Categories: اندیشه

دربارۀ یک استدلال استعلایی

چکیده:

این مقاله گزارش مختصری است دربارۀ ماهیت یک استدلال استعلایی، مهم ترین هدف به کارگیری آن و کاربردهای گوناگون آن. در اين راستا ابتدا سعي شده است مفهوم و ماهيت استدلال استعلايي براي خواننده روشن شود. به اين منظور در بخش اول صورت منطقي يک استدلال استعلايي ارائه شده و بر شرطي ضروري که در اين استدلال نهفته است، تأکيد شده است. سپس، مهم‌ترین هدف از طرح یک استدلال استعلایی توضیح داده شده است. سرانجام، انواع کاربرد اين نوع از استدلال واکاوي شده است. در اين زمينه چهار نوع از کاربردهاي متداول استدلال استعلايي که عبارتند از استدلال استعلايي معطوف به صدق، استدلال استعلايي معطوف به باور، استدلال استعلايي معطوف به تجربه و استدلال استعلايي معطوف به مفهوم مورد بررسي قرار گرفته و از يک‌ديگر متمايز شده اند.

واژگان کلیدی: استدلال استعلایی، شرط ضروری، شک گرایی

مقدمه:

براي شناخت ماهيت مفهوم استعلايي، در ابتدا واژه «متعال»”[1] مورد بررسي قرار مي گيرد چرا که به علت شباهت آوايي اين واژه با واژه «استعلایی» در زبان انگليسي، مفهومي شناخته شده‌تر است. هر چند هرگز نبايد مفهوم متعال را با مفهوم استعلايي يکسان در نظر گرفت.

واژه «متعال(ترانسندنت)» از ريشه يوناني ترانسندره[2] گرفته شده است که به معناي فرارفتن و از حدگذشتن است. منظور از حد گذشتن در اينجا، فرارفتن از حدو مرز واقعيت تجربي است که انسان در جهان پيرامون خود، آن را با حواس پنج‌گانه درک مي کند. براي مثال مفهومي چون خدا مفهومي متعال است زيرا درک آن فراتر از مرزهاي تجربه حسي انسان قرار دارد.[3] اما تعريف استدلال استعلايي از نظر فلسفي به علت تعدد تعاريف انجام شده و ابهامات موجود در اين تعاريف، چندان ساده  نيست. [4]

1-1. مفهوم و ماهيت استدلال استعلايي

مطابق با تصور متعارف، استدلال‌هاي استعلايي[5] دربرگيرندۀ ادعاي متمايزي نسبت به انواع ديگر استدلال‌ها هستند. در شرايطي که پديده X موضوع مورد بررسي است، هدف از طرح یک استدلال استعلايي اين ادعا است که Y شرط ضروري براي امکان پذيري پديده X است. اين استدلال به طور منطقي اين نتيجه را در بردارد که پديدۀ X امکان پذير نيست مگر آنکه شرط Y برقرار باشد.

براي ورود به بحث اصلي در ابتدا بايد گفت که فلاسفه معمولاً سؤال‌هايي شبيه به «چه شرايطي براي امکان پذير بودن x  لازم است ؟» را به کانت و روش شناسي فلسفي جديد کانت يعني استدلال استعلايي او ربط مي‌دهند.[6]  در حقيقت، در استدلال‌هاي استعلايي، در اين مورد بحث مي شود که پديده معين X بايد شرايط ضروري معين Y را داشته باشد.[7] در اين زمينه والش[8] يک استدلال استعلايي را به اين صورت توصيف مي‌کند:

يک استدلال استعلايي از الگويي پيروي مي‌کند که قياسي است. اين استدلال ابتدا بيان مي‌کند که P نمي تواند صادق باشد مگر اينکه Q صادق باشد. سپس با بيان صدق P  ادامه مي‌يابد  و سرانجام  نتيجه مي‌گيرد که Q نيز بايد صادق باشد. [9]

لفظ “مگر” در تعريف استدلال استعلايي اهميت قابل توجهي دارد. کاربرد اين لفظ به اين معناست که تا گزاره Q صادق نباشد، گزاره  P نمي تواند صادق باشد. به نظر مي‌رسد آنچه والش به آن اشاره کرده است، همان چيزي است که يک استدلال استعلايي را از ديگر استدلال‌ها متمايز مي‌کند. باید به این نکته توجه شود که اين وجه تمايز از صورت منطقي خاصِ استدلال استعلايي که مي تواند به صورت قاعده منطقی وضع مقدم[10]  بيان شود، ناشی نمی‌شود:

1) P→Q

2) P

——

3) Q

بلکه يک استدلال استعلايي به دلیل اصل منطقی عکس نقیض ( ~Q → ~P ) است که از دیگر استعلال ها متمایز می شود؛ این بدان معناست که اگر گزارۀ Q صادق نباشد، گزارۀ P صادق نخواهد بود.

