زیتون– یکی از اساتید سروش دباغ در دوران دانشجویی، به او توصیه کرده بود که اگرمی خواهد به فلسفه مشغول شود باید آراء و آثار یکی از فیلسوفان طراز اول را مخصوصاً بکاود و در شرح آن بکوشد.از طرفی نادیده گرفتن فیلسوف لودویگ ویتگنشتاین (1951-1889) برای پژوهشگران فلسفه ممکن نمی نماید و مخصوصاً نمی توان دل در گرو فلسفه تحلیلی داشت و از کنار نام این فیلسوف نامی گذشت.هرچه هست؛ ترجمه، پژوهش و شرح آثار ویتگنشتاین، یکی از مشغولیات اصلی سروش دباغ شده است. ” سکوت و معنا” و ” زبان و تصویر جهان” و ترجمه و شرح رساله منطقی- فلسفی از كارهاي دباغ در اين حوزه اند.
سروش دباغ دانش آموخته ی فلسفه ی اخلاق است و او را می توان نسل دیگری از نواندیشان دینی دانست که پژوهش های خود را به شکلی معین و محدودتر، معطوف به نسبت دین با فلسفه، عرفان و فلسفه ی اخلاق کرده و پروژه های خود را در آشتی دین با این برساخته های انسانی تعریف می کند.در گفتگوی با سروش دباغ کوشیده ایم به نحوه زیست دینی در فلسفه ویتگنشتاین بپردازیم. ویتگنشتاینی،که خود را دیندار نمی داند اما به نظرگاه دینی خود معترف است؛ خدایش خود را در جهان آشکار نمی کند و به مفاهیم دینی نگاهی متعارف ندارد.
***
اجازه دهيد گفتگو را با جملـه اي از ويتگنـشتاين آغاز کنیم. او مـي گويـد: “مـن متـدين نيستم اما چاره اي ندارم به هرمساله اي ازمنظر ديني بنگرم.” به نظر شما تفاوت صدر و ذيـل ايـن گفتـه، چگونه قابل توجيه است؟
اين جمله را اينگونه ترجمه نمي کنم که: ” من متدین نیستم اما چـاره اي نـدارم به هرمسئله ای از منظر دینی بنگرم”، بلکه اینگونه بیان می کنم: “من آدمی دیندار نیستم، اما نمي توانم از منظر ديني به امور ننگرم”. وقتي مي گوييد “چاره اي ندارم”، گـويي لازمـۀ منطقي سخن اوست که از منظر دینی به پدیده ها بنگرد، اما ویتگنشتاین مـي گويـد: “نمـي تـوانم ازمنظـردينـي بـه پديده ها ننگرم.” نکته دوم اينکه ، به نظـرم ویتگنشتاین می خواهد بگوید من درمعناي متعارف کلمه ديندار و مسيحي نيستم، در عین حال تربيت دينـي و حـس ديني که در کسي مثل من برای سالیانی وجود داشته و علاقه اي که نسبت به فضای دينـي دارم اقتضا می کند به پديده ها از منظر ديني هم نگاه کنم. معناي اين سخن اين نيست که نگـاه کـردن از منظرديني يعني به همان باورهايي برسم که متدينان دارند؛ بلکه نـشانگر این امر است که منظر ديني( religious aspect) برايم مقوله مهمي است و دوست دارم پديده ها را ازمنظرديني هـم بنگـرم. مضافا براين، روایت قـوي از این سخن ویتگنشتاین از این قرار است: کـسي ممکن است به لحاظ سلوک شخـصي دينـدار نباشـد، امـا مـي خواهـد ببينـد نگاه کردن به پديـده هـا را ازمنظـردينـي، چه مولفه ها و لوازم و پيامدهايي دارد.
