پس از درگذشت زنده یاد محمدرضا شجریان بار دیگر موضوع پر مناقشه «هنر متعهد» می تواند مورد توجه قرار بگیرد و در باره آن گفتگو شود. در چهلم درگذشت این استاد آواز  بد نیست دیدگاه خود را در این باب با مخاطبان اهل اندیشه و فرهنگ در میان بگذارم.

نسل پیش از انقلاب به یاد دارد که در دهه بیست تا پنجاه یکی از مباحث مهم و پر مناقشه در اندیشه ها و گفتارها و نوشتارهای عموم روشنفکران و نویسندگان موضوع «تعهد در هنر» بود و این که چنین تعهدی در هنر لازم است یا نه. تا آنجا که به یاد می آورم، عموم روشنفکران چپ گرا و سیاسی و مبارز بر ضد نظام استبدادی حاکم آن روز، تعهد را لازم و بلکه ضروری ذاتی هنر می دانستند و بر این نظریه پای می فشردند. معنای محصل این نظریه آن بود که هنر بی تعهد، اساسا هنر نیست.

فکر می کنم این اندیشه از یک سو برآمده از چپ سیاسی جهانی و نیز چپ انقلابی جهان سومی (خاورمیانه و آفریقا و آمریکای لاتین) بوده و از سوی دیگر تحت تأثیر وضعیت اجتماعی و فرهنگی و سیاسی ایران در دوران پسامشروطه و به ویژه تحولات پس از سقوط دیکتاتوری پهلوی اول و فضای پس از جنگ جهانی دوم (پس از شهریور ۱۳۲۰) بوده است. در این دوران، مخالفت با استبداد داخلی و استعمار و استثمار جهانی و غربی (کاپیتالیسم و امپریالیسم) و نقد و رد آن، مقتضای وضعیت آن دوره و در نتیجه مطلوب منطقی عموم آزادیخواهان و عدالت طلبان بوده است. از این رو نظریه تعهد در هنر و یا هنر متعهد نه تنها شگفت نبود بلکه کاملا طبیعی و منطقی می نمود.

به یاد می آورم در آن سالها ژان پل سارتر در قامت شاخص ترین فیلسوف و روشنفکر و نویسنده فرانسوی یک الگوی جهانی روشنفکری بود و او نیز به هنر متعهد باور داشت. در دهه سی تا پنجاه، آثار مهمی از اندیشه های فلسفی و سیاسی سارتر در ایران ترجمه شده بود و از این رو او و شریک زندگی اش سیمین دوبوار در محافل روشنفکری و سیاسی ایران بسیار شناخته شده بوده و می توان گفت مرجعیت فکری داشتند. جمله ای به این مضمون از سارتر نقل محافل بود: هنرمندی که بر عرشه کشتی ای نشسته که در حال غرق شدن است و او فضا و آسمان بالای سر را نقاشی می کند، ابلهی بیش نیست. در هرحال در آن چند دهه التزام به هنر متعهد اندیشه رایج و غالب در سلسله روشنفکران ایران بود. در آن روزگار معمولا هنر به دو گروه تقسیم می شد: «هنر برای هنر» و «هنر برای …» و صد البته هنر نوع اول مردود بود و دومی مقبول و پذیرفتنی. در دهه پنجاه من (هرچند که از جماعت روشنفکران نبودم ولی تحت تأثیر فضای انقلابی آن دوران قرار داشتم)، مقاله ای در این باب نوشتم که به یاد ندارم در کجا منتشر شد ولی بعدتر در کتاب «بت های شکسته» من (که مجموعه مقالات منتشر شده بود) در سال ۵۶ در تهران منتشر شد.

حال از مناقشات پیشین چشم می پوشم و نظر کنونی ام را که، حداقل سه دهه است از آن دفاع می کنم، با شما در میان می گذارم. پیش از ادامه، به یاد بیاورم که در اواخر دهه ۶۰ در یکی از شماره های گاهنامه «احیا»، با آقای محمدعلی نجفی (کارگردان و سازنده سریال «سربداران») در همین موضوع مصاحبه و گفتگو کرده و در این باب همفکر و هم نظر بوده ایم.

