حال می گوید هیچ پیامبری را نسزد که باشد برایش اسیرانی تا جای پای خود را در زمین سفت کند! یعنی پیامبری پیامبر با اسیر گرفتن منافات دارد! بنابراین او اجازه نمی دهد که دشمن شکست خورده فراری را دنبال کنند تا از آنها اسیر بگیرند. آیات بعد کاملاً مؤید مدعای بنده است: “لَوْلَا کِتَابٌ مِنَ اللَّهِ سَبَقَ لَمَسَّکُمْ فِیمَا أَخَذْتُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ”، چنانچه نبوده است حکم ابلاغ شده ای از جانب خدا که پیشی گرفته باشد (از این عمل شما)، هر آینه می رسیدتان عذابی بزرگ به خاطر آنچه گرفته بودید شما (از اسیران). یعنی شما برخی از یاران پیامبر که بی اذن او اقدام به گرفتن اسیر برای دنیاخواهی خود کرده اید اگر حکم خدا پیش از این برای شما روشن شده بود و با وجود اطلاع از آن مرتکب چنین کاری می شدید عذاب بزرگی شامل حالتان می شد، اما حال که بی اطلاع چنین کردید “فَکُلُوا مِمَّا غَنِمْتُمْ حَلَالًا طَیِّبًا وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ”، پس بخورید از آنچه به غنیمت گرفته اید که حلال پاک است و پروا کنید خدا را که خدا آمرزنده ای رحم آور است، دقت کنیم می گوید خدا آمرزنده است یعنی کار شما خطا بوده که در پی کسب غنیمت بیشتر بوده اید. “یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لِمَنْ فِی أَیْدِیکُمْ مِنَ الْأَسْرَى إِنْ یَعْلَمِ اللَّهُ فِی قُلُوبِکُمْ خَیْرًا یُؤْتِکُمْ خَیْرًا مِمَّا أُخِذَ مِنْکُمْ وَیَغْفِرْ لَکُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ”، ای پیامبر حال که چنین شده است بگو به اسیرانی که در دست شمایند که اگر بداند خدا در قلوبتان خوبی است می دهدتان بهتر از آنچه گرفته شده است از شما و می آمرزدتان و خداست آمرزنده ای رحیم. این آیات به خوبی و روشنی گویای این هستند که اصلاٌ کشتار بیشتر به جای اسیر گرفتن موضوعیتی نداشته است مضافاً که در چند آیه قبل تر هم گفته: “وَإِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا وَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ”، و اگر دشمن تمایل یافت به آشتی پس شما هم مایل شوید بدان در حالی که بر خدا توکل می کنید که اوست شنوای دانا. آیا منطقی است از یک طرف صلح و آشتی را ترجیح بدهد به جنگ و از سوی دیگر کشتار را بر اسیر گرفتن! آخر چقدر قرآن را بد خوانده اند که اینقدر بد فهمیده اند؟! (نیما حق پور – ۲۶ دی ۱۳۹۹)

  11. قرآن بزبان ساده برای علما و اساتید (۳):

    جناب دکتر عبدالکریم سروش باز هم با انتساب و اتهام به محمد رسول الله لجوجانه و از روی سماجت و فقط برای اینکه اعترافی به انجام خطایی نکند این اتهامات را در هر جلسه و گفتگویی تکرار و اصرار بر حقانیت و صحت نظر و عقاید خویش می نماید.
    در این جلسه ایشان با برشماری نکات ذیل:
    (- […] نبی به سیف بود. یعنی می ‌گفت که من با تکیه بر شمشیر، علاوه بر تکیه بر سخن و منطق، با تکیه بر شمشیر امر خود را پیش خواهم برد. چنان که [در جلسه قبل] اشاره کردم که می‌گفت لقد جئتکم باذبح . یعنی من آماده‌ام حتی اگر لازم شد سر ببرم و بجنگم و کار خود را فرو نمی‌گذارم. یک مرد اقتدارگرا و مقتدر […].
    – […] آن روایتی را هم  که ایشان گفتند «اُمِرتُ أن اُقاتِل الناسَ حَتّی یَشهَدوا أن لا الهَ الا اللهُ » یعنی من مامور شده‌ام که با مردم بجنگم تا بگویندلا اله الا الله، به همین معناست […].
    – […] نبی‌الملحمه یعنی اینکه پیامبر، پیامبر جنگ بود […]).
    این است صورت جلسه محاکمه الله و محمد رسول او در دادگاه *دین یک قدرت است* جناب دکتر عبدالکریم سروش!
    متهم ردیف اول: الله
    اتهام: نزول وحی، تحقیر و تهدید و تحدید بشر، ایجاد رعب و وحشت و خوف و رهب در اذهان و افکار و قلوب مردم، فرمان به جنگ و تحمیل اقتدار و ایجاد جو و فضایی سلطانی و مسلوط، حاکم و محکوم، غالب و مغلوب و در نهایت ملکوک و مغشوش کردن تصور و نام خدا در ذهنیت مردم!
    متهم ردیف دوم: محمد
    اتهام: نشر رویاهای خویش تحت عنوان: وحی الهی، کاربرد خشونت، اقتدارگرایی، قتل، تشویق به هجمه و حمله به کشورهای همجوار، تبلیغ انحصارگرایانه از دین و عدم تسامح و مدارا با سایر عقاید.