همچنین در استدلال بالا مقدمه دوم (P) حاوی گزاره‌ای است. براي مثال دربرگیرندۀ چنین گزاره‌ای است:«من تجربه‌اي دارم». اين مقدمه از نظر فلسفي گزاره‌ مناقشه آميزي نيست؛ یعنی بديهي است و حتي از نظر سرسخت‌ترين شکاکان[11] نيز به ندرت مورد شک قرار مي گيرد. اما هنگامی که P درون  اين استدلال استعلايي قرار می‌گیرد، نشان مي دهد صدق اين گزاره به صدق گزاره ديگری نياز دارد.[12]

1-2. هدف از استدلال استعلايي

 برخي ادعا کرده‌اند که هدف از طرح استدلال‌‌هاي استعلايي، پاسخ گويي به شک‌گرايي است. براي بررسي اين ادعا نياز است تا به توضيح بيشتري در اين زمينه پرداخته‌شود. در صورتِ استدلالي که در قسمت قبلي(1-1) بيان شد، مقدمه دومP)) گزاره‌ای را بیان مي‌کند. همانطور که گفته شد ادعا مي‌شود که اين مقدمه توسط سرسخت‌ترين شک‌گرايان هم قابل قبول و بديهي است. همچنين در اين رابطه مطابق با توضيحات قبلي، مقدمه اول (P®Q) طرح شده است تا نشان دهد شرطي ضروري وجود دارد(Q) که بايد حاصل شود تا مقدمه دوم(P) پديد آيد. حال بر اساس دیدگاه معرفت‌گرایانی همچون استرن و موافقان با او، از آنجا که شکاکان مقدمه دوم را قبول دارند، ملزم هستند که شرط ضروري مقدمه دوم يعني Q را نیز قبول کنند. اما اين درست همان شرط ضروري‌‌ایست که معمولاً توسط شکاکان رد مي‌شود. در نتيجه از نظر این معرفت‌گرایان هدف از استدلال استعلايي آن است که اين نکته را نشان دهد که موقعيت شک‌گرايي متناقض[13] است. يعني ترسيم موقعيتي که درآن شکاکان شرط ضروري(Q) را برای آنچه که قبول دارند(P) رد مي‌کنند. به عبارت ديگر، اين استدلال مي خواهد نشان دهد شکاکان قصد دارند در چيزي شک بورزند که به طور منطقي و قابل فهمي نمي‌توانند در آن شک کنند.[14] این مبحث همواره بسیار در شاخۀ معرفت‌شناسی مورد مناقشه بوده است و فلاسفۀ بسیاری در این زمینه نظریه‌پردازی کرده‌اند. برای نمونه می‌توان به نظریه‌های ضد شکاکانۀ فیلسوفانی همچون امانوئل کانت و دونالد دویدسون(فیلسوف معاصر تحلیلی) اشاره کرد.  آن‌ها با بهره‌گیری از استدلال‌های استعلایی به مقابله با شکاکیت پرداخته اند.[15]

1-2-1. کاربردهاي استدلال استعلايي

 با توجه به توضيحاتي که درباره ماهيت استدلال استعلايي و شرطی ضروري‌ که در لفظ “مگر” مستتر است داده شد، توضيح چهار کاربرد استدلال استعلايي، با توجه به دسته‌بندي که توسط استرن[16] و تونر[17] انجام شده است، آسان مي‌شود.[18]

از نظر آنها کاربرد استدلال‌هاي استعلايي چهار گونه است: استدلال‌هاي استعلايي معطوف به صدق[19]، استدلال‌هاي استعلايي معطوف به باور[20]، استدلال‌هاي استعلايي معطوف به تجربه[21] و استدلال‌هاي استعلايي معطوف به مفهوم[22]. در ادامه به ترتيب به توضيح هريک از اين کاربردها پرداخته مي‌شود.

لازم به ذکر است که در اين دسته بندي‌، شکل کلي استدلال‌هاي استعلايي را به صورت زير در نظر گرفته و متعاقبا چهار نوع کاربرد ذيل متمايز مي شوند:

X” امکان ندارد مگر آنکه »Y: A

الف. استدلال استعلايي معطوف به صدق:

 A يک استدلال استعلايي معطوف به صدق است، در حالتی که Y واقعيتي غير رواني[23] يا وضعي از امور[24] است و شرطي ضروري است براي X. در اين حالت X مي تواند تجربه يا زبان يا چيزهاي ديگر باشد. براي مثال اگر ادعا شود “براي اينکه تجربه ممکن باشد، بايد اشياء فيزيکي وجود داشته باشند”.

