گویا در سرنوشت ما نیست که یک روز کامل ما به خوشی بگذرد. صبح را با خبر خوش آزادی نرگس محمدی آغاز کردیم اما هنوز در حال مزمزمه کردن این خوشی بودیم که ناگهان خبر درگذشت (هرچند نه چندان غیر منتظره) محمدرضا شجریان بر سر ما آوار شد و دنیا در برابرم سیاه شد و همه جا تیره و تار. راستی گویی قرار نیست بر نسل ما حتی یک روز به خوشی و حتی خوش‌خیالی بگذرد!

در ادب اعراب شبه جزیره شاعر مقام والایی داشت. هرچند مصداق مشهور شاعری همان است که می فهمیم یعنی کسی که شعر می سراید اما شاعری در آن روزگاران مفهومی گسترده تر و عمیق تری داشت. تأمل در لغت شعر و شاعری، از مفهوم و عمیق آن در ذهن و زبان اعراب پرده بر می دارد. ثلاثی شعر «شَعَرَ» و «شعر» به معنای «مو»ست. ربط این لغت با شعر و شاعری آن است که شعر در تمامیت و حقیقت خود «موشکافی» و «باریک بینی» است و شاعر نیز کسی است که موشکاف و نکته‌سنج و باریک‌بین است و به اصطلاح مو را از ماست می کشد. «شعور» هم با این مفهوم و لغت هم خانه است. به همین دلیل است که «شاعر قبیله» در نظام قبایلی عربان یعنی باشعورترین و آگاه‌ترین و نکته‌سنج‌ترین فرد قبیله و به عبارتی وجدان بیدار قبیله.

به گمانم محمدرضا شجریان وجدان بیدار زمانه ما بوده و از این رو درخور عنوان شاعری قبیله ما ایرانیان در این روزگار پر رنج است. او ظاهرا شعر نمی گفت اما واجد تمامی اوصاف شاعری به معنای پیش گفته بود. شعرشناس بود و همزمان اهل ادب و هنر و با فرهنگ و ادب ایران از دوران کهن تا هم اکنون آشنایی عمیق داشت. عاطفه و احساس و تخیل و اندیشه جان مایه شعر پارسی است. ایرانیان همواره در شعر اندیشیده اند. او از تمامی این مایه ها به قدر ضرور بهره داشت. این را انتخاب هایش در اشعار پارسی – عرفانی – عاشقانه های شورانگیز و شعورپرور او در برنامه های موسیقایی آوازی اش عیان می کند. تمامی اهل هنر و موسیقی اذعان کرده اند که شجریان در هنر آوازی ایران هم پاسدار سنت این رشته بوده و هم در عین حال تعالی بخش و نوآور و خلاق و از همه مهم تر در حدود نیم قرن در این عرصه یکه تاز بوده و در اوج زیسته و البته چنین توان و ظرفیتی در روزگار ما یگانه است و بی مانند.

با این همه، حقیقت مهم‌تر آن است که شجریان به عنوان شاعر قبیله صدای بی صدایان حداقل در عرصه هنر موسیقی و آوازی ایران معاصر و در واقع جامعه زمان خودش بوده است. هرچند هنر اصیل و خلاق به مقتضای ماهیت و اصالت خود بی زمان و بی مکان است و مرز نمی شناسد و از این رو جاودانه است و جهانی، اما شجریان که، به حق به «خسرو آواز ایران» لقب گرفته است، تقویم زمانه خودش نیز هست. همان گونه که فردوسی حکیم هنرمند و شاعر قبیله زمانه اش بوده و این که او آگاهانه ادعا می کند که «برآوردم از نظم کاخی بلند / که از باد و باران نیابد گزند – نمیرم از این پس که من زنده ام / که تخم سخن را پراکنده ام»، از یک سو نشانه حکمت دانی و هوشمندی و زمان شناسی اوست و از سوی دیگر، نشانه آن است که فردوسی مقام شاعر قبیله را می شناسد و بر آن است تا وجدان بیدار زمانه اش و به عبارتی صدای بی صدایان عصر شعوبی و روزگار بازخیزی فرهنگی و به تعبیر امروزین ملی ایرانیان باشد. از این رو گزاف نیست که گفته شود، هرچند شجریان از جهاتی با شاعران پارسی‌گوی ایران (از فردوسی و رودکی گرفته تا عطار و خیام و مولانا و حافظ و سعدی و خواجو) هموند است ولی از این منظر او بیش از همه با فردوسی بزرگ و نقش او البته در این زمانه قرابت دارد. این که او وصیت کرده است تا مزار او در کنار تربت حکیم توس باشد، خود از عمق آگاهی و بیداری و مردمی بودنش حکایت می کند.

