از دوران نوجوانی و در سال‌های پیش از انقلاب کما بیش با صدای او آشنا بودم، اما نه چندان که به دلم نشسته باشد، از آن‌گونه که به مثل صدای عبدالوهاب شهیدی. نخستین بار با شنیدن نوار موسوم «به چاووش شماره ۶» که بعد ها سپیده نام گرفت دریافتم که با صدایی از لونی دیگر رو به رو هستم؛ صدایی پر طنین و دلنشین، که با غزلی فاخر از سایه سرود پیروزی را در گوش جان مان زمزمه می کرد و غرور ناشی از اراده معطوف به تغییرمان را بر می انگیخت، که نظامی کهن و پشتگرم به پشتیبانی بیگانه را از جا کنده بود:
«زمانه قرعه نو می زند بنام شما خوشا شما که جهان می رود به کام شما
به زیر ران طلب زین کنید اسب مراد که چون سمند زمین شد ستاره رام شما …
به شعر سایه در آن بزمگاه آزادی طرب کنید که پرنوش باد جام شما…

و در پی آن سرود:
«ای ایران ای سرای امید …» ، که در دل‌هامان جای‌گیر و جاودانه شد.

اما دریغ که عمر آن طربی که سایه در “«بزمگاه آزادی» ما را بدان فرا خوانده بود چندان نپایید؛ هنوز چند جرعه ای بیش از آزادی نوش نکرده بودیم که آژدهای جنگ سر بر آورد و بسیاری از ما را در کام خود فرو برد و گروه کثیری از ما سر از سیاهچال ها در آورند و بسیاری نیز چونان من آواره و غربت نشین گردیدند.
روزها و ماه ها و سال ها سپری می شدند و ما سنگینی غربت را بیشتر و بیشتر بر شانه های روح و روانمان احساس می کردیم. چنین بود که پیوسته چشم به راه بودیم و نگران و از هر چیزی که ما را به یاد وطن مالوفمان می ا نداخت می‌شکفتیم. بی‌گمان یکی از دلنشین‌ترین و خاطره برانگیزترین این چیزها شنیدن صدای شجریان در برنامه ای زنده بود. به گمانم پاییز ۱۳۶۶ بود که برای نخستین بار همراه مشکاتیان و گروهش در بتهون هاله (سالن بتهون) شهر بن کنسرت اجرا کرد. سراپا گوش بودم و بی صبرانه برای شنیدن صدایش لحظه شماری می کردم تا اینکه پس از شنیدن صدای سازها و به ویژه آهنگ زیبای مشکاتیان، صدایش با این شعر سعدی :
از در در آمدی و من از خود به در شدم / گویی کزین جهان به جهان دگر شدم
در سالن طنین انداز شد. به راستی من هم با شنیدن این شعر و این صدای فاخر از خود به در و از این جهان به جهانی دگر شدم و چه در طول کنسرت و چه لحظات و حتی روزها پس از آن خود را در فضایی آرام و آزاد از هر رنگ و تعلقی احساس می کردم. از آن پس مدت ها و بارها و بارها این شعر و آواز را با خود زمزمه می کردم و یا از نوار گوش می کردم. من هرگز خاطره شورانگیز این نخستین کنسرت زنده شجریان را فراموش نخواهم کرد. باری شجریان پس از این کنسرت – اگر اشتباه نکنم هر دو سالی یک بار به آلمان و دیگر کشورهای اروپایی و شاید آمریکا و کانادا هم، می آمد، گاه همراه مشکاتیان و گروهش و گاه با لطفی و زمانی هم با پیرنیا و شاید کسان دیگری نیز.

او هر بار ما را با خود به مهمانی بزرگان شعر و ادب و عرفان ایرانی و اسلامی مانند عطار، سعدی، مولانا، حافظ، و بابا طاهر می برد. گاه به مهمانی عطار می رفتیم و با شعر او که از صافی صدای شجریان در گوش جان مان طنین انداز می شد چشم در چشم خدا و خطاب به او و همراه با شجریان درد و اشتیاق خود را چنین مترنم می شدیم:
جانا، فروغ رویت در جسم و جان نگنجد/ و آوازه جمالت اندر جهان نگنجد….
هرگز نشان ندادند در کوی تو کسی را / زیرا که راه کویت اندر نشان نگنجد
آنجا که عاشقانت یک دم حضور یابند / دل در حساب ناید، جان در میان نگنجد
آهی که عاشقانت از حلق جان برآرند / هم در زمان نیاید، هم در مکان نگنجد
عطار وصف عشقت چون در عبارت آرد؟/  زیرا که وصف عشقت اندر بیان نگنجد

