گزارش از سخنرانی عبدالکریم سروش

دین یک «قدرت» است

عبدالکریم سروش

زیتون- در ادامه سلسله نشست‌های «سرای گفت‌وگو» در «حلقه‌ دیدگاه نو» عبدالکریم سروش در یک سخنرانی با عنوان«دین و قدرت» خلاصه‌ای از درس‌گفتارهای اخیرش با همین عنوان را به اطلاع شرکت‌کنندگان رساند.

حسین کاجی مجری این مراسم بود و پیش از هر چیز سروش دباغ، از رویکرد عبدالکریم سروش به دین و معرفت دینی  گزارش کوتاهی ایراد کرد،

در این سخنرانی که به شکل مجازی در نرم‌افزار زووم ایراد می‌شد، عبدالکریم سروش در ابتدا گفت آن‌چه او در یک‌سال و نیم گذشته با عنوان «دین و قدرت» آغاز کرده است «پاک یک مسیر دیگری» است. 

او در ابتدا به سیر فکری خود و نظریه قبض و بسط اشاره کرد و گفت در آن‌جا از نسبت میان دین و معرفت دینی و داد وستد معرفت دینی با سایر معارف سخن گفته است اما از یک نکته غافل بوده است و آن این‌که «هم دین و هم معرفت دینی نه تنها در کنار معارف بشری رشد میکنند بلکه در کنار قدرت هم رشد میکنند یعنی که گویی دو سایه بر معرفت دینی میافتد. در اینجا میخواهم بگویم بر دین میافتد. یکی سایه معارف بیرون دینیست که آدمیان تولید میکنند و دائما در حال رشد و تکامل است و دیگری قدرتهایی که (منظور من از قدرت قدرت سیاسی نیست گرچه قدرت سیاسی بخش اهم مطلب است.) بیرون از دین وجود دارند و سایه شان بر سر دیانت، رشد دیانت، فهم دیانت و حتی تولد و تکون خود دیانت یعنی در زمان خود رسول، میافتد و به او شکل میدهد. این نکته پاک در قبض و بسط مورد غفلت بوده» 

عبدالکریم سروش از«تفطن» خود در قرآن  گفت و با اشاره به یکی از مقالات خود که در سال ۲۰۰۷ در ترکیه ارائه کرده است، قرآن را کتاب «خوف و خشیت» نامیده و گفت در اسلام ما «نقصان محبت» داشتیم و تصوف آن را به اسلام افزود: «مقاله‌ای که در آن‌جا ارائه کردم این بود که ما در اسلام یک چیزی را کم داریم و آن نقصان محبت است که تصوف آن را به ما داده است. قرآن در واقع کتاب خوف و خشیت است. در واقع تا قبل از تصوف ما این دیانت با یک بال می‌پرید و این یک بال موجب افول و سقوط او می‌شده است. تصوف ما چنین مضمونی را زنده کرد و به صحنه آورد. […]تصوف عشقی همان چیزی بود که اسلام را واجد دو باله کرد. یکی بال خوف و خشیت. که قویا در قرآن وجود دارد و از عشق و محبت کمبود دارد. و بال عشق و محبت که صوفیه آن را به وجود آوردند، خصوصا تصوف خراسانی ما به قوت آن را مطرح کرد و حقیقتا یک جریان مبارکی را در بستر دیانت اسلامی و تمدن و فرهنگ اسلامی جاری کرد. این نکته‌ای بود که من مفصلا توضیح دادم در سخنرانی، که اگر قرآن را خشیت‌نامه بنامیم، مثنوی و دیوان شمس را باید عشق‌نامه بنامیم و در تمام این‌ها می‌بینیم که نکته اصلی و فربهی که در مثنوی و دیوان شمس است، همان رابطه عشقی بین خدا و بنده است. صوفیان ما کاشفان حسن خداوند بودند و در برابر این حسن جز عاشقی نمی‌توانستند بکنند.»

قدرتهایی  بیرون از دین وجود دارند و سایه شان بر سر دیانت، رشد دیانت، فهم دیانت و حتی تولد و تکون خود دیانت یعنی در زمان خود رسول، میافتد و به او شکل میدهد. این نکته پاک در قبض و بسط مورد غفلت بوده

این نواندیش دینی افزود :«در قرآن خداوند یک ارباب نسبتا عبوس و خشنی ست که در مقابلش باید سجده افتاد، همواره او را تقدیس کرد و از عذاب و خشم او و شکنجه او ترسید. اینجا کلمه شکنجه را مخصوصا به کار بردم زیرا ما در فارسی بعضی از کلمات را داریم که بار معنایی آن را خوب حس می‌کنیم اما وقتی به زبان دیگر می‌بریم یا از زبان دیگر می‌آوریم مفهومش را به خوبی درک نمی‌کنیم. یکی از اینها کلمه عذاب است. ما در قرآن زیاد داریم که در روز قیامت خداوند بندگان را عذاب می‌کند اما توجه نداریم که کلمه عذاب در فارسی معنای شکنجه می‌دهد. ما اگر از همان روز اول عذاب را شکنجه ترجمه می‌کردیم، اصلا تصویر و تصور دیگری برای ما پیدا می‌شد. «عذاب» امروزه یک واژه تلطیف شده‌ایست که ما به کار می‌بریم. یعنی تصور کنید یک تنبیه دردناک. واقعا تنبیه دردناک خیلی لطیف است ولی «شکنجه» داخلش مالامال از خشم و خشونت است و این تعبیرات سرتاسر قرآن را فرا گرفته است. این تفکیک بین تصوف عشقی و مفهوم خشیت در قرآن در درجه اول نزد من تفکیک بود در فرهنگ اسلام که چنین اتفاقی افتاده است. فی المثال گویا که برای پیامبر آن چهره رحمان و رحیم، تعالی به مفهوم عشق پیدا نکرده است؛ گرچه که گفتند «رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْ‌ءٍ» رحمت همه چیز را فرا می‌گیرد، و غضب الهی بر زیر سایه رحمت است، با همه این احوال بر عشق آن چنان که باید تاکید نرفته است. این را عرفای ما تعمیم کردند و به میدان آوردند.»

در این پرونده بخوانید: 

عبدالکریم سروش در ادامه تاکید کرد که این رویکرد تصوف به دین و خدا را قبلا  به عنوان بسط تجربه نبوی می‌دیده و آن را توصیف کرده اما از جایی به بعد دریافته است که اساسا تجربه دینی پیامبر اسلام محصول روان او بوده است و  نظرش بر قرآن «تجربه خوفی» پیامبر بیشتر جلب شده است: « تا اینجا می‌گفتم این چیزی‌ست به عنوان بسط تجربه نبوی. یعنی تمام آنچه ما امروز در عالم اسلام داریم تجربه پیامبر نیست. مسلمانان فقط به فهم دین اضافه نکردند. بر فهم مفاهیم دینی کاوش نکردند، بلکه بر تجربه‌های پیامبر افزودند. و این ادعای صوفیان ماست. گاهی آشکار و گاهی هم خفی گفتند که ما هم تجربه وحیانی داریم، به ما هم وحی می‌شود و این وحی خودشان را کمتر از وحی پیامبر نمی‌دانسته‌اند. به همین دلیل هم هست که شما می‌بینید، مولانا تمام اوصافی که قرآن برای خودش قائل است برای مثنوی هم قائل است. به مقدمه دفتر اول مثنوی ملاحظه کنید که «لا یَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ» غیره و غیره همه اینها اوصافی‌ست که مولانا برای کتاب خودش می‌آورد. و اینها اوصافی ست که قرآن برای خود آورده است. این‌گونه در حقیقت مولوی می‌خواهد به ما القا کند که کتاب من هم الهامی‌ست، و این کتاب هم از جایی دیگر در آمده است. ما در تاریخ اسلام هم [از این نمونه‌ها] کم نداریم، محی‌الدین عربی چهل پنجاه سال قبل از مولانا گفت که کتاب «فصوص‌الحکم» را من در خواب از پیامبر گرفتم و ایشان به من داد. یعنی یک کتاب وحیانی‌ست. واقعا مسلمانان چه «فصوص‌الحکم» عربی و چه «مثنوی» مولانا را حقیقتا با آن‌ها چنان رفتار کردند که با قرآن می‌کردند. تفسیرها نوشتند در مورد این کتاب ها. هیچ کتابی در عالم اسلام و فرهنگ اسلامی به اندازه «فصوص‌الحکم» یا مثنوی تفسیر نشده است و این دقیقا نشان می‌دهد که خود مسلمان‌ها چه عرب و چه عجم چیزی در این کتابها می‌بینند. من تا آن موقع، [این را] جزو بسط تجربه نبوی میدانم. پس از مدتی من به فکر افتادم که من این را تاکنون به تجربه پیامبر نسبت می‌دادم. که از خداوند گویی بیشتر تجربه خوفی دارد. خداوند چنان وجودش را پر میکرده که پر از هیبت می شده. […]»

تمام آنچه ما امروز در عالم اسلام داریم تجربه پیامبر نیست. مسلمانان فقط به فهم دین اضافه نکردند. بر فهم مفاهیم دینی کاوش نکردند، بلکه بر تجربه‌های پیامبر افزودند. و این ادعای صوفیان ماست.

سروش  در ادامه افزود«تا اینجا من این را در صحنه تجربه‌ها نظر می‌کردم. اما نمی‌دانم چرا این‌گونه شد که نگاهم به این افتاد که این قرآن تألیف پیامبر اسلام است. محصول روان اوست و مولف قرآن پیامبر است. گرچه مولف محمد خداوند است اما این از روان و وجود او می‌جوشد. چرا این‌همه تاکید بر خوف الهی؟ چرا این‌همه تاکید بر ترساندن مردم؟ چون یک طرفش می‌شود تجربه پیامبر؛ که خودش گویی خدا را این‌گونه تجربه می‌کرده. یکی می‌شود پیامی که در اختیار ما نهاده؛ پیامی که خیلی ترساننده است. خیلی رعب افکننده است. پر از تهدید است اگر پایت را کج بگذاری، اگر به خدا اعتنا نکنی، اگر فرمان پیامبر را نبری، سر و کارت با ملائکه عذاب خواهد بود و به روزگار سخت و مهلکی دچار خواهی شد. این قصه فقط در اسلام است که آن‌قدر مهیب است. ما در تورات بحث جهنم نداریم. بعدها در تفاسیر تورات قصه جهنم پیدا شد. در خود تورات چنین چیزی نیست. در انجیل جهنم هست، نه اینکه نباشد و عیسی چندبار یاد می‌کند که گرفتار عذاب الهی خواهید شد؛ در همین حد. بیشتر از این نیست. یعنی چندان رعب آور نیست. در زرتشت البته داریم و در آنجا مساله بهشت بیشتر مطرح است، پل صراط یا همان پل چینود مطرح است، که اگر در گذر از آن به سلامت رسیدند به بهشت می‌روند و اگر لغزیدند و افتادند گرفتار دیوان می‌شوند. اما در قرآن این ماجرای تعذیب، شکنجه کردن، ترساندن، تهدید کردن خیلی شدید است و همه ما از آن خبر داریم.»

عبدالکریم سروش در ادامه به نمونه‌هایی از آیات قرآن اشاره کرد: «خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ثُمَّ الْجَحیمَ صَلُّوهُ ثُمَّ فی‏ سِلْسِلَهٍ ذَرْعُها سَبْعُونَ ذِراعاً فَاسْلُکُوهُ» بگیریدش، ببندیدش، در زنجیری که هفتاد زراع طول دارد بکشید و به آتش بکشیدش. و بعد آتشی که گوشت‌ها را می‌سوزاند اما خداوند دوباره گوشت‌ها را برمی‌گرداند.
[نمونه دیگر]

«کُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَیْرَها لِیَذُوقُوا الْعَذابَ» ما دوباره به این‌ها گوشت می‌دهیم تا اینها طعم این شکنجه را بهتر و بیشتر بچشند و این هم دائم است، یعنی خالدین فیها. و فقط عرفای ما بودند که لطف کردند و گفتند این خلود لزوما جا افتادگی ابدی نیست، ولی مفسرین ما همه می‌گفتند این دائمی‌ست یعنی خروج از نار نداریم.»

پس از این مقدمات،  سروش سراغ موضوع اصلی سخنرانی رفته و  با تاکید بر این‌که در این موضوع رویکرد الهیاتی نداشته بلکه از منظر جامعه‌شناسی و سیاست موضع را می‌بیند گفت : «دین یک قدرت است. حالا منشا آن الهی یا هرچه می‌خواهد باشد. در جامعه به منزله یک قدرت متولد می‌شود و این قدرت مثل هر قدرت دیگری با دیگر قدرت‌ها وارد تعامل می‌شود. بده بستان می‌کند با قدرت های دیگر من‌جمله با قدرت سیاسی و این قدرت برای تثبیت خود به یکی از چیزهایی که احتیاج قوی دارد همین ارعاب و ترساندن است.»

سروش پایه‌های قدرت دینی را چنین برشمرد: «قدرت دینی بر دو پایه بنا می شود. من اینجا قدرت اسلامی را می‌گویم. یکی پایه ایمانی‌ست یعنی عشقی به اصطلاح. یعنی شما به پیامبر عشق می‌ورزید، ایمان می‌ورزید، یعنی پایه‌های حکومت او در دل شما قرار می‌گیرد و خاضع و تابع او هستید بدون چون و چرا. اما یک پایه دیگر او که حتی مومنین هم به آن احتیاج دارند این است که بترسند. این ترس هم از جهتی می‌تواند ایمان را محافظت کند. یعنی شما ایمان دارید اما مصون از خطا که نیستید. همیشه می‌ترسید که اگر خطا کنید و ایمان‌تان را از دست بدهید گرفتار عذاب خواهید شد. به همین دلیل مومنین، سعی می کنند از خودشان سوال نکنند، شک نکنند. شکی یا سوالی در ذهنشان ایجاد می‌شود سریع می‌گویند استغفرلله. سعی می‌کنند از ذهنشان دور کنند چون که می‌گویند این ما را از آن مراتب ایمان دور می‌کند و ناچار مستوجب عذاب شوند. ولی بالاتر از این برای کسان دیگر است که هنوز وارد عرصه ایمان نشدند. آنها را ترغیب می‌کند نه از راه عشق، بلکه از راه تهدید که اینجا یک دوراهی خیلی خطرناک و خطیری‌ست که حداقل برای اینکه دچار عذاب و مهلکه نشوید می توانید ایمان بیاورید. آن شرطیه پاسکال که گفته می‌شود که از امام جعفر صادق هم نقل شده است. به مخالفین می‌گفت اگر قیامتی بود ما برنده‌ایم و شما بازنده‌اید و اگر نبود کسی نیست که بگوییم برنده و بازنده کیست. حالا اگر قیامتی بود چگونه بازنده‌اید؟ یعنی آن عذابهای‌ی که گفته شده گریبان شما را می‌گیرد و پوست و استخوان شما را خواهد سوزاند. این باز از نظر آنچه در قلب یک مومن می‌گذرد. ولی در جامعه هم همینطور است. ما سراغ شخصیت پیامبر می‌آییم. من در این‌جا می خواهم یک اشارات تاریخی بکنم به ثبوت پیامبر اسلام و اینکه ایشان چقدر از این مفهوم قدرت و خوف و رعب بهره می‌گرفت و آگاهانه بهره می‌گرفت و می‌کوشید این قدرتی که خودش به نام دین تولید کرده و به صحنه آورده چگونه پاسداری بکند. یعنی این سرزمینی که آفریده را نگذارد مورد هجوم مهاجمین قرار بگیرد. گاهی ما اسم «قدرت» را می‌آوریم فکر می‌کنیم عمل مذمومی‌ست. مخصوصا یکی بعد از لیبرالیسم یکی هم بعد از انحطاط تصوفِ ما، قدرت چیز مذمومی شمرده می‌شود. و اینکه قدرت آثار ناروایی دارد. ولی خب این‌گونه نیست و بدون قدرت قدم از قدم نمی‌شود برداشت و ما قدرت لزوما بد نداریم. می‌شود که قدرت و اقتدار جنبه مثبت و نیکویی هم داشته باشد.»

