فضائل اهل بیت در نگاه ابن تیمیه حرانی

درآمد

آدمی علاوه بر عقل و انصاف، كه دو بال سعادت هستند، قوای غضبيه و شهويه هم دارد و اين دو نيز دوشادوش آن دو ، كمابيش در تشخيص ها، گزينش ها و سنجش های بشری، حضور و اثر دارند و با حضور خود، هنرها را می پوشانند و از دل بر ديده، صد حجاب می افکنند! اين واقعيّت چنان بی حجاب و چهره نماست كه روان شناسان معرفت را به شناخت و گزارش قانونی نافذ به نام قانون «عقلانيّت معکوس» واداشته است كه بر اساس آن، هر چه موضوع شناخت،ارتباط بيشتری با مصالح و منافع ما داشته باشد، امکان قضاوت عقلانی و منصفانه دربارۀ آن به همان ميزان كاهش می يابد و داوری ما درباره اش، پيش و بيش از آن كه بر حقيقتْ سنجي مبتني شود، بر مصلحت سنجی و منفعت گرايی استوار می گردد و ذهن آدمی، تحت تأثير روان شناسی او، به جای سنجش قوّت و ضعف دلايل يك نظر يا يك ادّعا و بررسی عقلانی ماهيّت آن، به سنجش پيامدهای قبول يا ردّ آن و ارزيابی نوع ارتباط آن پيامدها با مصالح و منافع خود می پردازد. يعنی عقل عملی به ناحق در جای عقل نظری می نشيند و موضوعی علمی-فلسفی به مجمع تشخيص مصالح سياسی، اقتصادی و هويّتی سپرده می شود. اين امر در واقع، به مثابه خشتی كج در همان ابتدای بناست كه نتيجه را نيز به صورت مضاعف، كج می سازد و لذا پرهيز از آن، مقتضای اخلاق علمی و شرط لازم سلامت ادراك و قضاوت است.

اين نوشتار در پی نماياندن اجماعی بودن احترام و فضيلت اهل بيت پيامبر(ص) در ميان مسلمين و شناساندن واقعی تر شيخ الاسلام ابوالعباس احمد بن عبدالحليم حرانی دمشقی(661-728ق)، مشهور به ابن تيميه و دفع اتهاماتی چون نفی فضائل اهل بيت و تکفير شيعه دربارە اوست كه معمولا در نوشته ها و سخنرانی ها طرح و ترویج می شود؛

در حوزه هايی مانند دين و مذهب به علّت درآميختگی شديد آن با منش و ميراث تاريخی افراد و نيز نقش هويّت سازِ آن در صف بندی های فرهنگی-سياسی ميان اجتماع، چالش و تعارض حقيقت و مصلحت بسيار محتمل و معمولا در حدّ قطعيّت است وكمتر افرادی يافت می شوند كه بتوانند با حوصله و انصاف و به قصد ادراك حقايق، سخنان مخالفان عقيدتی خويش را مُجِدّانه و به صورت تفهّمی و با مراعات شرايط منطقی، مطالعه يا استماع و تحليل كنند.

طرح مسئله

اكنون خوانندگان حق دارند كه اصل مطلب را جويا شوند و بپرسند كه طرح اين مقدّمات برای چيست؟ در روزگار پرآشوب ما كه به علل متعدّد، تفاوت مذهبی از حوزه طبيعی فکری و معرفت شناختی خارج گشته و بُعد سياسی_نظامی يافته است و لهيب نزاع های ويرانگر و شرم آور مذهبی، خرمن امنيت و حيثت امّت اسلامی را تهديد می كند، برخی خامان كوته بين يا پختگان هدفمند دست در كيسه تاريخ فرهنگ اسلامی كرده و نظربازی های فقهی-كلامی و چالش انديشگی علما را كه ذاتاً امری طبيعي و زاييده پويايی و زاينده بالندگی است، هيمه گلخن آتش شوم همستيزی میكنند و اختلاف عقل ها را اختلاف دل ها و ناهمگونی برداشت ها را زورآزمايی بازوها و چکاك شمشيرها می نمايانند و در اين راه سهواً يا عمداً دست به برخی كاهش و افزايش ها می آلايند تا نيتی را هويدا يا مأموريتي را ادا كنند! يکی از اين كشاكش های فکری_مذهبی كه امروزه فراوان گزينش و گزارش می شود، جدال فکری علامه ابن مطهر حلی شيعی و شيخ الاسلام ابن تيميه حَرّانی سُنّی است كه در اوايل قرن هشتم ه.ق صورت گرفته است؛ ابن مطهر حلی كه مورد عنايت ايلخان سلطان محمد خدابنده (الجايتو) قرار گرفته بود، كتابی در اثبات باورهای شيعی به نام «منهاج الکرامه فی اثبات الامامه» نوشته و در آن به عقايد اهل سنت در اين خصوص،تاخته بود و در مقابل، عالمی دمشقی مشهور به ابن تيميه پاسخی مفصل به او نوشت تحت عنوان «منهاج السنّه النبويه» و در خلال آن، به نقد و نقض مدعاها و باورهای رقيب همت گماشت. از آن جا كه ابن تيميه از مشاهير علمای مسلمان محسوب می شود، اين اثر او در حوزه منازعات كلامی و فرقه ای، شهرت و جايگاهی در حد «احياء العلوم» غزالی در حوزه اخلاق يافته است. افزون بر اين، از آن جا كه ابن تيميه به علت بی پروايی در اظهار آرای خود و نقد باورهای مرسوم در زمينه های توسل، بنا و زيارت قبور و منع مدد طلبيدن از مخلوق، به عنوان پدر فکری سلفيت و وهابيت نيز نگريسته می شود، معمولا در مقاطع التهاب هويتی و سياسی، نام و آرای او در دو سوی جبهه به مدح يا قدح مطرح می شود و چنان كه در هنگامه خروش شيدايی يا نفرت، متوقع و مرسوم است، اين مدح و قدح ها غالبا بدون دقت و تعهد كافی صورت می گيرد و چه بسا سبب پيچيده تر شدن اختلافات و افزايش هزينه های دينی و انسانی گردد؛ مخصوصا كه در كشور ما به علت ضعف زمينه های عينيت مطالعات مربوط به حوزه علوم انسانی، پژوهش ها و گزارش های حوزه ملل و نحل، غالبا همسو با تمايل غالب اجتماعی و سياسی صورت می گيرد كه هم خلاف شرط جامعيت و عينيت پژوهش هاست و هم به تشديد زمينه های عدم تفاهم و واگرايی می انجامد و دستمايه و بهانه لازم برای دميدن در آتش تنافر و تنازع را فراهم می كند.

