خبرها

علی خامنه‌ای؛ دیکتاتوری حقیر و نابودگر

مقدمه

تاریخ دیکتاتوری هزاران بار بزرگ‌تر و گسترده‌تر از تاریخ آزادی است و متاسفانه هم‌چنان در جریان است، و آنچه در تمام دیکتاتوری‌ها تقریباً واحد است و یکی از بنیان‌های مستمرشان در سرتاسر جهان است، خودخداپنداری یا ارتباط مستقیم با خدا توسط دیکتاتورها و جنایتکاران تاریخ است. از فراعنه‌ی مصر، کسانی مثل رامسس دوم و آخناتون، تا خامنه‌ای همه یا ادعای خدایی داشته‌اند یا مدعی بوده‌اند که با خدا در ارتباط مستقیم‌اند و خدا از طریق آنها در تدارک جهانی بهتر است. نمرود پادشاه بابل، کالیگولا امپراتور روم، چنگیزخان مغول، شاه اسماعیل اول، هیتلر، صدام حسین و قذافی و خامنه‌ای، هرکدام به نوعی مدعی ارتباط با خدا بوده‌اند و خود را مأمور منتخب خدا برای بهبود وضع جهان می‌دانسته‌اند. مهم‌ترین ادعای علنی خامنه‌ای سخنرانی معروف وی برای خانواده‌ی قاسم سلیمانی است که مدعی شد: «روی‌ پله نشستم و یک سخنرانی گرم و گیرایی کردم؛ قبلاً هم فکرش را نکرده بودم، خدای متعال همین‌طور حرف می‌زد، درواقع، زبان من بود، حرف خدا بود».
این ادعا هم البته در یک جمع خصوصی بوده، اما به هر ترتیب علنی شد و درونیات و باور خامنه‌ای به خود را عیان کرد. واقعیت این است که خامنه‌ای و اطرافیانش باورمنداند که او منتخب خدا برای تغییر جهان و حاکمیت بر آن، طبق وعده‌ی قرآن، است. او در سخنرانی دیدار با بسیجیان در ۶ آذر ۱۳۹۸ مدعی شد: «مستضعفین چه کسانی هستند؟ مستضعفین را بد معنا می‌کنند؛ مستضعفین را به افراد فرودست یا حالا اخیراً – یعنی این چند سال اخیر باب شده – اقشار آسیب‌پذیر معنا می‌کنند. یعنی آسیب‌پذیران! نه، قرآن مستضعف را این نمی‌داند… مستضعف یعنی ائمه و پیشوایان بالقوه‌ی عالم بشریت؛ این معنای مستضعفین است».
خامنه‌ای در این سخنرانی، دوباره، خود را در مقام امام و پیشوای بالقوه‌ی عالم بشریت که مستضعف و وارث زمین است معرفی می‌کند. در توجیه این قول خامنه‌ای، بخش فقه و معارف سایت او، بلافاصله متنی منتشر کرد و در آن با استناد به آیه‌ی ۷۵ سوره‌ی اعراف مدعی شد که « مستضعفان در حقیقت کسانی‌اند که به رهبری دینی خود [یعنی خامنه‌ای] ایمان آورده و در برابر زورگویان و مستکبران مقاومت می‌کنند تا در نهایت بر مستکبران غلبه کنند».
همه‌ی این‌ها و مواردی دیگر از این دست ترجمان یک امرواقع است که در داستان تمامی دیکتاتورهای مجنون و جنایتکار واحد و جاری‌ست، و عبارت از خودخداپنداری یا منتخب خدا دانستن خود برای تبدیل جهان به مکان موردنظر است.

