توضیح زیتون: در ادامه‌ی گفت‌وگوهای انتقادی و مکتوب آقایان احمدزیدابادی و علی افشاری، این یادداشت حدود ۲ هفته پیش دریافت شد اما به‌سبب وقایع و حوادث دو هفته گذشته، انتشار آن به تاخیر افتاد.

***

آقای احمد زیدآبادی عزیز در پاسخ به نوشته من نکاتی را در مقاله «علی افشاری و راه حل انقلابی» طرح کرده اند که در ادامه به نقد آنها می پردازم. به گمانم گفتگوی سازنده در این خصوص اگر حتی به توافق هم منجر نشود، فرجام مثبتی به همراه خواهد داشت. ابتدا از ابراز لطف ایشان نسبت به خودم تشکر می کنم. خاطرات خوب زیادی از احمد آقای گرامی در داخل و خارج از زندان دارم. ولی ارادت ویژه من به زید آبادی به خاطر دانش، روشن بینی، گریز از نگاه های کلیشه‌ای، حق طلبی، آزادگی، سلامت و فضائل اخلاقی او بوده است و بخصوص هزینه بسیار زیادی که برای اعتلای کشور و حقوق ملت پرداخت کرده است. بدیهی است که من هیچوقت ملاحظات وی را از سر ترس و یا عافیت اندیشی نمی دانم و باور دارم نگرانی ها و دغدغه‌هایی او را به مسیری برده که تفاوت های زیادی با مشی سیاسی گذشته‌اش پیدا کرده است.

اما این اختلاف دلیل نمی شود که حرمت زیدآبادی که یک سرمایه اجتماعی است را نگه نداشت. از این زاویه من ماه ها پیش به مخالفت با غوغاسالارانی پرداختم که به وی توهین کرده بودند و کماکان بر حفظ حرمت احمد آقای گرامی تاکید دارم. اما مطلب قبلی من از سر عصبانیت و خشم نبود بلکه از سر حیرت و تعجب بود. همدلی من با زیدآبادی همچنان پابرجاست و احساس نزدیکی با او باعث شد تا به گفتگوی قلمی روی بیاورم وگرنه کسان دیگری هم بودند که به مخالفت با نظرم پیرامون “گذار انقلابی” پرداختند ولی از مواجهه مستقیم با آنها صرفنظر کردم.

ملاحظه اصلی من جایگاه زیدآبادی در جامعه و بخصوص در بین معترضان به وضع موجود است که در پرتو مشی جدید او به نظرم در معرض آسیب جدی است. شخصا دوست ندارم احمد آقای گرامی با توجه به سابقه درخشان و مبارزات مستمری که داشته است، ناخواسته با ارزیابی غلط از شرایط جامعه و تهدیدها و مصلحت اندیشی های نابجا آسیب ببیند و بگونه ای رفتار کند که خود را مقابل حرکت اعتراضی مردم قرار دهد. جدا از حساسیت برای عبور از انسداد سیاسی کنونی، سرنوشت خود احمد زیدآبادی در مجموعه نیروهای سیاسی تحول خواه اهمیت دارد.

برخلاف نظر ایشان تفاوت در نوع سیاست ورزی محدود به اختلاف نگاه به فعالان سیاسی داخل و خارج از کشور نمی شود؛ بلکه تفاوت نظر در بین فعالان داخلی هم برجسته است. سئوال قبلی ام را در سطح بزرگتری تکرار می کنم که چه اتفاقی افتاده است که دیدگاه های زیدآبادی با افرادی چون میرحسین موسوی، زهرا رهنورد، مهدی کروبی، سعید مدنی، ابوالفضل قدیانی، علیرضا رجائی، هاشم آغاجری، مجید توکلی، ناصر زرافشان ،صدیقه وسمقی و … تفاوت های چشمگیری پیدا کرده است؟ او که از نیروهای آوانگارد در عرصه سیاسی ایران بود چرا اکنون با فاصله ای قابل اعتنا از آنها عقب افتاده است . البته مدعای من این نیست که افراد یادشده حامی “انقلاب آرام” و یا ” گذارانقلابی” هستند بلکه تاکید بر این واقعیت است که مخاطرات باعث نشده تا آنها محافظه کار شوند و یا از برخورد فعال در عرصه سیاسی و تقویت رویکرد های جامعه محور و فراروئیدن اعتراضات به جنبش اجتماعی توانمند دست بردارند. تفاوت های زیدآبادی کنونی با قبل فقط در حوزه راهبرد سیاسی و ناهمراهی با حرکت اعتراضی مردم نیست بلکه حتی در تبیین مسائل سیاسی خارجی نیز در جایگاه متفاوتی قرار گرفته است که در نوشته اخیر خود به بزرگنمایی خطر جنگ و یا اشغال نظامی روی آورده است، در حالی که در گذشته به درستی چنین اتفاقاتی را نامحتمل ارزیابی می کرد. در ادامه پاسخ هایم به ملاحظات آقای زیدآبادی را در بندهای جداگانه شرح می دهم:

نزدیک بینی افراطی
به نظر من هم که مسائل جهانی و منطقه خاورمیانه را از نزدیک رصد و مطالعه می کنم و مطالبی را هم به تناوب منتشر می کنم، نه تنها نگاه احمد زیدآبادی چند بعدی نیست بلکه دچار نزدیک بینی افراطی و تک بعدی بودن است. حساسیت بیش از حد وبزرگ نمایی جمع کوچک و پرهیاهو از اپوزیسیون و از همه مهمتر نادیده گرفتن مسائل تاریخی پسامد این نگاه است که نسبتی با همه جانبه نگری ندارد. من منکر حضور و تاثیر جمع یادشده نیستم اما به عنوان کسی که در خارج از کشور هستم و از نزدیک درگیر فعالیت های اپوزیسیون هستم، هم شاهد روند نزولی آنها و گسترش اختلافات شدید و انشعاب های شان هستم و هم اساسا حتی بر دولت ترامپ و اندیشکده های دست راستی افراطی و رسانه های دولتی آمریکا نیز اثرگذاری محدودی دارند. تصور اثرگذاری معنادار اپوزیسیون کلاسیک جمهوری اسلامی بر سیاست های دولت های آمریکا، اسرائیل و عربستان سعودی آنقدر دور از واقعیت است که بحث در این خصوص را بلاوجه می دانم. مواجهه موثر با کسانی که خواسته یا ناخواسته پروژه بازسازی سلطنت مطلقه پهلوی ها را دنبال می کنند که من آن را دست کم نمی گیرم، با خالی کردن صحنه تغییرخواهی سیاسی و دل بستن به اصلاح نظامی ستیزه جو با مختصات جمهوری اسلامی میسر نمی شود. بلکه حرکت موثر، سامان دادن و فعالیت در چارچوب حرکتی است که به صورت توامان پارادایم های استبداد دینی جمهوری اسلامی و استبداد عرفی شاهان پهلوی را رد می کند و در فراسوی دوگانه شاه و ولی فقیه آینده متفاوتی را برای کشور بشارت می دهد. این جماعت عمدتا در حوزه کار اپوزیسیونی تازه کار هستند و رهبر سیاسی شان رضا پهلوی نیز سابقه در خور اعتنایی در زمینه فعالیت های دمکراسی خواهانه ندارد.

وارونگی علت و معلول
ژرف‌کاوی نوشته آقای زیدآبادی نشان می دهد که در تبیین مخاطرات پیش‌روی کشور جای علت و معلول را وارونه ساخته است. ابرچالش های بزرگی که کشور با آن مواجه است در تحلیل نهائی محصول عملکرد حکومت است که با فساد سیستماتیک، ناکآرامدی، سرکوب مستمر و ساختاری جامعه، انحصار طلبی فزاینده، اخلال در همبستگی ملی، تبعیض نهادینه شده و سیاست خارجی ستیزه جو ملت و میهن را از جهات مختلف وارد بحران های پردامنه کرده است. شدت و ضعف سمت‌گیری نسبت به حکومت در بین نیروهای سیاسی منتقد ومخالف، تاثیری بر عملکرد حکومت نداشته و ندارد که از ابتدا در چارچوب سرمشق بنیادگرایی اسلامی شیعه محور و نادیده گرفتن عقلانیت متعارف در ساماندهی حکمرانی، کشور را به سمت ویرانی پیش برده است؛ بگونه ای که در دهه اخیر اوضاع بدتر شده است. بی ثباتی، گسترش خشونت در جامعه، افزایش واگرایی اجتماعی، افسردگی فزاینده ، خروج سرمایه های مادی و انسانی، تشدید بحران مرکز و پیرامون، بیرون افتادن ایران از شبکه جهانی تجارت و اقتصاد، عقب افتادن از کاروان توسعه ، رشد تضاد های فرهنگی و ده ها مشکل ریز و درشت دیگر برون داد طبیعی این نظام است که در دهه های ۸۰ و ۹۰ به مراتب وخیم تر شده و امروز کشور در شرایط بسیار فلاکت باری قرار گرفته است. نگرانی هایی که احمد زیدآبادی طرح کرده پیامدهای قطعی و تخلف ناپذیر کنش انقلابی مخالفان نیستند، بلکه نتیجه منطقی تداوم وضع موجود و استمرار نظام جمهوری اسلامی هستند که تاریک ترین فصل تاریخ معاصر ایران را شکل داده است. احتمال وقوع تهدیداتی چون فروپاشی اجتماعی، تغییر جغرافیای سیاسی منطقه، تجزیه کشور، جنگ داخلی، آنتاگونیستی شدن تضاد فرهنگی، همه و همه در صورت تداوم بقای جمهوری اسلامی با میدان‌داری نهاد ولایت فقیه و با توجه به انفعال و وادادگی اصلاح طلبان و جناح های موسوم به “میانه رو” بیشتر است.