ابن تیمیه منصفانه و با صراحت هم به امامت علمی/ فقهی و وارستگی اخلاقی امامان اهل بيت، قائل و معترف است و هم تکفير شيعيان اثنی عشری را ناروا خوانده و آنان را جزء امت اسلامی دانسته است.

اين نوشتار در پی نماياندن اجماعی بودن احترام و فضيلت اهل بيت پيامبر(ص) در ميان مسلمين و شناساندن واقعی تر شيخ الاسلام ابوالعباس احمد بن عبدالحليم حرانی دمشقی(661-728ق)، مشهور به ابن تيميه و دفع اتهاماتی چون نفی فضائل اهل بيت و تکفير شيعه دربارە اوست كه معمولا در نوشته ها و سخنرانی ها طرح و ترویج می شود؛ از جمله اين كه:«اگر رای تقی الدّين ابن تيميّه معیار باشد نه اين بنده ، كه تمامت شيعه اهل بيت، عليهم السلام، متهم به رفض و خروج از دين هستند» (رضوی فقيه/1382)؛ «ابن تيميه در كتاب منهاج السنه بارها اعتراف كرده كه خدا جسم است و ديده می شود» (اسلامی/1270/ص7)؛ «او بسيار به سرزنش حضرت علی پرداخته و سعی در سرزنش و ناسزاگويی از او می كند» (اسلامی/ص54).

مركز بررسی های اسلامی الغدير در جزوه ای كه دربارە ابن تيميه نوشته و به قول ناشر آن، «جزوە مفيد و پرمحتوايی جهمت شناخت بيشتر افکار آلودە اين به اصطلاح “شيخ الاسلام” است»، با نقلی گزينشی و ناامانتدارانه، ابن تيميه را مخالف اهل بيت می خواند و به عنوان مويد ادعای خود و بی توجه به تفاوت نقد انديشه امامت با تنقيص امامان، از قول او نقل می كند كه:«انديشه مقدم شمردن اهل بيت از اثرات جاهليت است كه اهل بيت رؤسای قبايل خود را مورد احترام قرار می دادند» (اسلامی48). خلاصهاين كه هر خواننده ای كه در نوشته های مربوط يا مرتبط به معرفی ابن تيميه دقت كند، در می يابد كه غالبا اين دانشمند مسلمان را به دشمنی با اهل بيت و تکفير شيعيان متهم می كنند؛ در حالی كه لحن تند و زبان گزندە وی در منهاج السنه نه دربارە امامان اهل بيت و شيعيان آنان، بلکه متوجه تحليل و نقض انديشه امامت و نقد نگرش و آداب مدعيان پيروی از ايشان است و او، چنان كه خواهيم ديد، منصفانه و با صراحت هم به امامت علمی/ فقهی و وارستگی اخلاقی امامان اهل بيت، قائل و معترف است و هم تکفير شيعيان اثنی عشری را ناروا خوانده و آنان را جزء امت اسلامی دانسته است.

ابن تيميه ابتدا مبانی و ملاك های انديشه خود را معرفی می كند و می گويد:«مذهب اهل سنت، مبتنی است بر قبول قرآن، سنت و اجماع سلف امت اسلامی» (منهاج،138/1). سپس بيان می كند كه در ميان مسلمانان، فقط و فقط سخن پيامبر(ص) حجيت شرعی دارد و اعطای عصمت به ديگران و باور به حجيت اقوال آنان، بازتوليد شان پيامبری و نقض خاتميت اوست و عملا افزودن مرجعی ديگر به دو مرجع قرآن و سنت است كه در آيه 59 سوره نساء برای رفع اختلافات احتمالی مسلمين معرفی شده اند. وی در اين باره می گويد:«شان حضرت رسول، پيام آوری از سوی آفريدگار و ابلاغ امر و نهی او به انسان هاست؛ بر اين اساس، هيچ آفريده ای جز او نبايد بی قيد و شرط اطاعت شود» (منهاج،109/2) و «انسان های ديگر از آن جا كه درباره آنان احتمال خطا و صواب هست، اقوالشان حجت و الزام آور و شايسته اطاعت مطلق نيست» (منهاج،110/2).

وی معارف دنيوی و زميني را به دو دسته عقلی و نقلی تقسيم می كند و ضمن بررسی ارتباط اين دو دسته با موضوع امامت/اقتدا می گويد:« در علوم عقلی كه نيازی به امام نداريم» (منهاج،29/1)؛ «در دانش ها نقلی مانند تاريخ و حديث نيز آن چه ملاک است، سلامت و وثاقت اسناد است» (منهاج،24/2). نياز به امام، قاعدتا فرع بر وجود دين است و شان يك امام و پيشوای دينی، نه دريافت پيام خالق و ابلاغ آن به انسان ها، بلکه تبيين، توجيه و پاسداشت عقايد و استنباط احکام حوادث واقعه از منابع و ادله يك دين است و امام بدون آگاهی و استناد به منابع و دلايل دينی نمی تواند از پيش خود نظر بدهد؛» دانش مورد نياز امامان و امت اسلامی نيز دو نوع  است:الف) دانش كلی، مانند وجوب نمازهای پنجگانه و روزە ماه رمضان ، . . . ناروايی محرمات و موارد مشابه؛ب)دانش جزيی، مانند وجوب زكات بر فلان فرد ، لزوم اقامه حد بر فلان شخص و . . . ؛در مورد نخست كه شريعت خود مستقل است و نيازی به امام نيست؛ زيرا پيامبر (ص) خود، اصول ضروری شرع را بيان فرموده و موارد قياسی را نيز به قياس و اجتهاد واگذاشته است» (منهاج،255/3). بنابراين امامت در اسلام در دين شناسی، دين گستری و دين بانی، محدود خواهد ماند و «اگر كسی تحت عنوان معصوم، بدون ارجاع و استناد به نصوص شرعی به تعيين واجبات و محرمات بپردازد، شخصی مستقل خواهد بود نه تابع و پيرو؛ چنين شخصی نيز، كسی جز پيامبر نخواهد بود» (منهاج،256/3)؛ هم چنين «اگر كسی قائل به وجود معصومی پس از پيامبر باشد و ايمان به تمام گفته هايش را واجب بشمارد،گو اين كه لقب نبوت به او نداده اما مفهوم و شان نبي را به او داده است؛ پيداست كه چنين نگرش وادعایی نيز، خلاف دين اسلام و قرآن و سنت و اجماع گذشتگان امت اسلامی و امامان آن است؛ زيرا بر اساس تصريح آيه مشهور اولی الامر (نساء/59)، مرجع رفع اختلافات احتمالی مسلمانان ، فقط قرآن و سنت است و اگر كسی قائل به عصمت شخصی غير از پيامبر باشد، در واقع با توجه به همسانی معصوم با پيامبران در خطاناپذيری، عملا ارجاع اختلافات به او را واجب شمرده و اين، خلاف قرآن است؛ از سوی ديگر بر مبنای آيه 14 نساء، پذيرش بی قيد و شرط قول شخص معصوم، واجب و مخالفت با او مستوجب تهديد الهی و كيفر اخروی است و چنين شانی در قرآن، فقط و فقط به پيامبر داده شده است» (منهاج، 174/3 و 175)؛ «از اين رو،علمای مسلمان آگاه از قرآن و سنت بر اين قاعده اتفاق داشته اند كه غير از پيامبر(ص)، نظر هر شخص ديگری را می توان رد يا قبول كرد» (منهاج،255/3).