قرآن یک کتابی ست که بر قدرت تاکید می کند و پیامبر هم یک شخص اقتدارگرا بود و از روز اول هم این چنین بود. برخلاف آن چیزی که فکر می کنند پیامبر از وقتی قدرت را به دست گرفت. یعنی به مدینه آمد و در آنجا آن میخ حکومت و قدرت خود را کاشت. پس از آن بود که به فکر افتاد که بسط قدرت بدهد؛ به نظر من این‌طور نبود و اصلا شخصیتا آدمی بود که مثل عیسی نبود.

او در ادامه  از پیامبر اسلام به‌عنوان یک شخصیت «اقتدارگرا» یاد کرد: «قرآن یک کتابی ست که بر قدرت تاکید می کند و پیامبر هم یک شخص اقتدارگرا بود و از روز اول هم این چنین بود. برخلاف آن چیزی که فکر می کنند پیامبر از وقتی قدرت را به دست گرفت. یعنی به مدینه آمد و در آنجا آن میخ حکومت و قدرت خود را کاشت. پس از آن بود که به فکر افتاد که بسط قدرت بدهد؛ به نظر من این‌طور نبود و اصلا شخصیتا آدمی بود که مثل عیسی نبود. عیسی مطابق روایت رسمی مسیحیت. البته یک روایتی هم در کنار مسیحیت رسمی هست که عیسی هم یک شورشی بود و به همین دلیل هم حکومت گرفتار اعدامش کرد، اما روایت غالب اینگونه نبود و اصلا کل دوران نبوتش ۲ سالی بیشتر طول نکشید یا به زعم مسلمانان به آسمان رفت یا به زعم مسیحیان بر دار رفت و از دار به آسمان رفت. اتفاقا خود قرآن هم بر این صحه می گذارد. در سوره مریم آنجایی که صحبت می کند وقتی که مریم بچه را با خودش آورد و مردم به او اعتراض کردند که تو نه مادرت زن بدکاره‌ای بوده نه پدرت آدم فاسدی بوده تو چرا بچه نامشروعی آوردی؟ اشاره می‌کند به عیسی که تو جواب بده و عیسی هم در همان حالت کودکی در آغوش مادر می گوید من نبی الله هستم و خداوند به من کتاب داده و می‌گوید «وَأَوْصَانِی بِالصَّلَاهِ وَالزَّکَاهِ مَا دُمْتُ حَیًّا» ماامی که من زنده‌ام به من توصیه به نماز و زکات کرده است. یعنی نمی‌گوید توصیه به جهاد کرده است. یعنی خود قرآن هم این نکته را می گوید. این تفاوت را که عیسی نگفت خدا به من جهاد را هم به من آموخته، امر کرده و تعلیم داده ولی پیامبر اسلام در این امر خیلی هم صریح بود. مولوی این نکته را خیلی خوب گرفته بود. می‌گوید «مصلحت در دین ما جنگ و شکوه / مصلحت در دین عیسی غار و کوه».

سروش پیغمبر اسلام را بر خلاف عیسی «اهل جنگ» خواند و  افزود:«در دین عیسی ماجرا به گونه دیگری بود. نماد مسیحیت یک راهب است که ما در فارسی به مسیحی از قدیم می‌گفتیم ترسا. نصرانی و مسیحی را امروز می‌گوییم. در ادبیات ما مسیحیان ترسایان بودند. یعنی اینکه می‌ترسیدند. یعنی اصلا از خلق و خدا می‌ترسیدند و به غار می‌رفتند و تعبیر ترسا همان ترجمه کلمه راهب است که آن هم از ترس می‌آید. در نتیجه پیغمبرِ[اسلام] آدمی اهل جنگ بود و این اهل جنگ و قدرت و سلطه بودن از اول با ایشان بود و این روح را در دین خودش خوب دمید. یعنی متوجه بود که دارد یک قدرت می آفریند و ننشست کنار که بگوید هر بلایی سر این قدرت و دین آوردید من ساکت مینشینم. خیلی چالاک و آماده و در صحنه برای مواجهه با کسانی که این بذری که کاشته و آبیاری کرده را برکنند و خیلی هم با شدت با آنها برخورد می کرد. ما این شدت را در کجا می‌بینیم؟ اولا اینکه مرتدین را می گفت باید کشت. این خیلی نکته مهمی ست. البته ما در تورات هم مجازات‌های سختی هم داریم که نوشته بسوزانند و ما در اسلام سوزاندن نداریم. و شیوه مرسومی نبوده و نیست. اما این روایتی که شیعه و سنی از پیامبر نقل کردند که هرکه دینش را عوض کرد بکشندش بدون چون و چرا. روایت متواتری ست در شیعه و سنی و به آن عمل هم می‌شده است. یعنی چیز متروکی نبوده که گاهی به صورت روایتی جایی قرار بگیرد. تا همین امروز هم مورد عمل قرار می‌گیرد و حکایت از همین قصه دارد که قدرت باید محافظت بشود. و اینگونه نیست که افراد بیایند و هرچه دلشان خواست بگویند. حالا ما روایت‌هایی داریم کسانی که پیامبر را هجو می کردند و شعر علیه او می‌گفتند، ایشان فرستاد و آنها را کشتند. اینها همه مورد قبول مسلمانان بود. من فنومنولوژیک‌وار سخن میگویم. یعنی حق و باطل این ها را کاری ندارم. یعنی فرهنگ اسلامی خو داشته با این تفکر که مخالف را باید کشت. که کسی که سب نبی می‌کند را باید کشت و این را چیز مذموم نمی‌دانسته است. درست است در روزگار حاضر کسانی می‌کوشند که بگویند فلان روایت دروغ است، یا پیامبر [کسی را] نفرستادند که آن زن شاعر یا دیگری را بکشند. من نمیدانم شاید هم دروغ باشد. من الان بر سر اینها مناقشه ای ندارم. صحبت من این است که این را مذموم نشمرده‌اند و پذیرفته اند پیامبر می تواند این کار را بکند. و پذیرفته اند این کار را می‌کرده و این را جزو لوازم دینداری و دین پیامبر می‌دانستند و ناقض عصمت و رحمت للعالمین بودن او هم نمی‌دانستند. همه اینها مناسبت دارد با قصه اقتدارگرایی پیامبر و اینکه می‌خواست سلطه خودش را بر جزیره العرب و فراتر از آن تحکیم بکند.

عبدالکریم سروش  برای تأیید سخن خود در ادامه به شاهدی از ابن‌خلدون و روایتی از ابن‌هشام اشاره کرد:« ابن خلدون نقل می‌کند که ایشان وقتی آمدند گفتند: «أُمِرْتُ أَنْ أُقَاتِلَ النَّاسَ حَتَّى یَشْهَدُوا أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ اللَّه، وَأَنَّ مُحَمَّداً رسولُ اللَّه، ویُقِیمُوا الصَّلاهَ، وَیُؤتوا الزَّکاهَ، فَإِذَا فَعَلُوا ذلک، عَصمُوا مِنِّی دِماءَهُمْ وَأَمْولَهمْ إِلاَّ بِحَقِّ الإِسْلام، وحِسابُهُمْ عَلى اللَّه تعالى»
من مامورم با مردم بجنگم تا وقتی که بگویند لااله الاالله وقتی که گفتند لا اله الا الله آنگاه دیگر خونشان مصون خواهد بود. ابن خلدون در مقدمه تاریخ خودش می‌گوید در میان پیامبران تنها پیامبر اسلام بود که مامور به سیف بود. یعنی خداوند به او اجازه داده بود تا با شمشیر دین خودش را پیش ببرد. پیامبران دیگر تا حدی که ما می‌دانیم نه زرتشت این کار را کرد، نه عیسی این کاره بود، نه موسی. البته موسی با فرعون در افتاد ولی درافتادنش با جنگ که نبود. بنی اسراییل را از مصر خارج کرد و به کنعان برد.

پیامبر اسلام صریحا گفت که أُمِرْتُ أَنْ أُقَاتِلَ النَّاسَ  و نبی‌السیف بود. یعنی با تکیه بر قدرت می‌خواهد دین را جا بندازد. اگر به زبان خوش آمدید که آمدید. ناخوش آن‌وقت ما با شما معامله‌های دیگر می کنیم. شما همان‌طور که می‌بینید پیامبر با مشرکین اصلا سر صلح ندارد.

ولی پیامبر اسلام صریحا گفت که أُمِرْتُ أَنْ أُقَاتِلَ النَّاسَ  و نبی‌السیف بود. یعنی با تکیه بر قدرت می‌خواهد دین را جا بندازد. اگر به زبان خوش آمدید که آمدید. ناخوش آن‌وقت ما با شما معامله‌های دیگر می کنیم. شما همان‌طور که می‌بینید پیامبر با مشرکین اصلا سر صلح ندارد. با یهود و نصارا چرا. و از اول تا اخر دین اصرار داشتند که مشرکین باید از جزیره العرب بیرون بروند. حتی در وصایای پیامبر در بستر مرگ یکیش این بود که مشرکین را از جزیره العرب بیرون کنید و اینجا نباید کس دیگری بماند و همین کار هم کردند. مگر اینکه اسلام بیاورند در غیر اینصورت باید همه بروند وگرنه خونشان ریخته می‌شود. یهود و نصارا حکم‌های دیگری داشتند.

اما یک نگاهی به سیره پیامبر بکنیم. اولین سیره ای که نوشته شد سیره ابن اسحاق بود و علم هشام که از روی آن نوشتند. در خود سیره ابن هشام یک جاهایی می‌گوید این درست حرف اوست. یک جاهایی هم حرف خودش را مینویسد. اخیرا هم کل ابن اسحاق را از ابن هشام بیرون کشیدند و جداگانه چاپ کردند. در این سیره آمده است در رفتار مکی پیامبر، نه مدینه که دوران بسط قدرت و بسط ید بود؛ نوشته است که پیامبر آمده بودند برای طواف دور خانه کعبه، که البته هنوز خانه کعبه پر از بت بود ولی پیغمبر طواف خودش را می‌کرد با نیتی که خودش در سر داشت و به نحو خاصی هم رو به بیت‌المقدس نماز می‌خواند و هنوز کعبه قبله نشده بود. مشرکین مکه که تازه پیامبر دعوتش را شروع کرده بود و با او مخالفت می‌کردند؛ نشسته بودند و نماز خواندن و طواف کردن پیامبر را می‌دیدند و تمسخر می‌کردند و تیکه می‌انداختند و گوشه می‌زدند. یکی دو بار پیامبر دور خانه کعبه گشت نزدیک اینها که می‌شد، چیزی می‌پراندند. ابن هشام نوشته است که پیامبر آمد نزدیک این‌ها و دو گروه هم بودند یکی که ابوجهل خیلی مسخره می‌کرد، یکی هم کل این مشرکین. پیامبر یک نگاه غضبناکی به ابوجهل کرد و فقط اشاره به گردن کرد. یعنی پیدای‌تان کنم سر به تن‌تان نمی‌گذارم، فکر نکنید که اینجا من را تنها و مظلوم گیر آوردید. البته [پیامبر] این کلمات را نگفت ولی خب واضح تر از این نمی‌شود. دوم هم اینکه نزدیک آن جمع آمد و این جمله را گفت: «أما والذی نفس‏ ‏محمد ‏بیده‏ ‏لقد جئتکم بالذبح» قسم به خدایی که مرا آفریده من با ذبح آمدم. یعنی به من پیغام داده که سر بِبُر. البته این روایت روایتی ست که از طرق دیگری هم این روایت نقل شده و اخیرا دیده‌ام برخی نوشته اند که این روایت ضعیف است و با چیزهای دیگری که پیامبر گفته است نمی‌خواند اما نقل شده است و من دارم این منقولات را برای شما عرض می‌کنم و این‌که مقبول بوده است. تمام حرف من این است که در بین مسلمین مقبول بوده است که پیامبری بیاید که با سیف و ذبح و قدرت نظرش را جا بیاندازد و بگوید من آمده‌ام یک کاری بکنم در این عالم و مزاحمان خودم را از پیش پا برمی‌دارم. به زبان خوش اگر نشد به زبان ناخوش. به قول شعری از اخوان ثالث که در مورد خودش می‌گوید: « نه ز بُتان یاری، نه از می ساغری، نه از نان لبی / ای فلک بشناس ما عیسی بن مریم نیستیم / یک تن از خوبان گندم‌گون نصیب ما نشد/ ما سیه بختان مگر اولاد آدم نیستیم». پیامبر هم به زبان بی زبانی می‌گفت ای فلک بشناس ما عیسی بن مریم نیستیم. من از آنها نی‌ستم این‌جا بیایند و من را بگیرند و به دار بکشند، اصلا و ابدا. در مقابل دیگران می‌ایستم و پیشاپیش هم اعلام می‌کنم که من با شمشیر آمدم و من شوخی ندارم با کسی و بدانید با چه کسی طرف هستید. و این را پنهان هم نمی‌کرد و از همان مکه هم این راه را در پیش گرفته بود .و بدانید قدرت دست من بیاید سر به تن شما باقی نمی‌گذارم و این دین هم که آوردم شوخی ندارم و آمده‌ام که این را تحکیم کند.

این نواندیش دینی و استاد بازنشسته دانشگاه، سپس به  لزوم پیروزی اسلام بر سایر ادیان در قرآن اشاره کرد و بر این نکته دست گذاشت که پیامبر اسلام، مفهوم عدالت را هم بازتعریف کرد و هر چه می‌کرد عین عدالت می‌دانست:« آیات قرآن که می‌گوید خدا این پیامبر را فرستاده تا بر همه ادیان پیروز شود. این حرف ساده‌ای نبود. یعنی این عزم ماست ما تصمیم گرفتیم که این کار بشود و بنابراین باید بشود. من یک جمله‌ای را از مولانا برای شما بخوانم. در فیه ما فیه میگوید محمد قتل و غارت می‌کرد و در عین حال او ظالم نبود، دیگران ظالم بودند. یعنی حق او بود. و محمد اگر بر سر کسی می‌تاخت، حتما باید میتاخت. و این چیزی نبود که بر او خرده بگیریم. لازم می‌دید و لازمه پیشرفت او بود که این چنین بکند و در واقع این را هم انجام می‌داد. کتاب اسلام از فضل الحمان زمانی نوشته شده بود که آنجا کمونیسم برقرار بود. در آنجا می‌گوید بعضی اسلام را متهم می‌کنند که با شمشیر گسترش پیدا کرد. بعضی ها هم در مقابلش سخن می‌گویند که این‌گونه نبوده است. خود ایشان هم می‌گوید بله با شمشیر بوده و من منکر این نیستم و شواهد تاریخی به همین امر گواهی می‌دهد. و برایش مثال می‌آورد که چگونه شوروی وقتی می‌خواهد گسترش دهد چیزی را که خودش حق می‌داند و حتی گاهی لازم میبیند به جاهای دیگر لشگرکشی بکند و نیرو ببرد برای اینکه قائل است به اینکه آنچه او میگوید عدالت است و امپریالیست ظلم است و تبعیض، و اینها می‌خواهند عدل را بگسترانند. عین این ماجرا را در مورد پیامبر اسلام می‌بینیم. ایشان قائل بود پیام عدالتی برای خلق آورده و اگر جایی بی‌عدالتی می‌دید حق خودش می‌دانست که آنجا را تسخیر کند و بگیرد. او دیگر اشاره‌ای نمی‌کند که پیروانش هم این درس را از او گرفتند. یعنی ما وقتی می‌گوییم که مسلمین بعد از پیامبر اسلام چرا رفتند، کشورگشایی کردند. در اینکه ممکن است در این کشورگشایی‌شان کارهای خطا هم کرده باشند، که ما منکر هیچکدام هم نیستیم، اما من می‌خواهم بگویم آن‌ها این درس را از او گرفتند. این روحیه را پیامبر به آنها داد که باید گسترش بدهید باید فتح کنید. بالاخره پیامبر وقتی در مدینه قدرت به‌دست آورد آمد و مکه را فتح کرد. حتی در یکی دو سال آخر عمرشان ایشان تا نزدیکی حکومت مسیحی آن زمان هم لشگرکشی کرد که البته موفق نبود.

