به نام خداوند جان و خرد. خیلی خوشوقتم که در جمع هموطنان عزیز در اوکلند کالیفرنیا حاضرم. قرار است در باب خودشناسی عارفانه با یکدیگر گفتگو کنیم. می­کوشم نکاتی را به اختصار عرض کنم. بعد هم پرسش و پاسخی در این باب خواهیم داشت.

وقتی دوستان با من در میان گذاشتند که در جمع عزیزان حاضر شوم و موضوعی اخلاقی – عرفانی را پیشنهاد کردند؛ تصمیم گرفتم یک غزل از غزلیات دیوان شمس مولانا را پیش چشم قرار دهم. سپس نکاتی را در خصوصِ آن عرض کنم. پاره ­ای نکاتِ اخلاقی – عرفانی که در این غزل آمده را با هم به بحث می­گذاریم. عنوان بحث چنانکه اعلام شده خوشناسیِ عرفانی است.

خودشناسی

خودشناسی یا خودکاوی از مهمترین مؤلفه ­هایی است که عرفا بر آن انگشت تأکید نهاده ­اند. این از آموزه­ های محوری سنت عرفانی محسوب می­شود. اینکه ما نقاط قوت و ضعف خود را بشناسیم. در برابر خویشتن عریان شویم و بند از بند و تار از پودِ خویشتن بشناسیم، از نکاتی است که قویاً پیشِ چشمِ عرفا بوده است.

وقتی که مولوی می­گوید:

قیمتِ هرکاله می­دانی که چیست                             قیمتِ خود را ندانی ابلهی است

در زمینِ دیگران خانه مکن                                  کارِ خود کن کارِ بیگانه مکن

داند او خاصیت هر جوهری                                  در بیانِ جوهر خود چون خری

   ناظر به همین معناست که ما و عموم آدمیان از مواجهه با خویشتن می ­هراسیم. سخت است که در مقابل خود عریان شویم و خلوت گزینی پیشه کنیم. به همین خاطر است که عموماً از خلوت گزینی و تنهایی می­ هراسیم و می­کوشیم به اَصناف علل و دواعی به جمع پناه ببریم. برای اینکه از مواجهه با خویشتن و خودکاوی و فرورفتن در خود و متمرکز شدن در اموری که مربوط به اینجا و اکنونِ ما است می­گریزیم.

می­گریزم تا رگم جنبان بوَد                              کی فرار از خویشتن آسان بُوَد

البته فرار از خویشتن امر سختی است. به تعبیر آن نویسنده وقتی که انسان سر بر بالین می­گذارد و شب به خواب می­رود خواهی نخواهی با خود مواجه می­شود، ولی به اصناف علل و دواعی و بهانه­ ها می­کوشیم تا از مواجهه با خود بگریزیم.

مرگ

یکی از راه هایی که عرفا برای شناختن خود معرفی کرده ­اند و در باب آن سخن گفته ­اند عبارت است از: دیدنِ تصویرِ خود در آینه مرگ. نسبتی که آدمی با این مقوله مهیب اگزیستانسیل برقرار می­کند. همه موجودات می­میرند. همه موجودات روزی روی در نقاب خاک می­کشند و این کُره خاکی را ترک می­گویند. به تعبیر برخی فیلسوفان انسان تنها موجودی است که می­داند که می­میرد.

گرازها می­میرند، دلفین­ها می­میرند و…… . مرگِ بیولوژیک وقتی فرا می­رسد که این سرای خاکی را ترک می­گویند. اما علی ­الظاهر انسان تنها موجودی است که می­داند می­میرد. التفات به نیستی و زوال خود دارد. هایدگر -فیلسوفِ آلمانیِ قرنِ بیستم- آدمی را موجودی «مرگ آگاه» معرفی می­کند. موجودی که تفطّن و التفاتی به مرگِ خویشتن دارد و روزی روی در نقاب خاک می­کشد. نسبتی که ما با این مقوله (مرگ) برقرار می­کنیم یکی از جاهایی است که انسان خود را بهتر می­شناسد.