يعني شما مي فرماييد چون ويتگنشتاين در يک سنت ديني و در آن فضا پرورش يافته، لذا بـه پديـده هـا از منظرديني نگاه مي کند؟ شايد بتوان گفت او پرورش ديني چنداني نداشته بلکه خودش از جايي به بعد مخـصوصا در جنـگ جهاني اول چنين نگاهي را تجربه کرد. دونگاه وجوددارد؛ زماني مـا مـي گـوييم لازمـه منطقـي دينـدار بودن يا نبودن، بررسي پديده ها از منظر ديني است، يک وقت هم مـي گوييـد خيـر، بلکـه فـارغ از اينکـه شخص متدين است يا نيست، آيادوست دارد به پديده ها ازمنظرديني نگاه کند؟
تصور مي کنم دومي است. ويتگنشتاين به معنـاي متعـارف کلمـه دينـدار نبـوده، امـا دغدغـه هـاي اصـيل و عميق اگزيستانسيلِ معنوی داشته، خصوصا با عنایت به جنـگ جهـاني اول و دسـت و پنجه نرم کردن مستقيم لودویگ جوان با مرگ ؛ به همـين سبب، این سخن ویتگنشتاین که « نمی توانم از منظر دینی به پدیده ها نگاه نکنم» قابل فهم است. به نظرم مفهوم « منظر دینی» ، جالب و قابل تامل است؛ برگرفتن نگاهی رمزآميز به اموردرعـالم. امـا لازمـۀ اين سخن اين نيست که کسی که چنین نگاهی را برگرفته ديندارباشد. البته، برای کـسي کـه عـالم را کـروکـور تجربه مي کند، احتمالا نگاه کردن به عالم ازمنظرديني جذابيتي ندارد؛ امـا برای کـسي کـه اخگرها و دغدغه هاي اگزيستانسيل و معنوي دارد، نگـاه کـردن بـه پديـده هـا از منظر ديني جذاب است. ازاینرو تصور مي کنم ويتگنشتاين در حين اينکه درمعناي متعارف کلمـه متـدين نبوده، از اين سنخ دغدغه ها داشته است، به همين سبب نگريـستن بـه پديـده هـا ازمنظـردينـي بـرايش جالب بوده. فارغ از ویتگنشتاین، متصور است که کـسي دربرهـه اي از زمان در سلک تدين باشد؛ بعدها، به هر دلیل و سببی، نحوۀ زیست دینی را فرو بنهد و مشی دیگری اتخاذ کند و در عین حال نگریستن به امور و پدیده ها از منظر دینی برایش جذاب و تامل برانگیز باشد. این ابیات از یکی از غزلهای حافظ را در نظر بگیرید:
يک دو جامم دي سحرگه اتفاق افتاده بود
وز لب ساقي شراب اندر مذاق افتاده بود
از سرمستي دگربا شاهد عهد شباب
رجعتي مي خواستم ليکن طلاق افتاده بود
در مقامات طریقت هر کجا کردیم سیر
عافیت را با نظر بازی فراق افتاده بود
تصور مي کنم اين غزل را مي توان ناظر به همين مقام تفسیر کرد، کسي شاهد هاي عهد شباب فکري خـود را کنار گذاشته و از آنها عبور کرده، مي خواهد دوباره برگردد و رجعت کند، اما نمي تواند و فراق و طلاق ابدی میان او و گذشتۀ فکری و نحوۀ زیستش افتاده، در عین حال حـسی نوسـتالوژيک به گذشتۀ خود دارد. هر چند وی ديگر به شاهدهاي عهد شباب فکري خود، بسان گذشته نمی نگرد و از آنها عبور کرده، اما مي تواند در آنها نظر کند و دربارۀ مؤلفه ها و نتـايج ولـوازم آن نگرش تامل کند.
به نظر شما منشا اين جذابيت براي ويتگنشتاين يـک امـر سـايکولوژيک اسـت يـا ريـشه فلـسفي داشـته است؟
افزون بر سویۀ روانشناختی، منشا فلسفي هم مي توانـد داشـته باشـد؛ چـون متعلـق بـه قلمـروی رازآلـود هـستي اسـت ، آنچه در یادداشت ها و فقرات انتهایی رساله منطقی- فلسفی آمده، نشان می دهد که لودویگ جوان به امر متعالی و حدود و ثغور آن بسیار می اندیشیده است. به نظرم کساني که دربرهـه اي از زندگی نحـوۀ زيـست دينـی اصیلی داشـته اند، هيچ وقت مسالۀ «امر متعالی» گريبان آنها را رها نمي کند، فارغ از اینکه اکنون اعتقادات دینی دارند یا نه. اخیرا از قول یکی از خداناباورانی که روزگاری خداباور بوده و تعلق دینی داشته در جايي مي خواندم: “من روزگاری دينداربودم اما اکنون دیگر تعلق خاطر دینی ندارم. نمي دانم اگر خدايي وجود داشته باشـد همـان قـدر که من به اوفکرمي کردم اوهم به من فکرمي کند”. این تاملات، در زمرۀ نجواهايي است که شخص در خلوت با خود دارد؛ تاملاتي درباب مبـدا هـستي، معنـاي زندگي و…دلمشغولی هایی که تـا پايـان عمـر گريبـان فـرد را رهـا نمـي کنـد. ویتگنشتاین، هم به سبب تربیت دوران کودکی، هم ذهنیت وقاد فلسفی، سالها دلمشغول این امور بوده است.