    – البته ایشان در ابتدا اعلام نموده بودند که [تشکیل این دادگاه] فقط از منظر *پدیدارشناسانه* و *تحلیل جامعه شناسانه و روانشناسانه* مبتنی بر مبانی تحلیلی فیلسوف های دین پژوه انگلیسی / آمریکایی صورت می گیرد و کاملا خنثی و غیر جانبدارانه می باشد و قصد فقط دفاع از حق، حقیقت، آزادی، انسانیت، اندیشه و علم می باشد و لاغیر!

    دکتر سروش در *دین یک قدرت است* هم قبلاً این روایات را نیز ذکر کرده بودند:
    ([…] و پیشاپیش هم اعلام می‌کنم که من با شمشیر آمدم […]
    […] «أما والذی نفس‏ ‏محمد ‏بیده‏ ‏لقد جئتکم بالذبح» قسم به خدایی که مرا آفریده من با ذبح آمدم. یعنی به من پیغام داده که سر بِبُر.
    – […] پیامبری بیاید که با سیف و ذبح و قدرت نظرش را جا بیاندازد […]) .

    اینکه دکتر سروش مدعی می شود که محمد رسول الله اعلام کرده است که: *من با شمشیر آمده ام* را اگر ایشان می توانستند، می بایست از طریق منبع وحیانی اسلام یعنی *قرآن* مستند و مستدل می نمودند، که ننموده اند و تنها چاره را تمسک و در حقیقت تشبث به روایات و احادیثی دیده اند که حداقل پس از صد و پنجاه سال بعد از فوت محمد، نقل و جعل شده اند (یعنی اسرائیلیات!)
    و ما باز می بینیم که جناب سروش مقوله *ذبح* را مطرح و توسل به *سیف* را دوباره تکرار کرده اند.
    در ابتدا مروری می کنیم بر واژه های *سیف / شمشیر* مورد اشاره ایشان و یافتن جوابی از قرآن الهی که آیا محمد رسول الله نیز این کلمات را (و نیز در خوابنامه خود!) مورد استفاده قرار می داده است و آیا قرآن بر این کاربرد صحه می گذاشته است؟ .
    ادعای ما این است که اگر ایشان برای یک بار هم که شده بود، کمی وقت برای مطالعهء خنثی و تحقیقی قرآن الله (به دور از نظارت استصوابی و کسب اجازت از فیلسوفان دینی غربی) می کردند، می دیدند و درمی یافتند که در این کتاب، عمدا” و عملا” از کاربرد تمامی واژگان و کلمات: ابزار و آلات جنگی و نظامی جدا” پرهیز و خودداری شده است.
    به عنوان مثال کلمات:
    السیف (=شمشیر / تیغ)،
    البصاق (= شمشیر / دشنه)،
    النصل (= شمشیر / سرنیزه)،
    الحسام (= شمشیر تیز و بران)،
    الفاتوره (= نوعی شمشیر پهن)
    و الخنجر (= دشنه / قمه)
    و از همه مهمتر اینکه حتی افعالی که به این آلات ارتباط داشته اند مانند:
    سیاج (= شمشیر زدن / شمشیر بازی کردن)،
    ابره (= خنجر زدن)،
    طعنه (= قمه زدن)،
    اثقب (= فرو کردن نوک خنجر و تیغ)،
    دفعه (= کشیدن شمشیر)
    و تا آنجاییکه کلماتی مانند:
    النقص (= تیغه شمشیر)،
    المقبض (= دسته شمشیر)،
    و الغلاف (= جلد و غلاف شمشیر)
    نیز ابدا” در *قرآن الله* بکار برده نشده است!
    و تنها و فقط در یک مورد از کلمه سکینا (= کارد میوه خوری در سورهء یوسف، آیه ۳۱ اندر حکایت مهمانان زلیخا) نامی به میان آورده شده است و بس!
    و مورد دیگر ذکر کلمه *اسلحه* (= ابزار و آلات نظامی) تنها چهار بار و آنهم فقط در یک آیه و به سبب اقامه نماز در صحنه درگیری با دشمنان و چگونگی اقامه نماز و محافظت و مراقبت از نمازگزاران می باشد (سوره نساء، آیه ۱۰۲).
    و دیگر هیچ!
    و نکته قابل توجه دیگر این است که الله نه فقط از این ابزار و آلات قتاله به عمد نام نبرده است، بلکه می گوید که ما به داود نبی خویش ساختن لبوس (= زره) را یاد دادیم تا شما را از آسیب جنگها محافظت نماید (سوره انبیاء، آیه ۸۰).
    حال نگاهی می اندازیم به مقوله
    *ذبح* (= سر بریدن انسان / حیوان) و نیز
    *حریق* (= سوزاندن انسان / حیوان / گیاه) و نیز
    *رجم* (= طرد و دور کردن و سنگسار کردن انسان / شیطان) در قرآن.