ب. استدلال استعلايي معطوف به باور:

 A يک استدلال استعلايي معطوف به باور است، در حالتی که Y يک باور است و شرطي ضروري است براي X. در اين حالت X مي‌تواند تجربه يا زبان يا باورهاي ديگر باشد. براي مثال اگر ادعا شود “برای اينکه اشخاص باورهايي درباره حالات ذهني خودشان داشته باشند، آنها بايد باور داشته باشند که جهان خارج وجود دارد”.

ج. استدلال استعلايي معطوف به تجربه:

 A يک استدلال استعلايي معطوف به تجربه است، در حالتی که Y تجربه‌اي است و شرطي ضروري است براي X.  در اين حالت X مي تواند تجربه، زبان، باور يا تجربه‌اي از نوع ديگر باشد. براي مثال اگر ادعا شود “براي اينکه اشخاص  احساسات و تأثرات ذهني داشته باشند، بايد تجاربي از جهان خارج داشته باشند”.

د. استدلال استعلايي معطوف به مفهوم:

 A يک استدلال استعلايي معطوف به مفهوم است، در حالتی که Y در نتيجه‌ بافتي معين شود که در آن کاربر توانايي به کارگيري مفهوم C را کسب کرده باشد. در اين استدلال Y  شرطي ضروري براي X  و X کسب توانايي به کارگيري مفهوم C در همه حال  و  C  يک مفهوم است. براي مثال اگر ادعا شود «براي اينکه اشخاص ياد‌ بگيرند که چگونه مفهوم درد را در همه حال به کاربرند، بايد توانايي به کارگيري آن مفهوم را در بافتي که خودشان و ديگران قراردارند کسب کرده باشند».

در اينجا با به‌کارگيري صورت قاعده منطقي وضع مقدم  براي دو مثالي که توسط استرن طرح شده است، خواهيم ديد که هر دو ازصورت منطقي يکساني پيروي مي‌کنند. مثال اول استدلال استعلايي معطوف به صدق است. مقدمه‌هاي آن عبارتند از:

«براي اينکه تجربه ممکن باشد، بايد اشياء فيزيکي وجود داشته باشند».

صورت منطقي آن عبارتست از:   1) P→Q

«من تجربه اي دارم»

صورت منطقي آن عبارتست از:   2) P

 

بنابراين، «اشياء فيزيکي وجود دارند»

صورت منطقي آن عبارتست از: 3) Q

بنابراين صورت منطقي استدلال استعلايي معطوف به صدق، به اين صورت است:

1) P→Q

2) P

——

3) Q

مثال دوم استدلال استعلايي معطوف به تجربه است. مقدمه‌هاي آن عبارتند از:

«براي اينکه اشخاص احساسات و تاثرات ذهني داشته باشند، آنها بايد تجاربي از جهان خارج داشته باشند».

صورت منطقي آن عبارتست از:   1) P→Q

 

«من احساسات يا تأثراتي ذهني دارم»

صورت منطقي آن عبارتست از:   2) P

 

بنابراين، «من جهان خارج را تجربه کرده ام »

صورت منطقي آن عبارتست از: 3) Q

بنابراين صورت منطقي استدلال استعلايي معطوف به تجربه نيز به اين صورت است:

 1) P→Q

2) P

——

3) Q

 

در پایان می توان گفت استرن و موافقان او با به کارگيري صورت منطقي فوق براي استدلال‌هاي استعلايي در جستجوي اين بودند که بتوانند در برابر حملات شک‌گرايي مصون باشند[25] و همانطور که شرح داده شد از نظر آن‌ها در نظر گرفتن چنين صورت منطقي‌اي براي استدلال استعلايي، شک گرايي را در موقعيتي متناقض قرار مي دهد.[26]

منابع:

  • لودویک، رالف، 1387، راهنمای مطالعۀ سنجش خرد ناب، ترجمۀ رحمان افشاری، تهران: مهراندیش.
  • Carpenter, A. (2003). “Davidson’s transcendental argumentation.” In J. Malpas (Ed.), From Kant to Davidson: philosophy and the idea of the Transcendental. London: Routledge.
  • Mendola, J. (1995). “Transcendental Arguments.” In J. K. Sosa (Ed.), A Companion to Metaphysics. Oxford: Blackwell.
  • Putnam, H. (1981). “Brains in a Vat.” In Reason, Truth and History (pp. 1-21). Cambridge: Cambridge University Press.
  • Walsh, W. (1975). Kant’s Criticism of Metaphysics. Edinburg: Edinburg University Press.
  • Stern, R. (2000). Transcendental Arguments and Scepticism, Answering the Question of Justification. Oxford: Claredon Press.
  • Tonner, P. (2011). “Kant and Transcendental Arguments: a question of interpretation” In Gnosis9 (1).