مرگ هرکس ای پسر همرنگ اوست                             پیش دشمن، دشمن و بر دوست دوست

آنکه می­ترسی ز مرگ اندر فرار                                   آن ز خود ترسانی ای جان هوش دار

از تو رستست اَر نکویَست اَر بَد است                         ناخوش و خوش هر ضَمیرت از خود است

هر که شیرین می­زیَد او تلخ مُرد                                 هرکه او تن را پرستد جان نبرد

می­گوید ببینید با این مقوله چه نسبتی برقرار می­کنید. اگر با این پدیده بر سر مِهر نیستی و فکر می­کنی نباید درباره این امر صحبت کرد، در واقع خودت را در آینه­ ی این پدیده بهتر بشناس.

مرگ هرکس ای پسر همرنگ اوست                             پیش دشمن، دشمن و بر دوست دوست

کسی که با مرگ دشمنی دارد از حیثی با خویشتن بر سرِ دشمنی است. چرا که از مواجهه با خود می­ هراسد. کسی که با خود دوست است و مشکلی ندارد، با مردن البته می­تواند خود را در این فرایند بهتر بشناسد. کسی که تعلقات زیادی دارد کسی که سبک بال نیست قاعدتاً برای رفتن آماده نیست و از مواجهه با این پدیده می ­هراسد. اما کسی که آمادگی کسب کرده، احتمالاً آماده رخت بربستن از این دیار است.

من بنا ندارم در باب مرگ سخن بیشتری بگویم. می­شود به نحو مستوفی و مستقل درباره این پدیده سخن گفت و از منظرهای مختلف عرفانی، اخلاقی، فلسفی، زیست شناسی این پدیده را به بحث گذاشت. همین مقدار توضیح عرض می­کنم که یکی از آیینه ­هایی که آدم خود را بهتر می­شناسد مرگ است. این سرنوشت محتومی است که به سراغ هرکسی می­آید.

همه ما تنها به دنیا می­آییم. هیچ کس در حادثه تولد ما مشارکتی ندارد. تنها خواب می­بینیم. هیچوقت نمی­شود من با شما خواب ببینم و به نحو مشترک با مادرم و پدرم در آن حادثه مشترک باشم. این امر مهیب اگزیستانسیل به سروقت همه ما خواهد آمد. سرنوشت محتومی است که در انتظار همه ماست.

آخر الامر گِلِ کوزه گران خواهی شد

حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی

بعضی نویسندگان آورده ­اند که ما آگهی ترحیم دیگران را در روزنامه می­خوانیم. در تجربه مُردنِ دیگران مشارکت می­کنیم. مرگِ دیگران در زیست جهانِ ما رخ می­دهد؛ اما هیچ وقت مرگِ من در زیست جهانِ من رخ نمی­دهد. یا من تصویر یا تلقی از مرگِ خویشتن ندارم. حادثه مهیب و منحصر به فردی است که در زندگی هرکس رخ می­دهد.

این تجربه یکبار در زندگی رخ می­دهد. هرچند سرنوشت محتوم ماست و ناظر به سرشتِ سوگناکِ زندگی -به تعبیر اونامونو- است. با توجه با این مقدمه، غزلی را که برای بحث امروز در نظرگرفتم بخوانم. بعد نکاتی پیرامونِ آن توضیح می­دهم.

آن نَفَسی که با خودی

این غزل از لطیف ترین غزلیاتِ «دیوانِ شمس» است. به احتمال قوی همه عزیزان با غزل آشنا هستند. سعی می­کنم پاره­ای از نکاتی که جنبه خود شناسانه و خودکاوانه دارد و برای همه عبرت آموز و درس آموز است را بیان کنم.

آن نفسی که با خودی یار چو خار آیدت                   وان نفسی که بی خودی یار چه کار آیدت

آن نفسی که با خودی خود تو شکار پشه ای              وان نفسی که بی خودی پیل شکار آیدت

آن نفسی که با خودی بسته ابر غصه ­ای                   آن نفسی که بی خودی مه به کنار آیدت

آن نفسی که با خودی یار کناره می­کند                  وان نفسی که بی خودی باده یار آیدت

آن نفسی که با خودی همچو خزان فسرده ­ای           وان نفسی که بی خودی دی  چو بهار آیدت

جمله بی قراریت از طلب قرار توست                      طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت

جمله ناگوارشت از طلب گوارش است                     ترک گوارش ار کنی زهر گوار آیدت

جمله بی مردایت از طلب مراد توست                   ورنه همه مرادها همچو نثار آیدت

عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نی                تا که نگار نازگر عاشقِ زار آید

خسرو شرق، شمس دین از تبریز  چون رسد        از مه و از ستاره­ها والله عار آیدت

این غزل چنان که در می یابم، متضمن نکات بدیع و خودشناسانه وعارفانه است. چنان که عنایت فرمودید دو مقوله «با خودی» و «بی خودی» به کرّات در غزل به کار بسته شده است. در باب این غزل می­توان از منظر عرفانی هم سخن گفت. (عرفانی به معنای وجودشناختی از آن حیث که تناسبی با مبحث وحدت وجود پیدا می­کند).

بنا ندارم درباره بُعد عرفانی سخن بگویم. بیشتر مایلم به نکاتی خودکاوانه که صبغه اگزیستنسیل و اخلاقی دارد بپردازم. چون وقتی مولانا از بیخودی سخن می­گوید بی­خودی را می­توان در تناسب داشت با فناء فی الله و توضیحی که عرفا راجع به این مقوله می­دهند. اما من بنا ندارم راجع به آن توضیح بدهم.

فقط برای ایضاح بیشتر عرائضم دیگر غزل مشهور مولانا را پیش چشم شما  قرار می­دهم:

آه چه بی رنگ و بی نشان که منم                       کی ببینم مرا چنان که منم

گفتی اسرار در میان آور                               کو میان اندر این میان که منم

بحر من غرقه گشت هم در خویش                  بوالعجب بحر بی کران که منم

این جهان و آن جهان مرا مطلب                  کاین دو گم شد در آن جهان که منم

فارغ ز سودم و زیان چو عدم                         طرفه بی سود و بی زیان که منم

گفتم آنی! بگفت های خموش                         در زبان نامدست آن که منم

این غزل که ذکر شد از غزلیات ناب «دیوان شمس» است و متضمن تجربه ­های ناب عارفانه است. با مفهوم «بی خودی» در غزل پیشین هم در تناسب است. می­شود راجع به آن سخن گفت و نکات وجود شناسانه و معرفت شناسانه­ای که در این غزل است و نگاه وحدت بینانه و کثرت سوزانه­ ای که در نگرش عارفانی چون مولوی هست را توضیح داد. همچنین می­توان نسبتش را با بی­خودی و خودی که از تشخّص و تعیّن عاری و خالی می­شود توضیح داد و از استحاله و یگانه شدن با امر بیکران پرده بر گرفت و بسط داد. اما من به آن مقولات  نمی­پردازم. من می­کوشم راجع به بی خودی و با خودی چنانکه با اینجا و اکنون ما و خودشناسی نسبتی دارد نکاتی عرض کنم.

باخودی و بی­خودی

ملاحظه کنید اگر غزل را مورد مداقّه قرار دهیم با خودی در معنای مذموم و منفی به کار بسته شده است. پاره­ای اوصاف را مولوی برای آن بر می­شمارد. در مقابل بی­خودی که متضمن نکات مثبت است. او توضیح می­دهد چگونه می­توانیم از با خودی به بی­خودی حرکت کنیم. با خودی به نظر می­آید نوعی خودِ فربه شده، خودِ کاذب، خودِ متفرعنی که بی قرار است و احوال خوش باطنی را نصیب نمی­برد باشد.

در مقابل، بی­خودی کسی است که خاضع و خاشع شده و به نظر می­رسد سلوک معنوی خوبی را از سر می­گذراند. برای اینکه عرایضم روشن­تر شود اجازه دهید بعضی از مفاهیم و مؤلفه­های غزل را با هم مرور کنیم.