باورهای آخرزمانی خامنه‌ای و القائات منصوبانش

خامنه‌ای خود بارها به شرح شرایط و وضعیت آخرزمانی و پیشاظهور مهدی پرداخته و هواداران خود را در لحظات بحرانی امیدوار کرده که اکنون در موقعیت پیشاظهور هستیم و شرایط بر مومنان بسیار سخت است و خداوند در حال امتحان آنان است و باید استقامت پیشه کنند تا در این شرایط آخرزمانی به مقصد و مقصود و موعود رسند (نقل به مضمون).
روایاتی که منصوبان خامنه‌ای از زندگی او تعریف می‌کنند، از الله اکبر و یا علی گفتن در هنگام تولد تا الهامات الهی و پیشگویی و کرامات و … همه مورد قبول شخص خامنه‌ای است و خود نیز به این الهامات و کرامات در حد اولیا و انبیا باور دارد. مشاورین و استراتژیست‌های خامنه‌ای، متاثر از نفوذ روس‌ و اسرائیل، در تلاش‌اند که این القائات را در میان هواداران و وفاداران نظام تثبیت و تقویت کنند.
شخصیت‌هایی حوزوی مثل مصباح یزدی که تئوریسین «حکمت الهی» ولی فقیه بود و مشروعیت او را نه از آرای مردم که از جانب خدا می‌دانست، مکارم شیرازی که خامنه‌ای را دارای «الهام و درایت خاصی» که خدا به او عنایت کرده، و دیگر آخوندهایی که برای خامنه‌ای «عنایتی ویژه از امام زمان» قائل‌اند، همه در جهت ه‍مین القائات و البته باور خود خامنه‌ای عمل می‌کنند.
مکلاها و غیر حوزویانی هم هستند که بنابر القائات ایدئولوژیک متاثر از ایدئولوگ‌ها و استراتژیست‌های روس و نفوذی‌های اسرائیل در بحث‌های خود در تلاش‌اند که از خامنه‌ای رهبری الهی و تمدن‌ساز بسازند. رحیم‌پور ازغدی در سخنرانی‌های خود بارها تاکید کرده که خامنه‌ای «بزرگ‌ترین متفکر سیاسی جهان اسلام» است که توانسته مسیری برای «تمدن‌سازی اسلامی»، که ریشه در تاریخ و دین دارد، تعریف کند. سعید جلیلی معتقد است که خامنه‌ای صرفاً یک سیاستمدار نیست، بلکه «راهبریِ تمدنی» را بر عهده دارد.
رسانه‌های حکومتی، به‌ویژه صداوسیما هم بارها و بارها به ترویج «الهام خاص الهی» و «بصیرت الهی» و «سید خراسانی» بودن خامنه‌ای پرداخته و با انواع برنامه‌ها و مصاحبه‌ها و سخنرانی‌ها در تلاش برای القای این باور به مخاطبین خود بوده‌اند که خامنه‌ای به‌عنوان رهبر و ولی فقیه «تحت عنایت الهی و امام زمان» «صاحب بصیرت و حکمت الهی» است و در موقعیت آخرزمانی «ساختن یک تمدن اسلامی جدید» را رهبری می‌کند.

