* به یاد استاد فقیدآیت الله سید محمد موسوی نژاد (۱۳۱۰-۱۳۹۵).

af7abf56-0f05-49a5-a169-2a6970a97a8b

پنجم ابتدایی را در «دبستان ملی رضوی» که متعلق به پدرم بود تمام کرده بودم، امتحانات پایان دوره ابتدایی در مشهد به شکل ناحیه ای برگزار می شد و چون سنّم کم بود نمی توانستم در این امتحانات شرکت کنم. به توصیه پدر، بناشد یک سالی درس حوزه بخوانم تا بعدا بتوانم ادامه تحصیل بدهم و به مدرسه راهنمایی بروم.
پدر مرا به مدرسه ای برد که نه نامی داشت و نشانی و نه تابلویی. مدرسه جدیدالتاسیسی بود و دو- سه سالی بود که آغاز بکار کرده بود. «حاج آقا» مدیر آن مدرسه ای بود که نام نداشت. مدرسه بی نام و نشان، به اسم «موسوی نژاد» شناخته می شد و خود او نیز به نام «حاج آقا». از پشت عینک ضخیمش نگاهی به من انداخت که هم جبروتی داشت و ابهتی، و هم سرشار بود از محبت پدرانه و استادانه. البته آن روز من بیشتر متوجه جبروت و ابهتش شدم، بعدها به مرور به عمق محبت و دلسوزی هایش پی بردم.
ده- دوازده نفر، هم سن و سال بودیم که آن سال تحصیلی را در آن مدرسه بی نام و نشان آغاز کردیم. آن سال تمام شد، من هم با «حاج آقا» خداحافظی کردم به گمانم دوره طلبگی ام تمام شد، اما حاج آقا به پدر گفته بود حیف است حسن پسری با استعداد است و بهتر است به تحصیل حوزوی ادامه بدهد، پدر هم متمایل بود که پسر تحصیل حوزوی بدهد. این چنین شد که به تشویق پدر و به توصیه «حاج آقا» داستان ادامه پیدا کرد.

الف- مکتب موسوی نژاد:
«حاج آقا» نمونه منحصر به فردی بود و مدرسه بی نام و نشان وی نیز منحصر به فرد بود. به همین دلیل، اغراق نیست اگر شیوه او «مکتب موسوی نژاد» خوانده شود، شیوه ای بود جدید و نو، از مردی سنتی به تمام معنا. از جهت فکری متعلق به حوزه سنتی مشهد بود، با فلسفه زاویه داشت و به مکتب تفکیک نزدیک بود.
«حاج آقا» از جهات فوق کاملا سنتی بود ولی از جهت شیوه های آموزشی، کاملا مدرن، کلاسیک و پیشرفته بود. نوآوری های منحصر به فردی داشت که امروز ممکن است امری رایج باشد اما چهل سال پیش، نو بود و جدید. نوآوری های مکتب موسوی نژاد هم در «متون درسی» حوزه بود هم در «شیوه تدریس و مدیریت آموزشی» و هم در «مواد درسی».

۱- «متون دروس حوزوی»:
در آن زمان، کتب حوزوی بسیار قدیمی بود و متون غامض و چاپ های سنگی و ناخوانا داشت. حاج آقا، در ادبیات و صرف و نحو به جای کتاب «سیوطی» (البهجه المرضیه علی ألفیه ابن مالک) جلال‌الدین عبدالرحمن سیوطی، کتاب «القواعد الأساسیه للغه العربیه و آدابها» سید احمد الهاشمی را تدریس می کرد. به جای « مغنی اللبیب» ابن هشام، «تهذیب المغنی»، و در برهه ای نیز «المهذب» را تدریس می کرد.
در معانی بیان و بدیع، «مطول» تفتازانی جایش را به «مختصرالمعانی» و سپس به «جواهرالبلاغه» سید احمد الهاشمی داده بود. در علم منطق، «حاشیه ملا عبدالله» تبدیل شده بود به «المنطق» محمدرضا المظفر.
در علم اصول، به جای «معالم» شیخ حسن فرزند شهید ثانی، «اصول الاستنباط» سید علی نقی الحیدری تدریس می شد. به جای «قوانین» محقق قمی، «اصول الفقه» محمد رضا المظفر تدریس می شد. بعدها دریافتم که مدرسه بی نام حاج آقا، در برخی موارد، در زمینه جایگزینی تدریس کتب منظم جدید پیشروتر از برخی مدارس برنامه ریزی شده قم بود.