مؤلفه­ های با خودی

  • آسیب پذیری:

کسی که با خود است از نظر مولانا بسیار آسیب پذیر است. به تعبیر او شکار پشه است. در زندگی شکار پشه نمی­شویم. ممکن است شکار پیل و شیر شویم. اما وقتی شکننده باشیم وقتی به لحاظ روحی آسیب پذیر باشیم، شخص شکار پشه می­شود. چرا چنین اتفاقی می­افتد؟ برای اینکه از نظر مولانا عموم آدمیان که با خودند و شکار پشه­اند با تصور دیگران از خویشتن زندگی می­کنند. بجای اینکه با تصویر خود از خویشتن زندگی کنند و چنان این تصویر برای آنها پررنگ است که هر دخل و تصرفی در آن تصویر رخ دهد، آسیب روانی عدیده ­ای برای آنها به همراه دارد.

ما چهار نحوه تصویر درباره خودمان داریم:

  • من: مجموعه­ای از توانمندی­ها، برخورداری­ها، ناکامی­ها، محدودیتها.
  • من: تلقی که هر کس از خویشتن دارد.
  • من: تلقی که دیگران از من دارند
  • من: تصویری که من از تصویر دیگران از خویشتن دارم. یعنی اینکه من فکر می­کنم شما راجع به من چه تصوری دارید.[۲]

مشکل کجاست؟ از نظر مولوی و نکاتی که عرض می­کنم، عمومِ آدمیان به میزانی که با تصویر دیگران از خویشتن زندگی می­کنند بسیار آسیب پذیرند. آنها از زندگیِ اصیل فاصله می­گیرند. زندگیِ اصیل از مؤلفه­ هایی است که در فلسفه اگزیستانسِ معاصر بسیار بحث شده است. کسی که با مسئله­ های اصیلِ خود زندگی می­کند، در بند تصویری که دیگران از او دارند نیست. چنین فردی به میزانی که از باخودی به بی­خودی حرکت می­کند، تصویر چهارم از «من» در وی کمرنگ می­شود.

ولی برای عموم آدمیانی که با خودند، این خودِ کاذب فربه می­شود. برای آنها اینقدر این تصویر مهم است که هر تلنگری هر تَرَکی در آن تصویر بیفتد، شخص بِهَم می­ریزد. کار به جایی می­رسد که شخص شکار پشه می­شود. پس اولین مؤلفه عبارت از «آسیب پذیری» است.

۲-غمگینی:

کسی که با خود است خود را خیلی جدی می­گیرد. غمگین هم می­شود. انواع غم­های سیاه به وجود او هجوم می­آورند. می­توانیم «حُزن سیاه» را از «حُزن سبز» تفکیک کنیم[۳]. غمی که اینجا مولانا می­گوید سراغ فردِ با خود می­آید از جنس غم­های سیاه است. غمی که آدمی را در بر می­گیرد بیش از آنچه آثار و نتایج مفید داشته باشد فرد را در خود فرو می­برد و می­شکند. می­دانیم عُرفا در باب چند مورد غم خواری و شادخواری سخن گفته­ اند. برخی غم ها را می­خورند برخی غمهای دیگر را نمی­خورند. در نی نامه «مثنوی» می­خوانیم:

روزها گر رفت گو رو باک نیست                     تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست

در غم ما روزها بیگاه شد                                   روزها با سوزها همراه شد

این یک نوع غم است. از این نوع غم ها می­خورند اما جای دیگر می­گوید:

باده غمگینان خورَند و ما ز می خوش دل تریم                رو به محبوسان غم ده ساقیا افیونِ خویش

خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال                هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش

سپهری هم که سالک مدرن است، در باب غم همین را می­گوید:

«و فکر کن که چه تنهاست/ اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد/ چه فکر نازک غمناکی!/ …اگرچه منحنی آب بالش خوبی است /برای خواب دلاویز و ترد نیلوفر/ نه وصل ممکن نیست/همیشه فاصله­ای هست/… و فکر می­کنم/ که این ترنم موزون حزن تا به ابد/ شنیده خواهد شد».

این ترنّم موزون حزن که تا به ابد شنیده می­شود از نوع غم های سبز است. غمهایی که معطوف به سرشت سوگناک هستی است. شخص بر اثر تأمل در معنای زندگی، به سروقت امر بیکران می­رود و اموری از این دست از این غمها می­خورَد. این غم، غمِ سبز است. این حزن سبز است.