سیاست انتظار
زیدآبادی متاخر به درستی بر بن بست اصلاح طلبی دولت محور تاکید می کند اما با انقلاب هراسی و اساسا هر نوع رویکرد اعتراضی جامعه محور، راهبرد انتظار را طرح می کند تا یکپارچه شدن حاکمیت و مقاومت منفی مردم در چارچوب عدم حمایت از سیاست های چالشی نظام باعث شود تا در نتیجه فشارهای بیرونی و ناکامی داخلی نظام مجبور به تغییر رفتار شده و فضای سیاسی را باز کند! به تعبیر دقیق تر در این نگرش تصور می شود که جمهوری اسلامی در استیصال گریزناپذیر راهی جز پاسخگویی به مطالبات جامعه ندارد. زیدآبادی هنوز جمهوری اسلامی را اصلاح پذیر می داند و خوشبین است که تغییرات از سرناچاری آنقدر ظرفیت دارد که در روندی تدریجی باعث شود تا مجاری مشارکت سیاسی باز شده و گذار به دموکراسی از طریق رویکرد رفورمیستی در گذر زمان تحقق یابد.

به نظر من این نگاه به‌شدت خوشبینانه و تخیلی است. منتها نه از جنس تخیلی که مارکوزه آن را «ارزش حقیقی در درون انسان توصیف می کرد که در پاسخگویی به تجاربی که انسان در مواجهه با خویش دارد، باعث توان بالقوه پیشروی و رهائی می‌شود» و یا اشنایدر که تخیل را «دارای توان انقلابی می دانست که می تواند راهگشای دست زدن به عمل باشد»، بلکه از جنس رویابافی است که در برابر موانع تسلیم می شود و شانه به شانه تقدیرگرایی می زند تا واقعیت ها را نبیند و دل به آینده موهومی ببندد که عاری از منطق و واقع‌بینی است. رویکرد اقای زیاد آبادی سیاست صبر و انتظار نامحدود است تا نظام بر سر عقل بیاید. در واقع اتفاق مورد نظر آقای زیاد آبادی یک نقطه صفر سیاسی است که هنوز متولد نشده است و در انتظار گذار زمانی و تکوین است! تضمینی وجود ندارد چنین اتفاقی بیفتد. اما خطر بزرگ آن گسترش انباشت نارضایتی ها، خشم ها، ناکارامدی ها وبی کفایتی ها است که می تواند هر آیینه به یک انفجار بزرگ اجتماعی در کشور منتهی شده و همه مخاطراتی که مد نظر ایشان هستند در ابعادی بزرگ تر به منصه ظهور برسند و چه بسا امکان مهار و ترمیم آنها دیگر وجود نداشته باشد. هر راهبرد سیاسی و حرکت اعتراضی ریسک دارد و انتظار حرکت بدون ریسک غیر واقعبینانه است بلکه باید در فکر حداقل سازی خطرات بود. به قول اریکا جانگ اگر بخواهیم هیچ ریسکی نکنیم، آنوقت مجبور به مواجهه با ریسک های بزرگ تر خواهیم بود. ندیدن ریسک ها و یا امتناع از عمل برای پرهیز از ریسک ها موجودیت آنها و خطرناک تر شدن شان را منتفی نمی سازد.
در هیچ کجای تاریخ نظام های استبدادی به میل خود و یا ازسر مواجهه با ناکامی در اداره امور به انتقال قدرت به مردم تن نداده اند. فشار اجتماعی زمینه ساز تغییرات شده است. اما حکومت هایی بوده اند که وقتی دیده‌اند نارضایتی‌ها گسترده شده و اعتراضات وارد فاز رویارویی شده است تن به اصلاحات داده اند. اما آقای زیاد آبادی چشم بر دو دهه تجربه عملی در عرصه سیاسی ایران می بندد که جمهوری اسلامی نه تنها در برابر خواست گسترده تغییر، انعطاف نشان نداده بلکه به سمت تشدید اقتدارگرایی، افزایش افراطی‌گری و بسط اختناق و انسداد سیاسی روی آورده است. امروز هر دو جناح اصول گرا و اعتدالی با آگاهی از عملکرد فاجعه بار خود و ناتوانی در حل مشکلات کشور همچنان محکم صندلیهای قدرت را چسبیده‌اند.