و زمانی در حضور مولانا و همراه او با صدای دلنشین شجریان خطاب به شمس و هر کسی که ارزش دوست داشتن داشت و نشانی از خدا، می سرودیم که:
بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود /  داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود

و در ضیافت سعدی بود که عشق را در همه ابعادش، عشق به خدا، به طبیعت، به انسان و به هر چه زیبایی را، آن هم در هیئت صدایی شورانگیز و به غایت زیبا، تجربه می کردیم که:
دوستان در هوای صحبت یار / زر فشانند و ما سرافشانیم
هر چه گفتیم جز حکایت دوست / در همه عمر از آن پشیمانیم
ما خود نمی رویم دوان در قفای کس / آن می برد که ما به کمند وی اندریم

و اما در حضور باباطاهر این عارف ساده و صافی بود که صدای شجریان به راستی به خود رنگ غم می گرفت، اما نه غم یا بهتر بگویم غصه دنیایی، بل غمی فاخر و متافیزیکی و بس دل‌نشین که تا عمق ضمیر و مغز استخوان انسان نفوذ می کرد و به راستی انسان را از زمین می کند و در آسمان سیر می داد. چنین بودکه با این صدا »غسل در اشک می زدیم» و باطنمان را تطهیر و جلا می دادیم و خطاب به هر آنکه و هر آنچه را که دوست می داشتیم و دلواپس و نگرانش بودیم می خواندیم:
دو چشمم درد چشمون تو چیناد/ نوا(مباد) دردی به چشمونت نشیناد
غم عشق تو مادرزاد دیرم/ نه از آموزش استاد دیرم

و اما شجریان شاید بیش از هر شاعر دیگری از حافظ خواند و ما را با خود به میهمانی حافظ می برد تا بیدادی را که بر ما رفته بود از زبان حافظ فریاد بزند و با او از «رخت بر بستن مهربانان و یاران» از این ملک و دیار اشک حسرت جاری کنیم و ناله «یاری اندر کس نمی ببینیم یاران را چه شد / و مهربانی کی سر آمد شهر یاران را چه شد» سر دهیم و از نوای غم انگیز او برای «سینه های مالا مال از دردمان» مرهمی بسازیم. و گاه همراه او و حافظ “«سر بر آستان جانان بنهیم» و با صدای بلند و ملکوتی وی «گلبانگ سر بلندی بر آسمان»  زنیم.

شگفتا که شجریان در میان خوانندگان موسیقی اصیل ایرانی به همان موقعیتی دست یافت که حافظ در میان شاعران بزرگ گذشته ما. مگر نه این است که شعر حافظ عصاره شعر پیشینیان و هم عصران او بود و حافظ بدون سنایی، نظامی، عطار، مولانا، سلمان، و خاصه سعدی و خواجو حافظ نمی شد. آری حافظ با بر گرفتن مضامینی بسیار از شاعران نامبرده و ترکیب و پرداخت تازه ای از آنها و افزودن چیزهایی بر آنها به کمک طبع خلاق خویش بدین جایگاه بلند و بی نظیر در شعر فارسی دست یافت. شجریان نیز با میراث پیشینیان و هم عصران خود چنین کرد؛ از خوانندگان بزرگی مانند اقبال آذر بگیر تا طاهر زاده، ظلی و قمر و تا ادیب خوانساری، تاج اصفهانی و بنان و قوامی و … چیزهایی بر گرفت، آنها را به نحوی بسیار ظریف و هنرمندانه ترکیب کرد و همراه با نو آوری های ویژه خود در سبک مخصوص به خویش به دنیای هنر عرضه کرد و به این مقام شامخ هنری رسید.

با این همه قلمرو کار شجریان تنها اشعار با شکوه گذشتگان نبود؛ او پیوسته میان گذشته و حال در رفت و آمد بود و از شعر برخی از شاعران نامدار معاصر مانند نیما، شفیعی و بیش از همه از سایه و مشیری نیز برای عرضه هنر خود بهره جست.