اما پاره­ای غم ها ناظر به امور نامتعارف است. خدای ناکرده پهلو به پهلوی حسادت می­زند. شخص را ملول می­کند و ناظر به آرزوها و تمنیات ابدی بر نیامدنی است. بیش از آنکه دارای آثار و نتایج مثبتی باشد، متضمن آثار و نتایج منفی وسوء است. آن غزل حافظ که بسیار مشهور است ناظر به همین مطلب می­باشد:

بشنو این نکته که خود را ز غَم آزاده کنی                     خون خوری گر طلب روزیِ ننهاده کنی

آخر الامر گِل کوزه گران خواهی شد                         حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی

تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف                     مگر اسبابِ بزرگی همه آماده کنی

می­گوید اگرمی­خواهی غم بخوری، غمِ اموری را بخور که بتوانی در آن دخل و تصرف کنی. ممکن است من بنشینم و با خود بیندیشم چرا بجای اینکه ایرانی هستم سوئیسی نیستم. چرا در وضعیت پرتلاطم مملکت که به دنیا آمدم. کاشکی صد سال دیگر به دنیا می­آمدم. کاشکی توانمندی اقتصادی و علمی من بیش از این بود. پاره­ای از این آرزوها و این غم و غصه­ ها هیچ فایدتی که ندارند، صرفاً ملالت افزا و تیرگی و فسردگی را برای شخص به همراه می­آورند.

حافظ  می­گوید:

برو ای تنِ پریشان، تو و آن دلِ پشیمان             که ز هر دو تا نرَستم دلِ دیگرم نیامد

۳-تیرگی و افسردگی:

این غم ها معمولاً متناسب با پریشانی و پشیمانی است. شخص عارف عموماً از این نوع غم ها نمی­خورد و می­کوشد بر این نوع غم خوردن ها فائق آید. در این غزل باخودی، فرد خودِ فربه کاذبی دارد. به تعبیری بسیار زندگی و خود را جدی می­گیرد.

مولوی علاوه بر غمگینی به تیرگی و افسردگی هم اشاره کرده است:

آن نفسی که با خودی همچو خزان فسرده­ای               وان نفسی که بی خودی دی چو بهار آیدت

به این معنی که در نتیجه غمِ سیاه خوردن، تیرگی و افسردگی بر جان فردِ «باخود» ریزش می­کند.

۴-بی قراری:

جمله بی قراریت از طلب قرار توست             طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت

در آموزه­ های بودا، اُسّ و اَساس تمام رنج­ها عبارت از خواست و نیاز است. اگر آدمی نیازهای خودش را در عالم کم کند، درد و رنج کمتری هم نصیب می­برد. برای کم کردن درد و رنج­ها تاجایی که می­شود شخص باید ترک تعلقات کند. اگر خواسته­ های او کم شود، درد و رنج کمتری می­برد.

پس مؤلفه چهارمِ «با خودی» عبارت است از خواست و طلب زیاد و زیادت طلبی. آدمی که زیادت طلب است همه چیز را با هم می­خواهد. برخلاف آنچه آدمی ممکن است فکر بکند، بی قراری و آشفتگی او و تشویش او بیش از دیگران است. می­گوید مسئله اینجاست کسی که همه چیز را با هم می­خواهد خواست و طلبش پررنگ است. این بجای اینکه قرار را برای او به ارمغان آورد  بی قراری را ایجاد می­کند.

جمله بی قراریت از طلب قرار توست                       طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت

جمله ناگوارشت از طلب گوارش است                     ترک گوارش ار کنی زهر گوار آیدت

جمله بی مردایت از طلب مراد توست                      ورنه همه مرادها همچو نثار آیدت

نکته­ا ی که در باب مؤلفه چهارم «باخودی» می­توان گفت این است که شخصِ باخود زیاده خواه است. به همین خاطر بیقرار می­شود. چون وقتی شما مایملک بیشماری داشته باشید، -البته لزوماً از جنس خانه و کاشانه نیست- اگر ذهنتان خیلی مشغول باشد به اصطلاح فایل­های باز در آن خیلی زیاد باشد و تعلقات بسیاری داشته باشید، درد و رنج بیشتری هم می­برید بودا هم بر این نکته تأکید نهاد.