حسن روحانی در اوج مشکلات کشور و فشار تحریم ها در حوزه اقتصادی حاضر نشد تیم کوتاه قامت و ضعیف پیرامون خود را کنار گذاشته و زمام اموراقتصادی را به امثال دکتر مسعود نیلی بسپارد تا حداقل سوءمدیریت‌ها کمتر شود. ما با چنین نظام حکومتی در ایران طرف هستیم که رفتارش و تصمیماتش مشابه نظام های اصلاح پذیر و منعطف در برابر خواست های معترضان نیست، ازاینرو مجالی برای خوشبینی وجود ندارد.

حال آقای زیاد آبادی بر اساس کدام گمانه، فکت و شواهد ظرفیت تغییر را در جمهوری اسلامی می بیند بر من نامشخص است؟ از کسی که دانش آموخته‌ی مقطع دکترا و پژوهشگری علمی است انتظار می رود آرزواندیشانه حرف نزند بلکه معیار و داده هایی برای تصدیق ادعای خود ارائه کند. جمهوری اسلامی موجود در واقعیت با اراده و تصمیم بخش مسلط قدرت همان اندازه با باز شدن فضای سیاسی حتی در حد دوران اولیه اصلاحات ویا لغو نظارت استصوابی مقاومت می کند که در برابر تغییر قانون اساسی. اینها همه مبتنی بر تجربه عملی است. من این حرف ها را از بیرون گود نمی زنم. خودم از جمع اولیه جریانی بودم که جنبش اصلاح طلبی دوم خرداد را شکل داد و بهترین سال های جوانی ام را هم صرف تلاش در پروژه اصلاحات (رفورم) کردم که البته رویکرد مورد نظر من از همان ابتدا پایه محکمی در جامعه داشت و آنگونه مدل می‌شد که “ما در روش اصلاح طلب هستیم و در هدف انقلابی“. استدلال من هم در آن ایام انتخاب راه کم هزینه بود اما در مسیر عمل دریافتم که این راه شدنی نیست. اصلاح طلبی رفورمیستی و سیاست انتظار برای اینکه سر حاکمان به سنگ بخورد، در عمل ثابت شده اند که امکان پذیر نیستند. ازاین‌رو بعد از تجارب طی شده آنها راه نیستند بلکه قدم های بی حاصل در مدار بسته هستند. همیشه عینیت باید داور ذهنیتها و مدلهای نظری باشد. نمی شود یک راه را برای دو دهه به انحای مختلف آزمود و ناکامی های مکرر را نادیده گرفت و باز به آینده خوشبین بود و بر تکرار روش های شکست خورده اصرار کرد.

شاید آقای زیدآبادی حوصله اش زیاد باشد اما تاریخ گوشزد می سازد که توده مردم به جان آمده از مشکلات طاقت فرسا و ناامید از آینده، نه عمر نوح دارند و نه صبر ایوب و وقتی کارد به استخوان برسد، ناگزیر طغیان می کنند. برای من عجیب و چه بسا درک ناشدنی است که اتفاق بسیار ناراحت کننده سرکوب خونین اعتراضات آبان ۹۸ که به نظر من بزرگ ترین جنایت تاریخ معاصر ایران است به اندازه سر سوزنی در پراتیک و نگاه سیاسی احمدزیدآبادی تغییر ایجاد نکرده است. نظامی که به این سطح از کشتار در برابر اعتراض مردم عمدتا محروم دست می زند و برای توجیه این جنایت به هر کاری متوسل می شود تا حتی به زور هویت جانباختگان را تغییر دهد، چگونه می تواند پذیرای تغییرات باشد؟ حتی اگر پیش از آن بوده باشد دیگر دیر شده و صلاحیتش را از دست داده است. الان دیگر شکاف بین حکومت و ملت مطرح نیست بلکه خندقی از خون بین آنها کشیده شده است.

