همان‌گونه که در هر اندیشه‌ای، شخصیتِ اندیشه‌ساز را می شود رد یابی کرد، بین قرائت و خوانش هر نوع دین و باوری نیز می‌توان شخصیت و روان و اندیشه باورمند که نقش میانجی و مفسر را بازی می‌کند، رد گیری کرد.  به بیان دیگر، این انسان است که آنی را که می‌خواند و می‌شنود، تفسیر می‌کند و عینیت باور را ذهنی و به آن معنی می‌بخشد.

در هر باور و اندیشه و تئوری، به‌خصوص در علوم نرم، همیشه می شود بخشی از شخصیت و باور اندیشه ساز و تئوریسین را ردگیری کرد.  در واقع برای شناخت عمیق هر اندیشه و تئوری، نیاز به شناخت شخصیت و ارزش‌ها و نرم‌های ساری و جاری در تئوریسین نیز هست.  چرا که اینگونه نیست که اندیشه ها و تئوری ها در عامل تجرید و جدای از شخصیت و روان اندیشه‌ساز و تئوریسین ساخته می شوند.  برای مثال در نظریات روان‌کاوانه‌ی فروید و نظریات زن ستیز /زن نفرتی/misogyny او را که در آن به جنسیت مرد نقش محوری می دهد و شخصیت زن را تابع نوع واکنش به نداشتن آلت تناسلی مرد فرو می کاهد، می توان در شخصیت و باورهای شخصی او نیز رد یابی کرده و بین این دو رابطه بر قرار کرد.  یا نظریه  دولت هگل را که آن را مرحله نهایی حرکت روح تاریخ که از نیمه خود آگاهی در شرق به خود آگاهی در غرب رسیده است و انسان و آزادی او را تسلیم دولتی که حال شکل توتالیتر و تمامیت گرا گرفته است ، هم می شود در شخصیت مستبد این فیلسوف که حتی نزدیکترین دوستان خود را با کوچکترین اختلاف نظری طرد می کرد، یافت.    البته این نظر را به خوانش و تفسیر های متفاوت و حتی متناقض خوانش‌گران و مفسران از این باورها و تئوری ها می توان گسترش داد.

 

توضیح اینکه هر باوری چه در شکل دینی و چه در شکل سکولار خود، دارای اندیشه‌ای راهنما می باشد.  این اندیشه‌ی راهنما بر خلاف نظریه کانت، از خود  «معنی مورد نظر» (Intended meaning) دارد و اینگونه  نیست که باورها از خود ماهیتی نداشته و این فقط دیگران می باشند که بدان ماهیت دلخواه خود را می بخشند.  در عین حال از آنجا که هر باوری از طریق قرائت آن باور و چگونگی خوانش آن باور است که وارد سیستم اعتقادی انسانها می شود، لازم است که به این امر مهم توجه شود که خوانش باور امری انفعالی نیست که مانند لوله ای که آب تصفیه شده را به منازل می رساند، تاثیر قابل توجهی در ماهیت آب نگذاشته و کم و بیش همان آبی که پشت سد ذخیره و تصفیه شده بود از شیر منزل مردم خارج شود.  به بیان دیگر، قرائت و خوانش باور هم تحت تاثیر مستقیم شخصیت و روان و اندیشه راهنمای میانجی و مفسر آن باور قرار می گیرد که به‌مانند فیلتر عمل می کند.  باز به بیان دیگر، این انسان است که آنی را که می خواند و می شنود، تفسیر می کند و عینیت باور را ذهنی می کند و به آن معنی می بخشد.  

به این علت است که هیچ باور دینی و غیر دینی را نمی توان یافت که بشود آن را به یک خوانش و قرائت مشخص کاهش داد و آنها که چنین کوششی را بخرج می دهند و تنها قرائت خود را مطلق کرده و آن را  «ذاتی انگاری» (Essentialize) می کنند و دیگر قرائتها را غلط، یا انحرافی و معذرت خواهانه/apologist توصیف می کنند همانگونه که خواهیم دید، بیش از هر چیز شخصیت مطلق گرا و اقتدار گرایانه خود را به نمایش در می آورند و نه آن باور خاص را.