۲- «تدریس و مدیریت آموزشی»:
در مدیریت آموزشی، شیوه ای کاملا مدرن داشت که با شیوه رایج حوزوی در آن زمان «نظم ما در بی نظمی ماست» کاملا متفاوت بود. کلاس ها منظم بود سروقت شروع می شد و به موقع تمام می شد. هر کلاس درسی، دفتر حضور و غیاب داشت. تاخیرهای طلاب نیز اگر بیش از ۱۰ دقیقه بود ثبت می شد. پس از هر غیبتی و یا تاخیری، باید نزد «حاج آقا» می رفتیم و عرق شرمی می ریختیم و علت غیبت و یا تاخیر را توضیح می دادیم تا در کاغذ کوچکی «مجوز ورود به کلاس» را بدهد. امتحانات شفاهی و کتبی نیز به شکل ماهانه و سالیانه برقرار بود.

۳- «مواد درسی»:
از جهت «مواد درسی»، آنچه آن زمان در حوزه ها رواج داشت، دروس «فقه» و «اصول» بود و دروس مقدماتی مثل صرف و نحو و ادبیات و منطق که مقدمه ای برای دستیابی به فقه و اصول محسوب می شد. اما حاج آقا اهمیت زیادی به تدریس موادی می داد که در حوزه های علمیه به دروس جانبی مشهور شده است. «حاج آقا» صبحها از ساعت ۸ تا ساعت ۸ و نیم، خودش درس اخلاق می داد. حضور در درس اخلاق برای همه طلاب مدرسه اجباری عمومی و همگانی داشت. «حاج آقا» خودش نه بیمار می شد و نه گرفتاری برایش پیش می آمد، نظم و پشتکار عجیبی داشت. در آن سن و سال آرزو به دل ما مانده بود که حاج آقا بیمار شود یا مسافرتی برود و چند روزی درس ها تعطیل شود. اگر حاج آقا یک روز نمی آمد، حاج آقای فاضلی از قبل آماده بود تا کلاس را اداره کند.
حوزه های علمیه مشهد معمولا پنجشنبه ها تعطیل بود. حاج آقا تا ظهر پنجشنبه را هم برایمان پُر کرده بود. درس اخلاق پنجشنبه ها نیز تعطیل نمی شد بلکه طلاب باید می آمدند و به قول امروزی ها خلاصه مباحث مطرح شده هفته را کنفرانس می دادند.
روزی حاج آقا از من پرسید «آیا تو هم که از این درس اخلاق، یادداشت بر می داری می توانی یک روز پنجشنبه بیایی و در جمع عمومی خلاصه درس را بگویی؟» با شرمندگی بهانه ای آوردم و گمان کردم بلا رفع شده است. ولی همان پنجشنبه مرا صدا زد و باید خلاصه را کنفرانس می دادم! فهمیدم پرسش چند روز قبلش، هدفدار بوده و می خواسته است که من آمادگی اجمالی داشته باشم، لرزش صدایم را خودم نه تنها احساس می کردم بلکه می دیدم. ابهت حاج آقا یک طرف، پوزخند طلاب قدیمی تر که هم از من مسنّ تر بودند و هم با سابقه تر، یک طرف، نگاه های شیطنت آمیز و پوزخندهای کودکانه بچه ها و همدرسی ها طرف دیگر! به هر زحمتی بود خلاصه درس های اخلاق هفته را بیان کردم، یادم نیست چه فصل سال بود ولی یادم هست که حسابی عرق ریختم. کتابی را همان روز برایم امضا کرد و در صفحه اول تقدیری نوشت و به «آقای فرشتیان کوچک» هدیه داد. نمی دانم چرا بسیاری از کتبی که آن سالها هدیه گرفتم به نام «فرشتیان کوچک» هدیه داده شده است.
از برنامه های دیگر آن مدرسه، دروس عقیدتی بود که آن روزها در حوزه رواج نداشت. آقای فاضلی که حالت معاونت مدرسه را داشت متصدی این دروس بود. درس احکام نیز همه روزه برقرار بود. «زبده الاحکام» مرحوم آیت الله شاهرودی تدریس می شد. بعدها رساله ها و جزوه های از آیت الله خویی و سپس از آیت الله خمینی.
مدتی نیز، مرحوم آیت الله محمدباقر حکمت نیا در مدیریت و در تدریس مدرسه همکاری داشت. درس قرائت قرآن و تجوید توسط قاری قرآن و استاد تجوید، حاج آقای هروی برقرار بود. آقای نصرتی هم، بصورت هفتگی کلاس خط و خوشنویسی داشت.