من حرفی با کسانی ندارم که جمهوری اسلامی را حکومت متعارف به‌شمار می آورند و در ادعایی متناقض نما مدعی می شوند که دموکراسی در آینده ایران لاجرم باید از تعامل جمهوری اسلامی، مردم و دولت بگذرد! اما از زیدآبادی توقع دارم تفاوت حکومت های اقتدارگرا با حکومت های دموکرات را در پراتیک سیاسی‌اش در نظر بگیرد و برخورد مسئولانه با افکار عمومی داشته باشد. جمهوری اسلامی یک نظام اقتدارگرا و استبدادی است. حتی اگر نظام تلفیقی (هیبرید) هم در نظر گرفته شود باز از نوع غیرلیبرال و اقتدارگرای آن است که ساماندهی کشور با هدف حاکمیت ملی، مشارکت جمعی، افزایش رفاه عمومی، بهبود حقوق شهروندی و تاثیرگذاری مردم بر سیاست‌های کلان انجام نمی شود بلکه با حاکمیت اقلیتی از جامعه پیرامون قدرت تجمیع شده‌ی ولی فقیه و ابتنا به مناسبات رانتی و حامی پرورانه اداره می‌شود و عملکرد بسیار ظالمانه‌ای داشته که حقوق تمامی اقشار و بخشهای جامعه را تضییع نموده است. مسیر دموکراسی و حکمرانی شایسته در ایران نه از سر تعامل با این نظام بلکه از طرد آن می‌گذرد.

علاوه بر مشکلات ساختاری فوق، در حوزه رفتاری و عملکردی نیز نظام اخیرا با عارضه هرج و مرج و اعوجاج مدیریتی و سیاسی بیشتری مواجه شده است. سیستم عصبی نظام دچار اختلال جدی شده و سنسورهای شنوایی و بینایی آن خوب کار نمی کند. نوعی کرختی و کندی در رفتار دیده می شود که ناشی از تاخیر فرمان از سوی سیستم عصبی به اندام های نظام است که آن هم به نوبه‌ی خود محصول ناتوانی در دیدن و شنیدن در برخی از حوزه ها است. رهبری نظام نیز به موازات افزایش سن، توهمش تشدید شده و بیشتر به خرافات و هزاره گرایی وابسته شده و حتی توان توزیع متوازن منابع در حلقه خودی ها را از دست داده است. نتیجه کار تضعیف بیشتر دستگاه تشخیص و ساز و کار تصمیم سازی در نظام شده که جسارت تصمیم گیری های بزرگ و تعیین کننده را از آن سلب کرده است و با ابتلای بیشتر به روزمرگی، منابع صرف اداره حفظ وضع موجود و سیاستگذاری های مقطعی می شود. تزلزل بیشتر پایه های نظام در شرایطی که مسئولان طراز اول آن خود را به تجاهل و تغافل می زنند و سیاست انکار و تحریف واقعیت ها را در پیش گرفته اند و تضعیف همبستگی ارزشی و ساختاری در بلوک قدرت، دیگر عواملی هستند که همانقدر که راه را بر اصلاحات درون سیستمی می بندند، فضا را برای تحولات برون سیستمی مساعد می کنند.

نادیده گرفتن قرائت های مختلف از انقلاب
زیدآبادی در نوشته دوم باز خطاهای معرفتی و سیاسی در خصوص انقلاب را تکرار کرده است. وی خشونت را ذاتی انقلاب معرفی کرده، فرق انقلاب های کلاسیک و آرام را نادیده گرفته و حکمی فراتاریخی داده است که نتیجه محتوم انقلاب خونریزی و خشونت و بی ثباتی است. در صورتی که به لحاظ علمی و تئوریک و هم عملی این ادعاها نادرست است. صرف نظر از داوری تاریخی در مورد انقلاب های کلاسیک، حرف من ناظر به نسل های اخیر انقلاب در قالب انقلاب های خشونت پرهیز است که از موج سوم جهانی دموکراسی در دنیا تا به امروز خلق شده اند و اکثر دموکراسی های موجود کنونی جهان محصول این رویکرد هستند که تعریف اصلی انقلاب را تغییر نهادهای پایه ای قدرت می داند که در تعارض با رفرم (اصلاح) به معنای تغییر رفتار حاکمان و یا دگرگونی های روبنایی است. از زاویه ای دیگر در ایران استقرار دموکراسی در شکل حداقلی اش نیازمند تغییرات بنیادین ساختار قدرت سیاسی است و در نتیجه گذار انقلابی خشونت پرهیز لازمه استقرار و تثبیت دموکراسی در ایران است.

