دارم لحظهای را نگاه میکنم که عبدالفتاح سلطانی برای کوتاهزمانی از اسارتِ بیداد به خانه میرسد. ماندهام هاجوواج، گنگ، گویی رها در خلأ. اشک اما، امانام نمیدهد. نفرت با همهی تنفری که از آن دارم همهی وجودم را گرفته است، نفرت از این همه پلشتی و بیداد. میخواهم همدردی کنم، واژهای درخور نمییابم. تنها نگاه میکنم هرچندکه نمی خواهم نگاه کنم؛ از شرم، شرم از خودمان، شرم از زمانهای که در آن میزییم، شرم از سرزمینی که مال ماست و عاشقانه دوستش دارم، شرم از انسان بودن هرچندکه همهی وجودمان در همین انسان بودن معنا پیدا میکند. تنها نگاه میکنم به تصویر پدری سروقد که با پاهایی استوار میآید اما، از آستانهی در که میگذرد خمیده میشود و زار میزند.
نهتنها در خیال که با همهی وجود در آغوشش میگیرم، با اشک نه، چراکه دیگر اشکی نمانده است، با دستانی لرزان که پیشکشی جز همدردی ندارد. حرفی نمیزنم، چراکه نیازی نیست. تنها با چشم و با دل میگویم: عزیز داغدار، عزیزان داغدار، با تو و با شماییم؛ تسلیتمان را بپذیرید. سرت سلامت، سرتان سلامت. غمات و غمتان، غم من است، غم ماست، غم یک ملت است.
زیتون-احمد فعال: یادداشتی را یکی از دوستان لطف کردند و از کانال نقدآگین با عنوان…
مقدمه: گسست میان نص قانون و وجدان جمعییکی از بنیادیترین کارکردهای نظام حقوقی در…
نوشتاری با عنوان «تأملی بر فرصت نهفته در آینده ایران؛ برخاستن از خاکستر بحرانها در…
تجربه دینی چیست؟ در ترازوی نقد ۱ —طرح مسئله پرسش از ماهیت آگاهی، جایگاه انسان…
اخیرا مقاله ای در چهار بخش با عنوان " انحطاط روشنفکری دینی در ایران معاصر"…