    در قرآن نه بار از واژه *ذبح* استفاده شده است:
    پنج مرتبه در مورد حیوانات، (سوره بقره، آیات ۶۷ و ۷۱ و سوره صافات، آیه ۱۰۷ و سوره نمل، آیه ۲۱ و سوره مائده، آیه ۳) یک مرتبه در حکایت آزمودن ایمان ابراهیم و برای منسوخیت و ممنوعیت ابدی ذبح و قربانی انسان برای خدا (سوره صافات، آیه ۱۰۲).
    و سه مرتبه بعنوان روش و شیوه آدمکشی فرعون که پسران بنی اسرائیل را سر می برید. (سوره قصص، آیه ۴ و سوره بقره، آیه ۴۹ و سوره ابراهیم، آیه ۶)
    و ما می بینیم که این شیوه مجازات از جانب دشمنان الله و انبیاء و مردم بی دفاع بکار گرفته می شده است و نه از جانب الله و رسولانش!
    و مورد دیگر نیز واژه *حریق* (سوزاندن انسان / حیوان / گیاه) می باشد که در نه مورد در قرآن بکار رفته است:
    یک مورد سوختن کشت و محصول (سوره بقره، آیه ۲۶۶)
    یک مورد سوزاندن *بت* گوساله زرین سامری، توسط موسی نبی (سوره طه، آیه ۹).
    و دو مورد تهدید و اعمال آن از سوی دشمنان ابراهیم رسول الله (سوره انبیاء، آیه ۶۸ و سوره عنکبوت، آیه ۲۴) می باشد.
    و باز مشاهده می نماییم که اعمال این روش از سوی دشمنان الله و رسولانش می بوده است و نه از جانب آنها!
    پنج مورد عذاب اخروی در قیامت (سوره آل عمران، آیه ۱۸۱، سوره انفال، آیه ۵۰، سوره حج، آیات ۹ و ۲۲ و آخرین مورد نیز ذکر تاریخی آدم سوزی *اصحاب اخدود* توسط مخالفین الله و مومنان به او، که به اینگونه ذکر شده است:
    – که آدم سوزانی که بر کنار خندق مملو از آتش پر مایه [به تماشا] نشسته بودند، نابود شدند.
    – آنها شاهد جنایتی بودند که خود بر مومنین روا می داشتند؛
    – انتقام گرفتن آنان از مومنین جز این نبود که آنها به الله عزیز حمید ایمان آورده بودند،
    – کسانی که مردان مومن و زنان مومن را آزار دادند و بعد هم نیز توبه نکردند، پس برای آنان عذاب جهنم و نیز عذاب حریق آماده شده است سوره بروج، آیات ۴ ، ۵، ۶، ۷، ۸ و ۱۰) که آشکارا برای اثبات اینکه اسلام متکی بر قرآن الهی از کاربرد و استفاده از روش های وحشیانه و ضد انسانی برای دفع و رفع مخالفان خویش، امتناع و تبری می جسته است و این اعمال بی رحمانه فقط از جانب دشمنان الله مورد استفاده قرار می گرفته است.
    نمونه مشهور و معروف دیگر مجازات *رجم* (= طرد و دور کردن و سنگسار انسان / شیطان) است:
    در قرآن مجموعا چهارده بار از این واژه استفاده شده است:
    – هفت مورد آن در باره رجم شیطان و ابلیس (سوره آل عمران، آیه ۳۶ و سوره ملک، آیه ۵ و سوره حجر، آیات ۱۷ و ۳۴ و سوره نحل، ۹۸ و سوره ص، آیه ۷۷ و سوره تکویر، آیه ۲۵) می باشد.
    – و یک مورد از منظر ضرب المثلی: *انداختن سنگی در تاریکی* می باشد (سوره کهف، آیه ۱۸).
    – ولی شش مرتبه آن، بکاربردن آن از جانب دشمنان رسولان الله می باشد که به آنها اخطار داده می شد که اگر از تبلیغ دین الله دست برندارند، سنگسار خواهند شد.
    – تهدید به سنگسار *نوح* (سوره شعراء، آیه ۱۱۶)
    – تهدید به سنگسار *ابراهیم* (سوره مریم، آیه ۴۶)
    – تهدید به سنگسار *هود* (سوره هود، آیه۹۱)
    – تهدید به سنگسار *موسی* (سوره دخان، آیه ۲۰)
    – تهدید به سنگسار *اصحاب کهف* (سوره کهف، آیه ۲۰)
    – تهدید به سنگسار *سه رسول الهی* (سوره یس، آیه ۱۸)
    و آن وقت طنز تاریخ دین اینجا نمود پیدا می کند که بعد از فوت محمد رسول الله این روش بیرحمانه و زجر دهنده از سوی فقیه های به اصطلاح مسلمان! و لیکن ضد الله، به عنوان یکی از انواع احکام جزایی و قضایی اسلام تجویز و مشروعیت می یابد!
    و فقط باید آنها را مورد خطاب قرار داد و گفت:
    (تبت یدا ابی الفقیه و تب!)
    والسلام و علی من اتبع الهدی.