مروری بر گذشته‌ی خامنه‌ای

بررسی روان‌شناختی خامنه‌ای به‌عنوان یک دیکتاتور خودخداپندار از آن جهت اهمیت دارد که نشان می‌دهد چرا از چنین شخصیتی برخوردار شده که او را به‌شدت برای سرنوشت و آینده ایران و مردم خطرناک کرده است. ترومای روانی ناشی از تحقیر و طرد، پدری کنترل‌گر و مستبد، گرفتاری در وضعیت بینابینی طولانی‌مدت و نقص در شکل‌گیری خود واقعی، و به قدرت رسیدن بی‌زحمت و دردسرش در سن ۴۹سالگی همه مواردی‌اند که در کنار هم شخصیت بیمار خامنه‌ای را شکل داده‌اند.
خامنه‌ای گذشته‌ای پر از خشونت، ناکامی و تحقیر دارد. علی‌رغم میل شخصی و به اجبار پدر آخوند می‌شود. از همان کودکی ملبس به لباس آخوندها شده و همین موجب آزار و اذیت و تمسخر از طرف هم سن‌وسالانش می‌شود. مثل تمام خانواده‌های ایرانی، در خانواده‌ی خامنه‌ای هم پدرسالاری و استبداد پدر امری عادی و رفتاری معمول بوده است، اما آن‌چه این پدرسالاری مستبدانه را به یک عقده‌ی روان‌شناختی تبدیل کرده، ادامه‌ی آثار این استبداد بیرون از خانه است. در واقع خامنه‌ای تمسخر هم سن‌وسالانش را نتیجه‌ی رفتار زورگویانه‌ی پدر می‌داند. همین نفرت موجب شد که هرگز مطالعات حوزوی را جدی نگیرید و تلاش می‌کرد که بیشتر یک روشنفکر به چشم آید. برخلاف روحانیت سنتی به‌طور مرتب موسیقی گوش می‌داد (خامنه‌ای هرگز توانا به نواختن هیچ سازی، مثلاً سه‌تار، نبوده است) و در جمع‌ها و گعده‌های شعرا و روشنفکران شرکت می‌کرد و شعر می‌سرود. پیپ می‌کشید و آگاهانه تلاش می‌کرد که این رفتار را علنی کند تا دیگران هم ببینند. خود را نزدیک به روشنفکران مذهبی، شریعتی و بازرگان و …، می‌دانست و در تلاش بود که چونان یک مسلمان نواندیش جلوه کند.
خامنه‌ای شاید سخنوری توانا بود، اما نه دانش حوزوی عمیقی داشت و نه مسلط به تئوری‌های علمی جدید بود. به همین دلیل هرگز نه در میان حوزویان ارج و قرب یافت و نه در میان روشنفکران. نه حوزویان او را آخوندی باسواد می‌دانستند و نه در میان روشنفکران جایگاهی داشت. این واقعیت در برخی شرایط و مواقع موجب می‌شد که از کمک‌ها و امکانات هر دو طیف استفاده کند، اما در نهایت تا زمانی که انقلاب می‌شود و آخوندها به نان و نوایی می‌رسند، خامنه‌ای به‌عنوان شخصیتی گرفتار آمده در وضعیتی بینابینی، از کمترین ثبات و امنیت فردی و اجتماعی برخوردار است و با انواع آسیب‌ها، مثل بحران هویت، اضطراب اجتماعی و تعارضات درونی، مواجه است.
زندگی خامنه‌ای از کودکی تا پیش از انقلاب سراسر فقر و تنگ‌دستی بوده. فقر نیز، مثل پدرسالاری، وضعیتی همه‌گیر و عادی در زمان کودکی و جوانی خامنه‌ای بوده است. بنابراین وضعیتی خاصِ وی نبوده، اما آن‌چه این وضعیت را خاص می‌کند موقعیت امروز خامنه‌ای است. در واقع آسیب‌های ناشی از آن فقر و حس حقارت برآمده از آن وضعیت گریبان یک فرد و خانواده را نگرفته است، بلکه سرنوشت میلیون‌ها انسان را در چنگ گرفته است. لذا باید بررسی کنیم که عقده‌های روانی ناشی از آن آسیب‌ها چگونه در حال نابود کردن امروز و فردای یک ملت است.
تنها منبع درآمد خامنه‌ای روضه‌خوانی بوده است. خاطره‌ای از زنده‌یاد حسین شاه‌حسینی موید این واقعیت است. ایشان تعریف می‌کرد: «روزی مرحوم محمد آقامدیرشانه‌چی، از تجار بزرگ و فعالان جبهه‌ی ملی، گفت یک سیدعلی آقایی در مشهد است، چند سر عائله دارد و دستش تنگ است، کمک کنید در این ایام محرم یک لقمه نانی برای خانواده‌اش فراهم کند. یک موقوفه‌ای دست من بود که در ایام محرم آنجا مجلس عزاداری و روضه‌خوانی برگزار می‌کردیم. به آقای شانه‌چی گفتم ده روز اول محرم را به ایشان بگویید بیاید اینجا و روضه بخواند. ده روز دوم ماه محرم را هم باز آقای شانه‌چی پیشنهاد دادند که یکی دیگر از برادران علی خامنه‌ای بیاید و روضه بخواند و ده روز سوم هم قرعه به نام آشیخ ناطق نوری افتاد».