ب – زیست طلبگی:
در سال های قبل از انقلاب، طلبگی مرادف بود با فقر و ناداری، زهد و قناعت. هیچ آینده ای برای وضع معیشت قابل پیش بینی نبود. «حاج آقا» گاهی ما را دلداری می داد که نگران آینده نباشیم، روزی برایمان سخن از برکت زندگی طلبگی می گفت، شاید می خواست ما را در برابر فقر طلبگی به سلاح قناعت مسلح کند، به قبای سورمه ای رنگش اشاره کرد و گفت، ده بیست سالی هست که این قبا را می پوشد و هنوز هم قبایش سالم است و آراسته. در آن لحظه به قبایش خیره شدم و تازه دریافتم که چقدر کهنه و قدیمی شده است. با این که گاهی شاهد بودم که بسته های پولی از وجوهات را بازاریان برای امور شرعیه در اختیار وی قرار می دهند، ولی او پیش از آنکه به طلاب درس زهد بدهد، خودش نمای زهد بود و نمادِ قناعت.
کتابهای کتابخانه اش که ممهور بود به «کتابخانه شخصی موسوی نژاد»، اندک اندک زیاد شده بود، دفتر خودش را که جنب کتابخانه بود به محوطه کتابخانه افزود. دفتر جدیدی برای خویش ساخت، دفتری که به دکه ای آهنی می ماند در گوشه ای از حیاط مدرسه برای خویش ساخت، دکه ای از آهن و شیشه که زمستان ها سردترین جای مدرسه بود و تابستان ها گریمترین مکان مدرسه، زمستان ها سردخانه بود و تابستان ها گرمخانه. شبیه گلخانه می ماند. من و دوستانم همان دفتر سابق را ترجیح می دادیم، نه از این جهت که حاج آقا آنجا راحت تر بود بلکه از این جهت که ما آن موقع راحت تر بودیم، دفتر جدید که دکه ای بود و سه طرفش شیشه بود، سبب می شد که ابهت حاج آقا در تمام محوطه مدرسه برقرار باشد و گوشه ای از حیاط مدرسه، برای شیطنت های ما، حیاط خلوتی نباشد و از چشم وی پنهان نماند.
دلسوزی، خلوص، قناعت و ساده زیستی، پشتکار و نظم، پرهیزکاری و اخلاص، ویژگی های بارز مردی بود که به جای آن که برای طلاب مبتدی درس تجزیه و ترکیب بدهد، می توانست صاحب رساله و فتوا بشود، اما از همه دنیا قناعت کرده بود به ساختمانی نیمه مخروبه ای در کوچه چهارباغ، پشت مسجدشاه که یکی از بازاریان به وی امانت داده بود، ساختمانی که زمستان ها از سقفش آب می چکید و گوشه ای از اطاق زیلو پهن بود و درس برقرار بود و گوشه ای دیگر، ظرف و پلاستیکی که زیر چک چک آب ها قرار داده شده بود. همه جهان آن مرد بزرگ خلاصه می شد در همین ساختمان نیمه مخروبه قدیمی که به تربیت طلاب می پرداخت.