تصوير خدا در فلسفۀ ويتگنشتاين چیست؟
در دوران نخست، خداي ويتگنشتاين به خداي فلاسفۀ کلاسيک ما خـصوصا فیلسوفان مـشائي نزديـک تـر است تا به سنت عرفاني، چراکه خدای او، خدايي است که خود را درعالم متجلي نمي کند، مفـارق از عالم است؛ گويي بسان محرک اولي است که قوانيني را در اين عالم وضع کرده و کسرو انکـسارو تاثير و تاثر آن قوانین بر روي هم، امور رادر عالم پيش مي برند. اين خدا جريان و سريانی درعـالم نـدارد و به اصطلاح بينونتي با عالم دارد؛ برخلاف خداي عرفـا و يـا خـداي کـسي مثـل صـدرا کـه اطلاق لفظ «وجود» بر او حقیقی است و به همان معنايي که سایر موجودات حظی از وجود دارند، خداوند وجـود دارد و تجليات و تشانات و تعينات او عـالم را پـر کرده است؛ در واقع، در تلقی عرفانی، تفاوت میان خداوند و دیگر موجودات، تفاوت در شدت و ضعف است. آنگونه که از رسالۀ منطقی- فلسفی مي فهميم ، خدا خود را درعـالم بـروز و ظهور نمي دهد و در زمرۀ امور نشان دادني است، بيش از اين هم نمي توان راجع بـه او سخن گفت. در عین حال، این تلقی از خدا از آن حیث که خود را در جهان آشکار نمی کند و مفارقتی با جهان و ما فیها دارد، قرابتی با خدای فیلسوفان مشاء دارد . مفاهیمی نظیر «سـوژۀ متـافيزيکي» و «از وجه ابدي» در رساله منطقی- فلسفی در خـدمت تبیین این تلقی از امر متعالی اند.
ويتگنشتاين در تراکتاتوس فقره ۴۳۲/۶ تعبيرمشهوري دارد، مي گويد: اينکه اشيا چگونـه درعـالم واقـع شده اند به حال آنچه برتر است تفاوتي نمي کند. خداوند خود رادر جهان آشکارنمي کنـد.” منظـور از جمله اخيردر اين فقره چيست؟
چنانکه در می یابم، اين جمله بدین معناست که نمي توان «خداوند» را در عداد هویات زبانی ای در نظر گرفت که مدلولي درعالم دارند. به تعبیر دیگر، مراد اين است که به همان معنايي که راجع به سايراشياء و پديده ها مي تـوان سخنان معنادار گفت، درمورد خدا نمی توان؛ چرا که خدا مدلولی در جهان خارج ندارد و گزاره های متافیزیکی ناظر به وضعیت های امور ممکن نیستند، از اینرو تصویر ندارند و در زمرۀ امور نشان دادنی اند، نه امور گفتنی. ویتگنشتاین که مـي گويـد “خـداوند خـود را در جهـان آشکار نمي سازد”، مرادش تلقی ای از خداست که مفارقتي با جهان پيرامـون دارد، لـذا مـا را بـه يـاد محـرک اول ارسـطو يـا خدای فلاسفۀ مشاء مي اندازد که بينونتي با ايـن عـالم دارد. در عین حال، چـون به روایت ویتگنشتاین متقدم، مفهوم «خداوند» مـدلولي در عالم خارج ندارد، به همـين سبب بـا خـداي عرفـا و یا خـداي وحـدت وجـودي اسـپينوزايي متفاوت است، چون خداي اسپينوزايي ، حـالّ در سـايرموجـودات عـالم اسـت. خـداي ويتگنشتاين در مرز عالم ايستاده و خود را در جهان آشکار نمی کند، ايـن تلقي از خدا با تلقی رایج از خدای ادیان ابراهیمی فاصله دارد. خداوند در تلقي اسلامي، همه توان، همـه دان وهمـه جايي است: « نحن اقرب اليه من حبل الوريد» و «فاينما تولوا فثم وجـه الله»؛ وقتي گفته میشود خداوند خود را در جهان آشـکارنمـي سـازد، بـا درک متعـارف ديني متفاوت است.