ابن تيميه در آثار خود در پرتو مبانی فوق الذكر، به قضاوت پرداخته و معتقد است كه :«هر نوع نظری را كه مستدل و مضبوط به ضوابط شرع باشد، بايد بدون توجه به هويت مذهبی گويندە آن پذيرفت» (منهاج،13/1)؛ وی هم چنين به درستی اظهار می دارد كه :«ارتکاب محرمات و معاصی،چه از سوی سنی و چه از سوی شيعی،ناپسند و نکوهيدنی است» (منهاج،133/1).

«بدعت دو گونه است؛ بدعت كسانی همانند خوارج و شيعيان مسلمان كه قصد ايشان متابعت قرآن و پيامبر است، اما در فهم نصوص دچار خطا شده اند يا دلالت احاديث و آيات مخالف تصورات خود را تکذيب می كنند؛ اينان البته با منافقان دين ستيزی كه به رغم بی دينی قلبی، تظاهر به تشيع می كنند، متفاوت اند…» (كتاب النبوات/ص129)

وی به رغم سرشت جدلی خود و نقد بی رحمانه عقايد اختصاصی شيعه و با وجودی كه در سرزنش آنان، پای از حد اعتدال بيرون نهاده است، اما هيچ گاه متعرض حرمت و مقام امامان اهل بيت نشده و حتی شيعيان را، بر خلاف تصور خود شيعيان و بسياري از سلفی های امروزی، تماما تکفير نکرده و آنان را عضو امت اسلامی دانسته است. ابن تيميه در تحليلی قابل تامل و سنجيده كه درآميخته با دقت قضاوت و ملاحظه پيچيدگی مکانيسم شناخت و بالاخره آراسته به ظرافت مسئولانه يك فقيه متعهد آگاه از خطورات پيامدهای تکفير و تفسيق است، برضرورت تفکيك عقيده از معتقد در داوری های كلامی تأكيد می ورزد و می گويد :«يك باور گو اين كه ماهيتا كفر و دين زدا باشد، اما شخص معتقد به آنرا،كه ممکن است از روی ناآگاهی يا تاويل ناروشمند بدان رسيده باشد، نمی توان لزوما كافر خواند؛ زيرا ثبوت كفر در حق اشخاص، همانند تحقق وعيدها و تهديدهای اخروی درباره آنان است كه شروط و موانع خاص خود را دارد» (منهاج،60/3).

وی هم چنين، در بحث تخطئه يا تصويب مجتهدين و ارتباط تبديع و تکفیر با ارزش و مراتب دلايل، وارد حوزه روانشناسی معرفت شده و قطعی يا ظنی بودن دلايل را نه صفت خود آن دلايل، بلکه تابعی از احوال متنازعين می شمارد و عواملی چون اعتبار شخصيتی استدلال كننده، مهارت و چگونگی طرح استدلال و نيز ميزان هوشمندی و جديت شنونده را كه از فردی به فردی ديگر فرق می كند، در درجه وضوح و ميزان دلالت ادله موثر می شمارد و نتيجه می گيرد كه وقتی ميزان قانع كنندگی دلايل، تابعی از وضع و حال طرفين است، نمی توان مخالفان دليل خويش را مخالف قطعيات ناميد…و اهل سنت مجتهدی را كه به خطا رفته باشد، حتی اگر مخالفشان هم باشد و خونشان را نيز حلال بداند، تبديع و تکفير نمی كنند؛ هم چنان كه صحابه خوارج را ،كه عثمان و علی را تکفير كردند و خون مسلمين مخالف خود را حلال ساختند، تکفير نکردند. (مجموع الفتاوی،101/19)

و ائمه فتوا مانند ابوحنيفه و شافعی و سفيان ثودی و داود بن علی ظاهری، هيچ مجتهدی را بابت خطای فکری چه در اصول و چه در فروع گنهکار ندانسته اند. (مجموع الفتاوی،99/19) .وی ضمن تفکيك نيت از نتيجه در فرايند معرفت، شيعيان دوازده امامی را پاك نيت و آراسته به دين خواهی و خلوص درونی، اما ناواصل به حقيقت و گرفتار خطای شناختی می داند و در همين رابطه می گويد:«بدعت دو گونه است؛ بدعت كسانی همانند خوارج و شيعيان مسلمان كه قصد ايشان متابعت قرآن و پيامبر است، اما در فهم نصوص دچار خطا شده اند يا دلالت احاديث و آيات مخالف تصورات خود را تکذيب می كنند؛ اينان البته با منافقان دين ستيزی كه به رغم بی دينی قلبی، تظاهر به تشيع می كنند، متفاوت اند…» (كتاب النبوات/ص129). شايد وی در اين تحليل، به حکم حضرت علی(رض) دربارە خوارج نظر داشته است كه فرمود:«لا تُقاتِلُوا الخوارجَ بعدی،فَلَیس َ مَنْ طَلَبَ الْحَقّ فأخْطَأهُ كَمَنْ طَلَبَ الْباطِلَ فأَدْركَهُ» (نهج البلاغه عبده/خ61) پس از من با خوارج جنگ نکنيد؛ زيرا آنكه در جستجوی حقيقت است ولی به خطا رفته است، با آن كه در جست و جوی باطل است و به آن رسيده است، يکسان نيست.