اگر شکوه پیروزی انقلاب را – چنان که در بالا آمد – با شعر سایه نغمه‌سرایی کرد شکست انقلاب و از دست رفتن ارزش ها و بر باد رفتن آرزوهایمان را نیز از زبان سایه با صدای پر درد و غم انگیز او به سوگ نشستیم و با آه و حسرت خواندیم که:

هوای باغ گل سرخ داشتیم /و دریغ که بلبلان همه زارند و برگها زرد است.
چها که بر سر ما رفت و کس نزد آهی / به مردمی که جهان و سخت نا جوانمرد است.
و

حیرت زده از این همه دگردیسی ارزش ها با دلی شکسته فریادی از سر درد و بن جان برآوردیم که:
چه نقش باختی ای روزگار رنگ آمیز / که این سپید سیه گشت و آن سیاه سپید

با او بر ویرانه های بم مویه کردیم و با شعر مشیری فریاد «خانه ام آتش گرفته‌ست »  را سر دادیم. و آن گاه که پاسخ اعتراضمان را به گلوله دادند با فریاد رسای صدای او در گوش آنها خواندیم که:
تفنگت را زمین بگذار…

و سرانجام اینکه در هر ماه رمضان و یا غیر رمضان با ربنا، یعنی یحتمل با ماندگارترین آواز او، در ملکوت خدا سفر کردیم.

باری هنر بزرگ شجریان بیش از هر چیز در این بود که هر بار توانسته بود شنوندگان صدای خود را تا اعماق فرهنگ این مرز و بوم ببرد و چشم آنها را بر گنجینه کم نظیر ادب و معنویت آن بگشاید؛ ادب و معنویتی که ریشه در دین و عرفان دارد. به بیان دیگر و به قول روانکاوان او این توانایی را داشت که ناخودآگاه جمعی مخاطبان و شنوندگان صدای خود را به سطح خود آگاه آنها برساند. این بود که در کنسرت‌های او افراد با عقاید گوناگون و سلیقه های رنگا رنگ شرکت می کردند و در پایان هر کنسرت می توانستی خرسندی و شادمانی را در چهره بسیاری از آنها ببینی. هوشیاری او در گزینش اشعاری بود که بیان درد ها و اعتراض ها، عشق و امیدها و آرزوها و آمال های انسانی بود، که با پیوند دادن آنها با اوضاع و احوال زمانه بر تاثیر صدا و محبوبیت خویش می افزود. او با هنر خود نشان داد که هر گاه شعر متعالی با صدای متعالی به درستی ترکیب شود شگفتی می آفریند و تاثیر هر دوی آنها را چندین برابر می گرداند.

یک روز سایه با شنیدن صدای بنان که غزل زیبای «خوش آنکه حلقه های سر زلف واکنی دیوانگان سلسله ات را رها کنی» از فروغی بسطامی را می خواند به وجد آمده و به مصاحب خود چنین گفته بود: «اصلا آواز از این لطیف تر نمی شه. مثل شعر سعدیه! روان، مو به مو درست … یه تیکه کم و زیاد نداره … آواز بنان شعر رو ده مرتبه می آره بالا … بنان می گفت: رهی رو من رهی کردم! راست می گفت.»

البته من چنین جسارتی ندارم که بگویم صدای شجریان اشعار سعدی و حافظ و مولانا را ده مرتبه بالا می آورد، اما به جرءت می توانم بگویم که صدای شجریان، و البته برخی دیگر از خوانند گان بزرگ ما نیز، تفسیر موسیقیایی اشعار این بزرگان بود که آنها را در مقایسه با تفسیر کلامی از آنان، بسی دلپذیر و موثرتر می کرد. شاید بتوان گفت که اعتلا یک اعتلای دو جانبه بود. آری به راستی تازه از جام بلورین صدای شجریان بود که شعر را، گیرم که آن را بارها خوانده و بر روی آن تامل کرده بودی، نوش می کردی و دل و جانت را با آن جلا می دادی.

در پایان یاد سخنی از استاد شفیعی کدکنی می افتم که یک بار در خصوص عنیمت شمردن مصاحبت با سایه به یکی از شاگردان خود گفته بود: «فلانی! یک لحظه چشمت را ببند و تصور کن که سایه دیگر نیست و بعد چشمت را باز کن؛ ببین در سراسر کره زمین کسی را پیدا می کنی که بتوانی جایگزین سایه کنی.»

البته شاید برای ارزیابی مقام و جایگاه و اهمیت هر شخص در جامعه و جهان، بهتر باشد که با این آزمایش ذهنی و حذف او از دایره ذهن ببینیم که آیا با حذف او چه چیزی از جهان کم می شود یا به عبارت دیگر جهان چه چیزی را از دست می دهد. بر این قیاس می توان گفت که با رفتن شجریان به راستی چیزی (گوهری) گرانبها از جهان کم شد و صد البته از فرهنگ ما نیز.

بازگشت به صفحه اول