دیگر خطای معرفتی زیدآبادی و دیگر کسانی که به نقد مقاله من روی آورده اند، ارادی فرض کردن وقوع تحولات انقلابی است. انقلاب ها نتیجه بن بست بین وضع مطلوب و وضع موجود هستند. به قول جواهر لعل نهرو ”انقلاب محصول اجتناب ناپذیر محافظه کاری و عقب نگه داشتن جامعه است”. از سوی دیگر سیر تحولات در مفهوم انقلاب به سمتی رفته است که با نفی نگاه یوتوپیائی، انقلاب به مثابه روش تثبیت شده و تصریح شده که هدف نیست و قرار نیست به یکباره همه چیز را دگرگون ساخته و در دنیا بهشت برقرار کند اما در شرایطی که حکومت های استبدادی راه را بر تغییرات رفرمیستی و کم دامنه بسته اند، برای رهایی از جهنم موجود انقلاب آرام می تواند به‌مانند یک روش مورد توجه قرار بگیرد. دکتر حسین بشیریه به درستی متذکر می شود که انقلاب ها فرزندان گفتمان های مسلط زمانه هستند: «در دورانی که دغدغه گذار به دموکراسی در جهان برجسته بوده، انقلاب ها به عنوان وسیله ای برای دسترسی به هدف خصلت دموکراتیک پیدا کرده اند و برعکس در زمانی که دغدغه های اصلی عدالت طلبی منهای آزادی، مبارزه با امپریالیسم بوده انقلاب های ویژگی مشابه انقلاب اکتبر شوروی پیدا کرده اند.»

پایه اصلی رویکرد انقلابی باور به قدرت مردم است که ظاهرا در نگاه زید آبادی متاخر وزن و اهمیتی ندارد. داشته ها یا نداشته های مدافعان رویکرد انقلابی عامل تعیین کننده نیست ،بلکه مسئله باور به تشخیص مردم و از آن بالاتر آنها را صاحب کشور دانستن است. من مستقل از اینکه وضعیت شخصی ام در سیاست ایران چه می شود، همیشه در شکاف بین حکومت و ملت، در کنار مردم قرار گرفته ام. حتی اگر آنها مسیر اشتباهی بروند حق خود می دانم نظر مخالفم را بگویم اما در نهایت به تصمیم آنها ملتزم خواهم بود و در کنارشان می ایستم. این مردم سزاوار وضعیت تیره کنونی نیستند و نمی شود آنها را در میانه پرتگاه کنونی به رویابافی دلخوش ساخت. درگمانه زنی پیرامون آینده ظاهرا آقای زیاد آبادی فقط قدرت های داخلی و خارجی را موثر می بینند که یا حکومت تن به اصلاحات می دهد و یا تنها راه تغییر حمله نظامی دولت آمریکا وحاکم کردن اپوزیسیون پرورش یافته و یا تحت حمایت خود است.

البته امیدوارم این برداشت من نادرست باشد. در این نگرش مردم ایران افراد منفعل وضعیفی تصویر می شوند که هیچ نقشی نداشته ویا باید منفعلانه در انتظار چرخش آقای خامنه ای باشند و یا دست بسته و گوش به فرمان دولت آمریکا تا برای آنها تعیین بکند که چه نوع حکومت و یا حاکمانی باید داشته باشند! اما در واقع چنین نیست، مردم ایران توان بالقوه مشارکت موثر در تعیین سرنوشت خود را دارند و هیچ جریان داخلی و خارجی نمی تواند معادلات ایران را بدون توجه به خواست آنها تعیین کند. حتی در عراق و افغانستان که مورد اشغال نظامی واقع شدند، مردم و افکار عمومی در تعیین ساختار حکومت و سیاست گذاران و مقامات تاثیرگذار بودند و چلبیها جز دوره ای کوتاه نتوانستند در حاکمیت حضور داشته و در موقعیت نقش آفرینی موثر قرار بگیرند.