جان کلام این است که اندیشه «هنرمند متعهد» معقول و قابل دفاع است و نه البته «هنر متعهد». استدلال اساسی آن است که هنر را به اعتبار هنر نمی توان از پیش و به طور ذاتی به چیزی ملتزم و متعهد کرد. اگر چنین باشد، طبعا نخستین پرسشی که مطرح می شود، این است که: هنر به چه چیزی باید متعهد باشد؟ در این عرصه، چنان اختلاف آرایی پدید خواهد آمد که در نهایت اصل مدعا گم خواهد شد. روشن است در جوامع مذهبی و دیندار و امروز به طور خاص مسلمان، عموم دینداران قید دینی هنر بودن را پیش خواهد کشید. اما اگر هم چنین شرط و قیدی شناخته شود، مشکل بیشتر خواهد شد. چرا که پرسیدنی است کدام دین؟ کدام تفسیر از دین؟ مگر یک تفسیر و در واقع یک سبک دین ورزی وجود دارد؟ وانگهی، قید فلان تفسیر دینی چگونه در خلق آثار هنری (مانند نقاشی، موسیقی، شعر و ادب، هنرهای تجمسی، فیلم و سینما و …) متجلّی و متجسّد خواهد شد؟ روشن است که سینمای دینی سنتگرایان جزم اندیش داعشی به گونه ای خواهد بود و سینمای دینی نواندیشان دینی و حتی سنتی های غیر جهادی غیر داعشی نیز به گونه های دیگر. در این میان، کدام سینما و در واقع کدام فیلم دینی است؟ همین قاعده در باب اخلاقیون و مقوله اخلاق و یا عدالت و یا آزادی و دیگر مقوله های سنتی و مدرن نیز صادق است.

از زاویه دیگر نیز می توان به مجرا نگاه کرد. اگر هنر را به هر شرط اعتقادی و ایدئولوژیک پیشینی مشروط و مقید کنیم، منطقا هر اثر هنری دیگر و غیر ملتزم خارج از تعریف هنر خواهد بود. در این صورت، عملا پدیده ای به نام «هنر» و یا «اثر هنری» در هیچ زمینه ای در عالم واقع نخواهیم داشت. زیرا هنر می شود یک کلی طبیعی که در عالم واقع وجود ندارد. فقط نمونه های انضمامی آن با تحقق قیود خارجی آن قابل اشاره است. هرچند به دلیلی که گفته شد، همان قیود نیز در عالم واقع هرگز متحقق نخواهد بود.

اما نظریه «هنرمند متعهد» نظرا و عملا قابل دفاع و قابل تحقق است. به عبارت دقیق تر، هر اثر هنری در صورتی که واجد ارزش های هنری باشد و با معیارهای متعارف و اجماعی نسبی هنری خاص (شعر، موسیقی، فیلم و سینما، هنرهای تجمسی و . . .) باشد، هنر است و از منظر هنری محض درخور ستایش و باید بدان نمره قبولی داد ولی هنرمند می تواند (و به گمانم می باید) به ارزش های خاص اجتماعی و اخلاقی و عدالت و دیگر ارزش های انسانی مورد توافق فرهنگ و اخلاق زمانه و حداقل ارزش های انسانی مقبولش متعهد و ملتزم باشد. بدین ترتیب، ممکن است یک هنرمند در خلق اثر هنری اش برجسته و موفق باشد و نمره عالی بگیرد ولی از منظر تعهد اجتماعی و انسانی و مردمی و دیگر مؤلفه های مقبول خردمندان زمانه نمره خوبی دریافت نکند و حتی مردود شود. به دیگر سخن، «هنر متعهد» و «هنرمند متعهد» دو مقوله کاملا متفاوت و جدایی هستند و هر یک جداگانه و با معیارهای متمایزی مورد داوری و ارزیابی قرار می گیرند. البته اگر هنرمندی در هر اثر هنری و در هر زمینه ای به ارزش هایی متعهد باشد، به طور طبیعی و در عمل، هنرش نیز متعهد خواهد بود ولی گفتن ندارد که، اگر او به هیچ ارزشی و هیچ عهدی هم متعهد نباشد، هنرش تا زمانی که ارزش هنری دارد، هنر است و دارای اعتبار و از این رو، مقبول است و قابل دفاع. هنر بماهوهنر نمی تواند با معیارهای غیر هنری خارج از خود محک بخورد و مورد داوری و ارزیابی قرار بگیرد.