«تشيع ميانه رو، كه مضمونش قول به افضليت علی و برتری ايشان بر ديگر صحابه است، ساخته زناديق نيست . . . و شيعيان قائل به افضليت علی و حتی افرادی از آنان كه طرفدار منصوصيت امامت و عصمت نيز هستند اما در عين حال، نبوت حضرت محمد را ظاهرا و باطنا می پذيرند و اعتقادات خود را اسلام می پندارند، خطای فکری و معرفتی دارند و خارج از امت پيامبر (ص) نيستند» (مجموع الفتاوی، 203/17 و 204).

ابن تيميه حتی فراتر از اين، به خلاف پاره ای منسوبان كنونی وی كه بی پروا غليان عاطفی خويش را با داوری های اخلاقی و اعتقادی ترجمه می كنند و همه شيعيان را به چوب تکفير می رانند، پس از مقايسه شيعيان اسماعيلی و شيعيان دوازده امامی و تفضيل اماميه بر اسماعيليه، به صراحت بر وجود افراد مومن در ميان اماميه تأكيد می كند و می گويد:«شيعيان اماميه به رغم ناآگاهی و كژروی زيادی كه دارند، افرادی در ميانشان هست كه در ظاهر و باطن مسلمان اند و از زندقه و نفاق بدورند» (منهاج،228/1)؛ در جايی ديگر می گويد:«تشيع ميانه رو، كه مضمونش قول به افضليت علی و برتری ايشان بر ديگر صحابه است، ساخته زناديق نيست . . . و شيعيان قائل به افضليت علی و حتی افرادی از آنان كه طرفدار منصوصيت امامت و عصمت نيز هستند اما در عين حال، نبوت حضرت محمد را ظاهرا و باطنا می پذيرند و اعتقادات خود را اسلام می پندارند، خطای فکری و معرفتی دارند و خارج از امت پيامبر (ص) نيستند» (مجموع الفتاوی، 203/17 و 204).

لازم به توضيح است كه معنا و مدلول تشيع نيز همچون ديگر مکاتب بشری در بستر زمان و تحت تاثير عوامل مختلف اجتماعی و سياسی، دستخوش تحول شده و از قول به افضليت علی بن ابی طالب برای خلافت در آغاز، تا منصوصيّت امامت و عصمت ائمه و رفض ديانت شيخين و…تحول يافته است.

باری پرهيز ابن تيميه از فرجام سنجی انسان ها گاه چنان توسعی است كه حتی به هنگام نقد و نقض آرای فلاسفه يونان باستان، از قضاوت درباره فرجام قيامتی آنان امتناعی معنادار می ورزد و يادآوری می كند كه:« بيان بطلان آرای اين فيلسوفان و نشان دادن منافات آنها با آموزه های دينی، به معنای قضاوت دربارە سرنوشت اخروی آنان ومستلزم دوزخی دانستن ايشان نيست» (مجموع الفتاوی، 65/9).

بنابراين لازم است كه با تاسی به علمای خويش، بهوش باشيم كه در كشاكش رقابت های هويتی و در گرماگرم رقابت و نزاع سياسی، انصاف و خيرخواهی را نبازيم و سعی كنيم به جای تخليه هيجانی و تبادل طعن و لعن، با گزارش و ارزيابی منصفانه و پيراسته از جرح عواطف، فضايی آرام و منطقی برای هم انديشی و تفاهم فراهم آوريم كه در غير اين صورت، زيانکار و گناه آلود خواهيم شد؛چنان كه خود ابن تيميّه نيز يادآوری می كند:« بر آدمی است كه كارش پيش از هر چيز برای رضای خدا و انگيزه اش فرمانبرداری از او با انجام نيکی ها بوده و اقداماتش از سر نيك خواهی و برای تبيين حقايق باشد؛ وگرنه در صورتی كه مجادلات فکری فرد، به منظور اثبات برتری خود يا مذهب خود و به قصد رقيب افکنی باشد، اقدام وی گناه و در درگاه خداوند، ناپذيرفتنی خواهد بود؛ نيز اگر چنين كاری را برای خودنمايی و جست و جوی نام و جاه انجام دهد، بی پاداش خواهد ماند!» (منهاج،64/3).

«ما نمی گوييم كه تمامی گروه های اهل سنت بر راه صواب اند؛ بلکه در ميانشان هم راست رو هست و هم كژرو؛ با وجود اين در جمع بندی كلی، حقانيت اهل سنت از شيعه و خطای شيعيان از اهل سنت بيشتر است» (منهاج،233/1)

ابن تيميّه به رغم اين كه در اصل، كتاب منهاج السنه را در برابر حمالت علامه حلی به اهل سنت در «منهاج الکرامه»، و برای نقد و رد انديشه های رقيب نوشته است، اما در مواردی به خطای برخی افراد اهل سنت نيز اعتراف می كند؛چنان كه گفته است :«ما نمی گوييم كه تمامی گروه های اهل سنت بر راه صواب اند؛ بلکه در ميانشان هم راست رو هست و هم كژرو؛ با وجود اين در جمع بندی كلی، حقانيت اهل سنت از شيعه و خطای شيعيان از اهل سنت بيشتر است» (منهاج،233/1) .در جايی ديگر می گويد:«بارها گفته ايم كه ما منکر وجود خطا در ميان برخی طوائف سنی نيستيم؛ در عين حال معتقديم كه اهل سنت به خلاف شيعيان، بر خطا اتفاق نکرده اند» (منهاج،17/2). ابن تيميّه بر خلاف پندار و افترای بسياری از مخالفانش كه وی را منکر فضائل اهل بيت می دانند و می نمايانند، دوستی اهل بيت را بر مسلمانان واجب می شمارد (منهاج،118/2 و مجموع الفتاوی،219/28)؛ نيز در جايی ديگر در بيان اصول باورهای اهل سنت می گويد:«. . . اهل سنت، اهل بيت پيامبر(ص) را دوست می دارند و سفارش های حضرت رسول درباره ايشان را پاس می دارند؛ از جمله اين كه در غدير خم درباره ايشان فرمود:« اُذَكِّرُكُمُ الله في اَهْلِ بَيْتي» هشدار كه در رفتار با اهل بيتم خدا را در نظر داشته باشيد. نيز به عمويش عباس، كه از جفای برخی قريشيان در حق بنی هاشم گله مند بود، فرمود:«وَالّذي نفْسي بِيَدِهِ لا يُؤْمِنونَ حَتّي يُحِبّوكُمْ لِلّه وَ لِقَرابَتی»سوگند به آن كه جانم در دست اوست، مؤمن قلمداد نمی شوند مگر آن گاه كه شما را برای رضای خدا و به سبب خويشاوندی من دوست بدارند . . . » (العقيده الواسطيه/ص 53)