آقای شاه‌حسینی این خاطرات را با چنان جزئیاتی تعریف می‌کرد که حتی می‌گفت هر شب شام مهمان آقای شانه‌چی بودیم و ایشان گاهی شلغم پلو درست می‌کرد و … ذکر این خاطره برای نشان دادن این است که تنها منبع خامنه‌ای روضه‌خوانی بوده که به کمک بازاریان و فعالانی چون شانه‌چی و شاه‌حسینی برای او تدارک می‌شده است. منبعی محدود و موقت که خود یکی از عوامل تحقیر محسوب می‌شده، چه خامنه‌ای مقام خود را بسیار بالاتر از روضه‌خوای می‌دانسته است.
تنگدستی خامنه‌ای، تا پیش از انقلاب، به قدری بوده که مجبور شده از کمک‌های مالی بازاریان تهران به سازمان مجاهدین خلق مبلغ ۵۰ هزار تومان، بدون اجازه بردارد. اتفاقی که علی زائریان (مسئول ارتباط خامنه‌ای با سازمان) و اسماعیل مرتضایی از اعضای سازمان در مشهد می‌فهمند و با تهدید این پول را از او پس می‌گیرند.
بعد از تحقیرهای کودکی، احساس نیاز مداوم به کمک و ترحم دیگران در دوران جوانی، تحقیر مستمری‌ست که خامنه‌ای با آن درگیر بوده است. همه می‌دانند که او اعتیاد داشته (و دارد) و این نیز مزید بر علت در نیازمندی او می‌شده است. سیدعلی تهرانی ، شوهر خواهر خامنه‌ای، در خاطراتش به اعتیاد خامنه‌ای و رفت‌وآمدش با کسانی که اهل تریاک بودند، مثل حاج آقا مصطفی برقعی، اشاره کرده است. از قول حاج آقا نحوی که در بازار قم فرش‌فروشی داشته، نقل شده است که مادرش از خامنه‌ای بدش می‌آمده و تهدید کرده که حق نداری سیدعلی را دیگر به خانه بیاوری. او معتاد است و بچه‌ی من را هم معتاد می‌کند و … (نقل به مضمون). از افراد مختلفی شنیده شده که پای بساط‌ها بسیار به خامنه‌ای متلک می‌انداخته‌اند و چون پول تریاک نداشته و اصطلاحاً مفت‌کشی می‌کرده بسیار تحقیر می‌شده است.
سال‌ها پیش وصیت‌نامه‌ای از خامنه‌ای منتشر شد که در سال ۱۳۴۲ و بعد از حمله به حوزه نوشته شده است. این وصیت‌نامه دو واقعیت مهم را به وضوح نشان می‌دهد. اول و مهم‌تر اینکه تا این زمان خامنه‌ای دغدغه‌ی سیاسی نداشته و هیچ اشاره‌ای به موضوعات سیاسی و اجتماعی در این وصیت‌نامه نشده و تنها وصیت‌نامه‌ای برای حلالیت طلبیدن است. دوم اینکه در این وصیت‌نامه لیستی از طلبکاران خامنه‌ای آمده که از حسین بقال و عرب خیاط و محمد نانوا تا حجتی کرمانی و هاشمی رفسنجانی در این لیست حضور دارند که نشان می‌دهد خامنه‌ای در چه موقعیت مالی و اقتصادیی قرار داشته است.
دوباره تاکید می‌کنم که فقر نه مایه‌ی افتخار است و نه مایه‌ی تحقیر؛ فقر پدیده‌ای اجتماعی است که فقرا به‌طور کلی خود کمترین نقش را در آن دارند. گسترش فقر بیش از هر چیز ناشی از ناکارآمدی و سوءمدیریت حکومت و حاکمان است و بعد ناشی از تنبلی و لاابالیگری فرد. پس اینجا، نفس فقر مورد بحث نیست، بلکه نتایج روان‌شناختی تحقیری مهم است که خامنه‌ای به‌واسطه‌ی نیازمندی‌اش ناگزیر از پذیرفتن آن نزد بقال و خیاط و آخوند و روشنفکر و … بوده است، فقری که بخشی از آن ناشی از ساختارهای اجتماعی و اقتصادی دورانی بوده و بخشی دیگر از آن حاصل ولنگاری و اعتیاد شخص خامنه‌ای بوده است. از این روست که این فقر و تنگدستی مایه‌ی تحقیر او می‌شده است.
خامنه‌ای به‌عنوان شخصیتی نه‌آخوند-نه‌روشنفکر گرفتار فقر و دچار بحران هویت و انواع تحقیرهاست. او در جوانی از یکی از دختران مرحوم امیری فیروزکوهی، شاعری که بسیار به او علاقه دارد و او را جزو بهترین‌های سبک هندی می‌داند، خواستگاری کرده و جواب نه شنیده بود؛ این پاسخ منفی را هنوز هم فراموش نکرده و ناکامی در آن عشق را حاصل همین موقعیت متزلزل و بینابینی، و فقر خود می‌داند.
نتیجه‌ی روان‌شناختی این وضعیت و حقارت ناشی از آن نکبتی‌ست که امروز ایرانیان گرفتار آن شده‌اند.