پیامبر دو چیز آورد یکی «اسلام»، یکی «ایمان». ایمان امری قلب‌ ست. یعنی شما قلبا به اندیشه‌ای مومن و خاضع بشوید ولی اسلام یعنی تسلیم. این تسلیم، تسلیم قلبی نیست. ایمان تسلیم قلبی‌ست. اسلام یک تسلیم حکومتی‌ست. مسلمان کسی‌ست که تسلیم حکومت اسلام شده است. و محمد قبول داشت این را و می‌گفت در دلتان هم ایمان ندارید در کشور اسلامی باید اظهار اسلام بکنید. تسلیم قدرت اسلام بشوید.

نکته دیگری که مورد اشاره عبدالکریم سروش قرار گرفت تفکیک  جدیدی میان «اسلام» و «ایمان» بود:««یک نکته ای را که مایلم اشاره کنم تفکیک بین اسلام و ایمان است. پیامبر دو چیز آورد یکی «اسلام»، یکی «ایمان». ایمان امری قلب‌ ست. یعنی شما قلبا به اندیشه‌ای مومن و خاضع بشوید ولی اسلام یعنی تسلیم. این تسلیم، تسلیم قلبی نیست. ایمان تسلیم قلبی‌ست. اسلام یک تسلیم حکومتی‌ست. مسلمان کسی‌ست که تسلیم حکومت اسلام شده است. و محمد قبول داشت این را و می‌گفت در دلتان هم ایمان ندارید در کشور اسلامی باید اظهار اسلام بکنید. تسلیم قدرت اسلام بشوید. اتفاقا مسلمان‌ها به جاهای دیگری که حمله کردند و رفتند اسلام را با خودشان بردند و از آنها می‌خواستند که تسلیم قدرت بشوند و اتفاقا این را هم خوب فهمیده بودند. مردم نمی‌خواستند مسلمان بشوند. می‌گفتند به هر دینی که هستید باقی بمانید اما تسلیم ما بشوید و زیر سلطه قدرت و حکومت ما بیایید. آیه قرآن هم شاهد قوی و روشنی بر این ماجراست: «قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَلَکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا یَدْخُلِ الْإِیمَانُ فِی قُلُوبِکُمْ» بعضی از این اعراب می‌گویند ما ایمان آوردیم. به آنها بگو شما ایمان نیاوردید شما اسلام آوردید و هنوز ایمان وارد دل شما نشده است. یعنی اینکه ما تسلیم این قدرت شده‌ایم ما دیگر سرکشی نمی‌کنیم ما سرمان را انداخته‌ایم پایین و مخالفت نمی‌کنیم چون می‌دانیم عاقبتمان چیست. ولی همین اسلام را قرآن قبول دارد. یعنی میگوید شما مسلمان باشید به این معنا. تسلیم باشید، قیه‌اش را بروید با خدا حسابتان را حل کنید که ایمان داشتید، نداشتید؟ پا روی حق گذاشتید یا خیر دیگر بقیه‌اش می‌شود حساب اخروی.

مرحوم غزالی وقتی بحث از فقه میکند، چه می‌گوید؟ به چه دلیل می‌گوید فقه یک علم دنیویست؟ که من هم خیلی روی این مطلب تاکید کردم. یکی از مثال‌هایش این است که می‌گوید زیر سایه شمشیر اگر شما اسلام بیاورید قبول است. اما این اسلام زیر شمشیر در آخرت مفت نمی‌ارزد. برای انکه در  آخرت، ایمان واقعی به کار می‌آید نه اسلام به معنای تسلیم و سر بر آوردن به قدرت. ولی در اسلام هر دو خواسته شده است. مخصوصا اگر در مسیحیت آن هم در مسیحیتی که در زمان عیسی بود (من به کارهای بعدی مسیحیان کار ندارم) نگاه کنید، خیلی بحث اسلام نیست بحث ایمان است. شما ایمان بیاورید و این ایمان وارد دل شما بشود. ولی اسلام از وقتی متولد شد از منظر یک قدرت متولد شد و پیامبر یک شخصیت اقتدارگرا بود که خوب معنی قدرت را می‌فهمید. یعنی  برای حفظ این قدرت همه احتیاط‌های لازم را هم کرد و از قضا فرد موفقی هم از آب درآمد. یعنی این قدرتی که پدید آورد ماندگار شد. پیروانش هم خوب مساله را گرفتند.

رویکرد متفاوت نیچه به پیامبر اسلام و مسیحیت  شاهد آخر سخنان عبدالکریم سروش بود :« حالا اگر یک ذره مساله را نیچه‌ای نگاه کنیم. نیچه شخصیت پیامبر اسلام را خیلی تمجید می‌کند. در کنار شخصیت عیسی و اخلاق بردگان که اخلاق ضعف است و تبعیت از فلان؛ این نکته را در پیامبر اسلام تشخیص می‌دهد که خیلی هم از قدرت بدش نمی‌آمد و خوشش می‌آمد و این را فهمیده بود که حرف اول را در عالم، «قدرت» می‌زند و قدرت نرم به‌علاوه قدرت سخت. هر دو را  این مرد به کار گرفت و اسلام را جا انداخت.

سروش سخنان را با چند سوال به پایان برد و وعده داد که در بخش دیگر سخنرانی به آن‌ها خواهد پرداخت:«چند سوال اینجا باقی می‌ماند که ما آیا باید از پیامبر اسلام به این معنا تبعیت بکنیم یا نکنیم؟ و دوم اینکه حکومت اسلامی آیا از این مشی پیامبر بیرون می‌آید؟ اینکه حکومت اسلامی که در ایران هست چقدر به آن مشابهت دارد؟ و بعد سراغ حرکت داعشی‌ها برویم. حرکت سید قطب برویم اسلام حرکی به قول سید قطب و دیگران و دیگران که بماند برای نوبت بعد.

پس از پایان سخنرانی، پرسش و پاسخی با مشارکت افراد دیگری برگزار شد.

تلگرام
توییتر
فیس بوک
واتزاپ

74 پاسخ

  1. دلایل تئودسیه ویرایش کنید
    فیلسوف آلمانی ماکس وبر تئودیسیه را به عنوان یک مسئله اجتماعی تعبیر کرد [۲۵] و تئودسیا را به عنوان “مسئله معنا” نگریست. وبر استدلال کرد که هرچه جامعه بشری به طور فزاینده ای عقلانی می شود ، نیاز به توضیح اینکه چرا افراد خوب رنج می برند و انسانهای شرور رونق می یابند از اهمیت بیشتری برخوردار می شود زیرا دین جهان را بعنوان “کیهانی معنادار” قرار می دهد. وبر مسئله شر را به عنوان معضلی مبنی بر اینکه خوبها می توانند متحمل شوند و شر می توانند رستگار کنند ، مطرح کرد ، که با پیچیدگی بیشتر دین اهمیت بیشتری پیدا کرد. [۲۶]وی دو هدف از تئودیس را شناسایی کرد: این که توضیح دهد چرا افراد خوب رنج می برند (نظریه رنج) و چرا مردم موفق می شوند (تئدیسی از خوش شانسی). نظریه خوش شانسی در صدد توجیه خوش شانسی افراد جامعه است. وبر معتقد بود کسانی که موفق هستند راضی نیستند مگر اینکه بتوانند توجیه کنند که چرا شایسته موفقیت هستند. [۲۷] برای theodicies از درد و رنج، وبر استدلال می کرد که سه نوع مختلف از عدل الهی emerged- تقدیر ، دوگانگی ، و کارما کلیه از تلاش که برای برآوردن نیاز انسان برای معنا، و او معتقد بود که تلاش برای معنی، زمانی که در نور در نظر گرفته از رنج ، مشکل رنج می شود. [۲۸]

  2. عبدالکریم سروش در این نظر اخیر خودش یک کلمه به توهین ها و هتاکی هایی که کفار و ملحدین قرن هاست در مورد اسلام و حضرت رسول گفته اند اضافه نکرده است، این تهمت ها که پیامبر خشن است و قرآن کتاب شمشیر است بیش از هزار سال قدمت دارد. چطور او خودش را یک مسلمان محسوب می کند واقعا غریب است. این که می گوید این یک نظریه بدیع است عجیب تر! تقریبا همه آثار آقای سروش گرته برداری از دیگران است، آن هم به شکلی کاملا سطحی. اگر کسی با دید تحلیلی آثار ایشان مثل قبض و بسط تئوریک شریعت و بسط تجربه نبوی را بخواند، می بیند که اساسا آقای سروش ذهن استدلالی ندارند و تماما از نظر منطقی، شعری استدلال می کنند، روحیه ایشان هم به فیلسوف جماعت نمی خورد. من نمی دانم کسانی که می گویند ایشان فردی ژرف اندیش است چه چیزی از ایشان خوانده اند؟! آخرش هم به این کفرگویی های آشکار رسیده است.

  3. سلام
    فعلا زوده قضاوت کرد و گفته بقیه اش رو در جلسات بعدی میگه.
    ولی به نظر حقیر اولا صحبتاش سوءبرداشت‌خیز هست، قدرت رو در معنای خنثی (جامعه‌شناختی) در نظر داره که بار منفی و تقبیحی نداره…
    ثانیاً در تعیین میزان اقتدارگرایی/مهرورزی شخصیت های تاریخی و حتی ادیان (که هر دو لازم‌اند)، تاریخ پریشی داره و زمینه اجتماعی/تاریخی شون رو اشاره نکرده… مثلا بودا در زمانه و شرایط به نسبت پرتنشی زندگی نمی‌کرد ولی رسول اکرم در شبه جزیره خشک و میان اعراب خشن بود و جان خود و اطرافیانش در خطر… در آن فرهنگ اتفاقا پیامبر و امام علی معروف به مهربانی و حتی متهم به نرمخویی بودند؛ قرآن هم همینطور…
    این تعادل در حرکت به سمت فضائل اخلاقی و عدالت بوسیله ایمان الهی است که پیام ادیان و اسلام است. مسلماً برای رسیدن به این هدف، پاسخ در شرایط خشن و تنش با پاسخ در شرایط آرام و سکون و گاهی بی تفاوتی، متفاوت است؛ که الگوهایی از هر دو نوع این پاسخ ها در رفتار پیامبر و ائمه برای استفاده بشر به یادگار مانده. والبته طبیعی است که نسبت و تعداد پاسخهای متناسب شرایط خشن و پرتنش، بر اساس فرهنگ آن موقع بیشتر باشد، و این طبیعتا به معنای مثلا خشونت پسندی شخص پیامبر نیست.
    در هر زمانی افراد با توجه به شرایط زمانه و حتی موقعیت شخصی خودشان مناسب است که از پیامبر و ائمه الگو و راهنمایی و کمک شناختی و هیجانی (هدایت) بگیرند. فرق الگوگیری با کپی کردن رفتار (ظاهرگرایی) همین است و به همین جهت در برداشت و بهره از کتاب و سنت، نقش عقل ضروری است…

  4. کل سخنرانی سروش، توضیح و تفسیر این بیت بود:

    گویند که موضوع شریعت نه به عقل است
    زیرا که به شمشیر شد اسلام مقرر

    ناصر خسرو

  5. سروش روشنفکر سالک

    این حق سروش است که تغییر نظر بدهد.

    این حق سروش است که خطا کند اگر خطا کند.

    میزان تضییع حقوق دیگران است ،

    ازمه بزرگ ازمنه عدم آزادی بیان واقعیتها ست .

    انجماد فکری ملت ،در اثر ارتجاع سیاه مذهبی ازنوع سنتی و مدرن آن،
    وبخش سکولار بی ریشه

    لزوم‌ هر چه بیشتر بیان آزادی واقعیتها در این زمانی که تحولات مخابراتی و ارتباطی هر روز با انقلابی همراه است
    خود نشان میدهد.

  6. از واشنگتن ،
    خیابان ۱۵
    و کانسیتوشن ،‌موزه سیاهان
    به هموطنان ایرانی

    آری اگر به این موزه بیایی، سفری قسمتت بشود ،سفری است.

    مبرم ترین موضوع انسان شناخت و بیان خدا وند است .
    وپس از ان ،ترازوی خدا ،معادله خلقت

    عدالت خدا ،

    اگر خدا قادر متعال است

    اگر خدا عادل و سیستم او عادل است

    خشم او عین رحمت اوست ، عمل صالح.
    چرا که برای هردو برای تعادل در
    سیستم حیات ووجود است

    در سر بالایی از نیروی فشرده

    در سرپایینی از نیروی کم

    مشکل :
    انسان مختار در انتخاب حق و باطل

    شیاطین وسوسه‌های شهوانی درونی و
    بیرونی

  7. به نظر من این “جهش فکری” دکتر سروش را باید به فال نیک گرفت.
    آقای دکتر سروش متفکر عمیق اندیشی است. نمی دانم چرا برخی ها انتظار دارند متفکری، بعد از سالها تحقیق و تفحص، باز در تفکر پیشین خود ثابت قدم بماند؟ نمی دانم چرا عده ای، ثابت قدم ماندن در اندیشه را یک پیش فرض مثبت قلمداد می کنن؟ اندیشه سیال است و کسی که وارد وادی تاریخ و فلسفه می شود هیچ تضمینی نیست که سر از کجا در خواهد آورد. مجموع تمام مطالعات فرد، پیشینۀ فکری-معرفتی-اجتماعی اش، وی را به یک سری نتایج سوق می دهد. به نظر من، در وادی تفکر، ارزش در بی ثباتی است نه در ثبات. (البته بی ثبات و غیرپایبندی به اخلاق رو منظور ندارم.) اگر کسی دلیلی دارد، دلیل خود را ارائه دهد نه اینکه رگ گردن خود را قوی کنند (به تعبیر سعدی) و کمر همت به شکستن سر و قلم یک متفکر بندند. سروش مثل اکثر متفکران طراز اول دنیا (مثلا ویتگنشتاین) در طول حیات فکری خود، “علیه خود شوریده” است. و این چیز کمی نیست. هرگز! لایق تحسین است نه تقبیح. سروش با این سیر فکری، به نوعی به ما گوشزد می کند که ذات اندیشه سیالیّت است نه انجماد. نباید انتظار داشت که متفکران دقیقاً آنچه را بگویند که ما می پسندیم. بگذارید در تلاطم و تضارب آراء، اندیشه ها پا بگیرند و نو شوند. متشکر

    1. با درود به جناب مح.د
      من هم به شخصه با کلیت آنچه شما نوشته اید هم دلی دارم آن را می پذیرم ولی اشکال کار اینجاست که آقای سروش که من می پذیرم انسان ژرف اندیشی است، در کلیت ساختار فکری خود دچار تناقض های بی شماری است و علت این سیالیت هم به واسطه همان تناقضات است که گاهی بیرون میزند. از همان ابتدای کار که آقای سروش به عنوان یک متفکر اسلامی مطرح شد و با ارائه نظریات دینی متفاوت وارد جامعه اندیشه ورزان شد متفکرین بسیاری این تناقضات فکری و تئوریهای پادرهوای ایشان را مورد نقد قرار دادند و ایشان را به مناظره طلبیدند،متاسفانه ایشان علاقه دارند که فقط یک طرفه صحبت کنند و آن هم برای گروهی از شنوندگان که بیشتر موافق طبع فکر ایشان هستند در نتیجه در این گونه جلسات هیچ گاه با سوالات جدی مواجه نشدند تا به سرعت به این تغییرات فکری که هم اکنون شاهد آن هستیم مواجه شوند. انتقادی که به ایشان هم اکنون وارد است این است که ایشان متاسفانه آن آزاد اندیشی را در خود ندارند که مستقلانه دیدگاه های قدیمی خود را مورد بازبینی جدی قرار دهند فقط هر از چند گاهی به دلیل تناقض های بارزی که در ساختار فکری ایشان بروز می کندو قابل انکارهم نیستند آن را پس می گیرند من این را روش را وصله دوزی می دانم نه روشنفکری. روشنفکر باید رها باشد از اندیشه‌های دگم و ایدئولوژیک.
      با احترام