البته این آموزه وی در سنّت عرفانی ما باز تعریف شده است. آن شاعر افغان که شعری در احوال آواره ­های افغان  ­سرود:

تمام آنچه ندارم نهاده خواهم رفت                                پیاده آمده ­ام پیاده خواهم رفت

من از تمام افق را به رنج گردیده                                  من آنچه هر که مرا دیده در سفر دیده

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت                           پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت

این اشعار ناظر به همین مطلبی که بنده در مقام تبیینش هستم هم می­آید. آدمی که چیزی نداشته باشد خیلی راحت تر می­تواند بگذارد برود. ولو سفرهای آفاقی رایج مثل سفر از یک شهر به یک شهر دیگر.

«پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت». نه در فکر ماشین هستم نه در فکر مایملک خود هستم. ممکن است بفرمایید عموم زندگی­های متعارف مملو از این امور است. درست است. توضیح می­دهد به میزانی که شخص مشغول این امور باشد از نظر مولوی با خود است و به خود بسیار بها داده است و این بیقراری در جانش رخنه کرده است. این چنین است که از مسیر خودشناسی درست و راهگشا هم فاصله می­گیرد.

مؤلفه­ های بی­خودی

۱-زندگیِ اصیل پیشه کردن:

کسی که بی­خود است و انتظارش از خود حداقلی است و با این معنا بر سر مهر است هاضمه فراخی دارد. او زندگی اصیل پیشه کرده و با دغدغه ­ها و ایده­ های اصیل خود زندگی می­کند. برای چنین کسی برخورد خصوصاً با کسانی که همتراز با او هستند و فرودست از او هستند از موضع بالا و هاضمه فراخ خیلی راحتتر است؛ در قیاس با اینکه آدمی خود را خیلی جدی بگیرد و اگر کوچکترین بی­احترامی به او می شود واکنش های تند نشان می­دهد. آنقدر هاضمه فراخ می­شود، آنقدر شخص با سعه وجودی که پیدا می­کند می­تواند با دیگران از موضع برابر بنشیند و آنها را به سانِ موجودات گوشت و پوست و خون داری به رسمیت بشناسد که خوب می­تواند احوال دیگران را دریابد. اگر کسی به او لگدی می­زند خوب می­تواند بفهمد اون هم موجودی است. بالاخره حسادت هم در این عالم کار می­کند. هرگاه کسی از بغض و حسادت سخنی می­گوید می­توانیم مقابله به مثل نکنیم. به قول مولانا از سر رَبوِه نظر بکنیم. این هم یک نوع مواجهه است.

از مؤلفه ­ها و مقوّمات انسانهای «بی­خود» شده این است که هاضمه فراخی دارند. آنقدر دلمشغول مسائل زندگی خویشتن هستند؛ اینقدر در پی محقق کردن دغدغه ­های خود هستند که از پرداختن به دیگری می­گریزند. چندان در بندِ پرداختن به دیگری نیستند. به توضیحی که عرض کردم با تصویر خویشتن از خود زندگی می­کنند نه با تصویری که دیگران از او دارند.

این به معنای بی مبالاتی نیست. به معنای این نیست که اخلاق را فرو بنهیم. یا دیگران را تضعیف بکنیم. از آن سو در دفاع از تکبر و خودشیفتگی هم نیست.در واقع به این معناست که در بند تصویری که دیگران از او دارند نیست. اگر کسی خلاف میل او رفتار می­کند، مطابق با شأن او رفتار نمی­کند، به او بر نمی­خورَد. آدمی که مطابق با تصویر مولانا «بی خود» است در بند این امور چندان نیست. هاضمه فراخ یکی از مؤلفه­ هایی است که برای او فراهم می­آید.

۲-فرحناکی و شادخواری:

آن نفسی که با خودی بسته ابر غصه ­ای                   آن نفسی که بی خودی مه به کنار آیدت

آن نفسی که با خودی یار کناره می­کند                  وان نفسی که بی­خودی باده یار آیدت

آن نفسی که با خودی همچو خزان فسرده ­ای           وان نفسی که بی خودی دی  چو بهار آیدت

وقتی «بی­خود» باشی دی که زمستان است هم مثل بهار می­شود. اما وقتی که با خود باشی همچو خزان فسرده هستی و جریانات زمین آنقدر راکد است اینقدر توام با ملالت است که شخص احوال خوش باطنی را تجربه نمی­کند. پس در این مؤلفه چون شخص دلمشغول خویشتن است و زندگی را سهل می­گیرد شادخواری را می­تواند تجربه و نهادینه کند.