  12. قرآن بزبان ساده برای علما و اساتید (۲):

    این هم دومین آیه (سوره نساء، آیه ۵۶) **کُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَیْرَها لِیَذُوقُوا الْعَذابَ» ما دوباره به این‌ها گوشت می‌دهیم تا اینها طعم این شکنجه را بهتر و بیشتر بچشند و این هم دائم است، یعنی خالدین فیها.**
    مورد نظر جناب دکتر سروش می باشد که مانند آیه قبل از آن، (آیه ۳۲ از سوره حاقه که در کامنت شماره (۱) به تاریخ چهاردهم دی ماه در ذیل گزارش *دین یک قدرت است* نقد و بررسی گردید)، با اضافه کردن *و این هم دائم است یعنی خالدین فیها.* به آن، در آن دخل و تصرف نموده تا نتیجه دلخواه خویش را از آن استخراج و القاء نماید.

    ما در ابتدا مروری بر بخش هایی مهم از سوره نساء کرده تا دلیلی برای چرایی این مجازات اخروی بیابیم.
    در بخشی از آیات سوره نساء (زنان) مشاهده خواهیم کرد که تمامی هم و غم و خشم و غضب الله نه از برای عدم انجام و اعمال مناسک و شعایر مذهبی و نماز و روزه و انجام مراسم حج و غیره برای خویشتن، که دقیقا ایجاد ضوابطی بر روابط مردم و دفاع از افراد ضعیف و آسیب پذیر بوده است که‌ در ضمن آنها هشدار و اخطار و در نهایت اشد مجازات و عقوبت های اخروی را تذکر می دهد و بس!
    و اگر این دفاع و جانبداری از حقوق، امروزه روز بخواهد بزیر سوال و تردید کشیده شود، پس تمامی دستاورد بشر برای تدوین و تحکیم *حقوق بشر* و ایجاد امنیت و محیط سالم و مناسب و برابر که انسان در آن رشد و تعالی پیدا کند، چه می شود؟
    آیا ناعادلانه نیست که الله را که بر خلاف خدایان بی خاصیت و بی مسئولیت دیگر در مذاهب غیر ابراهیمی و نیز در مذاهب تحریف شده یهودیت نژاد پرست و مسیح پرستان منحرف، که یکی مانند یهوه خودخواه و در آسمان جا خوش کرده، دیگر مخلوقان غیر یهودی خویش را تنها و بی پناه و بی دین، بر روی این کره خاکی رها کرده است، و دیگری که دو هزار سال است که بر روی صلیب خویش به خواب رفته و بقیه امور مردم را به عهده خدای پدری نهاده که تمامی هم و غم و نگرانیش پسر عزیز دردانه و یکی یکدانه اش است و بس!
    و تنها از آنها انتظارات و توقعاتی یکجانبه دارند، بی هیچ غیرت ورزی ای الهی و جهت گیری ای انسان دوستانه!
    و این تصریح را ما در آخرین آیات ذکر شده در این فهرست می یابیم و خواهیم خواند.