  8. ” عرض سلام دارم خدمت کامنت نویسان محترمی که برخی با شتاب و برخی هم با روش غلط گیری و آوردن آیه هایی از قرآن و ابراز دیدگاه وتفسیر مورد میل و دریافت خود همگی به دکتر سروش تاخته اند وبدون آنکه دلیلی حقیقی در رد اصل مطلب آورده باشند فقط مقابله کرده اند که مثلا اگر فلان خشونت است درمقابل فلان آیه رحمانیت است وحتی اورا از دست رفته ، افراطی، بدعت گذار ، و ناقض گفته های چندین سال پیش خود نامیده اند ، کم لطفی یا به عمد است یا از روی عدم درک و گاهی اجمالی خواندن مطالب چون د سروش خود در ابتدای مطلب باصراحت گفته است که در نظریه های قبلی از این مورد غافل بوده وبعد ها به این مطلب واقف گشته . درک لپِ مطلبِ واضح وساده ی ایشان اصلا سخت نیست ( کسی را هم بی دین نمیکند) اما میشود به عمد ویا شاید از سر افراط بنیادگرایی که برخی از همین حضرات به مرحوم مصباح یزدی نسبت داده اند سخنان قاطع و خالصانه دکتر را کژ فهمید و بر او تاخت من ابیات زیر را که از کلام مولانا است به این افراد بعضا بسیار با سواد دینی وفلسفی تقدیم میکنم البته احتمال زیاد حرف دلِ دکتر نیز هست ”
    شرح این را گفتمی من از مِری..
    لیک ترسم تا نلغزد خاطری …
    نکته ها چون تیغِ پولاد است تیز…
    گر نداری تو سپر واپس گریز ..
    پیشِ این الماس بی اسپر میا ..
    کز بریدن تیغ را نبوَد حیا..
    زین سبب من تیغ کردم در غلاف ..
    تا که کژخوانی نخواند بر خلاف …
    با ارادت و عرض ادب وپوزش از اساتید محترم …. نریمان تهرانی

    1. جناب نریمان تهرانی:

      فرموده اید کامنت نویسان با آوردن آیه هایی از قرآن و ابراز دیدگاه وتفسیر مورد میل و دریافت خود همگی به دکتر سروش تاخته اند وبدون آنکه دلیلی حقیقی در رد اصل مطلب آورده باشند فقط مقابله کرده اند که مثلا اگر فلان خشونت است درمقابل فلان آیه رحمانیت است.

      پیشنهاد می کنم مقاله دکتر اشکوری در همین سایت با لینک https://www.zeitoons.com/83548
      را مطالعه بفرمایید تا ملاحظه کنید که این آقای دکتر سروش هستند که بدون توجه به بسیاری از آیات قرآن که که ابطال نظر خام ایشان را به وضوح نشان می دهد با توسل به حدیثی مجعول تفسیر مورد میل خود را جلو می برند.
      ناقدان برای آن از قرآن آیه نمی آورند که آیه های رحمانی را در برابر آیه های خشونت قرار دهند، اگر آیه هایی که از نکته سوم به بعد در مقاله دکتر اشکوری هست را مطالعه بفرمایید به سهولت متوجه می شوید که صحبت دکتر سروش تا چه اندازه ناقض حرف صریح قرآن است و نیازی به تفسیر ندارد.

      1. ” سلام . جناب آقای فرزاد .
        پیشنهاد شما را به دیده منت میپذیرم وحتما مقاله جناب اشکوری را میخوانم البته بنده همواره از مقالات گفتارها و نوشته های حکیمانه و گرم ونرم استاد یوسفی اشکوری لذت برده و استفاده کرده و میکنم … ممنونم “

      2. ” با سلام به شما آقا فرزاد‌
        باید بگویم که پیشنهاد شما بسیار بجا وعالی بود ومن از مقاله جناب یوسفی اشکوری مانند همیشه استفاده بسیار کردم و ممنونم که اشاره فرمودید البته حق با شما بود و برخی از مطالب د سروش مورد شک است ونیاز به روشنگری خود ایشان در آینده ،
        سپاسگذارم بنده حقیر نقدهای بجا ومدلل بسیاری نیز بر نظر دکتر سروش خواندم و دیدم لذا تجدید نظر کردم چون کمی زود قضاوت کردم “

  9. ” سلام ..
    باید به آزادگی و شهامت انسانیِ دکتر سروش تعظیم کرد ، تمام این اساتیدی که بعد از این سخنرانی ایشان چه مخالف چه موافق نقد ونظر نوشتند و بیان کردند و مظلومیت شخصی د سروش را در راه دشواری که درپیش گرفته عیان و بیان میکند فقط میتوانم بایک بیت مولانا نتیجه آغازِ وظیفه ی ایشان را بیان کنم و بس…
    یوسفی جُستم لطیف و سیم تَن …..
    یوسفستانی بدیدم ، در تو ، من…..”

  10. به نظر بنده متاسفانه آقای سروش کاملا از دست رفته اند و هرچند بسیاری از افراد نقد های بسیار مستدل و دقیق بر “سخنرانی”! و نه “متن رفرنس دار” ایشان نوشتند که قابل تقدیر است, اما با تکبری که از جناب آقای سروش سراغ داریم هیچ کدام از این نقد های دوستانه متاسفانه تا کنون در ایشان تاثیر نکرده و احتمال بسیار زیاد بعد از این هم نخواهد کرد و ایشان مدت هاست چنان جایگاه خود را رفیع و غیرقابل دست رس و دیگران را در مراتب پایین می پندارند که وقعی به هیچ یک از نظرات صاحب نظران نمی نهند و لابد ارزش پاسخ گویی هم در نظر ایشان ندارد.

    من در جواب آقای سروش تنها به چند آیه اول از نخستین صفحه قرآن بسنده می کنم:

    إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ أَأَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لَا یُؤْمِنُونَ خَتَمَ اللَّهُ عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ وَعَلَىٰ سَمْعِهِمْ ۖ وَعَلَىٰ أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَهٌ ۖ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ
    وَمِنَ النَّاسِ مَنْ یَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ وَبِالْیَوْمِ الْآخِرِ وَمَا هُمْ بِمُؤْمِنِینَ یُخَادِعُونَ اللَّهَ وَالَّذِینَ آمَنُوا وَمَا یَخْدَعُونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ وَمَا یَشْعُرُونَ
    فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللَّهُ مَرَضًا ۖ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ بِمَا کَانُوا یَکْذِبُونَ
    وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ لَا تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ قَالُوا إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ أَلَا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَلَٰکِنْ لَا یَشْعُرُونَ
    وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ آمِنُوا کَمَا آمَنَ النَّاسُ قَالُوا أَنُؤْمِنُ کَمَا آمَنَ السُّفَهَاءُ ۗ أَلَا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهَاءُ وَلَٰکِنْ لَا یَعْلَمُونَ

    خدا برای همه ما خیر بخواهد ان شاء الله.

  11. با سلام و احترام،
    بسیاری کسان چون من بخشی از فهم اندک خود از دین را وامدار دکتر سروش هستیم که کمک کرد تا قادر باشیم از افق و نگاهی دیگر به دین و جایگاه آن در زندگی امروزی نگاه کنیم. برای بسیاری از تحصیل کردگان امروز، شاید تفسیر و تبیین دکتر سروش از دین آخرین ایستگاه دینداری باشد. این را ابتدا بیان کردم تا احترام به ایشان و تقدیر از مجاهدت های فکری شان را نشان داده باشم.
    اما و صد اما، تناقض در گفتارشان کم نیست مخصوصاً در آنچه که در طی این ده سال اخیر گفته اند و نوشته اند. شاید اگر امکان مرور و ویرایش دقیق آثارشان قبل از انتشار آنها و ازحیث مطابقت با نوشته ها و گفته های قبلی شان وجود می داشت، کمتر این تناقضات رخ می نمود. در گفتار مورد بحث، داوری شان را مستند به احادیث و کتب سیره می کنند در حالی که خود بارها و بارها نوشته اند و عنوان کرده‌اند که برای احادیث و روایات موجود در کتب حدیث ارزش چندانی قائل نیستند. پیامبری را طالب قدرت معرفی می کنند که خدواند به طور صریح به ایشان خطاب می کند: فَذَکِّرْ إِنَّمَا أَنْتَ مُذَکِّرٌ لَسْتَ عَلَیْهِمْ بِمُصَیْطِرٍ( پس تذکر ده که تو تنها تذکردهنده‏ اى، بر آنان تسلطى ندارى ـ ترجمه استاد فولادوند). صرفنظراز ماهیت وحی ( چه از جانب خدا به واسطه جبرئیل و چه رویا برمبنای دیگاه رویاهای رسولانه) ، این آیه به وضوح پیش فرض آقای دکتر سروش را رد می کند که پیامبر اسلام درپی کسب قدرت واستیلاء بر جامعه بود. این آیه قرآن است و نه حکایت کتب سیره و یا احادیث منقول.
    در همین گفتار بیان می کنند که پیام پیامبراسلام مبتنی بر ترس و عذاب و ترساندن بندگان است ولی رسالت عیسی مسیح بر عشق و محبت استوار است و بعد در جای دیگر در توصیف مسیحیان می گوید که آنها را ترسایان می گویند که از خلق و خدا می ترسند. اگر عشق است ترس دیگر چه معنایی دارد. و اگر ترساندن بندگان در اسلام خوشایند نیست چرا در مسیحیت مطلوب است.
    آنچه که در باره میل به قدرت طلبی پیامبر و اعمال این قدرت در برابر مخالفان می گوید در تضاد با رفتاری است که پیامبر اسلام در اوج قدرت خویش مثلاً در هنگام فتح مکه داشتند.
    اینها فقط اندک نمونه‌هایی از نکاتی است که در اولین مرور مطلب ایشان به چشم می آید و إلا در نگاه عمیق تر بسی نکته ها است که علاوه بر تناقضات تاریخی در تضاد کامل با گفتارها و نوشته های خود ایشان هم است.
    البته این سخنان ایشان دنباله دیگری هم دارد که ظاهراً قرار است ارائه شود و باید منتظر بمانیم و ببینیم که آیا توضیحاتی برای روشن‌تر شدن ابهامات خواهند داد یا هم چنان بر آن خواهند افزود.
    متأسفانه افراط در هر چیزی عوارض خود را دارد. شاید بهتر آن بود که به جای این همه سخنرانی های مدام و پشت سر هم و تبدیل آنها به نوشتار و کتاب، کمتر سخن می گفت و با فاصله بسیار، تا انسجام دیدگاه هایشان بیشتر و تناقضات کمتر می شد. از کمترین آفات زیادت در سخنرانی و گفتار،همین تناقضات و تضادها می باشد.

    به هرحال، در این روزگار تاریک و پر از ابهام که کثیری از دین باوران و دغدغه مندان ” چو بید بر سر ایمان خویش می لرزند” در چنین وضعیتی هزاران چشم و گوش در اشتیاق دیدن و شنیدن دیدگاه های دکتر سروش هستند تا شاید از آن چراغی برافروزند و در پرتو آن راه مقصود را بازیابند‌. امید آنکه این نور هم چنان بتابد.

    نه دردش را توانم گفت با کس
    نه کس را می توانم دید با او

    با احترام مجدد
    مهاجری

  12. جناب حقپور ممنون از شما و جناب اشگوری و پاسخ های منطقی و متقن شما من اکثر نظرات که در این رابطه در شبکه های مجازی در این رابطه نوشته شده است را خواندم و با کمال تاسف گویا خیلی ها منتظر چنین فرصتی بودن که بار دیگر اسلام را به عنوان مکتبی که خشونت و ظلم جزو ارکان اصلی این دین است معرفی کنند البته اینبار با تکیه به یک عالم دینی که پنجاه و یا شصد سال عمر گرامیش را صرف تعلیم و آموزش دینی کرده و کتابها در نشر عقاید مذهبی و عرفانی نوشته است و در این زمینه انسان بسیار برجسته مقتدری در بین فرهیختگان جامعه ایرانی محسوب میشود و من بشدت از این اتفاق و از دست دادن شخصیتی بینظیر بخصو ص در شرایط بسیار حساس فرهنگی و مذهبی که بر کشورمان تحمیل شده است نگران و متاسفم .از این بدتر میبینم بعضی از روشنفکر های مذهبی خودمان نیز از این داستان خوشحالند که بلاخره اینبار با هجوم افکار عمومی توانستند اعتبار علمی و مذهبی سروش را ساقط کنندو یک عالم مذهبی را بزمین بزنند احساس خوشحالی میکنند درست مانند مردمی که برای دیدن انسانی که به چوبه دار حلق آویز است تا شاهدو ناظر دست و پا زدنهای او شوند گویا این ناهنجاریهای فرهنگی کما بیش آثارش را میتوان در تمام طبقات اجتمائی ما دید

  13. یواش یواش به جایی می رسیم که سخنان سروش را زیاد جدی نگیریم

    بعضا اسلام رحمانی ارائه می دهد و جالب تر اینکه شریعتی را به خاطر تفسیر خشن از واقعه کربلا چند دهه نقد می کند و الان هم رسیدیم به اسلامی ائدولوژیک تر از اسلام شریعتی ؟؟!!

    پارادوکس در سخنان سروش بسیار زیاد شده است
    مثلا بارها و بارها گفته اند که به تاریخ نمی شود اعتماد کرد و جزئیات در تاریخ اصلا مشخص نیست؛ از واقعا کربلا گرفته تا بود و نبود امام زمان
    اما الان می بینیم که نگاه خشم آلود پیامبر به چند منتقد در کنار کعبه و جالبتر اینکه اشاره کردن به گردن و برداشت ذبح از آن …..
    کی اینو دیده و چکسی در دل پیامبر بوده و نیت خوانی کرده و و و
    واویلا
    به کجا چنین شتابان آقای سروش

    بنظرم سروش از قالب یک مصلح دینی خارج شده است و در قالب یک منقد اسلام برآمده و این روش را در قالبی از عرفان ارائه می دهد
    گرایش شدید به صوفیه و عرفان منجر به ارائه یک اسلام دیگر از طرف سروش شده است (اسلامی که در آن صوفیه رحت را به اسلام خشن آورده !!!! پس اینهمه مهر پیامبر حتی نسبت به کفار که در قرآن به پیامبر طعنه می زند که اینقدر حرص کافران رو نخور و خودت رو به خاطر آنها داری می کشی ….)

    مصلح دینی اصولا می بایست دین را با زمانه همسان و متجانس سازد نه اینکه دایم یک مشکل بغرنج دیگری بر دامان دین بدوزد و وصله ای دیگر بر آن بزند و لباس دین را کریه تر و مندرس تر بنماید
    سروش به جای حل مشکلات مبتلا به دین در زمانه امروز مشکلات دیگری نیز به آن می افزاید
    من روش عبدالعلی بازرگان را که بیشتر از اینکه به تاریخ اسلام بپردازد و تمدن اسلامی را عین اسلام بداند (مثل سروش) قرآن را اصل قرار داده اند
    و می بینیم اسلام مورد نظر و ارائه شده توسط عبدالعلی بازرگان که ادامه راه دکتر شریعتی ست با دنیای کنونی بیشتر آداپته است تا اسلام سروش

    1. طالقانی،بازرگان، شریعتی ،بنی صدر ،سروش ،کسروی ،آیات حق کمال حیدری ،برقعی ، و….
      ،همه اینها یک روح دارند ،
      ویک حرکت متعالی ،حرکت اندیشه خلق ها برای ایجاد حق و حقوق در خور انسان و انسان ایرانی .

      تفاوتی بین این بزرگان نیست.
      همه خود را وقف راه خدا کرده اند
      و در خدمت خلق اند.