با توجه به اينکه ويتگنشتاين در رساله، بين ساحت منطقي و سکوت تفاوت قائل مي شود، آيـا مـي شـود گفت ديدگاه ويتگنشتاين اول درباب دين لاادري گري است؟
فکر نمي کنم. از اين جهت که در فضای تراکتاتوس، سـخن گفـتن در بـاب خـدا جـزو امور نشان دادني است ، درحـاليکـه لاادري گري یا ندانم انگاری موضعی معرفـت بخـش اسـت؛ يعني وقتي گفته مي شود «لاادري گري موجه است»، مراد اين است که مواضع خداباوری و خداناباوری ناموجه اند، در حالیکه در فضای تراکتاتوس، امورنشان دادنی بی معنی اند و غیر معرفت بخش. پس مطابق با آنچه در تراکتاتوس آمده، نمـي توان گفت موضع ویتگنشتاین متقدم لاادري گري است، چرا که آنجا ورطه اي نيست کـه بتـوان دعـاوي را بررسـي معرفتي کرد و سخن گفتن در آن حوزه در زمرۀ امورنشان دادني است.
رای ويتگنشتاين متاخر درباره مفاهیم دینی چیست؟
در ويتگنشتاين متاخر قصه متفاوت است؛ ما با بـازي هـاي زبـاني گونـاگون سـروکارداريـم . درک از خدا عبارتست از تلقي ای که مومنان در يک نحوۀ زيست ديني از خداوند دارند؛ و یا درکی که فلاسفه و متکلمان در بازیهای زبانی فلسفه و کلام دارند. در بازی- زبانی دین، راجـع بـه مـدلول «خدا» سخن چنداني به ميان نمي آيد، چون بنابر آموزه های ويتگنشتاين متاخر، کارهایی که کاربران زبان با واژگان در سیاق های گوناگون در یک بازی –زبانی انجام می دهند، قوام بخش معناداری است. در مقالۀ ” ويتگنـشتاين متـاخروواقـع گرايي اخلاقي” که در زبان و تصوير جهـان منتشر شده، توضیح داده ام که فيليپس و برخي دیگر از شارحان ویتگنشتاین متاخر، آورده اند که در بحث از مفاهیم دینی در فلسفۀ ویتگنشتاین متاخر، باید «گرامر» واژۀ «واقعيت» را در نظر آورد و لحاظ کرد. در واقع، بکار بستن واژۀ «واقعيـت» مبتني برمفروضاتي است؛ مطابق با اين مفروضات، جهانی پيـشا زباني داريـم و کاربر زبان، سخنان خود را معطوف بدان تقريـر و تنـسيق مـي کنـد. در عین حال لحاظ کردن گرامر واژۀ «واقعيت»، متضمنِ نقد مفروضات فوق است و تاکید بر این امر که مـا از زبـان آغاز مي کنيم و از دهليز زبان وارد جهان پيرامون مي شويم؛ به همـين سبب نمي توانيم از تطابق ياعدم تطابق امور با جهان خارج سخن بگوييم، چون نه تطابقي درکـار اسـت و نه عدم تطابقي. اگـر خوانش فيليـپس را موجه بینگاریم، سراغ گرفتن از اینکه آیا مفهوم «خدا» در ویتگنشتاین متاخر مدلول و مابه ازایی در معنای متعارف کلمه درعـالم خـارج دارد یا نه، سالبه به انتفاء موضوع است؛ چرا که ناشي ازعـدم تفطـن بـه گرامـر واژه واقعيت است. خلاصه کنم، با در نظر آوردن مفاهیم « نحوۀ زیست» و « بازی- زبانی» که از برساخته های ویتگنشتاین متاخر اند و با لحاظ کردنِ گرامر واژۀ «واقعیت»، می توان رای ویتگنشتاین متاخر دربارۀ مفاهیم دینی را صورتبندی کرد.