در صفحه بعدی همين كتاب توضيح می دهد كه:«اهل سنت از روش نواصب كه با گفتار يا رفتار، اهل بيت را می آزارند، اعلام برائت می كنند»؛ گفتنی است كه نفی دلالت برخی نصوص مانند آيه مودت بر وجوب موالات اهل البيت را نبايد به معنای مخالفت او با لزوم حب اهل بيت گرفت؛چنان كه خودش نيز يادآوری مي كند:«علي المسلمين موالاۀ اهل البيت لکن بأدلّه غير هذه الایه و ليست موالاتنا لاهل البيت من أجر النبيّ صلّي الله عليه و سلّم في شیء» دوست داشتن اهل بيت بر مسلمين واجب است اما نه بر مبنای اين آيه (آيه مودت) و مهرورزی ما به آنان ارتباطی با پاداش پیامبر(ص) ندارد (منهاج السنه،118/2).

نقد و نقض های ابن تيميّه نه بر ضد امامان و صحت تأسی به اهل بيت، بلکه معطوف به نگرش شيعی درباره امامت و تلقی آنان از شخصيت امامان است

وی بر ثبوت امامت امامان اهل بيت چه در بعد فقهی/اعتقادی و چه در بعد اخلاق و تقوا اعتراف صريح دارد و پيروی از آنان را مايه هدايت و نجات می داند. همه سخن او اين است كه برای احراز اين هدايت و نجات، صرف ادعای پيروی از آنان کافی نيست بلکه شرط صداقت در تبعيت از آنان پايبندی به باورها و سبك زندگی ايشان است كه مبتنی بر قرآن و سنت بوده است. يعنی نقد و نقض های ابن تيميّمه نه بر ضد امامان و صحت تأسی به اهل بيت، بلکه معطوف به نگرش شيعی درباره امامت و تلقی آنان از شخصيت امامان است و اين نکته ظريف و رهگشا را در مطالعه و گزارش مباحث جدلی ابن تيميّه، به حکم انصاف بايد لحاظ كرد. هم چنين توجه بدين امر لازم است كه اهل سنت اساسا نگاه و برداشتی متفاوت از مفهوم امامت و شرايط آن دارند و اگر با مقولاتی چون منصوصيت امامت، عصمت و آيين های عزاداری برای پيشوايان دينی مخالف بوده اند، مخالفتشان يك مخالفت نظری و مبنايی است نه موردی و مصداقی، و اين گونه امتيازات را برای هيچ يك از ديگر اصحاب و پيشوايان دينی نيز قائل نيستند و اگر مخالفت آنان با اين نگرش ها به معنای خصومت گرفته شود، طبعا بايدآنان را دشمن خلفای راشدين و مجتهدين سنی نيز محسوب كرد كه بطلان چنين قضاوتی ناگفته پيداست. امامت در نگاه اهل سنت، يك امر اكتسابی و كوششی است نه ذاتی و بخششی و هر كس در يك رشته يا فن در ميان همگنان به پيشوايی و برجستگی برسد «امام» محسوب می شود و اصطلاحا به كسی كه در «شناخت دين» و «مراعات اخلاق و تقوا» يا «فرمانروایی» جايگاه والایی يافته باشد، امام می گويند. چنان كه ابن تيميه نيز گويد:«مقصود از امام كسی است كه مورد اقتدای ديگران قرار می گيرد؛ امامت نيز دو گونه است: یکی مرجعيت علمی و دينی كه شخص حتی بدون بهره مندی از قدرت اجرايی و به دليل آگاهی از دين خدا و امر به فرامين الهی، مورد اطاعت داوطلبانه پيروانش قرار می گيرد؛ دوم كسی كه به پشتوانه زور و شمشير، توان الزام ديگران به فرمانبرداری را دارد و داوطلبانه يا اجباری مورد اطاعت قرار می گيرد؛ واژه قرآنی اولی الامر نيز، به همين دو گروه يعنی حاكمان و علما تفسير شده است كه تفسيری سنجيده و پذيرفتنی است (منهاج 135/2).

وی ضمن تفکيك عقايد ائمه اهل بيت از عقايد مدعيان پيروی از ايشان، می گويد:«ثبوت و صحت انتساب اماميه و ديگر فرق شيعی به اهل بيت را نمی پذيريم و معتقديم كه شيعيان در تمامی اصول اعتقادی خود همانند توحيد، عدل و امامت كه با اهل سنت اختلاف دارند، مخالف علی (رض) و امامان اهل بيت نيز هستند» (منهاج،116/2).

حتی از اين كه كسانی با عقايد ناسره و توجيه ناپذير، خود را به ائمه منتسب كنند اظهار تأسف می كند و می گويد:«يکی از نابختیاری ها و مصائب نوادگان حسين (رض)، انتساب شيعيان غالی به ايشان است» (منهاج،125/2). در اعتراف به امامت پيشوايان اهل بيت در دانش و تدين، می گويد:«اگر گفته شود كه ايشان در برخورداری از علم و دين، افضل امت اند، امامت آنان به اين اعتبار (به اعتبار عالم و متقی بودنشان)، از نظر اهل سنت نيز جای ترديد و نزاع نيست و سنيان، همان گونه كه قائل به امامت سعيد بن مسيب، عُرْوَه بن زبير، مالك، ابوحنيفه، شافعی و احمد بن حنبل هستند، به امامت ائمه اهل بيت نيز اعتراف دارند؛ اما احاديث و فتاوايی كه از دسته اول نقل و تدوين شده، از گروه دوم بيشتر است؛ وگرنه اهل سنت، يحيی بن سعيد را از جعفر بن محمد صادق، زهری و حماد را از ابوجعفر باقر و قاسم بن محمد و عروه بن زبير را از علی بن حسين سجاد، برتر و بالاتر نمی دانند و همه اينان را در اهليت امامت و نقل احاديث، شايسته و صادق می دانند» (منهاج،135/2و 136) «علی بن حسين سجاد، پسرش ابوجعفر باقر و جعفر بن محمد صادق و ديگر امامان از اين نظر (بهره مندی از دانش و تقوا)، امامان اهل سنت نيز هستند و روايات آنان از جدشان رسول الله همانند روايات ديگر راويان، قابل قبول است و اگر روايات و آرای منقول از مالك، شافعی و احمد بن حنبل از آرا و روايات منقول از موسی بن جعفر كاظم، علی بن موسی الرضا و محمد بن علی جواد بيشتر نمی بود،مسلمانان از گروه اخير به گروه قبلی عدول نمی كردند ؛در غير اين صورت چه علتی داشت كه علما و دينداران، مالك بن انس را بر موسی بن جعفر كاظم، كه همشهری و معاصر او بوده است، ترجيح دهند؟!» (منهاج،140/2).