به گمانم شجریان و هنرش نمونه بسیار خوبی برای تفکیک موضوعی هنر متعهد و یا تعهد در هنر (هنرمند متعهد) است. او عمری را در ادب و شعر و موسیقی و به طور خاص موسیقی سنتی و آوازی ایران کار کرد ولی تعهد در هنرش نیز همواره برجسته بود و در واقع می توان گفت او یک هنرمند متعهد بود. به یقین یکی از رازهای برجستگی و شهرت کم مانند و به ویژه محبوبیت مثال زدنی شجریان، این بود که هنر تخصصی اش، هر دو ویژگی را توأمان داشت. به گواهی اهل فن و با معیارهای فنی، اثرهای هنری اش در اوج بود و درخور هر نوع تحسین و تقدیر هنرشناسان و تعهد به مردم (اخلاق و آزادی و آگاهی اجتماعی و ملی ایرانیان) نیز در خلق های هنری شجریان عیان بود و برجسته. شاید این دعوی او تا حدودی معنای تعهد در هنرش را روشن کند. او گفته بود فردوسی زبان فارسی را نجات داد و من هم موسیقی ایران را نجات خواهم داد. یا در جنبش سبز ۸۸ اعلام کرد من صدای همین خس و خاشاکم. صدای بی صدایان یعنی اوج بلند تعهد هنری.

در همین زمینه مسئله ابتذال در هنر نیز مطرح می شود. تعبیر «هنر مبتذل» حتی در ذهن و زبان بسیاری از هنرمندان نیز پربسامد است. اما اگر منطق پیش گفته در باب قیدناپذیری پیشینی آثار هنری پذیرفته شود، منطقا دیگر ابتذال در هنر لغو و بلاموضوع خواهد بود. در هرحال هر اثر هنری، یا با معیارهای خاص و تخصصی دارای ارزش هنری هست یا نه؛ اگر هست، معتبر است و محترم و هیچ گونه ابتذال در آن راه ندارد؛ و اگر واجد چنان اعتباری نیست، دیگر هنر نیست و در این صورت باز چسباندن پسوند «مبتذل» به «هنر» و یا هرچیز دیگر لغو و بلاموضوع است.

معمولا پسوند مبتذل بیشتر به موسیقی رایج است که بیشتر بار اخلاقی دارد. اما پرسیدنی است که آیا موسیقی واجد معیارهای هنر، می تواند مبتذل باشد؟ اساسا ابتذال در اینجا دقیقا به چه معناست؟ در واقع معیار ابتذال چیست؟ آیا سلیقه ها و ذائقه های افراد مصرف کننده معیار ارزش – داوری است؟ ممکن است کسی فلان نوع موسیقی را نپسندد ولی بسیار دیگری آن را بپسندند، در این صورت کدام معیار اجماعی و فراهنری وجود دارد که فصل الخطاب باشد؟ چنین می نماید که موسیقی ایرانی (به ویژه از نوع سنتی و آوازی آن) کلام محور است، ممکن است فلان کلام (البته ابیات شعری) مبتذل باشد ولی باز در این باب سلایق معیار خواهد بود. مثلا دینداران و یا اخلاقیون با معیارهای مقبول خود فلان کلام را مبتذل و حتی مضر و بدآموز بدانند (که حق شان هست) ولی می توان پرسید که اولا، آیا آن موسیقی از هر نوع ارزش هنری نیز ساقط است؟ و ثانیا، هرکس آن را نپسندید و حتی بد دانست، لزوما به معنای بی اعتباری آن است؟ و مهم تر آن که، آیا می توان فقیهانه فتوا به ممنوعیت و یا حرمت آن داد؟ واقعا معیار داوری چیست؟ هرچند در اینجا مبحث مذهبی و فقهی هنر و از جمله هنر موسیقی مطرح نیست ولی همین اندازه نشان می دهد فقیهانی که فتوا به حرمت شرعی مطلق موسیقی می دهند، افزون بر آن که به لحاظ علمی و فنی از هنر موسیقی (و البته سینما و انواع دیگر هنر نیز) اطلاع درخوری ندارند، به لحاظ نظری و تئوریک در چهارچوب دین و فلسفه دین نیز تهی دست اند و به پیامدها و لوازم فتاوای خود چندان آگاه نیستند.

بازگشت به صفحه اول