از رومینا تا امروز دختران و زنان بسیاری قربانی خشونتهای ناموسی مردسالارانه شدهاند. روزی در تالش، روزی در قزوین و روزهایی دیگر در گوشههای دیگر از سرزمینی پهناور که به کشتارگاه عواطف انسانی تبدیل شده است. همه کس در کار کشتن دیگری است! در پهنهای موسوم به جامعه که از تودگانی آشفته و خلقانی پریشان آکنده است. معنی مرگ چندان عادی و شکوهِ اساطیری آن چنان دستمالی شده است، که فقدان هیچکس تأثری سترگ را برنمیانگیزد! حتی اگر دخترکی چهارده ساله باشد که رؤیای زندگی دلخواستهاش با داس پدر به خون مینشیند. این وضعیت از دیدِ من، نشانگان بی ارزش شدن زندگی است، همچنان که نزول ارزش پول ملی را شاهدی بر بیارزش شدن انسان میدانم و افزایش نرخ تورم یا قیمتِ مسکن را نیز گواهی بر ذلت و خواری وی!؛ چه آنکه هرگز نمیبایست سنگ وسیمان و گچ و آهن کرامت انسان را که گوهریترین پیام ادیان و درخشانترین میراثِ پیغامبران و حکیمان است به سخره گیرد و در بند کند؛ از بودا که زیر درخت انجیر به بودِهی و بصیرت رسید و عطای شاهزادگی را به لقایش بخشید تا پیامبر اسلام که در غار حرا دیدهوَرشد و عمارت تمدنی تازه را پیافکند. بودا از اینکه آدمیان فرصت زندگی را همیشگی میدانند متحیّر بود و پیامبر اسلام که دمیدن روح اخلاق را در کالبدِ حیاتِ مادی مهمترین خویشکاری خود میدانست آنان را خفتگانی میپنداشت که تازه پس از مرگ بیدار میشوند!
مرگِ تراژیک رومینا اشرفی و شیوۀ هولناکِ قتلش واپسین حادثه نیست، همچنان که بر دار کردن پدرِ ناموسپرست و غیرتآجینش روزنی نخواهد گشود و از حجم هولناک خشونت علیه زنان و دختران که مردان را نیز به کام مرگ میکشد نخواهد کاست؛ چون که اصلِ ماجرا یعنی قوانین تبعیضآمیز و ناعادلانه که رُستنگاه هزارگونه مصیبت و معصیت است به قوّت باقیاند و حافظانی سختکیش نگهبانِ آن، با قربانیانی رنگ به رنگ؛ از آن میانه مرگ غمانگیز یکی دختر که به زندگی آری گفته بود و به رسم عاشقکشی محکوم به مرگ.
باورم این است مادام که امکان کنشگری آزاد در سپهر عمومی فراهم نیاید، سَردابهای فضای مجازی عمیقتر میشوند، فاصلهها بیشتر،زخمها کاریتر، عقدهها تناورتَر و ناتوانی دستهای سیمانی آشکارتر. باید از زندانِ مجاز به جهانِ واقعیت مسیری گشود و با سود جُستن از رأیِ و نظر نخبگانِ مستقل راهها و افقهایی تازه گشود، وگرنه انباشتِ بحرانها و بنبستها نفس زندگی را بَند میآورد و اتمیزه شدن جامعه که در آن کسی را با کسی کاری نیست و همه در اندیشۀ به در بردن گلیم خویش از گرداب حادثهاند، به فروپاشی اجتماعی و جنگلی شدن روابط انسانی میگرایَد. وضعیتی کابوسوارکه دوزخ معاصران و زمین سوختۀ نسلهای آینده است.

بازگشت به صفحه اول