    (۰۱)- ای مردم، در برابر رب تان تقوا نگهدارید که او شما را از نفسی واحد خلق کرد و زوج او را نیز از او خلق کرد و از آن دو، مردان و زنان کثیری [در زمین] پراکنده کرد؛ و در برابر الله تقوا نگهدارید که با نام او از یکدیگر درخواست می کنید و خویشاوندان! که یقیناً الله مراقب شماست.
    (۰۲)- اموال یتیمان را به خودشان بازگردانید و نامرغوب را با مرغوب جا به جا نکنید و اموال آنها را همراه اموال خود نخورید که این گناهی بزرگ است.
    (۰۷)- برای مردان از میراث والدین و نزدیکانشان نصیبی است و برای زنان هم از میراث والدین و نزدیکانشان نصیبی است، خواه قلیل و خواه کثیر نصیبی است مفروض!
    (۰۸)- به هنگام تقسیم میراث، اگر خویشاوندان [کم بضاعت] و یتیمان و بینوایان حضور داشتند پس آنها را نیز از آن میراث بهره مندشان کرده و به گفتاری شایسته با آنها سخن گویید.
    (۱۰)- یقیناً آنهایی که ظالمانه اموال یتیمان را می خورند، جز این نیست که آتشی است که به درونشان می بلعند و بزودی به آتشی فروزان. در می آیند.
    (۱۳) – اینها حدود [احکام] الله است؛ و هر کس که از الله و رسولش اطاعت کند، او را به جنتی که نهرها در دامن آن جاری است داخل کرده و در آن خلود می یابد و این آن فوز [رستگاری] عظیم است.
    (۱۴)- و هر کس که الله و رسولش را عصیان کند و از حدود [احکام] او تعدی نماید، به آتشی درآورد شده و در آن خلود می یابد و برای او عذابی ذلت بار تدارک دیده شده است.
    (۲۳)- با مادرانتان و دخترانتان و خواهرانتان و عمه هایتان و خاله هایتان و دختران برادران و دختران خواهر و زنانی که (= دایه هایتان که به ضرورت) شما را شیر داده اند و خواهران شیری تان و مادران همسرانتان و نیز با دختران همسرتان که در کنار شما پرورش یافته اند و از همسرانی باشند که با آنها آمیزش داشته اید بر شما حرامند، -در غیر این صورت ایرادی بر شما نیست-؛ همسران پسران تنی شما و جمع [ازدواج] با دو خواهر، [آمیزش جنسی مانند ایرانیان زرتشتی آن زمان، زنای محارم] حرام می باشد مگر آنچه که در گذشته اتفاق افتاده است که الله غفور و رحیم است.
    (۲۶)- اراده الله بر این است که این ها را برای شما تبیین کند و شما را به سنن [درست] آنهایی که قبل از شما بوده اند، هدایت و به شما بازگشت کند و الله علیم و حکیم است.
    (۲۷)- و اراده الله بر بازگشت بر شما است و اراده آنهایی که تابع شهوات هستند این است که شما سخت منحرف شوید.
    (۲۸)- اراده الله تخفیف دادن از [بار مسئولیت] شماست، چرا که انسان ضعیف خلق شده است.
    (۲۹)- ای آنهایی که ایمان آورده‌اید، اموال یکدیگر را در بین خود به باطل نخورید مگر بر گونه‌ء تجارتی که طرفین از آن راضی باشید؛ و خویشتن را ،سر، آن نکشید، که یقیناً الله نسبت به شما رحیم می بوده است.
    (۳۰)- و هر کس که از سر عداوت و ظلم این کار را انجام دهد، پس بزودی او را به آتش در می آوریم؛ و این کار برای الله میسر است.
    (۳۱)- اگر از گناهان کبیره ای که از آن نهی شده اید، اجتناب کنید، از شما بدیهایتان را می زداییم و به اقامتگاه ارجمندی داخلتان می کنیم.
    (۳۶)- الله را عبادت کنید و هیچ چیزی را شریک او ندانید و به والدین و خویشاوندان و یتیمان و بینوایان و همسایگان نزدیک و همسایگان دور و دوستان دور و در راه ماندگان و آنچه دستانتان مالک آن شده است (= اسیران) به نحو احسن نیکی کنید، چون الله افرادی را که متکبر و فخرفروش باشند دوست ندارد؛
    (۳۷)- همان افرادی که خود بخل می ورزند و مردم را نیز امر به بخل ورزیدن می نمایند و آنچه را که الله از فضل خویش به آنها داده است کتمان می کنند و ما برای کافرین عذابی ذلت بار آماده کرده ایم.
    (۳۹)- چه اشکالی داشت که اگر به الله و روز آخر (= قیامت) ایمان می آوردند و از آن چه رزق شان کرده بودیم، انفاق می کردند؟ در حالیکه الله به آنها آگاه می بوده است.
    (۴۰)- یقیناً الله همسنگ ذره ای ظلم نمی کند؛ و اگر [در کارنامه کسی] حسنه ای باشد آنرا مضاعف می کند و از جانب خود اجری عظیم در مقابلش می دهد.
    (۵۶)- آنها را که به آیات (= رهنمودهای) ما کفر ورزیدند،
    بزودی به آتشی در می آوریم که هر گاه پوستشان بسوزد، به پوست تازه ای بدل گردد تا عذاب را بچشند، چرا که الله فرادستی حکیم است