چنان كه ملاحظه می شود ابن تيميه نه تنها مخالف امامان اهل بيت نيست، بلکه حب آنان به واسطه خويشاونديشان با پيامبر(ص) را واجب می شمارد و آنان را در دين شناسی و تقوا، دارای مقام اجتهاد مطلق و پيروی از ايشان را مايه هدايت می داند و سرمذهب نشدن آنان برای عموم مسلمانان را نه ناشی از فقدان شرايط علمی و شخصيتی ايشان، بلکه محصول شرايط جامعه شناختی آن روزگار می داند. وی بر خلاف پاره ای تبليغات يك سويه و غيرمنصفانه، دوستدار صميمی اهل بيت است و دوستی ايشان را لازمه مسلمانی می خواند و تصريح می كند كه:«به لحاظ تاريخی و حديثی ثابت است كه پيامبر(ص) حسنين و پدرشان را در زير كساء قرار داد و فرمود:پروردگارا اينان اهل بيت من هستند؛ پس پليدی را از ايشان دور دار و كاملا تطهيرشان فرما.هم چنين آنان را به هنگام مباهله به عنوان خانوادە خود به همراهی فراخواند. خلاصه، فضائل اين دو فراوان است و هر دو از والاترين بزرگان مومنان اند» (منهاج،121/2).

ابن تيميه در باره امام حسين می گويد:«لعنت خدا بر قاتل حسين و بر ياريگر قاتلش و بر آن كه به كشتنش راضی بوده است» (مجموع الفتاوی، 253/4 و 260)

در جايی ديگر ضمن يادآوری حديث ثقلين در صحيح مسلم نيشابوری( ش2408)، وجوب دوستی و تولی با اهل بيت و پاسداشت حرمت آنان و ضرورت تبری از ناصبيون و يزيديون را مورد اجماع اهل سنت می شمارد و می گويد «پيروی از قرآن بر امت اسلامی، واجب و بلکه هسته ايمان و هدايتی است كه پيامبر به ارمغان آورده است؛ هم چنين محبت به اهل بيت رسول الله(ص) و همدلی با آنان و رعايت حقوقشان نيز واجب است؛اين دو همان ثقلين هستند كه پيامبر امتش را به پاسداشتشان توصيه فرموده است؛چنان كه به روايت مسلم نيشابوری از زيد بن ارقم، پيامبر در محلی به نام غدير خم در فاصله مکه و مدينه به مسلمين سفارش كرد كه من در ميان شما دو چيز گرانبها به جا می گذارم كه يکی از ديگری بزرگتر است؛ كتاب خدا كه در آن هدايت و نور است؛ يا به تعبيری ديگر، ريسمان الهی است كه هر كس در پرتو آن حركت كند، بر مسير صحيح است و هر كس آن را ترك كند گرفتار ضلالت شده است؛ دوم عترت و اهل بيتم، خدا را در تعامل با آنان مد نظر داشته باشيد (سه بار)… بر اين اساس، اهل سنت بر وجوب مراعات حقوق اصحاب و خويشاوندان توافق دارند و از ناصبی ها كه علی را تفسيق و تکفير می كنند و با اقداماتی چون خصومت سياسی يا امتناع از ادای حقوق اهل بيت يا تعظيم ناروای يزيد بن معاويه، احترام اهل بيت را می شکنند، تبری می جويند: (مجموع الفتاوی، 219/28).

ابن تيميه در باره امام حسين می گويد:«لعنت خدا بر قاتل حسين و بر ياريگر قاتلش و بر آن كه به كشتنش راضی بوده است» (مجموع الفتاوی، 253/4 و 260)؛ بر خلاف افترا و وارونه نمايی های غرض آميز كه او را ناصبی يا يزيدی می خوانند، او مدافع و دوستدار يزيد نيست؛ بلکه می گويد:« قضاوت اهل سنت درباره يزيد اين است كه نه او را دوست می دارند و نه به او دشنام و ناسزا می گويند… برای نمونه صالح پسر امام احمد حنبل می گويد به پدرم گفتم كه برخی افراد يزيد را دوست می دارند، امام با تعجب گفت:« آيا فرد باورمند به خدای متعال و روز قيامت، می تواند يزيد را دوست بدارد؟! پرسيدم پس چگونه او را لعن نمی كنی؟! پاسخ داد پسرم كجا ديده ای پدرت كسی را لعن كرده باشد!… مع الوصف شماری از علمای اهل سنت لعن او را جايز شمرده و گفته اند يزيد ستمکاری را به حدی رساند كه لعن كردنش رواست» (مجموع الفتاوی 223/3 و 250/4).