اصرار بر رویکرد های رفرمیستی و کم هزینه وقتی بختی برای موفقیت ندارند، نمی تواند جلوی انقلاب را بگیرند. بلکه نابهنگامی و پافشاری بر روشهای سترون باعث می‌شود که مخاطرات دوران انقلاب و به‌خصوص خلا قدرت افزایش یابد. بر خلاف نتیجه گیری ایشان، حتی اگر نهضت آزادی و ملی مذهبی ها و ملی ها به انقلاب بهمن ۵۷ نمی پیوستند، وقوع اصل انقلاب منتفی نمی شد. عواملی چون “سیاست ورزی ناکام مشروطه خواهان در آن دوره“، “اصرار محمد رضا شاه بر دیکتاتوری“، “بسته بودن ساختاری مجاری مشارکت سیاسی“، “تعمیق فساد در دربار“ و “رشد نارضایتی ها در جامعه به سطح تضاد آشتی ناپذیر“ رستنگاه انقلاب شد. آیت الله خمینی به خوبی با اطلاع از اینکه چنین تقاضایی در بطن جامه وجود داشت، به بازاریابی برای متاع انقلابی دست زد. دلیل اینکه نیروهای ملی مذهبی عمدتا به استثنای تک چهره هایی چون آیت الله سید محمود طالقانی نتوانستند در ایران بعد از انقلاب نقش آفرینی موثر داشته باشند، از زاویه ای محصول خطای آنها در تعقیب رویکرد ناممکن مشروطه خواهی در پیش از انقلاب بود.

از زاویه ای دیگر مشکل در نفس انقلاب نبود بلکه گفتمان انقلاب و دنباله روی آیت الله خمینی شدن و مواضع مشکل ساز وی را نادیده گرفتن دردسرسازشد. نیروهایی که آقای زید آبادی معتقد هستند در تشخیص عمل شان در همراهی با انقلاب اسلامی اشتباه کردند، به نظر من مرتکب خطایی بزرگتر در چند دهه قبل تر شدند که به همکاری و همسویی با بنیادگراهای اسلامی چون جمعیت فدائیان اسلام و جمعیت موتلفه روی آوردند. پرداختن بیشتر به این مساله از حوصله این مطلب خارج است.

در انقلاب های آرام تشکیل سریع دولت انتقالی در چارچوب توافق جمعی، ابتکاری است تا دوره گذار و آشفتگی های مرتبط با آن مدیریت شده و چالش خلا قدرت مهار شود؛ از بی دولتی مقطعی گریزی نیست تا فضا برای شکل دهی به دولت مدرن دموکراتیک و کارآمد در آینده مساعد شود. نظام مستقر با ایجاد انسداد، گسست از شکل موجود دولت در معنای عام‌اش برای بسامان کردن ساختار حکمرانی را اجتناب ناپذیر ساخته است.

ممکن است آقای زیدآبادی بگویند ایشان به طور کلی در خصوص انقلاب سخن نگفته اند بلکه شرایط فعلی ایران مد نظر ایشان است که در پاسخ باید گفت پیشبینی ایشان بر چه پایه ای است؟ من نگرانی ها را نفی نمی کنم. اساسا پیامدهای قطعی رویکرد های سیاسی مشخص نیستند، اما دلایلی وجود دارد که نشان می دهد نگرانی های فوق غیر قابل کنترل نیستند و گذار انقلابی خشونت پرهیز می تواند در شرایطی بدون آنکه به خونریزی گسترده و بی ثباتی پایدار منجر شود، کشور را از سیر قهقرایی کنونی نجات دهد. اما راه حل آقای زیاد آبادی و یا اصلاح طلبان نه تنها در برابر مخاطرات بازدارندگی ایجاد نمی کند بلکه به صورت نسبی احتمال وقوع آنها را افزایش می دهد.

هراس افکنی
نقد دیگر من به آقای زیدآبادی مانور دادن بر روی هراس افکنی است. برخورد منطقی با مسئله و توجه به تهدید ها قابل درک است اما بزرگ نمایی ایراد دارد، گویی الان طرح های خطرناکی برای تجزیه ایران وجود دارد وهرگونه تلاش برای تغییرات بزرگ سیاسی قطعا به پیامدهای وحشتناک منجر می شود! در بازگویی این خطرها نیز فکت و استدلال چندان موضوعیت ندارد بلکه تکیه بر هراس افکنی است. به نظر من وقتی بر اساس باورهای ترس آلود و هراس افکنی پراتیک سیاسی خود را سامان می دهیم، خود را قربانی برخوردهای احساسی، تقدیرگرایانه و عقلانیت گریز می کنیم و نوعی مقاومت احساسی در مقابل تغییر شکل می گیرد که با منطق ناسازگار است.