  14. قرآن بزبان ساده برای علما و اساتید (۱):

    دکتر سروش در بخشی از سخنرانی خود اشاره ای به این آیه از قرآن کرده و ذیل آن هم نظراتی ابراز نموده اند:

    […] «خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ثُمَّ الْجَحیمَ صَلُّوهُ ثُمَّ فی‏ سِلْسِلَهٍ ذَرْعُها سَبْعُونَ ذِراعاً فَاسْلُکُوهُ» بگیریدش، ببندیدش، در زنجیری که هفتاد زراع طول دارد بکشید و به آتش بکشیدش. و بعد آتشی که گوشت‌ها را می‌سوزاند اما خداوند دوباره گوشت‌ها را برمی‌گرداند.[…]
    اولین سوال اینجانب از ایشان این است که جمله:
    ” و به آتش بکشیدش. و بعد آتشی که گوشت ها را می سوزاند اما خداوند دوباره گوشت‌ها را برمی گرداند. ”
    را از کجا این آیه درآورده اند؟

    من در ابتدا نظری به این آیه و آیات قبل و بعد آن می اندازم و سپس نتیجه گیری خویش را بیان می نمایم.

    بِسۡمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحۡمَٰنِ ٱلرَّحِیمِ
    (۰۱)- ٱلۡحَآقَّهُ
    (۰۲)- مَا ٱلۡحَآقَّهُ
    (۰۳)- وَمَآ أَدۡرَىٰکَ مَا ٱلۡحَآقَّهُ
    ………………………………………
    (۱۸)- یَوۡمَئِذٖ تُعۡرَضُونَ لَا تَخۡفَىٰ مِنکُمۡ خَافِیَهٞ
    (۱۹)- فَأَمَّا مَنۡ أُوتِیَ کِتَٰبَهُۥ بِیَمِینِهِۦ فَیَقُولُ هَآؤُمُ ٱقۡرَءُواْ کِتَٰبِیَهۡ
    (۲۰)- إِنِّی ظَنَنتُ أَنِّی مُلَٰقٍ حِسَابِیَهۡ
    (۲۱)- فَهُوَ فِی عِیشَهٖ رَّاضِیَهٖ
    (۲۲)- فِی جَنَّهٍ عَالِیَهٖ
    (۲۳)- قُطُوفُهَا دَانِیَهٞ
    (۲۴)- کُلُواْ وَٱشۡرَبُواْ هَنِیٓـَٔۢا بِمَآ أَسۡلَفۡتُمۡ فِی ٱلۡأَیَّامِ ٱلۡخَالِیَهِ
    (۲۵)- وَأَمَّا مَنۡ أُوتِیَ کِتَٰبَهُۥ بِشِمَالِهِۦ فَیَقُولُ یَٰلَیۡتَنِی لَمۡ أُوتَ کِتَٰبِیَهۡ
    (۲۶)- وَلَمۡ أَدۡرِ مَا حِسَابِیَهۡ
    (۲۷)- یَٰلَیۡتَهَا کَانَتِ ٱلۡقَاضِیَهَ
    (۲۸)- مَآ أَغۡنَىٰ عَنِّی مَالِیَهۡۜ
    (۲۹)- هَلَکَ عَنِّی سُلۡطَٰنِیَهۡ
    (۳۰)- خُذُوهُ فَغُلُّوهُ
    (۳۱)- ثُمَّ ٱلۡجَحِیمَ صَلُّوهُ
    (۳۲*- ثُمَّ فِی سِلۡسِلَهٖ ذَرۡعُهَا سَبۡعُونَ ذِرَاعٗا فَٱسۡلُکُوهُ
    (۳۳)- إِنَّهُۥ کَانَ لَا یُؤۡمِنُ بِٱللَّهِ ٱلۡعَظِیمِ
    (۳۴)- وَلَا یَحُضُّ عَلَىٰ طَعَامِ ٱلۡمِسۡکِینِ
    (۳۵)- فَلَیۡسَ لَهُ ٱلۡیَوۡمَ هَٰهُنَا حَمِیمٞ

    به اسم الله، رحم مطلق و رحم کننده ترین فرد!
    (۱)- حادثه تحقق یافتنی!
    (۲)- آن حادثه تحقق یافتنی کدام است؟!
    (۳)- و از آن حادثه تحقق یافتنی چه درک داری؟
    – [آیات (۴) تا (۱۷) ذکر تاریخ گذشته اقوام و آغاز وقوع قیامت است، که به دلیل محدود بودن بخش نظرات درج نمی گردد]
    (۱۸)- آن روز همه شما [بر دادگاه الهی] عرضه می شوید و هیچ چیزی از شما مخفی نخواهد ماند.
    (۱۹)- پس اما به هر که، کارنامه اش به دست راستش داده شود، پس می گوید: بیایید کارنامه مرا بخوانید؛
    (۲۰)- بر این گمان بودم که حساب [عملکرد] خویش را خواهم دید؛
    (۲۱)- پس او، در یک زندگی [جدید] رضایت بخشی است،
    (۲۲)- در جنتی عالی،
    (۲۳)- که میوه هایش در دسترس است.
    (۲۴)- در برابر رفتار گذشته خود، گوارا بخورید و بیاشامید.
    (۲۵)- و اما، هر که کارنامه اش به دست چپش داده شود، پس می گوید: کاش کارنامه ام را نداده بودند؛
    (۲۶)- و از حسابم خبر نداشتم؛
    (۲۷)- ای کاش معدوم می بودم؛
    (۲۸)- مالم سودی به حال من نداشت؛
    (۲۹)- سلطه ام هم نابود شد؛
    (۳۰)- [ندا آید] دستگیر و در بندش کنید،
    (۳۱)- سپس او را به دوزخ درآورید،
    (۳۲)- پس با زنجیری به طول بینهایت مقیدش کنید.
    (۳۳)- زیرا به الله با عظمت ایمان نداشت،
    (۳۴)- *و برای تغذیه بینوایان تلاش نمی کرد.*
    (۳۵)- پس برای او امروز، دوست مهربانی [به اسم الله] وجود ندارد.

    این بخش مهمی از کل آیات سوره الحاقه است که جناب دکتر سروش قسمتی از آن را مثله و گزینش کرده و برای اثبات اینکه الله در قرآن شخصیتی است که تنها با *خشونت، ارعاب، خوف، وحشت، ترس، هراس، بیم و ارهاب* می خواهد مخلوقات خود را بزیر سلطه، انقیاد، اسارت و بندگی خود و رسولانش بکشد، اما برای چه؟
    – آیا جنون دگرآزاری (سادیسمی) دارد؟
    – آیا مانند فرعون می خواهد مردم را برای ساختن قصر و معبد و رفاه و جلال خویش به بیگاری و بردگی بیاندازد؟
    – آیا نسبت به سرنوشت مخلوقان خود بی اعتنا است؟
    خیر، او دغدغه و نگرانی از وضع انسانهایی را دارد که به تعبیر و صراحت قرآن تحت عنوان: *مسکین، فقیر، سائل،مستضعف،اسیر، یتیم و ابن سبیل* که از زندگی در یک نظام طبقاتی مبتنی بر شرک و استثمار، استبداد و استحمار که ساخته و پرداختهء مستکبرین، کافران، انکارکنندگان معاد، تکذیب کنندگان دین، طاغوتیان و مفسدین است، در رنج و عذاب هستند و در مقابل بی اعتنایی و تجاهل و طاغی بودن این افراد، آن شدت عمل و مجازات را هم در این دنیا (رسولان خویش را با بینات ارسال کردیم و همراه آنها کتاب و میزان را هم نازل کردیم تا مردم به قسط قیام کنند […] سوره حدید بخشی از آیه بیست و پنج) و هم شدیدتر و غلیظ تر عقوبت اخروی را، وعده و هشدار می دهد!
    حال این الله که در این جهان دینی وضع کرده که جهت گیری طبقاتی دارد و به زر و زور و تزویر اعلام جنگ می کند و خود را در جبهه ستمدیدگان و محرومین و مستضعفین روی زمین قرار می دهد و از میان و برای آنها پیامبر و ناصر می فرستد و با جبهه مقابل آنها سر ناسازگاری و جنگ دارد مشکل قدرتمندان و اقتدارگرایان (قدیم نمرود و فرعون و بعد امپراتوری ایران و روم و اکنون آمریکا و اروپا) می باشد و نه مسلمین و مومنین به الله!
    و اینجاست که باید اضافه کرد که کاشکی جناب دکتر بجای تبلیغ و ترویج ایده های جانبدارانه نظریه پردازان راست و طرفدار سرمایه داری مانند پوپر، گوشه چشمی هم به اندیشمندان و عدالت طلبانی از جناح چپ مثل مورد ذیل می انداختند،
    نوام چامسکی:
    (هدف قدرت‌های سرمایه داری این است که شما فقط بفکر خودت باشی، نه همسایه، نه دوست، نه اقوام، نه *گرسنه‌ای* که در چند قدمی شما است.
    وقتی شما چنین موجودی شدی دقیقا تبدیل می‌شوی به چیزی که آنها می‌خواهند، نظام‌های سرمایه‌داری برای بقا به همین نیاز دارند تا وجود داشته باشند).

    توضیح ضروری: این نوشته تحت تاثیر قرآن شناسی آقای محمود طالقانی و اسلام‌شناسی دکتر علی شریعتی نگاشته شده است.
    والسلام علی من اتبع الهدی

  15. یعنی اگربه کامنت نویسی گفتی زیاده گویی و ندانستگی نسبت مستقیم با هم دارند و او میتواند مصادقی برای آن باشد . این نظر غیر قابل روئیت است؟ قیچی سانسور شما تا این اندازه پیش می رود؟ فکر نمیکنید شرم آور است آیا . کمی آگاه تر باشید شما در همینجا توسط دیگران محک زده می شوید واین دیگران گاهی رسانه ها ( اعم از سردبیران و تهیه کنندگان) هستند. و ما میدانیم چه کسی کامنت ها را چک میکند 🙂
    اگر این همه معذورات داری بخش کامنت ها را ببند .
    البته واقفم که بخش کامنت ها اگر بسته شود شما قسمتی از مخاطبین را دیکر نخواهید داشت اما روسفید ماندن هم مهم است.
    اینکاره بودن اما مهمتر هست!

    1. لابد فکر کردید اولویت اینها دموکراسی و گفتمان است؟
      براشون مهم تیست که شما چه نظری می دید. مهم این است که خطاب به چه کسی چه چیزی می نویسید ! دقیقا همانند جمهوری اسلامی.

  16. عزیر خواهر و برادر
    سروش انسانی بسیار روحانی ،و خودساخته و پاک از شهوات است .اگر مناجات های در خفا او را ببینی ، اشگ بر گونه هایت سرازیر می‌شود.

    بنظر من سروش میخواهد بگوید ای انسان سرنوشت خودت را خودت بدست بگیر وآزاد شو ،از دست استبداد ، خداوند باندازه کافی نیرو
    به انسان عطا کرده ،و لایغییروا…

    خدا ذره‌ای رحم نمیکند.
    چون نباید رحم کند .
    ذره ای پارتی بازی ( رحم عامیانه)
    رانت خواری ، سید بازی ،اقا زاده ،شاهزاده ،
    در دستگاه خداوند ،رب العالمین نیست.
    انسان ،خودت باش
    وجدان بیدار ،انصاف ، تقوا و کنترل نفس.

  17. این معنی واقعی آزادگی است که دکتر سروش به آن نائل شده است. هیچ شکی وجود ندارد که بقای عمر ایشان منجر به طوفانی از ایده‌های جدید در ارتباط با این بلیه آسمانی خواهد شد.

  18. با سلام
    من این را می خواهم بگویم که این مسائل دارای اهمیت فراوانند. نخست آرزومندم کسانی که دارای دانش دینی اند هر یک به کوتاهی ۲ صفحه پاسخی به گفتار آقای سروش بنویسند؛ چنان که ایشان از خواب غفلت بیدار گردند. من این را که کسی نداند که نمی داند بسیار خطرناک می دانم. دانش دینی آقای سروش صفر نیست؛ بلکه منفی است. من گستاخی ایشان را در اظهار نظرات دینی شان با این بضاعتی که دارند برای خودشان و جامعه پیرامونی شان فاجعه بار می دانم.
    ایشان [و آقای مهاجرانی] از پروان و همراهان و همدلان حکومت به غایت جنایت کار خمینی بوده اند. ایشان بهتر است شرح دهند چه عواملی سبب می شود که چنین رویدادهایی روی دهد و کسانی همچون خود ایشان را به این سهولت به غرقاب خون و جنایت برد؟ شما پس چرا آن روزها که خمینی هر روز ـ و روزا روز ـ خون می ریخت و آدم می کُشت ابراز برائت نکردید؟ آیا “ارض الله” را واسع نیافتید؟ مگر نه این است که آن روز آن را همخوان با مثنوی مولوی و غزلیات شمس می یافتید؟
    من برای این که نشان دهم آقای سروش چه بضاعتی دارند و چه می گویند در بارۀ یکی از استنادات ایشان دو کلام حرف می آورم. نقل قولی از ابن خلدون ـ که در این رابطه نه سر پیاز است و نه ته پیاز ـ آورده اند. در حدیث بسیار معتبری گفته می شود: «لمَّا توفِّیَ رسولُ اللهِ واستخلفَ أبو بَکرٍ بعدَه کفرَ من کفرَ منَ العربِ فقالَ عمرُ بنُ الخطَّابِ لأبی بَکرٍ کیفَ تقاتلُ النَّاسَ وقد قالَ رسولُ اللهِ أمرتُ أن أقاتلَ النَّاسَ حتَّى یقولوا لا إلَه إلَّا اللَّهُ ومن قالَ لا إلَه إلَّا اللَّهُ عصمَ منِّی مالَه ونفسَه إلَّا بحقِّهِ وحسابُه علَى اللهِ؟»
    این حدیث را همه محدثین در کتاب های حدیث خود آورده اند. برخی از آنان از این قرارند: البخاری (۷۲۸۴، ۷۲۸۵)، ومسلم (۲۰)، وأبو داود (۱۵۵۶)، والترمذی (۲۶۰۷) و النسائی (۳۹۷۰)، و أحمد (۱۱۷)
    ترجمۀ فارسی اش می شود: پس از درگذشت پیامبر و به خلافت رسیدن ابوبکر به او خبر رسید که کسانی از پرداخت زکات خودداری کرده اند. وی بر آن شد تا آنان را به درگیری و جدال تهدید کند. عمر به او گفت: «پیامبر مگر نگفت متعرض کسی که ابراز اسلام کرده نمی توان شد؟»
    فقیهان از این گفتۀ پیامبر چنین برداشت کرده اند:که «پس در نتیجه می توان متعرض کسی که ابراز اسلام نکرده شد.»
    ما بایست از این جا به بطلان فقه و زیانمند بودن فقه برسیم. بی دانشی آقای سروش وی را بر آن داشته تا از قول ابن خلدون؟ بگوید: پیامبر گفته که می توان متعرض هر کس که مسلمان نیست شد. در حالی که پیامبر عکس این معنا را گفته است.
    مسلم در “صحیح مسلم” ضمن این که این گفتۀ پیامبر را در بیانات گوناگون آورده النهایه در حدیث شماره ۳۵ در جلد اول می نویسد: کسانی این حدیث را از قول جابر و آنگاه ابوهریره نقل کرده اند و گفته اند که جابر گفته که پیامبر این آیۀ قرآن را هم در پایان گفته اش آورده که: «ای پیامبر! ما تو را بَهرِ تذکاربه مردمان و نه حکومت بر مردمان فرستاده ایم.» [«إنَّمَا أنتَ مُذَکِّرُ لَستَ عَلَیهِم بِمُصیطِرٍ.» [سورۀ غاشیه آیات ۲۱ و ۲۲]
    می خواهم بگویم که این از موضوعات بسیار مهم بوده و مورخین در کتاب های تاریخ و محدثین در کتاب های حدیث به آن از جنبه های گوناگون پرداخته اند. آنچه سبب فاجعه شده و می شود ناآگاهی و بی سوادی “روشنفکران دینی” همچون سروش از موازین دینی است؛ که نخست عمری آن را ترویج می کنند و آنگاه که کار به جرم و جنایت کشید بی هیچ پوزشی آغاز به پرده پوشی و مغلطه می کنند.