ابن تيميه در كنار نقد و رد مراسم عزاداری وسوگواری برای امام حسين، بلافاصله اظهار جشن و سرور در عاشورا را نيز تقبيح و رد می كند و آن را برخاسته از خصومت ناصبيون يا لجاجت هويتی جهال و در هر دو حال، محکوم و ناپذيرفتنی می شمارد (مجموع الفتاوای، 140/25). دربارە امام سجاد، امام باقر و امام صادق می گويد:«علی بن حسين سجاد به لحاظ دينی و علمی از بزرگان تابعين به شمار می آيد . . . خدا ترسی، فروتنی و دستگيری پنهانی او از نيازمندان و فضايل فراوانش در تاريخ معروف است . . . او از برجسته ترين علما و وارستگان نسل تابعين بود . . . ابوجعفرمحمد بن علی از برگزيدگان و نامداران عرصه دانش و دينداری بود و به سبب تبحر علمی اش او را باقر (يعنی شکافنده) می گفتند . . . جعفر صادق(رض) در دانش و ديانت، برجسته و ممتاز بود» (منهاج، 123/2). درباره حضرت علی(رض)می گويد:«عموم اهل سنت بر اين امر اتفاق دارند كه علی از طلحه و زبير، برتر و فاضل تر است، چه رسد به معاويه و ديگران! و او و يارانش در برابر معاويه و همراهانش، به حق و صواب نزديك ترند(منهاج196/2). مع الوصف، بنا برنصوص قاطع نبوی، ترك نزاع برای هر دو گروه، بهتر و سودمندتر و پرهيز از همستيزی بهتر از اقدام به آن بود و حضرت علی به رغم حقانيت بيشتر، اگر از جنگ خودداری می ورزيد، زيبنده تر و برتر و بهتر می بود؛ با همه اين ها، اهل سنت به حکم فرمودە الهی (وَالّذینَ جاءُوا مِنْ بَعْدِهِمْ يَقولونَ رَبّنَا اغْفِرْ لَنا و لِإِخْواننَا الّذينَ سَبَقونا بِالْايمانِ…( حشر/10) ، از آفريدگار بزرگ برای همه آنان درخواست رحمت و آمرزش می كنند» (منهاج،204/2)؛ «اهل سنت هم چنين، بر وجوب دوست داشتن علی، اجماع و اتفاق دارند و در برابر گروه هايی چون خوارج و نواصب كه از علی بدگويی می كردند، با سرسختی و جديت بی نظير از او دفاع كرده اند(منهاج،206/2) و «كتب تمامی طوائف اهل سنت، سرشار از ذكر فضائل و مناقب علی و نکوهش كسانی است كه، با هر پايگاه مذهبی، در حق او جفا كرده اند؛آنان هم چنين سب علی را تقبيح و دشنام گويان به او را محکوم كرده اند . . . فراتر از اين، اهل سنت بالجمله بر اين حکم اجماع دارند كه حضرت علی در نظر خدا و رسول خدا و مسلمانان، از معاويه و پدر و برادرش، كه از وی بهتر بود،ارجمندتر و والاتر و برای تصدی خلافت، لايق تر و شايسته تر بوده است» (منهاج،206/2).

چنان كه ديدیم بر خلاف تصور رایج ،اهل سنت نيز در جنگ های صدر اسلام، حق را به حضرت علی می دهند؛ تفاوت موضع و تمام سخن اهل سنت اين است كه شورش مسلحانه بر ضد خليفه قانونی مسلمانان، به رغم حرمت و ممنوعيتی كه دارد، سبب خروج از دين و جواز سب و لعن و تکفير نيست.

لازم به ذكر است كه اهل سنت، چنان كه ابن تيميّه نيز اشاره كرد، به صورت همنوا و يك صدا از همان آغاز، بر حقانيت حضرت علی در برابر تمامی مخالفانش صحه گذاشته اند. به عنوان مثال ابوالحسن ندوی (رح) با اقتباس ازكتاب مناقب الامام الاعظم(38/2) نوشته صدر الائمه موفق بن احمد مکی، قول امام ابوحنيفه (متوفای150ق) در اين باره را چنين نقل می كند:«هيچ كسی با علی نجنگيده مگر اين كه علی از وی به حق و صواب نزديك تر بوده است و اگر علی در برابر آنان موضع نمی گرفت، هيچ كسی نمی دانست كه (به هنگام بروز منازعات سياسی) در ميان مسملمانان چگونه رفتار كند» (المرتضی/ص177). امام ابوالحسن اشعری (متوفای 324ق) نيز تمامی كسانی چون ام المؤمنين عایشه، طلحه و زبير (رضی الله عنهم) را كه بر ضد امام علی شورش كردند، تخطئه و بر حقانيت خليفه چهارم در برابر آنان تأكيد كرده است: (ابن فورك،صص 194و 195)؛ علامه ابو الفرج ابن جوزی نيز در همين رابطه گفته است:«در ميان علما كسی مخالف اين رای نيست كه در تمام جنگ هايی كه با علی شده ، حق با علی بوده است؛ چگونه چنين نباشد در حالی كه پيامبر برايش دعا كرد كه:خدايا علی به هر سو كه می رود، حق را با او همراه ساز» (صيدالخاطر/ص 243). امام عبدالقادر گيلانی، فقيه حنبلی و شافعی و عارف بلندآوازه ايرانی نيز در همين رابطه گفته است:«امام احمد بن حنبل درباره نزاع علی(رض) با طلحه و زبير و عایشه و معاويه (رضی الله عنهم) و مشاجرات و واگرايی آنان توصيه به سکوت و امتناع فرموده اند؛ چرا كه مشمول آيه 47 حجر و وعده الهی پاكسازی درون بهشتيان از كينه خواهند بود و البته در اين نزاع ها حق با علی بود؛ چرا كه نخبگان سياسی يا صحابه اهل حل و عقد بر امامت و خلافت او اجماع كرده بودند و هر كس بر ضد او شورش می كرد، باغی و آشوبگر محسوب می شد و جنگ با او شرعا مجاز بوده است» (الغنيه، ص101و100).

چنان كه ديدیم بر خلاف تصور رایج ،اهل سنت نيز در جنگ های صدر اسلام، حق را به حضرت علی می دهند؛ تفاوت موضع و تمام سخن اهل سنت اين است كه شورش مسلحانه بر ضد خليفه قانونی مسلمانان، به رغم حرمت و ممنوعيتی كه دارد، سبب خروج از دين و جواز سب و لعن و تکفير نيست.

اما حکايت ايراد اتهام تجسيم به ابن تيميه و او را از نحله مجسمه خواندن نيز ،بيش از آن كه پايه علمی و استنادی داشته باشد، ازجنس كژخوانی انديشه رقبا برای بدنام كردن آنان در ميان عوام است. ابن تيميه ضمن تاكيد بر سرشت فراعقلی خداشناسی و مرجعيت انحصاری قرآن و سنت در اين حوزه، اكتفا به آيات و احاديث را لازمه انضباط منطقی می شمارد (منهاج، 249/1) و بارها در نوشته هايش به نفی جسم انگاری خدای متعال تصريح می كند:«نمی توان ويژگی های مخلوقات، مانند جسمانيت و تجسد را به خداوند متعال نسبت داد» (مجموع الفتاوی، 147/17)؛ اما از آن جا كه در آن زمان، برخی عالمان برای فرار از اتهام تجسيم، آيات بيانگر حضور خداوند درآسمان را تأويل يا تعطيل می كردند، وی از سر شدت پايبندی به موازين قرآنی،با استواری مخصوص خود بر اثبات بلاتکییف و بلاتعطيل آيات الصفات پای می فشرد و به صراحت می گفت:«جسم در لغت به معنای جسد است و هر كس فرشتگان و ارواح را در اين معنا، غيرجسمانی بنامد درست گفته است و به طريق اَولي ربّ العالمين را نيز نمی توان جسم ناميد؛ اما فلاسفه و متکلمان معنای جسم را فراتر می برند و هر چه را قابل اشارە حسی باشد يا قيدهای مکانی مانند اين جا و آن جا درباره اش به كار رود، جسم می نامند» (مجموع،158/17) هر كس خدا را جسم بنامد و منظورش اين باشد كه او مركب از اجزاست، باطل گفته است؛ نيز اگر منظورش اين باشد كه او مانند مخلوقات است، از آن جا كه شرعا و عقلا ثابت است كه هيچ چيزی در هيچ صفتی همانند خدا نيست، به خطا رفته است…از سوی ديگر، اگر كسی نيز برای گريز از اتهام تجسيم، صفات مندرج در قرآن و سنت را نفی كند، به خطا رفته است و هر كس قبول آن صفات را تجسيم بنامد، مرتکب نوعی تلبيس شده است» (مجموع،148/17).