روان‌شناسی دیکتاتور حقیر

خامنه‌ای کودکیِ پر رنجی داشته؛ علی‌رغم میل شخصی و به زور پدر طلبه شده، مورد تمسخر کودکان هم‌سن‌وسال خود قرار گرفته، و همیشه در فقر و مضیقه بوده‌ است. در دوران جوانی نیز در وضعیت نه‌آخوند-نه‌روشنفکر تا پیش از انقلاب ۵۷، دچار بحران هویت، اضطراب اجتماعی و تعارض‌های درونی بوده است. او نه در میان حوزویان مورد تایید بوده و نه در میان روشنفکران، معشوق پسش می‌زند و در عشق ناکام است. بسیار تلاش می‌کرده که با شعرا و نویسندگان وقت ارتباط برقرار کند و در محفل‌شان جایی یابد. اما سطح نازل دانش و قریحه‌ی او در حوزه‌های مختلف (برای نمونه می‌توان به شعرهای مبتذل و حتی مضحک او اشاره کرد) مانع از ارتقای جای‌گاه او در محافل روشنفکری می‌شده است.
بعد از گذراندن دوره‌ی مقدماتی طلبگی در مشهد، برای ادامه‌ی تحصیل به قم رفته، اما تنها چهار یا پنج سال در آنجا تحصیل کرده و بعد از وقایع ۱۵ خرداد ۱۳۴۲، و امنیتی شدن فضای قم، به مشهد برمی‌گردد و ازدواج می‌کند و زندگی جدیدی را می‌آغازد. ترک قم و بازگشت به مشهد نتیجه‌ی ترس او از فضای امنیتی وقت بوده است. ترسی که همیشه همراه او بوده و هست؛ طوری‌که زنده‌یاد ابوالحسن بنی‌صدر در خاطراتش به فرار خامنه‌ای از کرخه‌ی کور اشاره می‌کند که موجب فرار یک لشکر در مقابل پاتک عراقی‌ها شده است.
با بازگشت به مشهد و ازدواج، از ادامه‌ی تحصیل حوزوی بازمی‌ماند. درواقع در میان حوزویان، سطح تحصیلات خامنه‌ای، در حدی است که حتی به مقام اجتهاد هم نرسیده است. ازاین‌روست که در میان حوزویان نیز جای‌گاهی نیافت. بنابراین یک احساس حقارت مضاعفی، هم نسبت به حوزویان و هم نسبت به روشنفکران، دارد.
مجموعه‌ی عوامل متعدد دخیل در زندگی خامنه‌ای او را به یک دیکتاتور تمامیت‌خواه با انواع عقده‌های روانی تبدیل کرده است.