از این کلیات که بگذریم، شجریان در همین بیش از چهار دهه وجدان بیدار زمانه اش بوده است. برنامه های اجرا شده، به ویژه با کلام محوری ویژه موسیقی آوازی ایران و انتخاب اشعار کهن و نیمایی معاصر به وسیله شجریان، به خوبی گویای وقایع و واقعیت های غالبا تلخ این چهار دهه است. روزگاری که «ایران سرای امید بود» بود، مانند همه ایرانیان به استقبال انقلاب ضد استبدادی رفت و از «برادران کاکل در خون» ستایش کرد و از «تفنگ» انقلابیون شهید «راه» می جست ولی به گفته خودش وقتی در تابستان ۵۸ از فتوای فقهی آیت الله خمینی در قامت رهبری دینی بلامنازع انقلاب شنید که موسیقی مخدر و مردود است، هوشمندانه راه دیگری در پیش گرفت و به تعهد موسیقی و هنر مردمی وفادار ماند و به تعبیر شاعر آزاده اسماعیلی ناصر خسرو قبادیانی «گرانمایه لفظ دری را» پاس داشت و در پای ارباب قدرت و ثروت نثار نکرد. در دهه شصت در عین بازخوانی «جان جهان» از «شهریاران را چه شد» پرسید و از و «بیداد» گفت. در اوج این روند، در آغاز خیزش عدالت خواهی و آزادی طلبی اغلب مردم ایران در سال ۸۸، وقتی رئیس جمهور جعلی وقت مخالفان و معترضان را خس و خاشاک خواند، او همراه با حرکت اعتراضی مردم در خیابان، تمام قد در برابر ارباب قدرت ایستاد و اعلام کرد که «من برای همین خس خاشاک می خوانم» (نقل به مضمون) و به وعده اش نیز عمل کرد. با این حال چندی بعد وقتی که دید ارباب قدرت بیش از پیش به زور تفنگ خود تکیه کرده اند، فریاد برآورد که: «تفنگت را زمین بگذار».

با این که اغلب هنرمدان ما در عرصه های مختلف هنری در این چهل سال پرآشوب و پر رنج، مرمی بوده اند و حداقل خود را به زر و زور و تزویر نفروخته اند، گزاف نیست که گفته شود محمدرضا شجریان مردمی ترین هنرمند معترض روزگار ما بود که همواره در کنار مردم ایستاد و شناسنامه روزگار خود شد. او افزون بر صدای خوش و سبک خلاقانه و جاودانه و بی مثال اش، با مجموعه ویژگی های منحصر به فردش، مانند فردوسی، شناسنامه ملی ماست. «مرغ سحر» او که «نغمه آزادی نوع بشر» می سراید، فضای این روزگار را جاودانه و ملی کرده است. بگذارید دقیق تر بگویم هر بار که نواهایی سکرآور شجریان (و نیز سیما بینا» را شنیده و در واقع نوشیده ام، باربد و نکیسا را در برابر خود یافته ام. با این تفاوت که آن دو در دربار نه چندان محبوب خسرپرویز خنیاگری کرده بوده اند و شجریان در روزگاری کاملا متفاوت و در کنار مردم و در برابر بیداد و بیدادگران زمانه.

از دیروز این بیت را (البته نمی دانم که از کیست) با خود زمزمه می کنم:
باز امشب یک صدای ناز می خواهد دلم
ربنّای خسرو آواز می خواهد دلم

بازگشت به صفحه اول