حال سوال این است که چگونه است که اینگونه می شود؟  چند مثال:

چگونه است که یکی مانند مولوی و حافظ، اسلام را عین عشق و محبت و مدارا می داند و دیگری از آن تفسیر ولایت مطلقه فقیهی و خشونت خمینیسم و داعشی و یا اخیرا سروشی می کند؟  یکی صلح و دوست داشتن و شادی را می ستاید و دیگری، قدرت و جنگ و نفرت و عزا را؟
چگونه است یکی مسیحیت را صلح و آزادی و عشق می فهمد و دیگری آن را عین خشونت و تسلیم و دگر باشی و نفرت تا جایی که انبوهی از آنان به ذوب شدگان در ترامپ نژاد پرست و نفرت پراکن  ملحق می شوند؟
چگونه است، یکی از بودیسم، صلح و آرامش و تعمق می فهمد و دیگری عدم بردباری و خشونت (مانند کشتار مسلمانان در برمه/میانمار با همکاری فعال راهبان بودایی) و سرکوب دگر اندیشان؟
چگونه است یکی هندوئیسم را نفی هر گونه خشونتی، حتی نسبت به حشرات می فهمد و دیگری مانند حزب مردم هند/BJP نفرت از مسلمانان می فهمد و مرتکب کشتار می شود و با این وجود، به حزب حاکم در هندوستان تبدیل می شود؟
چگونه است که یکی مارکسیسم را رهایی انسان از استثمار و زندگی در آزادی و عدالت می فهمد و دیگری در شکل استالینیستی و پلپوتی آن، در کینه طبقاتی و سرکوب و کشتار؟
چگونه است که یکی از آنارشیسم، انقلاب غیر خشن و صلح جویانه در پی برداشتن موانع آزادی ها، از جمله دولت می فهمد و دیگری روش خشونت را برای سرنگونی دولت ؟
چگونه است….؟

البته این سوالات نه یک پاسخ که پاسخ ها دارند.  ولی در این یادداشت کوتاه، تنها به یکی از اصلی ترین علل این خوانشهای متضاد می پردازم و آن نقش روان و شخصیت افراد در تفسیر و پذیرفتن روایتی که در راستای شخصیت و نرمها و ارزشهایی که آن شخصیت را شکل داده اند می باشد.

شخصیت اقتدار گرا

تئودور آدورنو، فیلسوف مکتب انتقادی فرانکفورت، در یکی از اثر گذارترین کارهای خود به نام «شخصیت اقتدار گرا» در پی یافتن این سوال بر آمد که چه نوع شخصیتهایی جذب ایدئولوژی های فاشیستی و خشونت گرا می شوند.  با وجود نقدهای بسیاری که به این کار انجام شده است، هنوز یکی از اثر گذارترین تحقیقات در این زمینه شناخته می شود.  

آدورنو با بهره گیری از نظریات فروید، کوشش کرد که رابطه بین نوع تربیت در کودکی و ظهور شخصیت اقتدارگرا را بر قرار کند.  از جمله مشخصات چنین شخصیتهایی این است که اینگونه افراد، افرادی هستند که تابع زور و در واقع ستایشگر زور و قدرت می باشند.  به این معنی که برخوردی خصومت آمیز و حقیرانه با کسانی که از خود فروتر و یا دگر اندیشان می بینند، دارند و در عین حال بنده و عبید کسانی که در بالا دست قرار دارند، هستند.  دیگر خصوصیت آنها این است که در باور، بسیار  خشک و انعطاف ناپذیر می باشند.  تحقیقات آدورنو او را به آنجا رساند که بروز چنین شخصیتهایی بیش از هر چیز نتیجه داشتن والدینی می باشد که با آنها رابطه آمرانه و سختگیرانه داشته اند.  انگیزه اصلی آدورنو از انجام چنین تحقیق این بود که روانشناسی طرفداران نازیسم و فاشیسم را شناسایی و اینکه چگونه افرادی و با چه نوع شخصیتی جذب اینگونه ایدئولوژیهای اقتدار گرایانه و نیز توتالیتر می شوند.

در تحقیقاتی، نیز، که در باره رای دهندگان به دونالد ترامپ به عمل آمده است نیز نشان داده شده است که فصل مشترک اکثر رای دهندگاه به ترامپ، نه سفید پوست بودن یا فقیر بودن و یا جنسیت و نژاد خاصی و یا سطح مشخصی از تحصیلات را داشتن بلکه شخصیت اقتدار گرای آنهاست.  به بیان دیگر رای دهندگان دارای شخصیت اقتدار گرایی بدنبال رهبری «قوی» افتاده و از او اطاعت محض می کنند.  اینگونه بود که ترامپ در جریان  انتخابات با افتخار می توانست بگوید: «اگر می توانستم کسی را با گلوله هم بزنم هیچ رایی از دست نمی دادم.» به ضرس قاطع می شود گفت که اگر  امکان تحقیق در مورد طرفداران متعصب آقای خمینی که خود را « حزب اللهی» توصیف می کردند انجام می شد، به همین نتیجه می رسید که تحقیقات در مورد طرفداران هیتلر و ترامپ و دیگر اقتدارگرایان رسیده است.