ج- گرایشات سیاسی، اجتماعی:
قبل از انقلاب، که ما طلاب نوجوان و جوان گرایش به هواداری از انقلاب داشتیم، احساس می کردیم که او با انقلاب میانه ای ندارد. کم و بیش و مخفیانه، با وی همدل نبودیم. اما بعدها دریافتم که زاویه وی با انقلاب، نه از روی عافیت طلبی بود و نه از روی فقدان شجاعت. بلکه برای او همه چیز، تحصیل جدی طلاب بود، تحصیل و تهذیب.
دوران انقلاب، شور انقلاب فراگیر شده بود. من و یکی دیگر از طلاب، احادیث و اعلامیه هایی را شبانه لای کتب طلاب که در قرائتخانه بود می گذاشتیم. نمی دانم حاج آقا از کجا خبردار شد، آن طلبه را همان روز در جلوی چشمان بهت زده سایر طلبه ها اخراج کرد و من هم گمان کردم باید بروم، مدتی خود را از تیررس نگاه پر ابهت وی پنهان می کردم، اما با من مدارا کرد. او به حق و به درستی ورود زودرس طلاب را در سیاست، مانع پیشرفت علمی آنان می دانست. سالیانی پیش از انقلاب، و مجددا سالیانی پس از انقلاب به خواندن و بازخوانی دروس نزد وی پرداختم. در زمان جنگ تحمیلی، شاهد بودم که احترام زیادی برای شهدای جنگ قائل بود و اگر طلبه ای احساس وظیفه می کرد که به جبهه برود، او مانع نمی شد. حتا گاهی کلاس ها را ساعتی تعطیل می کرد به احترام مشایعت از شهدا، تا طلاب به تشییع جنازه بروند.
حاج آقا، حقوق زیادی بر گردن من داشت و دارد. از همان قبل از انقلاب، تفاوت های زیادی داشتیم، اما علیرغم جدیتش، پدرانه در حق من تساهل می کرد و تسامح. در آن دوره های اولیه مدرسه، این افتخار برایم حاصل شد که برخی از مقدماتی ترین کتب حوزوی را خودش متواضعانه برای ما طلاب مبتدی تدریس می کرد. او که می توانست بالاترین رتبه استادی را در حوزه داشته باشد برای ما درس «تجزیه و ترکیب» می گفت.
سختگیر بود و جدی، با مظاهر تجدد هم شدیدا مخالفت شد. اگر متوجه می شد طلبه ای به صورت متفرقه در امتحانات سیستم آموزشی جدید شرکت کرده یا به مدارس شبانه می رود حکمش اخراج بود. تحصیل دروس جدید، برای طلاب آن مدرسه، مثل شجره ممنوعه بود که نباید بدان نزدیک می شدیم. پس از چند سال تحصیل در آن مدرسه، تصمیم گرفتم در امتحانات متفرقه دولتی شرکت کنم و مدرک گواهینامه پنجم ابتدایی را بگیرم و سپس به شکل مکاتبه ای دوره راهنمایی و دبیرستان را ادامه دهم. با پدر در میان گذاشتم، پدر پذیرفت. پدر رضایت داد، اما به وی گفتم اگر حاج آقا بفهمد چه می شود؟ بناشد پدر با حاج آقا صحبت کند، خوشبختانه حاج آقا پذیرفت ولی بناشد محرمانه و مخفی باشد. باز هم با من مدارا کرد.
از سخت گیریهایش و جدیت هایش، هیچگاه دلگیر نشدم. شاید به این دلیل که همیشه نسبت به وی احساس عجیبی داشتم اگر تندی هم می کرد احساس می کردم تندی اش از روی دلسوزی است. رفتار پدرانه اش با جدیت استادانه اش عجین شده بود. اما همیشه یکجوری با من مدارا می کرد، همان زمان احساس می کردم جز خیرخواهی و نیک اندیشی در وجودش نیست. می دانم بارها پشت سرم نیز از من حمایت می کرد.
مثل کبوتری می ماند که جوجه هایش را حمایت می کرد و پرواز یاد می داد و سپس به آسمان لاجوردی سرنوشت می سپارد. معجونی بود از جدیت استادانه و از محبت پدرانه.