با توجه به جمله اي که ازويتگنشتاين نقل شد مبني براينکه “به هرمساله اي ازمنظرديني نگاه مـي کـنم” آيا مي شود گفت ويتگنشتاين متاخر در يک ساحت ديني قرار گرفته است؟
ساحت ديني در ويتگنشتاين متاخر، همان «نحوۀ زيـست دينـي» است. در عین حال فکر می کنم، همانگونه که فیلیپس آورده، آنچـه از منظومه ويتگنشتاين متـاخر مستفاد می شود، نه واقـع گرايـي دينـي است و نه ضدواقع گرايي ديني، بلکه موضع سومي است. اگر بپرسید این موضع سـوم چيـست، نمـي تـوانم ايجابـا بگويم چیست، اما سلبا مي توانم بگويم نه واقع گرایی دینی است و نه ضد واقع گرایی دینی. علاوه بر این، چنانکه در فرهنگ و ارزش آمده، ویتگنشتاین به ایمان شورمندانۀ کی یر که گوری باور ندارد، بلکه به ایمانی معتقد است که با آرامش عجین است ؛ این نوع ایمان را میتوان « ایمان ورزی از سر طمانینه» نامید.
اگر مطابق آنچه فرموديد ويتگنشتاين در يک ساحت ديني قرار گرفته، آنگاه مطابق بـا ايـده بـازي هـاي زباني، آيا خود اوهم دريک بازي-زباني قرار گرفته؟
بله، بازیهای زبانی متنوع و متکثر اند؛ بازی- زبانیِ دین، بازی- زبانیِ هنر، بازی- زبانیِ فلسفه، بازی- زبانیِ کلام و ….بسته به اینکه در مقام یک دیندار، هنرمند، فیلسوف و یا الاهی دان سخن میگویید و فعالیت می کنید، به یکی از این بازیهای زبانی اشتغال دارید.
اگر خود ويتگنشتاين در اين بازي زباني قرار گرفته باشد چگونه او از سـاحت غيـردينـي مطلـع اسـت و چه روشي براي اطلاع ازآن ساحت دارد؟
ایرادی ندارد که کاربر زبان در زندگی خود به بازیهای زبانی مختلفی اشتغال داشته باشد: بازي- زباني علم، بازي- زباني سياست، بازي- زبـاني هنـر، بـازي- زبـاني فلـسفه، بازی- زبانی دین… بـه تعبيـر ويتگنشتاين، هر یک از این بازیهای زبانی ناظر به بخشی از فعالیت های قلعۀ هزار توی زبان است. از اینرو، یک کاربر زبان، به اقتضای قواعد هریک از این بازیهای زبانی، در سیاقهای گوناگون به نحو متفاوتی رفتار می کند. ویتگنشتاین نیز می تواند دربارۀ قواعد و اقتضائات بازی- زبانی دین و دیگر بازیهای زبانی از منظر خویش سخن بگوید.
ويتگنشتاين در کاوشهای فلسفی به مبحث مهمي تحت عنـوان ” پیروی از قاعـده” اشـاره مي کند. بر اين اساس آيا مي توان گفت زيست ديني يک نوع تبعيت از قاعده است؟ اگرمي شود گفت، به چـه معنا؟
بله، بازی- زبانی دین که با نحوۀ زیست دینی عجین است، متضمن قواعدی چند است، قواعدی که تبعیت ازآنها قوام بخش این بازی- زبانی است. ویتگنشتاین در کاوشهای فلسفی در بحث از « استدلال پیروی از قاعده»، در مقام تبیین فلسفیِ چگونگیِ تبعيت از قواعد در بازیهای زبانیِ گوناگون است. در بازی – زبانیِ دین، به عنوان مثال، در ميان مسلمانان کسي که پرواي شريعت را نداشته باشد يعني نـه نمـاز بخوانـد، نـه روزه بگيرد و نه ازمحرمات اجتناب کند، شايد لفظا بگويند مسلمان است اما چون کثیری از قواعد را رعایت نکرده، به او گفته میشود این چه شيوه از تدين است ؟! با کافران چه کارت گربت نمـي پرسـتي!! همـانطور کـه شما در فوتبال اگر توپ را با دست برداريد مي گويند قواعد بازي را نکرده اي. ويتگنشتاين در کاوش هاي فلسفي مثالی در این باب زده است. مي گويد فـرض کنيـد داريـد شـطرنج بـازي مـي کنيد، رقیب شما، وسط بازي مهره اي را بردارد و بخورد!! او از قواعـد بـازي تخطـي کرده است. پس چـه بـازي- زبانی هنر باشد، چه بازي- زبانی علم و چه بازی- زبانی دین؛ کـساني کـه امـورنامتعـارفي انجام میدهند، از طرف بازيگران آن بازي – زباني پس زده مي شوند. ملاحظه کنید. برخی از افرادی که در ذيل يک سنت ديني سخنان شاذ و غیر ارتدوکس مـي گوينـد، با مقاومت نهادهای رسمی دینی مواجه شده، به ایشان گفته می شود که از قواعد تخطی کرده و بدعت گذاشته اید، از اینرو باید از اين بازي- زبانی بيرون برويد، به رغم اینکه ایشان تاکید می کنند همچنان عضوی از آن بازی- زبانی هستند. به لحاظ تاریخی، در عالم یهودیت، باروخ/ بندیکت اسپینوزا در قرن هفدهم توسط خاخام های یهودی طرد و تکفیر شد. در روزگار معاصر، در عالم اسلام، نصر حامد ابوزید که اخیرا روی در نقاب خاک کشید و به رحمت خدا رفت، توسط جامعۀ الازهر مصر تکفير شد.