    بخارایی می نویسد: «گفته اند یکی از یاران پیامبر از او پرسید اگر کسی در جنگ با من بزند و دست مرا بیندازد و سپس بگریزد و پشت درختی پنهان شود و من چون به او برسم بگوید من اکنون مسلمانم تکلیف من چیست؟ پیامبر گفت تکلیف تو این است که اکنون او را مسلمان بدانی.» (صحیح بخاری حدیث ۴۰۱۹)
    بخارایی می نویسد: «کسی پیامبر را حرفی گستاخ گفت. خالد ولید گفت: کُشتنی است. پیامبر گفت مگر چون شما مسلمان نیست؟ خالد گفت: چه بسا کسانی که همچون ما به ظاهر مسلمانند. پیامبر گفت: از من نخواسته اند که باطن مردم را بشکافم و بدانم که در دل آنان چه می گذرد.» (صحیح بخاری حدیث ۴۳۵۱)
    بخارایی می نویسد: «چون پیامبر شنید که خالد ولید کسانی را که گفته اند مسلمان بوده اند کُشته دست به آسمان برد و دو بار گفت: بار خدایا من از آنچه که خالد کرده اعلان برائت می کنم.» (صحیح بخاری حدیث ۴۳۳۹ )

    پرسش این است که شما آقای سروش! آقای مهاجرانی [ای متلک گوی بلبل زبان!] هنگامی که خمینی فرزندان و جگر گوشه های مادران و پدران ایرانی را که همه شان مسلمان بودند کنار دیوار می گذاشت و تیرباران می کرد یا حلق آویز می کرد یا زندان و شکنجه می کرد [و کماکان نیز می کند] چرا اعلان برائت نکردید؟

    با احترام
    داود بهرنگ

  19. آخوندها که گند زدن به اسلام و جوانان را از جهت فرهنگی و اعتقادی در بدر کردن و انتظار میرفت که شما شاید بتوانید جبران کنید و یک سر سامانی به این و ضع فرهنگی آشفته بازار ایران بدید که بدبختانه با این سخنرانی اخیر آب پاکی را رو دست همه ریختید و خودتان را در تناقضاتی قرار دادید که رهایی از آن کار بسیار دشواری است خود شما در یکی از سخنرانیهای اخیر گفتید “مگر امکان دارد یک چنین تمدنی اسلامی ایجاد بشه که پایه و اساسش لرزان و سست بی محتوا باشد فقط یک مولانا از درون این مکتب متولد شده که عالم را در خودش فرو برده است و کتابهاش در کتاب فروشیهای اروبا و امریکا جزو پور فروش ترین کتابها است” حالا برای ما تعریف کنید که چگونه ممکن است رهبری که فرستاده خدا است و صرفا دنبال کسب قدرت و خشونت است یک چنین پدیده ی را به دنیا عرضه کند که خود شما پنجاه سال از عمرتان را صرف پژوهش و تحقیق آن کنید.
    امام علی ۸ سالش بود که پیغمبر به رسالتش مبعو ث شد و از بچگی تحت تعلیم و تربیت پیغمبر بود وقتی پیغمبر او را دعوت به اسلام کرد علی ۸ یا ۱۰ ساله بیشتر نداشت در جواب گفت اجازه بدید در اینمورد قدری فکر کنم و با پدرم مشورت نمایم با این پیغمبری که شما تصویر کردید میبایست همانجا سرش را از بدنش جدا میکرد و همین علی که در دامان پیغمبر بزرگ شده بود و رهبر شد همانی شد که خود شما در شرح زندگی ایشان کتاب توصیف پارسیان را نوشتید چطور ممکن است دست پرورده پیغمبری که دارای خلق و خوی خشن و قدرت طلبی جزو ارکان اصلی ماهیتش معرفی کردید یک چنین انسانی ظهور کند که در عدالت اجتمائی, رأفت با مردم و عدم وابستگی به قدرت و ثروت در دنیا بینظیر باشد و این پارادوکس را چگونه تعریف میکنید

    1. قدرت برای خود
      یا برای صلاح خلق

      محمد یک انسان عاری از شهوات بود ،بیگناه
      و در برابر ظالمان مقتدر و خشن و رحماء بینهم

    2. نظر من نقطه مقابل دیدگاه شماست از این جهت که دکتر سروش اکنون به معنای واقعی در حال تولید علم است. از دید من هر آنچه در باره ادیان توسط روحانیان آن اعم از اسلام و مسیحی و یهودی و غیره بافته و گفته شده تماما جهل مجلل و مزین به انواع اوهام غیر واقعی بوده است. قرآن پیش روی ماست و عین عبارات قابل فهم آن همین است دکتر سروش در کمال آزادگی بیان می‌کند.

  20. در این که اسلام دین خشونت و شکنجه است شکی نیست. این که آیات اسلامی مسلمان مومن را تشویق به قتل غیر مسلمان می کند هم شکی نیست. اما همه برخورد نقدگونه آقای سروش بر اساس تاریخ نوشته شده تاریخ نویسان مسلمان است. آقای سروش اشاره ای به چگونگی پیدایش اسلام و رابطه آن با دو دین بکر و دو کتاب دینی دیگر : یهودیت و تورات، مسیحیت و انجیل ( انجیل ها ) نمی کند. پرسش این است که اساسا ً اسلام در ایران چگونه آغاز شد؟ آیا آنچه که تا دیروز در کتاب های شرعیات می خواندیم ، صحت دارد؟ آیا دین اسلام از عربستان ( مدینه و کعبه ) به ایران آمد؟ آیا شخصی به نام محمد در تاریخ اسلام وجود داشته؟ آیا قرآن مجموعه ای از همان ورق پاره های یهودیان نیست که جمع آوری شده؟ از چه زمانی تاریخ اسلام به رهبری پیامبری به نام محمد نوشته شده؟ آیا در آن زمان مدینه و مکه از چنان شهرتی برخوردار بودند که دینی جدید به نام اسلام ضرورت پیدایش داشته باشد. بنظرم بر اساس پژوهش های مورخان ادیان بویژه اسلام می بایستی نگاهی دیگر به پیدایش و آغاز اسلام داشت و به رابطه سه دین ابراهیمی در بیت المقدس و داستان های مشترک سه کتاب دینی توجهی نو داشت.
    اما در أین شکی نیست که پیدایش اسلام از آغاز برای رسیدن به قدرت بوده و برای رسیدن به قدرت جز توسل به کشتار مخالفین امکان نداشت. آنها که تلاش می کنند اسلام را به اسلام سیاسی و اسلام غیر سیاسی تعریف کنند، تلاشی بیهوده است و از همان آغاز با تدوین قرآن پرچم استقرار حکومت اسلامی را بر افراشتند و حکومت بنی امیه حاصل این تلاش بود. اسلام یعنی تسلیم شدن و کسی که تسلیم نمی شد یا به قتل می رسید و یا سیاست آن زمان حکومتگران لازم می دانستند میبایستی با پرداخت پول، اموال و … در سایه شمشیر به حیات خود ادامه می دادند. حکومت خمینی علیرغم تعاریف و تمجید و ستایشی که آقای سروش از ایشان می کرد و در یکی از سخنرانی هایش در زمستان ۱۳۹۷ خورشیدی عقیده داشت که از دوران هخامنشیان تا به امروز عالم تر از خمینی سراغ ندارد ( نقل به معنی )، نمونه واقعی حکومت اسلامی است. شما نگاهی کنید به انقلاب فرهنگی که آقای سروش یکی از اعضای فعال آن بود، تا فتوالی خمینی برای شکستن قلم ها، تا قتل هایی که توسط خلخالی انجام گرفت، تا کشتارهای دهه شصت و کشتار دسته جمعی شصت و هفت، فتوای قتل سلمان رشدی، قتل های زنجیره ای، تا کشتارهای ۸۸، ۹۶ و ۹۸ ، تا اعدام های ماه های اخیر همه و همه نمونه بارز حکومت اسلامی و حکومت رحمانی است. برخی ها تلاش می کنند تا میان احکام اسلامی‌( قرآن ) و خمینی تفاوت قابل شوند. این تلاش اگر از موضع نا آگاهی و کمبود شناخت نباشد جز فریب مردم چیز دیگری نیست. آیت اله خمینی به اسلام راستین اعتقاد داشت و همه افکار و اعمالش‌بر اساس اسلام راستین بود. آری اسلام نه امروز که از بدو پیدایش اش، خشونت، کشتار، شکنجه و اذیت و آزار همه کسانی بود که به اسلام تسلیم نمی شدند!

  21. در یادداشت قبلی اینجانب شکل صحیح این جمله :

    “این برداشت ناشی از مجزا دیدن اتصال آیات هر سوره است”

    این جمله میباشد:

    “این برداشت ناشی از ندیدن اتصال آیات هر سوره است”

  22. تصحیح این جمله :

    “این برداشت ناشی از مجزا دیدن اتصال آیات هر سوره است”

    با این جمله :

    “این برداشت ناشی از ندیدن اتصال آیات هر سوره است”

  23. ادیان قبلی کم و بیش معجزات فیزیکی و سحر گونه داشته اند مانند عصای موسی و … لذا ترس از قیامت و کلا از هشدارهای پیامبران بنحو مقتضی جا می افتاده است…ترس از گناه و عدم اطاعت از دستورات الهی رخ میداده است…البته نه بقدر کفایت و طولانی مدت…

    اما آخرین پیامبر با معجزه کلامی مفصل آمده است و معجزه دیگری ندارد….کتابی که تفصیل احکام موجز الهی است بدست مقربین …فقط هشدارهای کلامی در آنست و شبیه سازی آنچه در حیات مجدد با آن روبرو خواهیم شد….هشدار به اینکه دیگر فرصت غربالگری توسط نیروهای غیبی الهی بعد از این رخ نخواهد داد و مفسدین و مسرفین بدست پیامبران از بین نخواهند رفت….خود مبارزین و مومنین باید قیام بالقسط کنند…

    مسلمانان صدر اسلام باید هسته اولیه و نمونه ساده و اولیه انجام این برنامه تربیتی می شدند که شدند…تا رحلت پیامبر….

    …و باید این برنامه تربیتی ادامه پیدا میکرد…آنچنان با دیگران رفتار میکردند تا جلوی خودخواهی ها و دیکتاتوری های بعد از اسلام گرفته میشد و مردم جهان آنروز در کشورهای خویش الگوی لازم را میداشتند….

    اما افسوس مسلمانان بعد از پیامبر نه تنها ادامه ندادند بلکه منافقین قدرتمند در میان آنها از پتانسیل ایجاد شده برای کسب غنائم استفاده کردند…خود فاسد شدند و ناتوان از جلوگیری از فسادهای پیش رو در جهان…

    تا اینکه امروز مفسر بزرگی این آیه سوره انفال را جنین معنا میکند:

    وَالَّذِینَ آمَنُوا مِنْ بَعْدُ وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا مَعَکُمْ فَأُولَئِکَ مِنْکُمْ وَأُولُو الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَى بِبَعْضٍ فِی کِتَابِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ ﴿۷۵﴾ انفال

    “این آیه حکم سابق را که عبارت بود از ارث بردن بسبب عقد برادرى نسخ مى‏کند، چون قبل از این آیه پیغمبر (ص) در اوایل هجرت حکم ارث به مواخات را در میان مسلمانان اجراء مى‏کرد و این خود روشن است که آیه شریفه ارث به قرابت را بطور مطلق اثبات مى‏کند چه اینکه وارث داراى سهم باشد و چه نباشد، چه اینکه عصبه باشد و یا نباشد.”

    این برداشت ناشی از مجزا دیدن اتصال آیات هر سوره است…روشی در برداشت از قرآن که به جدایی انسانها ختم میشود….
    …یعنی همان برگشت به جاهلیت قبل از قرآن….و رقابت اقتصادی را مقدس می نماید….همان تنازع بقا….

  24. بخش سوم نقد نیما حق پور

    ۹- چه جالب عیسی را برای این اعدام کردند که در خلوت خود همواره نماز می‌خوانده و زکات می‌داده! اصلاً هم پنجه در پنجه قدرت مذهبی سیاسی زمانه‌اش نشده! همه زندگی عیسی هم در کودکیش خلاصه شده! دقت می‌کنید جناب سروش هم اخباری‌گری می‌کند! هر روایتی که غالب باشد همان مبنای داوری می‌شود! جناب سروش تکلیف آن آیاتی که عیسی را در کنار بقیه پیامبران می‌آورد و می‌گوید «لَا نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِّن رُّسُلِهِ» (بقره ۲۸۵ و نیز بقره ۱۳۶ و آل عمران ۸۴) چه می‌شود؟! آیا پیامبر اسلام در قرآن سازی از اعتبار عیسی سوء استفاده کرده است؟! اما جناب سروش دقت نکرده‌اند وقتی اثبات مدعیات خود استناد می‌کنند به سخن عیسای کودک در قرآن؛ اصالت وحی از جانب خدا را تلویحاً می‌پذیرند چرا که عیسای کودک می‌گوید مادامی که من زنده‌ام خدا مرا به نماز و زکات توصیه کرده؛ اینجا که دیگر پای دین سازی و قدرتمداری در میان نیست؟! بنابراین شکی در الهی بودن سخن عیسی نیست، حال وقتی وحی از جانب خدا به یک کودک مقدور باشد چرا قرآن حاصل وحی به پیامبر اسلام نمی‌تواند باشد؟! آیا خدای عیسی هم ساخته و پرداخته کودکی ذهن اوست؟! نکند چون عیسی در کودکی به پیامبری رسیده دینش دین عشق و محبت است؟!

    ۱۰- جناب سروش از یک طرف مسلمانی را با تسلیم و ترس از پیامبر و خدایش یکی می‌کند و از طرف دیگر مسیحیان را ترسایان یعنی آنهایی که از خلق و خدا می‌ترسیدند و به غار می‌رفتند تعبیر می‌کند، یعنی هر دو را در واقع یک جور معنا می‌کند و اما اسلام را دین خوف و خشیت می‌داند و مسیحیت را دین عشق و محبت! عجبا از این تناقض گویی! جناب سروش قرآن را ساخته و پرداخته پیامبرش می‌داند یعنی او هر چه لازمه قدرتمداریش بوده در آن می‌گنجانده اما نمی‌گویند چرا حکم قتل مرتد را پیامبر در قرآن قرار نداد؟! ایشان می‌گویند «در اسلام سوزاندن نداریم» در حالی که در همین سخنرانی آیه «خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ثُمَّ الْجَحیمَ صَلُّوهُ ثُمَّ فی‏ سِلْسِلَهٍ ذَرْعُها سَبْعُونَ ذِراعاً فَاسْلُکُوهُ» را نمونه خشونت‌ورزی اسلام آوردند و در این آیه «فَاسْلُکُوهُ» را به آتش کشیدش ترجمه کردند، حال پرسش این است که چرا مطابق این آیه مجازات سوزاندن در اسلام نیست؟! اما حکم قتل مرتد که در قرآن نیست توسط پیامبر اجرا شده است! بالأخره اگر پیامبر قرآن را مطابق نیازش در قدرت طلبی فراهم آورده منطقاً باید بعکس می‌بود یعنی حکم قتل مرتد را می‌آورد ولی حکم سوزاندن را نمی‌آورد؟! جناب سروش اگر منصفانه به این سطور بنده توجه کنید بطلان مدعیات خود را به وضوح در آن می‌بینید! آخر جنابعالی با چه منطقی عقیده پسینی مسلمانان متأخر از پیامبر را حمل بر عقیده او می‌کنید در حالی که در قرآن او نیست؟! 