د- آخرین دیدار:
آخرین بار در سفری به مشهد، در میدان شهدا با هم روبرو شدیم. آن نقطه میدان را دقیقا به یاد دارم، همان نقطه که، میعادگاه آخرین دیدارمان بود. سالیانی گذشت و من رفته بودم به سوی سرنوشت… حوزه تهران و حوزه قم و دانشگاه را تجربه کرده بودم. این بار، شاگرد احساس می کرد که اندک کوله باری از سفر و تجربه دارد که بتواند به مدد آن، استاد را «داوری» کند. من اندک اندک به شیوه ها و دغدغه های وی پی برده بودم، دیگر زبانم لکنتی نداشت، دل به دریا زدم و بدون مقدمه، خواستم خالصانه و صادقانه با توضیحاتی از شیوه های آموزشی وی و از منش استادی وی تقدیر کنم، پس از توضیحاتی، خلاصه کردم که «حاج آقا، گشته ام جهان و همچو شمایی ندیده ام». از زیر عینک ذره بینی اش نگاهی به من انداخت، گمان می کردم ترس استاد و شاگردی از وجودم رخت بربسته است، اما ناگهان دوباره همان طلبه نوآموز شدم. لحظاتی مرددانه و کنجکاوانه به من خیره شد و پرسید «راست می گویی؟». نمی دانم حرفم را باور کرد یا نه؟ زیرا از یکسو هیچگاه زبان به اظهار ارادت نگشوده بودم، و از سویی دیگر، تفاوت ها اندک نبود تفاوت در نگرش و گرایش سیاسی عقیدتی، در نگرش به تحصیلات جدید و …، پس از سکوت سنگینی، با لحنی آرام و شاید نومیدانه گفت «خوب اگر اینطور است پس بگویید و مروج باشید!». از هم که جدا شدیم این پرسش تازه به سراغم آمد که به که بگویم و کجا مروج باشم؟ می دانست که دانشگاه رفته بودم و بعد از تحصیلات دانشگاهی همانجا به تدریس پرداخته بودم، حضورم در حوزه دیگر رو به پایان بود. این پرسش ماند که کجا بگویم؟
این آخرین دیدار بود، و اینک پس از سالیانی از آن واپسین دیدار، «حاج آقا» پر کشید و رفت و حالا من مانده ام و این پرسش که کجا بگویم؟ به که بگویم؟ دلتنگی امانم نمی دهد در سوگ رفتن آن استاد، که فاصله هامان زیاد شد. وعده دیدار به تاخیر افتاد و غربت هجرت فرصت نداد. خودم هم نمی دانم با همه تفاوت هایی که هر روز فاصله هامان را بیشتر می کرد، چرا هر روز خود را نزدیکتر می دیدم و امروز که پر کشیده است او را همینجا می بینم، پشت همین چشم های تار و مغموم و همین قلب محزون. پس، همینجا می گویم تا به یاد بیاورم از شمعی که سوخت تا استادی کند. مردی که «نمودار» بود و خودش یک «مکتب» بود، مکتبی از دلسوزی، خلوص، قناعت و ساده زیستی، پشتکار و نظم، پرهیزکاری و اخلاص…، مردی که از همه دنیا قناعت کرده بود به ساختمانی نیمه مخروبه که زمستان ها از سقفش آب می چکید…

بازگشت به صفحه اول