 

پی نوشت ها:

[1] transcendent

[2] transcendere

[3] براي توضيح بيشتر مفهوم استعلايي در فلسفه کانت نگاه کنيد به رالف لودويگ1387، صص. 63-65

[4] در تعريف استدلال استعلايي چنين دشواري‌هايي در کار کانت نيز ديده مي‌شود.

[5] Transcendental arguments

[6] Carpenter 2003, p. 219

[7] Mendola 1995, p. 497

[8] Walsh

[9] Walsh 1975, p. 101

[10] the modus ponens

[11] skeptics

[12] Walsh 1975, p. 101

[13] inconsistent

[14] Tonner 2007, p. 4

[15]  در این زمینه ببینید: Carpenter 2003, Tonner 2007

[16] Stern 2000, pp.10-11

[17] Tonner 2007, pp. 5-7

[18] اين دسته بندي ابتدا توسط استرن انجام شده، سپس تونر در مقاله خود با اشاره به اين دسته بندي، آن را تائيد و از آن استفاده مي کند.

[19] truth-directed transcendental argument

[20]belief-directedtranscendental argument

[21]experience-directed transcendental argument

[22]concept-directed transcendental argument

[23] non-psychological

[24] state of affairs

[25] Tonner 2007, pp. 5-6

 [26]   در برابر این استدلال، شک‌گرایان فرضیۀ مغز درون خمره را مطرح می کنند. فرضيه مغز درون خمره شکل نوین فرضيه روح خبيث دکارت است که به طور کلي ميان فلاسفه مشهور بوده است. اما احتمالاً پاتنم براي اولين بار اين فرضيه را به طور کامل دريک مقاله  فلسفي مطرح ساخته است. پاتنم فرضيه مغز درون خمره را چنين شرح مي دهد:

تصور کنيد، مغزي هستيد که در يک عمل جراحي توسط يک دانشمند خبيث از بدن جدا شده و درون خمره حاوي ماده مغذي(براي ادامه ي حيات) به حالت معلق قرار داده شده است و پايانه هاي عصبي آن به يک رايانه  فوق پيشرفته متصل شده است که موجب مي شود تصور کنيد همه چيز طبيعي است. در اين موقعيت تمام آنچه توسط حواس خود ادراک مي کنيد نتيجه تحريکات الکترونيکي است که توسط ابر رايانه مذکور ايجاد شده است و به پايانه هاي عصبي منتقل مي‌شوند. به اين ترتيب ما دچار اين توهم مي شويم که همه چيز روال طبيعي خود را دارد و واقعي است.( ببينيد Putnam 1981, pp. 1-21)

Recent Posts

اعتبار فرآیندی محاکم؛ پاشنه آشیل انسجام داخلی و دیپلماسی بین‌المللی

  مقدمه: گسست میان نص قانون و وجدان جمعییکی از بنیادی‌ترین کارکردهای نظام حقوقی در…

29 آگوست 2026

قدرت، دریا و ایران؛ کالبدشکافی یک روایت ژئوپلیتیک

نوشتاری با عنوان «تأملی بر فرصت نهفته در آینده ایران؛ برخاستن از خاکستر بحران‌ها در…

29 آگوست 2026

تجربه دینی و بحران درک واقعیت در جهان مدرن

تجربه دینی چیست؟ در ترازوی نقد ۱ —طرح مسئله پرسش از ماهیت آگاهی، جایگاه انسان…

29 آگوست 2026

نقدی بر «انحطاط روشنفکری دینی در ایران معاصر»

اخیرا مقاله‌ ای در چهار بخش با عنوان " انحطاط روشنفکری دینی در ایران معاصر"…

29 آگوست 2026

فلسفه‌ی اخلاقِ باور در سیاست

یکی از شاخه‌های بسیار مهم فلسفه، اخلاق باور نام دارد. اخلاق باور، حیطه‌ی فکری است…

29 آگوست 2026

یادمانده‌هایی از آشنایی با زنده یاد ابراهیم یزدی

  به مناسبت نهمین سالگرد درگذشت دکتر ابراهیم یزدی دقیقا به یاد ندارم که از…

29 آگوست 2026