۳- قناعت و خرسندی پیشه کردن:

جمله بی قراریت از طلب قرار توست                      طالبِ بی قرار شو تا که قرار آیدت

کسی که «بی­خود» شده و خودکاوی پیشه کرده با دنیا بر سر آشتی است. به همین میزان احوال خوش نصیب می­برد. همه شنیده­ ایم که «سخت می­گیرد جهان بر مردمانِ سخت کوش». انسانِ بی­خود در تقابل با این سخت کوشی است. نه اینکه کارهایش را انجام نمی­دهد. به کارها و امورش در حد خود می­پردازد و زندگی را چنان که باید جدی نمی­گیرد. به این معنا که هر امری که مطابق میلش نباشد و رُخ دهد کام او را تلخ نمی­کند.

من که صُلحم دائما با این پدر                           این جهان چون جَنّت استَم در نظر

انسانِ «بی­خود» از نظر مولانا با جهان بر سر مهر است. این صلح کلی البته با قناعت پیشه کردن هم عنان است. در معنای متعارف عرض می­کنم. نمی­گویم شخص از زندگی متعارف دست بشوید. خیر چنین تصویری نزد عرفا نیست. چنان که من می­فهمم، بایدحقِ زندگی را بپردازد. حق تن را بپردازد، تا مجال فراهم شود.

برای پرواز در فضاهای بیکران و برای پرداختن سهم روح یعنی هم سهم تن را هم سهم دل را بپردازد. به این معنا سخت نگیرد دنیا را. سخت­گیری هم ناظر به سخت گیری نسبت به خود است؛ هم نسبت به زندگی است. کسی که خود را خیلی جدی می­گیرد برای خویشتن هم خیلی برنامه­ های دور و دراز دارد. به میزانی که از این برنامه­ ها باز می­ماند؛ آن تلخی، فسردگی و سردی به سراغش می­آید.

۴-نوع­دوستی[۴]:

از مؤلفه­ های شخص بی­خود این است که بی علت و بی رشوت دیگران را هم دوست می­دارد. اریک فروم معتقد است هنر عشق ورزیدن اگر کسی داشته باشد زندگی را بهتر می­تواند سامان ببخشد. هنر عشق ورزیدن یعنی دوست داشتن انسانهای گوشت و پوست و خون دار. فارغ از نژاد و مذهبشان با آنها مواجه شدن. با آدمیان بر سر مدارا بودن. انسانِ بی­خود چون خود را در میان نمی­بیند به راحتی می­تواند دوست بدارد و با دیگران بر سر مهر باشد.

این البته هنری است که خیلی­ها از آن بی بهره ­اند .اگر رُمان  «برادران کارمازوف» را خوانده باشید، دو شخصیتِ اصلی دارد.[۵] یکی ایوان است، دیگری آلیوشا. البته جدال شک وایمان قویاً تصریح شده و تصویر پردازی­ های عالی داستایوفسکی در رمان این دغدغه­ های عمیق اگزیستنسیل را به خوبی به تصویر کشیده، در این باب نمی­خواهم سخن بگویم. بحث رنج کشیدنِ انسان است. انسانِ مؤمن کسی است که به اندازه رنج­های بشریت رنج می­کشد. چنان که آریوشا می­گوید.

یکی از نکاتی که شخصیت آلیوشا در رُمان دارد این است که همه موجودات را دوست دارد. به نحوی که این کارِ او مورد تحسینِ خبیث­ترین شخصیت داستان -که آدم کشته و دیگران را استثمار کرده- قرار می­گیرد. کسی چطور می­تواند بی علت و بی رِشوَت دیگران را دوست بدارد؟ فکر نکنید کار ساده ­ای است. چون یکی از مؤلفه ­هایی که برای دوست داشتنِ بی علت و بی رشوتِ دیگران محوریت دارد، خود را ندیدن است.