بنا برآن چه به صورت مستند از نوشته های ابن تيميّه، عالم دلير و جريان ساز قرن 8 ه.ق، نقل شد، وی گر چه به اقتضای روزگار ملتهب و آشوب زده، سرشت كشاكش های مذهبی نظامی قديم و طبع جدلی خويش، در نکوهش مخالفان خويش زبان و قلمی گزنده و آغشته به طعن و توهين داشته است، اما خلاف القای مخالفانش، نه دشمن اهل بيت است و نه قائل به كفر و تکفير شيعيان اماميه؛ بلکه وی، دوستدار اهل بيت و معترف به صلاحيت دينی و علمی آنان برای پيشوايی مسلمانان است و هر فردی كه خلاف اين ها را از زبان او نقل كند، آيين پژوهش و گزارش علمی و ضروريات اخلاق و تقوا را نقض كرده است. نه شيعيان حق دارند حق طبيعی اين عالم مشهور برای دفاع از معتقدات خويش را مستمسك ايراد اتهام خصومت با اهل بيت و ناصبی گری به او قرار دهند و نه سنيان افراطی حق دارند هراس سياسی خويش از تشيع را با پناه بردن به حملات ابن تيميه به تشيع و خوانش گزينشی آرای رقيب افکنانه او جبران كنند و امتناع و منع او از تکفير اماميه را مسکوت بگذارند! چه بهتر كه به جای چهره نگاری غيرمنصفانه از مخالفان فکری خويش يا بهره برداری از شهرت آنان برای مقاصد و رقابت های سياسی، در پرتو دستور  رهگشای (وَ لا يَجْرِمَنّكُمْ شَنَئانُ قَومٍ علی اَنْ لاتَعْدِلوا)  لوازم توصيف علمی و معرفی عادلانه را پاس بداريم و در اجرای توصيه حکيمانه «انظر الی ما قال و لاتنظر الی من قال»، به جای سياه نمايی هويت گوينده، به تأمل جدی و تفهمی در ماهيت و ميزان اعتبار گفتار بپردازيم و به خود بقبولانيم كه بالاترين مصلحت، تقرير حقيقت است.

*جليل بهرامی نيا (كارشناس ارشد تاريخ فرهنگ و تمدن اسلامی)

 

منابع و ماخذ:

1)ابن تيميّه، كتاب النّبوات،بيروت:دارالقلم،بی تا

2)ابن تيميّه، العقيده الواسطيه،تحقيق زهير شاويش،بيروت:المکتب الاسلامی،چاپ سوم، 1414ق

3)ابن تيميّه، منهاج السنّه النّبويّه،بيروت: المکتبه العلميّه،1322ق.

4)ابن تيميّه،مجموع الفتاوی ،تحقيق مصطفی عبدالقادر عطا، بيروت:دار الکتب العلميه،چاپ دوم، 1426ق.

5)ابن جوزی، جمال الدين ابوالفرج عبدالرحمن، صیدالخاطر، تحقيق محمد عبدالرّحيم،بيروت:دارالفکر،1422ق.

6)ابن فورك، مقالات الشيخ أبی الحسن الاشعر إمام أهل السنّه،تحقيق احمد عبدالرحيم السايح، قاهره:مکتبه الثقافه الدينيه،چاپ اوّل، 1425ق.

7)اسلامی، محسن، چهرەحقيقی ابن تيميه پايه گذار افكار وهابيت،قم:نشر فقاهت،چاپ دوم،1379ش.

8)ندوی، ابوالحسن، المرتضی سيره علی بن ابی طالب،دمشق:دارالقلم، چاپ دوم،1419ق

9)رضوی فقيه،سعيد، مقاله «من مسلمانم، قبله ام يک گل سرخ» ،روزنامه یاس نو ،ص2،سال اول،شماره 100 یکشنبه 15 تیر 1382.

10)الدكتور ماجد عرسان الکيلانی، دمشق و بيروت: دارالخير،چاپ اول، 1426م.

11)الجیلانی الحسینی، الشیخ عبدالقادر، الغنیه لطالبی طریق الحق و الدین، تقدیم و تقریظ

Recent Posts

اعتبار فرآیندی محاکم؛ پاشنه آشیل انسجام داخلی و دیپلماسی بین‌المللی

  مقدمه: گسست میان نص قانون و وجدان جمعییکی از بنیادی‌ترین کارکردهای نظام حقوقی در…

29 آگوست 2026

قدرت، دریا و ایران؛ کالبدشکافی یک روایت ژئوپلیتیک

نوشتاری با عنوان «تأملی بر فرصت نهفته در آینده ایران؛ برخاستن از خاکستر بحران‌ها در…

29 آگوست 2026

تجربه دینی و بحران درک واقعیت در جهان مدرن

تجربه دینی چیست؟ در ترازوی نقد ۱ —طرح مسئله پرسش از ماهیت آگاهی، جایگاه انسان…

29 آگوست 2026

نقدی بر «انحطاط روشنفکری دینی در ایران معاصر»

اخیرا مقاله‌ ای در چهار بخش با عنوان " انحطاط روشنفکری دینی در ایران معاصر"…

29 آگوست 2026

فلسفه‌ی اخلاقِ باور در سیاست

یکی از شاخه‌های بسیار مهم فلسفه، اخلاق باور نام دارد. اخلاق باور، حیطه‌ی فکری است…

29 آگوست 2026

یادمانده‌هایی از آشنایی با زنده یاد ابراهیم یزدی

  به مناسبت نهمین سالگرد درگذشت دکتر ابراهیم یزدی دقیقا به یاد ندارم که از…

29 آگوست 2026