    ۱۱- جناب سروش چرا ما باید سخنان ابن خلدون و ابن هشام و ابن اسحاق و امثالهم را بپذیریم و بدانها استناد کنیم هرگاه در قرآن شاهدی نداریم و حتی عکس آن را داریم؟! آخر کسی که توان خارج شدن از شعب ابیطالب را نداشته یا برای خنثی کردن توطئه قتلش ناگزیر به مهاجرت شده، چه خط و نشان کشیدنی برای مخالفانش داشته؟! محمد کجا در مکه با شمشیر دینش را پیش برده؟! مسلمانان حتی تا سال هفتم هجری همواره در موضع ضعف بودند، صلح حدیبیه را پذیرفتند، آخر چگونه می‌پذیرید که پیامبر اسلام با شمشیر دینش را گسترش داده؟! اگر او قدرت طلب و خشونت ورز بود چرا پس از فتح مکه کسی را مجازات نکرد؟!

    ۱۲- جناب سروش کدام آیات قرآن گفته است که خدا این پیامبر را فرستاده تا بر همه ادیان پیروز شود؟! کجای قرآن معنای عدالت متناظر خواست پیامبر بیان شده؟! عجبا که شما اظهارنظرهای دیگران را در داوری قرآن ترجیح می‌دهید بر نص قرآن!

    ۱۳- جناب سروش قلب معنا می‌کنید! آیه در مذمت اعرابی است که به جهت منافعشان خود را در سلک مسلمانان درآورند و ادعای ایمان کردند، آیه به آنها می‌گوید: نه! اشتباه نکنید شما ایمان نیاورده‌اید بلکه فقط در زمره جامعه مسلمانان درآمده‌اید. جناب سروش چرا بقیه آیه را نمی‌خوانید: «وَإن تُطیعُوا اللهَ وَرَسُولَهُ لا یَلِتْکُم مِّنْ أعْمَـٰلِکُمْ شَیْـًٔا إنَّ اللهَ غَفُورٌ رَّحیمٌ»، و اگر فرمان برید خدا و پیامبرش را نکاهد شما را از اعمالتان چیزی، همانا خدا است آمرزنده رحمت آور. پس آنها در مرحله اسلام آوردن از خدا و پیامبرش اطاعت نمی‌کردند، بلکه تنها اسماً مسلمان شده بودند و قرآن آنها را دعوت به ایمان می‌کند. از کجای قرآن برمی‌آید که «شما مسلمان باشید به این معنا. تسلیم باشید، بقیه‌اش را بروید با خدا حسابتان را حل کنید که ایمان داشتید، نداشتید؟ پا روی حق گذاشتید یا خیر دیگر بقیه‌اش می‌شود حساب اخروی»؟! عجبا از انصاف جنابعالی! این رویه شما مصداق تحریف و دخل و تصرف در متن و ترجمه آن است! هرچه می‌خواهید به متن نسبت می‌دهید! هرطور که می‌خواهید آن را معنا می‌کنید! در واقع از شهرت و آوازه خود سوء استفاده می‌نمایید!  

    1. با این عتاب و خطاب عصبی نسبت به کسی که تعهد به دین گریزی نداده و این تصور شماست که فکر کرده اید روشنفکران مذهبی در نهایت بایستی از دین فاصله بگیرند و اگر اینکار را نکنند تناقض در کارشان است مشکل شماست! کسانی هستند که فکر میکنند ریشه همه عقب ماندگیها و بیچارگی مردم از دین است و اگر دین نباشد مردم همای سعادت را صید کرده اند ! تمام تلاششان را میگذارند روی پیدا کردن راهی تا مردم را از شر دین خلاص کنند در حالیکه همین الان هم در کشورهائی که دمکراسی دارند دین هم جایگاه خود را دارد اما واجبات دین را قانون گذاران در کتاب قانون لحاظ نمیکنند زیرا قانون باید کل یک جامعه متکثر را پوشش بدهد ” نقطه مقابل در کشور چین” دین را همتراز افیون میدانند اما انجا دمکراسی را نیز بر نمیتابند و بجایش دیکتاتوری زیر لحاف را بر گزیده اند ! اعتراض به سروش به بهانه نتاقض گوئی انحراف خود شما و پرت بودن از اصل ماجراست که پس از ۱۴۰۰ سال باید یدانید واجب مغفول دردین اسلام عدم شناسائی چهره واقعی این دین است که همیشه پوششی از تقدس و کشیدن خط قرمز های تو در تو بدور ان ما را از شناخت واقعی این دین دور کرده و همین گنگ و گیج بودن سلاح برنده ای در دست کسانیست که دکان شان همیشه پر مشتری بوده و امروز سرقفلی مغازه را نیز مال خود کرده اند و بیش از هر زمانی از نزدیک شدن غیر خودیها به ساختار معیوب این متاع هراسانند ! من میتوانم نمونه های فراوانی از نوع برخورد این گندم نماهای جو فروش با کسانیکه میخواستند وارد حوزه تقدس زدائی دین شوند و با داغ و درفش روبرو شدند برایت ارائه کنم تا بدانی نقطه ثقل این مقاله در تناقضاتی نیست که شماانگشت روی ان گذاردید ! اصولا عرصه دین ” علی الخصوص دین اسلام عرصه یکدستی نیست که تناقض در ان نوبر بهار باشد” هفتصد سال پیش حافظ قران را با چهارده روایت خوانده بود ” امروز با هزار و چهارصد روایت باید بخوانی! در ضمن این تناقضاتی که شما انگشت روی انها گذاشتید و قصد محکوم کردن دارید ایا همان انقلاب فرهنگی سرچشمه اش نیست؟ نمیدانم چرا مقام و منزلت کسیکه عمرش را در راه پزوهش و مطالعه مهمترین و خطرناکترین عرصه ممنوعه گذاشته بحساب نمی اید و گیریم یک لغزش واقعی داشته که از ادمیزاد بعید نیست با اینحال در ان هم شک و تردید وجود دارد” بایستی دود بشود و به هوا برود؟ گناهش با اب هفت دریا پاک شدنی نیست؟ این سم پاشی کسانیست که عاری از هنرند.

  25. ادامه نقد نیما حق پور

    ۴- یعنی چه مسلمانان بر تجربه‌های پیامبر افزودند؟! چطور است اینجا برخی مسلمانان تعالی بخش اسلام شدند اما جنابعالی تاریخ مسلمانان را در خشونت ورزی همان اسلام می‌دانید؟! اگر در خوبی مؤثر بودند چرا در بدی مؤثر نباشند؟! آیا حساب وحی و الهام یکی است که الهام عام را با وحی خاص یکی می‌کنید؟! آیا مولانا گفته که نص مثنوی از خداست؟! آیا مولانا مثنویش را برآمده از فهم قرآن می‌داند یا متنی به موازات آن؟! چرا مغالطه می‌کنید؛ اگر متنی برآمده از متن دیگری باشد، آیا مراتبی از صفات آن را ندارد که مثلاً «لا یَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ» باشد؟! بعد؛ اگر مثنوی را ‌می‌ستایید در حالی که همان اوصاف قرآن را مترتب بر خودش دانسته چرا قرآن را نمی‌ستایید؟! عجبا از این انصاف! آیا صاحب فصوص الحکم شأنیت خود را از پیامبر نمی‌گیرد؟! اگر پیامبر قدرت طلب بوده پس حتماً ابن عربی هم قدرت طلب بوده که افتخار می‌کند که فصوص الحکم را از پیامبر گرفته! آخر کجای زندگی پیامبر گویای استیلای تجربه خوفی او از خداوند بر سایر تجربه‌های او از خداوند است که می‌فرمایید: (پیامبر)«از خداوند گویی بیشتر تجربه خوفی دارد. خداوند چنان وجودش را پر می‌کرده که پر از هیبت می‌شده»!!! 

    ۵- اگر مؤلف محمد خداوند است آیا محمد را از صفات و اسماء او حظی و شأنی نیست؟! اگر کسی در لبه پرتگاه باشد و بخواهند او را نجات دهند با چه زبانی با او سخن می‌گویند؟! از عشق و محبت؟! به او نمی‌گویند اگر بیفتی نابود می‌شوی؟! یا استخوانهایت خرد می‌شود و درد می‌کشی؟! می‌گویند به پرواز زیبای پرندگان در آسمان بنگر؟! می‌گویند مهم نیست پایت را هم کج بگذاری؟! آخر جنابعالی خدا و ملائکه را چه فهمیده‌اید که در خصوص عذاب و جهنم چنین سخن می‌گویید؟! جناب سروش زبان قرآن زبان تکوین است! زبان حال پدیده‌هاست! کلمات آن ما به ازاءهای هستیند! قرآن بیانگر نشانه‌های چگونگی روابط اجزاء در هستی است! 

    ۶- جناب سروش آیا امروز گوشتهای تن بسیاری از ایرانیان از پس تجربه زجرآور حکومت «جمهوری اسلامی» همواره نمی‌سوزد؟! آیا دمادم آه از نهادشان برنمی‌آید که چه‌ها کردند و چه‌ها نکردند؟! آیا ما در این حکومت بیدادگری بارها و بارها پوست نینداخته‌ایم و باز نسوخته‌ایم؟! آیا شما نمی‌سوزید از مشارکتتان در انقلاب فرهنگی؟! از بت ساختن آقای خمینی؟! یادتان هست در سخنرانیهای سلسله احیاگران در وصف آقای خمینی پس از مرگشان چه می‌گفتید؟! آیا ما امروز اسیر زنجیر هفتاد زراع استبداد نشده‌ایم؟! عرفای ما کدام استبداد حاکم را برانداختند؟! چند درصد آنها شجاعت داشتند در برابر جور و ستم حاکمان سربرآورند و سینه سپر کنند؟! همین جناب مولانا در برابر ظالمان وقت چه کرد؟!

    ۷- آیا رویکرد جامعه‌شناسی و سیاست را می‌توان درباره مقوله‌ای که ماهیتاً الاهیاتی است از رویکرد الاهیاتی تفکیک کرد؟! جناب سروش همه چیز را قدرت می‌بیند! حتی عشق و محبت را وگرنه چگونه عارفان و صوفیان فائق شده‌اند بر خوف و خشیت؟! آری! توحیدی در کار نیست! قدرت است و قدرت است و قدرت! اما حال مشخص فرمایند اولی که دین متولد می‌شود پدر و مادرش کیستند؟! آیا یکی از آنها باز هم قدرت است؟! این که می‌شود دین سازی! و اگر هیچ یک از آنها قدرت نیست، پس پدر و مادر آن کیستند؟ آیا این پدر و مادری که هیچ یک قدرت نیستند، هر دو متصف به صفات عشق و محبت و رحمت نیستند؟

    ۸- گفتم که جناب سروش همه چیز را قدرت می‌بیند حتی عشق را! چقدر مفاهیم واژه‌ «ایمان» و امثالهم را فرومی‌کاهند تا در اثبات مدعایشان بکارشان آید! آیا مؤمنی که شک یا سؤالی در ذهنش ایجاد شود و سریع بگوید استغفرلله، آن شک و سؤال بلامحل می‌شود؟! و خدا هم نمی‌فهمد؟! دقت کنیم دوباره جناب سروش بازگشت به پارادایم الوهیت! اما شتر گاو پلنگ ایشان در این پارادایم اثبات نمی‌شود و به همین جهت از آن خارج شده می‌گوید: «من در این‌جا می‌خواهم یک اشارات تاریخی بکنم به ثبوت پیامبر اسلام و اینکه ایشان چقدر از این مفهوم قدرت و خوف و رعب بهره می‌گرفت و آگاهانه بهره می‌گرفت و می‌کوشید از این قدرتی که خودش به نام دین تولید کرده و به صحنه آورده چگونه پاسداری بکند.» اما فاجعه اصلی ادامه سخن ایشان است: «گاهی ما اسم «قدرت» را می‌آوریم فکر می‌کنیم عمل مذمومی‌ست مخصوصاً یکی بعد از لیبرالیسم یکی هم بعد از انحطاط تصوفِ ما، قدرت چیز مضمومی شمرده می‌شود. و اینکه قدرت آثار ناروایی دارد. ولی خب این‌گونه نیست و بدون قدرت قدم از قدم نمی‌شود برداشت و ما قدرت لزوماً بد نداریم. می‌شود که قدرت و اقتدار جنبه مثبت و نیکویی هم داشته باشد.» جناب سروش اگر قدرت خوب هم داریم پس چرا خوف و خشیت ایجادی پیامبر مذموم است؟! آخر چقدر یکی به میخ می‌زنید یکی به نعل؟! بالأخره پیامبر کار بدی کرد که قدرت طلبی کرد یا خوب؟! آیا نیت پیامبر در قدرت طلبی خوب بود یا بد؟! اینگونه که شما می‌گویید فقهای قدرت طلب هم تبرئه می‌شوند؟! پس شما مشکل روشی با «جمهوری اسلامی» در این دهه‌ها که سیاست ایجاد رعب و وحشت را پی گرفته ندارید!

  26. با احترام به مدیران وبسایت وزین زیتون، و انتقاد به ایشان به جهت مشیء انحصاریشان در نشر مقالات ارسالی که بنوعی مغایر جریان آزاد اندیشه ها و اصالت محتواست، بخشهایی از مقاله خود را با عنوان “سروشِ دینِ قدرت” که برای وبسایت زیتون ارسال شد اما چون در رسانه دیگری هم منتشر شده بود، بنا به ضوابط وبسایت زیتون در آن متتشر نگردید، در اینجا درج می نمایم. در متن مقاله بخش به بخش گزارش سخنان جناب سروش نقل شده است و بعد نقد بنده، اما در اینجا به جهت محدودیت بلندی متن، تنها نقدهای خویش را درج می نمایم البته متناظر با ترتیب بخشهای متن “دین یک قدرت است”

    سروشِ دینِ قدرت
    از نیما حق پور

    «برخی از دوستان و مخاطبان گرامی پیشنهاد داده‌اند که در پاسخ سخنان اخیر جناب دکتر سروش در «حلقه دیدگاه نو/ سرای گفت‌وگو» پیرامون ماهیت خشونت ورز و تسلیم طلب اسلام نقدی بنویسم. بنده پیش تر در سه مقاله «زمان، علم خدا و نسبت اراده‌های الهی و انسانی»، «در رد نظریه قرآن؛ رویاهای رسولانه دکتر سروش» و «تکلیم خدا با موسی؛ معارض ماهیت رؤیایی وحی» در نقد نظریات «قرآن؛ کلام محمد» و «رؤیاهای رسولانه» ایشان مطالبی را نگاشته‌ام. اما در خصوص نظریات اخیر ایشان باید گفت که گویا جناب دکتر سروش موقعیت را مناسب دیده که تیر خلاص را بزند و پرونده روشنفکری و حتی نواندیشی دینی که خود دهه‌ها پرچمدار آن بوده را ببندد! بهترین پاسخ به ایشان بیاد آوردن سیر آراء و آثارشان است که اکنون مجموعه‌ای شده است پر از تناقض و تعارض! پسندیده این است که ایشان ابتدا آراء و آثار خود را نقد کند و بگوید این همه چرخش دیدگاه در این سالیان دراز از چه روی بوده است؟! آیا پیش تر نفهمیده سخن می‌گفته و ارشاد می‌کرده؟! یا مصلحت اندیشانه زبان کذب بکار می‌برده؟! محمد به کنار که هزار و چهارصد سال با او فاصله است، دکتر سروش حی و حاضر را چگونه باید داوری کرد؟! بجای اینکه بگوییم کدام اسلام، بگوییم کدام دکتر سروش؟! آخر چگونه یک متفکر پرآوازه یک عمر اندیشه فرسایی خود را چنین بی اعتبار می‌کند؟! به فرض سلامت نیت و صحت مدعای اخیر ایشان، لازم است اذعان کنند که همواره در بیراهه بوده‌اند و توضیح دهند چگونه از همان معلومات معرفتیشان این همه آراء و آثار متناقض و متعارض پدید آورده‌اند؟!» 