البته از نقدهایی که به‌درستی به این نظریه آدورنو وارد می شود، از جمله، این است که اینگونه نیست که هر فردی که که در درون چنین رابطه ای پرورش یافته است، بطور اتوماتیک شخصیتی اقتدارگرا پیدا می کند و یا اینکه شخصیتهای اقتدار گرا تنها و تنها محصول چنین روابطی می باشند و چه بسا در محیط خانوادگی پرورش یافته اند که از روابط آمرانه و سخت گیرانه خبری نبوده است.  در مقابل آن شخصیتهایی قرار دارند که به همان نسبت که دارای شخصیتی خالی از خشونت هستند، دارای روانشناسی دموکراتیک می باشند.

یکی دیگر از نقدهایی که به نظریه آدورنو می توان وارد کرد این است که او، محیط رشد فرد را به خانواده کاهش داده است و نهادها و فضاهای ورای خانواده در جامعه را مانند محله، محیط آموزشی و محیط کار را در نظر نگرفته است.

در هر حال، در اینجا می توان رابطه بین شخصیت و نوع خوانش از باور را بر قرار کرد.  از جمله این رابطه که کسانی که باور و دین خاصی را تنها به یک خوانش و روایت فرو می کاهند و هیچ خوانش دیگری را بر نمی تابند، دارای شخصیتهای اقتدارگرایانه می باشند.  حال مهم نیست که این خوانش از باور و دین خاصی، خوانشی خشونت ورزانه می باشد یا خشونت زدا.  خوانشی صلح جویانه می باشد یا جنگ ستا.  خوانشی آزادی خواهانه می باشد یا استبداد گرایانه.  چرا که هر زمان که خوانشگر بگوید که «همین است و جز این نیست» نشان از شخصیت اقتدارگرا دارد.

ممکن است، برای مثال، سوال شود که این نقد در مورد شخصیتهای اقتدار گرا که باور و دین خاصی را در خشونت فرو می کاهند و مانند آقای خمینی، جنگ را نعمت می دانند و یا مانند آیت الله مصباح یزدی که به‌مانند هابس، خشونت را سرشت انسان می دانند و یا اسلام ستیزانی که می گویند که اسلام همان است که امثال خمینی و مصباح یزدی ها می گویند که اخیرا دکتر سروش نیز با آنها همراه شده است، صحیح باشد، ولی چگونه می تواند در مورد کسانی که اسلام را عین گفتمان آزادی می دانند نیز ساری باشد؟ پاسخ می تواند این باشد، که حق اختلاف در کنار حق اشتراک، در کنار اصل حق دوستی، حقوقی هستند که فرهنگ آزادی بر آن بنا شده است و کسی که حق اختلاف در خوانش و روایت را به رسمیت نمی شناسد، نشان می دهد که فاقد خصائص دموکراتیک ‌اند.

این نوع نگاه، ما را به مخرج مشترک ذوب شدگان در ولایت فقیه و دخیل بستگان بر ضریح کاخ سفید راه می نمایاند.  چرا که هر دو طرف، برای حفظ قدرت و یا دست یافتن به قدرت، خشونت بر علیه مردم را برای رسیدن به اهداف خود تجویز می کنند.  یکی کار برد خشونت را برای حفظ نظام اوجب واجبات  می‌داند و دیگری خشونت (در شکل اقتصادی و حمایت از تحریمها و در شکل نظامی یعنی کوشش در بر انگیختن حمله نظامی آمریکا به مام وطن.) را برای سرنگونی چنین استبدادی و جایگزین شدن خود توجیه می کند.  به بیان دیگر، یکی در پی دفاع از استبداد خود است و دیگری در پی جانشین کردنِ استبداد خود.

در اینجاست که می توان موافق بود که هرتغییر در نظام سیاسی از کوشش در تغییر در روانشناسی و عناصر شکل دهنده به شخصیت فرد است که شروع می شود.  بدون کوشش در تغییر در درون که در واقع انقلابی مستمر در درون را می طلبد، همانگونه که در آمریکا شاهد هستیم و کوشش مستمر ترامپ برای کودتا بر علیه دموکراسی و حمایت بخش عظیمی از جامعه ملی  آمریکا، حتی اگر دارای دموکراتیک ترین ساختارهای سیاسی هم شویم، خطر عود استبداد بروز استبداد جدی خواهد بود.

 

بازگشت به صفحه اول