    (۵۷)– و آنها را که ایمان آوردند و به صالحات (= راهکارهای الله) عمل کردند، پس در جنتی که در دامن آن نهرها جاری است، داخل شان می کنیم که در آن خلود ابدی یافته و در آن برایشان ازواجی مطهره در نظر گرفته شده است و در سایه ای گسترده داخل می شوند.
    (۵۸)- الله به شما امر می کند که امانت ها را به اهلشان برگردانید و هنگامیکه بین مردم حکم می کنید به عدل حکم کنید؛ که الله پند نیکی به شما می دهد؛ یقیناً الله سمیع و بصیر است.
    (۷۵)- و شما را چه شده است که قتال نمی کنید در راه الله و مستضعفینی، از مردان و زنان و کودکان که می گویند ای رب ما: از این شهری که اهل آن ظالم هستند ما را خارج کن و برایمان از سوی خویش کارسازی قرار بده و برایمان ناصری بفرست. (۷۶)- آنهایی که ایمان آورده اند در راه الله قتال می کنند و آنهایی که کفر ورزیده اند در راه طاغوت (= امرای خودکامه)، پس با یاوران شیطان قتال کنید که دسیسهء شیطان همواره ضعیف می باشد!
    (۸۰)- هر کس که از رسول اطاعت کند، پس الله را اطاعت کرده است و هر که روی برتابد، برتابد! ما ترا برایشان نگهبان نفرستاده ایم!
    (۱۶۵)- بشارت دهندگان و هشدار دهندگانی ارسال کردیم تا از پس دریافت رسولان، از جانب مردم دربرابر الله حجتی نباشد (که ما اطلاع نداشتیم)، چرا که الله همواره عزیز و حکیم می باشد.
    (۱۶۶)- لیکن الله شهادت می دهد به آنچه که به تو نازل شده است، که به علم او نازل شده است و ملائکه هم شهادت می دهند و الله بعنوان شاهد کافیست!
    (۱۷۰)- ای مردم، اینک رسولی بحق از جانب رب تان آمده است، پس ایمان بیاورید که خیری برای شما می باشد و اگر کفر بورزید، پس هر چه در آسمانها و زمین است برای اوست! و الله علیم حکیمی است.

    اینک جای طرح این سؤالات است که آیا این الله ای که از عرش الهی بر فرش انسانی فرود آمده و در تمامی موارد اختلافات بشری و جوامع انسانی حضور پیدا می کند و صریحا” در این سوره بر توحید نژادی تمامی آحاد مردم روی زمین تصریح و تاکید کرده و راه هر گونه نژاد پرستی یهودی و یا عکس العمل روانی / نظامی آن، نازیسم را می بندد، از حقوق و اموال یتیمان بی پناه، از حق ارث بردن زنان