کسی که خود را نمی­بیند و خیلی جدی می­گیرد، نمی­تواند از دایره و حصار شخصی خود بیرون بیاید. نمی­تواند معطوف به دیگری شود. ما وقتی توجه می­کنیم به کسی وجه(صورت) را از خویشتن بر می­گیریم وصورت را به فرد دیگری می­دوزیم. کسی که خود مدار است، نمی­تواند به دیگران توجه کند. چون آنچنان دلمشغول خود است که نمی­تواند دیگری را ببیند. شما ابتدا باید معطوف به دیگری باشید تا بتوانید دیگری را دوست بدارید. غایت قصوایِ سلوک این است که شخص بتواند دیگری را بی علت و بی­رشوت دوست بدارد. مثل شخصیت آریوشا در رمان برادرانِ کارمازوف. این محقق نمی­شود مگر اینکه شخص از «باخودی» به «بی­خودی» حرکت کند.

  • عزّتِ نفس[۶]

آخرین بحثی که می­خواهم عرض کنم عبارت است از نسبتی که بی­خودی با عزت نفس دارد. عرفا وقتی از بی­خودی سخن می­گویند به معنای فرو نهادن عزت نفس نیست. بی­خودی ناظر به روابطی است که خصوصاً با زیر دستانِ خود تنظیم می­کنید؛ کسانی که هم رتبه شما هستند. اما در مقابل زِبَردستان؛ اصلا نباید چنین کرد. در مقابل زبر دستان بی­خودی توصیه نشده است.

در روایات هم داریم: «با آدمی که متکبّر است باید با تکبر برخورد کنید».

با کسی که می­خواهد شخصیتِ شما را خُرد بکند، نباید از سر مُدارا برخورد کنید. ملاحظه کنید بی­خودی و مؤلفه­ هایی که عرض کردم، ناظر به تنظیم مناسبات و روابط با همقطاران و هم رتبه­ ها و زیر دستان است؛ نه با زبَر دستان. عزت نفس آدمی باید حفظ شود. به همین خاطر چاپلوسی کردن، مجیز دیگری را گفتن و خود را در مقابل یک زبَر دستی شکستن و حقارت پیشه کردن البته توصیه نشده است.

با خودی و بی خودی را نباید اینگونه فهمید که شخص اینقدر بر روی خویشتن پا بگذارد و در مقابل هرکس و ناکسی سجده وکرنش کند. نباید اینگونه باشد که بگوید این از مقتضیات بی­خودی است. هرگز این مد نظر عرفای ما نبوده است. بحث ما هم متضمن نقض عزت نفس نیست. بی خودی معطوف به زدودن کژی هاست، زدودن زنگارها از آینه وجود.

کسی که بی خود شده با هاضمه فراخ پیشه کردن و زندگی اصیل در دستور کار قرار دادن و فائق آمدن بر غم و تیرگی و افسردگی و خواسته­ های خود را کاهش دادن، البته از درِ سِلم و صفا با دیگران بر می­آید. اما هیچ وقت عزت نفسِ خود را فدا نمی­کند.

منابع و پانوشت ها

[۱] . متن منقح شده سخنرانی در مرکز اسلامی «اوکلند» آمریکا، ایراد شده در اردیبهشت ۱۳۹۱. از سید هادیی طباطبایی که زحمت ویرایش متن را کشید، صمیمانه سپاسگزارم.

[۲] روزگاری که ایران بودم، اولین بار تفکیک میان « من» های مختلف را در سخنرانی های استاد محترم، مصطفی ملکیان شنیدم.

[۳] برای بسط بیشتر این مطلب، نگاه کنید به مقاله « فکر نازک غمناک» در : سروش دباغ، در سپهر سپهری، تهران، نگاه معاصر، ۱۳۹۳.

[۴] altruism

[۵]  برای آشنایی بیشتر با روایت نگارنده از مضامینِ این رمان درخشان و تاثیرگذار، نگاه کنید به سخنرانی سه گانه درباره « برادران کارامازوف» که در بهار سال ۹۸ شمسی در شهر لندن ایراد شد:

http://soroushdabagh.ir/lecture_f.htm

[۶] Self-esteem

بازگشت به صفحه اول