کريپکـي کتـابي دارد تحت عنوان Wittgenstein on Rules and Private Language که آنجـا از تبعيـت از قاعـده بحث مي کند. شما منشا قوانینی را کـه درمـورد تبعيت از قاعده در ساحت ديني مطرح است چه چيزي مي دانيد؟
اگر مرادتان اديان ابراهيمي است، پیامبران در پیدایی قواعد و قوانین این بـازي- زبـاني نقش محوری داشته اند. در اديـان شرقي نیز بنیان گذاران ادیان، نظیر بودا در آئین بودیسم، در این میان نقش آفرینی جدی کرده اند.
آنچه شما در جواب فرموديد ظاهرا برمي گردد به قانونی که از نظرمتدينان مطـرح اسـت؛ عرضـم اين است که در نظر ويتگنشتاين، وي اين قانون را به آنچـه نـزد متـدينان حجيـت بخـش اسـت برمـي گرداند يا چيزديگري مد نظراوست؟
روایت ویتگنشتاین ازاین مقوله، شان توصيفي ( descriptive) دارد و نه توصیه ای (normative)؛ يعني شما نگاه مي کنيد که بـازيگران آن بـازي- زبـاني چگونـه مناسبات و روابط را تنظیم می کنند و قواعد و قوانین را پاس می دارند و بدانها عمل می کنند؛ سپس قواعد آن بازی- زبانی را روایت می کنید.
در مورد رابطۀ عقل و ايمان چهار نظريه وجود دارد: عقل گرايـي افراطـي، عقـل گرايـي معتدل، ايمان گرايي افراطي و ايمان گرايي معتدلپ. برخي بر اين باورند که ويتگنشتاين متاخر مايل به ايمـان گرايـي معتـدل اسـت. نظـر شـمادر ايـن رابطـه چيست؟
مطابق با آنچه از فرهنگ و ارزش و درسگفتارهایی در زیبایی شناسی، روانشناسی و باور دینی بر می آید، می توان تلقی ویتگنشتاین از ایمان گرایی را «ایمان گرایی معتدل» خواند. ویتگنشتاین در فرهنگ و ارزش از ایمانی یاد می کند که از جنس «حکمت سرد» است؛ ايماني که عاري از شورمندي است و در حين عدم اطمينان نظری و معرفتی، از طمانينه و آرامشی خبرمي دهد که در نحوۀ زیست دینیِ مؤمن متجلی می شود. می توان این نوع از ایمان ورزی را که با ایمان گرایی شورمندانۀ کی یر کگوری تفاوت محسوسی دارد، ايمـان گرايـي معتدل قلمداد کرد.
مقدمه: گسست میان نص قانون و وجدان جمعییکی از بنیادیترین کارکردهای نظام حقوقی در…
نوشتاری با عنوان «تأملی بر فرصت نهفته در آینده ایران؛ برخاستن از خاکستر بحرانها در…
تجربه دینی چیست؟ در ترازوی نقد ۱ —طرح مسئله پرسش از ماهیت آگاهی، جایگاه انسان…
اخیرا مقاله ای در چهار بخش با عنوان " انحطاط روشنفکری دینی در ایران معاصر"…
یکی از شاخههای بسیار مهم فلسفه، اخلاق باور نام دارد. اخلاق باور، حیطهی فکری است…
به مناسبت نهمین سالگرد درگذشت دکتر ابراهیم یزدی دقیقا به یاد ندارم که از…