سیاست خارجی
جان‌مایه‌ی مطلب اخیر آقای زید آبادی جدی بودن امکان تغییر سیاست راهبردی دولت آمریکا از”تغییر رفتار” به ”تغییر رژیم” است که باز فکر می کنم در این خصوص اغراق شده است. به عنوان کسی که همیشه تحلیل های دقیق سیاست خارجی آقای زیدآبادی را تحسین کرده و از وی بسیار در این زمینه آموخته ام نمی توانم شگفتی خودم را از این ارزیابی پنهان کنم. دولت آمریکا حتی در اعتراضات آبان ۹۸ کوشید از فرصت پیش آمده برای تحمیل خواسته های خودش بر نظام و هموارسازی مسیر انعقاد توافق جدید بر اساس ملاحظات امنیتی استفاده کند. هیچگونه شواهد قابل اعتنا برای تغییر سیاست دولت آمریکا در مورد ایران و کاربست سیاست براندازی حکومت مشاهده نمی شود. بر عکس داده ها و اطلاعات و سیر تحولات نشان می دهد که احتمال توافق بر سر برجام ۲ به مراتب بخت زیادتری از رویارویی نظامی بین دو کشور دارد. دولت ترامپ که تا کنون به تمامی وعده های انتخاباتی اش عمل کرده و به آن وفادار باقی مانده است به‌شدت مخالف سیاست دموکراسی سازی در خاورمیانه است. بنابراین حداکثر اتفاقی که بیفتد رویارویی نظامی محدود است که احتمال آن هم بالا نیست.

در مجموع با توجه به نکات پیش گفته که طولانی شد، مدعای بنده این است که اولا انقلاب آرام و گذار انقلابی خشونت پرهیز در شرایط کنونی ایران مفید و ممکن است. ثانیا این رویکرد متکی به تجربه ملی نهضت صدر مشروطه و تجارب جهانی موفق و بخصوص جلو رفتن گذار به دموکراسی در کشورهای تونس و سودان در سالیان اخیر است که با اتکا به شکل گیری قدرت مردم از طریق جنبش اجتماعی و اعتراضات سازمان یافته خیابانی بوقوع پیوستند. ثالثا مردم ایران به درجه ای از رشد و توانایی رسیده اند که بتوانند از طریق توافقات و همبستگی به عنوان یک ملت متحد و برخوردار از استمرار تاریخی کهن، سرنوشت کشور و آینده میهن را تعیین کنند و نیروهای خارجی را از اقدامات خود متاثر سازند.

راهکار سومی که آقای زید آبادی نسبت به آن هشدار داده اند که من نوعی و دیگر مدافعان انقلاب ممکن است قربانی اش شویم مبتنی بر این سناریوی محتمل است که دولت آمریکا ایران را اشغال نظامی بکند وتنها در آن صورت تغییر حکومت محقق می شود، به نظر من چنین احتمال خیلی ضعیف است وحتی در صورت تحقق به نظر من به ثبات منجر نمی شود. اما راهکار مد نظر نیروهای مدافع انقلاب آرام، بدیل و جایگزین حمله نظامی احتمالی آمریکا و متحدانش است و احتمال قابل اعتنایی دارد که آن را منتفی سازد؛ اما راهکار مد نظر آقای زید آبادی در شرایطی که در بن بست عملی قرار دارد، اصلاح طلب ها نیز واداده اند و اعتدالی ها هم فریبکار از کار درآمده اند، اگر گذار انقلابی ممتنع و ناممکن توصیف شود، بر خلاف خواست ایشان اتفاقا می تواند به راه حل سوم توصیفی ایشان منجر شده و حتی تسهیل‌گرآن شود. مردمی که کمرشان زیر مشکلات خم شده و به‌شدت نگران آینده‌ی کشور هستند وقتی راهکار امیدوارکننده ای را پیش‌روی خود نبینند ، از انقلاب آرام نیز بترسند و توانایی تشخیص و عمل آنها نیزانکار شده و اعتماد به نفس شان را از دست بدهند، دور از انتظار نیست که به سمت حمایت از حمله نظامی آمریکا متمایل شوند

بازگشت به صفحه اول