    اینها سطوری بود که پس از اطلاع از خلاصه مدعیات جناب دکتر سروش در سخنرانی اخیرشان بنا به درخواست برخی دوستان و مخاطبان نگاشتم و منتشر ساختم که برخی تأیید کردند و برخی ناروا دانستند و نوشتند؛ شما چرا بجای نقد تهمت می‌زنید و نیت‌خوانی می‌کنید؟ یا بهتر بود با ذکر مطالبشان محتوای مطلب مورد نقد قرار می‌گرفت نه شخصیت ایشان! 

    هرچند بنده همچنان بر آنم که سطور پیشینم در نقد مدعیات دکتر سروش اولویت دارد چرا که ایشان در واقع همان چیزی را که در مورد پیامبر اسلام مذموم می‌داند که خود عمیقاً دچارش بوده است و آن؛ اندیشه را ابزار دست قدرت کردن است. بنده علی‌رغم همه انتقاداتی که به آراء ایشان داشته‌ام همواره نیت ایشان را کوشش در اصلاح بینش الاهیاتی تلقی کرده‌ام و جریان روشنفکری دینی را نیز که خود را در زمره آن برمی‌شمارم مدیون آثار ایشان دانسته‌ام که گرمابخش مباحث اصلاح فکر دینی بوده است. اما به قول خودشان در سخنرانی اخیر؛ آن‌چه در یک‌سال و نیم گذشته با عنوان «دین و قدرت» آغاز کرده‌اند «پاک یک مسیر دیگری» است! و ناقض همه کوششهای الاهیاتی روشنفکرانه و نواندیشانه ایشان! می‌توان گفت در آراء و آثار پیشین ایشان همواره قصد نشان دادن نسبتی از «پیامبر» با «خدا» بوده که حداقل وجهی از دین را با دنیای امروز آشتی داده و خدا و پیامبرش را از آفات دین و دینداری مبراء نماید. اما حال نه تنها از «پیامبری» شأنی برای محمد بن عبدالله باقی نمی‌گذارند که او را تا سر حد یک قدرت طلب فرومایه پایین می‌آورند و خدا هم که دیگر هیچ در میانه نیست! قدرت است و قدرت است و قدرت! دیگر پای وحی در کار نیست که ماهیتش کلام نفسانی باشد یا رؤیاهای رسولانه! دیگر قرآن حاصل تعامل خدا و پیامبر نیست بلکه ساخته هوش و ذکاوت قدرتمداری است برای تفوق بر دیگران در عرصه سیاست! دیگر این دین نبوده که قدرت هم ساخته، بلکه قدرت خواهی بوده که دین ساخته!

    جناب دکتر سروش در مدعیات اخیرشان خواستند به قدرتمداری دین اسلام از اساسش اذعان کنند ولی غافل شدند از اینکه خود آنچنان دچار قدرتمداری شده‌اند که سراسر تناقض گویی می‌کنند و بی انصافانه منطق داوری را مخدوش می‌نمایند. حال بنده که از نظر سطح معلومات در برابر ایشان گویی هیچ نیستم می‌کوشم مدعیات ناصواب ایشان را نقادی کنم، از این رو بخش به بخش مطالب ایشان را می‌آورم و به روش تناقض یابی چوب نقد می‎‌زنم.

    ۱- دقت کنیم ایشان می‌گوید «در زمان خود رسول»، اگر پای فرستنده‌ای در میان نباشد آیا سخن گفتن از فرستاده‌ای موضوعیت دارد؟! اگر ایشان محمد را رسول خدا می‌داند پس با این کشف اخیرشان خدا را مغلوب قدرتهای دیگر در ارسال دین برشمرده‌اند. و اگر رسول خدا نمی‌دانند که دیگر دینی در کار نیست که «قدرتهایی که بیرون از دین وجود دارند سایه‌شان بر سر دیانت، رشد دیانت، فهم دیانت و حتی تولد و تکون خود دیانت یعنی در زمان خود رسول» بیفتد! بلکه دین سازی است فاقد دریافت وحی که به اهداف اولیه خود نیز در تعامل با قدرتها نرسیده است.

    ۲- دقت کنیم به سال ارائه آن مقاله؛ ۲۰۰۷، یعنی حدود ۱۳ سال پیش و این در حالی است که جناب دکتر سروش نظریات «قرآن؛ کلام محمد» و «رؤیاهای رسولانه» را بعد از آن مطرح کرده‌اند! و جالب اینجاست که در اثبات نظریاتشان ابیات مثنوی را هم مستند قرار می‌داده‌اند! یعنی نظر مثنوی و امثالهم را در خصوص قرآن صائب می‌دانسته‌اند! حال چگونه می‌شود که در آن مقاله سویه مثنوی و امثالهم را آن بال مقابل بال (خوف و خشیت) قرآن قلمداد کرده‌اند؟! و باز جالب اینجاست که در اثبات نظریاتشان مولانا و پیامبر را با هم مقایسه تشابهی می‌کردند! اگر قرآن یک بال دیانت اسلام بوده، خود دیانت اسلام پس چه بوده که یک بال کم داشته و تصوف بدان افزوده؟! اصلاً چطور با دو بال ناهمگون می‌شود پرواز کرد؟! مگر اینکه بگویند خوف و خشیت لازمه دین و دینداری بوده همچنان که عشق و محبت نیز لازمه آن است، در این صورت؛ دیگر چرا خوف و خشیت مذموم باشد؟! می‌فرمایند: «صوفیان ما کاشفان حسن خداوند بودند و در برابر این حسن جز عاشقی نمی‌توانستند بکنند»، عجبا! باز پای دین الهی به میان آمد! پس دین پیامبر الهی بوده است اما قرآنش فاقد عشق و محبت بوده و یک بال کم داشته! حال این صوفیان که کاشفان حسن خداوند بوده‌اند نباید تسلیم اوامر او هم می‌بوده‌اند؟! اصلاً عاشقی آنها چگونه بوده؟! آیا پای آن بال خوف و خشیت هم در این عاشقی بوده یا نبوده؟! اگر بوده پس چرا باز خوف و خشیت مذموم باشد و اگر نبوده که باز می‌شود یک بال! یا یک دین دیگری! آخر این چه پریشان گویی است؟! چطور جناب سروش از این تناقضات مدعیاتشان غافل بوده‌اند؟!  

    ۳- مگر عاشقان معشوق خود را نمی‌پرستند و در برابر او کرنش نمی‌کنند؟! جناب سروش چطور است که عارفان و صوفیان می‌توانند عشق و محبت خدا را از زبان تکوینش شهود ‌کنند اما وقتی به «عذاب» می‌رسیم دیگر خبری از زبان تکوین نیست؟! شکنجه‌گری است عبوس و خشن! جناب سروش باید اول تکلیفشان را با مفهوم «الله» مشخص کنند بعد از از عذاب او سخن بگویند! «الله» کیست؟! آیا نظام حاکم بر هستی ذیل مفهوم الله قرار نمی‌گیرد؟ آیا خلق و فعل خدای تعالی از او جداست؟ آیا خدایی خدا تمام شده و او معمار بازنشسته است؟ اگر عشق و رحمت خدا تکویناً در هستی جاری است چرا عذاب او اینگونه نباشد؟ قرآن به جزء واژه «عذاب» چه واژه‌ای را می‌توانسته بکار برد که گویای مجازات تکوینی باشد؟ می‌گویند: «گویا که برای پیامبر آن چهره رحمان و رحیم، تعالی به مفهوم عشق پیدا نکرده است؛ گرچه که گفتند «رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْ‌ءٍ» رحمت همه چیز را فرا می‌گیرد، و غضب الهی بر زیر سایه رحمت است، با همه این احوال بر عشق آن چنان که باید تاکید نرفته است.» جالب است که خود خوب می‌دانند که جایگاه رحمت و غفران الهی در قرآن چقدر پررنگ است و اینگونه سخن می‌گویند؟! آیا تأکید بر رحمت و غفران الهی در قرآن کمتر از عذاب الهی است؟! آیا خدای قرآن رحمان و رحیم و غفور نیست؟! آیا در قرآن کمتر از جهنم وعده بهشت داده شده است؟! آخر مبنای این داوری شما چیست به جز چند آیه‌ای که آنها را هم نفهمیده مستند قرار می‌دهید؟! اصلاً فرض می‌کنیم آن چند آیه هم دقیقاً به همان معنایی که شما فهمیده‌اید باشند، آیا آنها بیانگر کلیت قرآنند که کتاب خوف و خشیت باشد؟!

  27. من در گذشته در چندین مقاله به نظرات قبلی آقای سروش نقد داشته ام . اما امروز کلاه از سر احترام بر میدارم و شجاعت ایشان را می ستایم به خاطر تلاش وکوشش ایشان برای یافتن جهانی عاری از خشونت ومخصوصاّ خشونت دینی . برای اطلاع آقای بهرنگ هم می نویسم که لطفاّ به این سه آیه از سوره البقره به شماره ۱۴۵ و توای پیغمبر محققاّ بدان که اگرهر قسم معجزه ۱۴۶ برای اهل کتاب بیاوری پیرو قبله تو نشوند وتو تبعیت از قبله آنان نخواهی کرد وبعضی ملل تابع قبله برخی دیگر نشوند و اگر تو تابع دلخواه وهوسهای جاهلانه آنان شوی بعد از آنکه از جانب خدا علم و دانش یافتی ، در چنین صورت البته از گروه ستمکاران خواهی بود .( یعنی نظرات دیگران را پذیرفتن برابر با ستمکار بودن است .) و آیه ۱۴۶ :گروهی که ما بر آنها کتاب فرستادیم ، محمد و حقانیت اورا به خوبی میشناسند بدانگونه که فرزندان خود را . ولیکن گروهی از آنان از راه عنادحق را کتمان میکنند ودر صورتیکه علم بدان دارند .و آیه ۱۴۷ : حق همانست که از طرف خدا بسوی توآمده و دیگران بر باطلند . هیچ شبهه به دل راه مده .( این آیه در جواب یهود ونصاری است ) من فکر میکن که از این صریع تر وساده تر نمی شود گفت : هر که با من نیست ، راه حق نمی رود و جزء ستمکاران است . مگر “داعش ” غیر از این را میخواهد پیاده کند ؟ ومن معتقدم که تازه داعش حتی نتوانست بیش از سی درصد احکام آمده در این کتاب را پیاده بکند ،در همان مدتی که در قدرت بود .

    1. با عرض معذرت از اوسا: در خط اول نوشته اتان جای یک “به” بین “سر” و “احترام” خالیست / با نبودن این “به” ادم خیال میکنه شما میخواین از احترام کلاه برداری کنی!

  28. ۱- با این سرگرمی های دینی پدر ملت ایران را درآوردید و ملت مسلمان در درگاه؟ از باسوادن روشنفکر بیسوادش نماز شکر بجای آورد.

    ۲- کسی که میگوید فلان چیز قدرت دارد؛ همانند الف گفتن اما منکر ادامه آن است. قدرت بدون ابعاد قهریه و سوءاستفاده از آن بی مفهوم است. دین قدرت دارد اما برای مهار آن به خدا؟ پناه بردن زیر آب زدن عدالت است = بدبختی بشریت. کماینکه در کشورهای اسلامی سنگ روی سنگ بند نیست.

  29. من و بسیاری از ما ادعا میکنیم(البته در حرف) نسبت به چیزی که کاملا نفهمیده ایم و شناخت کامل از ان نداریم اظهار نظر نکنیم و لزوما اسلام هم نمیبایست جدا از این نظر باشد” یعنی باید اول ان را خوب بفهمیم از مناظر مختلف ” از نظر تاریخی ” با رجوع به اسناد معتبر و تائید شده و سعی در فهمیدن حرف حساب این دین که چه از ما میخواهد و ما از ان چه توقعی داریم” این دینیست که ما متصف به ان هستیم و از زمان تولدمان تا امروز ” در هر سن و سال و در هر مرتبه و مقامی که هستیم به ما چسبیده” چه دوستش داشته باشیم چه از ان تنفر داشته باشیم” اش خاله ته” بخوری پاته نخوری پاته!
    این مقدمه را گفتم تا بگویم من هرگز از این بعد به اسلام فکر نکرده بودم” و باز فکر میکنم خیلیها اینطوری فکر نکرده باشند ” تنها کسانی که از قرار معلوم از این دید به اسلام نگاه کرده اند این عربی و مولوی و نیچه و دکتر سروش را میشناسم و در مورد خمینی هم سروش صراحتا نگفته که اینطور فکر میکرده و میدانسته یا نه؟ اینکه بین اسلام و ایمان فر ق است ” یا قران برداشت شخص پیغمبر و بر اساس روحیه اقتدار گر و بوسیله پیغمبر قران تالیف شده” اینها همه مسائل جدیدیست که بعد از خواندن این مقاله دریافتم! در ضمن خیلی علاقه مند شدم که نوشته های سروش را در مورد قبض و بسط بخوانم” بیاد خمینی افتادم که در اواخر عمر دستور کشتار در زندانها را صادر کرد و انرا مطابقت دادم با قاطعیت پیغمبر در راه پیشبرد نظام تازه تولد یافته اسلام که در راه تحکیم ان بسیار بیرحم بوده ”
    سوالی که برایم پیش امد این است که ایا امکان مومن بودن بخدا و نخواستن اسلام وجود دارد ؟ اینطور که برداشت من است اسلام و فقه اموری دنیایی هستند وبه ایمان قلبی ادمها مربوط نمیشوند اما اسلام یک نظام حکومتیست و فقه دستوراتی که بعضی باصطلاح مومنین برای شکل دادن باسلام و مسلمین ابداع کرده اند(با توجه به سنت پیغمبر)؟ راستش را بخواهید من اصولا از حکومت اسلامی بدم می اید” حالت تهوع به من دست میدهد ” ناکارامدی حکومت اسلامی اثبات شده است ” داریم در ان غوطه میخوریم ” اخلاق اسلامی که مجبور به رعایت ان شده ایم زندگی را برایمان جهنم کرده” علاوه بر ان کسانی متصدی این اسلام هستند که خودشان را بایستی در ردیف پاچه ورمالیده های عالم بحساب اورد” دزدی و غارت و چپاول و رانت و ظلم دارد بیداد میکند” اسلام از بدو تولدش همینجور بوده” قدرتمداری اسلام از همان سقیفه شروع شده ” در بین نزدیکترین معتمدین پیغمبر مثل ابوبکر و عمر و عثمان و غیروذالک! عثمان خودش موسس بنی امیه بود و خلفای بنی امیه را میدانیم چه شخصیتهائی بودند ” پس از ان بنی عباس که خود عباس از خویشان پیامبر بود و انها هم کسانی هم ردیف بنی امیه” پس از انان روحانیون شیعه و سنی سر براوردند و شریک پادشاهان در دربارها و حالاکه روحانیون شاه شده اند و صد رحمت به شاهان کافر !
    مسلما منظور پیامبر برای برقراری اسلام بعنوان حکمران یک حاکمیت ایمانی بوده و هیچوقت به مخیله اش هم نمیرسیده که باسم اسلام از کافرین هم خونخوارتر شوند اما اشتباه میکرده! درست مثل ایت الله منتظری که پس از برپائی نظام ولایت فقیه متوجه شد که چه اشتباهی کرده ! دیر شده بود و بنده خدا تلاش هم کرد که همگان رامتوجه این سوتی دادن بکند اما سررشته امور از دستش خارج شده بود! در مقاله بعدی دکتر سروش میدانم که جواب بسیاری از پرسشهایم را خواهم گرفت.

  30. با درود.
    میخواستم از آقای سروش بپرسم با تفاسیری که از قرآن و دین اسلام و مقتدر بودن محمد که شمشیر را کلام خود کرده بود، دارند، هنوز خود را مسلمان و پیرو دین اسلام می‌دانند؟

    1. مگر شما مستنطق عدلیه و یا حوزه اسلامیه قم هستید که به خود اجازه میدهید که تفکر و اندیشه دیگری را مورد باز خواست قرار دهید ؟ خون ریزی امثال “کسروی ” ها کم نیست که حالا شما مخواهید بفهمید که امروز آقای ” سروش ” چگونه می اندیشد ؟