عقده‌ی حقارت و نیاز به اثبات قدرت
خامنه‌ای با توجه به گذشته‌ای پربحران و عدم تایید و پذیرش عام (وی البته در مواردی خاص و استثنا هم از جانب دیگران تایید شده، مثل تایید متن ایدئولوژیکی که او تدوین کرده بود توسط مهدی بازرگان و دیگران در دهه‌ی چهل، اما این یک مورد استثنا است) و نیاز مستمرش به کمک و ترحم دیگران، دچار عقده‌ی حقارت شده است. این وضعیت موجب شده که او به‌شدت کینه‌ای باشد، و بی‌رحمی و خشونت را جای‌گزین اقتدار واقعی حاکمیتی کند. درواقع قدرت برای او یک سپر دفاعی در برابر ترس‌های درونی‌اش است. از همین‌رو به‌شدت نیازمند تایید و تکریم دیگران است و تلاش می‌کند که به نمایش و تعریف از قدرت خود بپردازد.

پارانویا و ترس دائمی از خیانت
او به هیچ‌کس اعتماد ندارد، حتی فرزندانش. چون زمانی بسیار ضعیف بوده و تجارب متعددی از تحقیر و طردشدگی دارد، همه را تهدید بالقوه می‌داند و پاکسازی گسترده‌ی درون حکومت از افرادی که ممکن است برایش دردسرساز باشند را درست‌ترین شیوه‌ی حکمرانی می‌داند. یکی از مهم‌ترین این تصفیه‌های درون‌حکومتی هاشمی‌رفسنجانی بود. (هاشمی‌رفسنجانی توسط حکومت به قتل رسید. من به‌واسطه‌ی احضارها و بازجویی‌های مستمری که داشتم متوجه شدم که حکومت قرار است هاشمی‌رفسنجانی را حذف کند. از دهان یکی از بازجوهای من پرید؛ گفت از نظر ما هرکس که ولایت فقیه را قبول نداشته باشد مرتد و محارب است و باید اعدام شود. ما معتقدیم که حتی هاشمی‌رفسنجانی هم که بحث رهبری شورایی را مطرح کرده محارب است و باید حذف شود… من متوجه‌ی برنامه‌ی حذف هاشمی‌رفسنجانی شدم اما هرگز فکر نمی‌کردم که او را بکشند و تصورم حصر و ممنوعیت او بود. لذا مقاله‌ای با عنوان «آیا هاشمی‌رفسنجانی حذف می‌شود؟» نوشتم و در فروردین ۱۳۹۵ در سایت زیتون منتشر شد. بعد از انتشار این مقاله من زندانی شدم). هاشمی‌رفسنجانی اما آخرین نیست و ادامه خواهد داشت، چراکه خامنه‌ای گرفتار یک چرخه‌ی مخرب ترس-تصفیه شده و هرچه بیشتر پاکسازی کند و خشونت بورزد، مخالفینش بیشتر و ترسش افزون‌تر می‌شود.‌ او همه‌ی مخالفین را دشمن می‌داند و به هیچ منتقدی باور ندارد. شاید مهم‌ترین نمونه‌ی این واقعیت را بتوان در سخنرانی او بعد از قتل داریوش و پروانه فروهر دید. آنجا که گفت داریوش فروهر دشمن بود، اما دشمن بی‌خطر و بی‌ضرر… این جمله به‌وضوح نشان می‌دهد که خامنه‌ای همه‌ی مخالفین را دشمن می‌داند، با این تفاوت که برخی از آنها را بی‌خطر و برخی دیگر را خطرناک می‌داند. یکی از اعضای دولت خاتمی تعریف می‌کرد: «در سال ۷۹ با آقای خاتمی دیدار داشتم. وقتی رفتم نزد ایشان، دیدم که بسیار ناراحت و غضبناک است، علت را جویا شدم. آقای خاتمی گفت امروز پیش خامنه‌ای بودم و ایشان داشت کشتن مهندس سحابی را بررسی می‌کرد. مگر سحابی چه کرده است که سزاوار مرگ باشد و …» این ماجرا مربوط به زمانی بود که مهندس سحابی بعد از کنفرانس برلین بازداشت شد و ۱۴ ماه در انفرادی تحت انواع شکنجه‌ها بود. خامنه‌ای در فکر حذف آن مرحوم بوده، اما گویا اطرافیانش منصرفش می‌کنند.
همه‌ی این موارد نشان از ترس و وحشت خامنه‌ای از هر منتقد و مخالفی است و جز به حذف و قتل آنها نمی‌اندیشد.

خودشیفتگی تدافعی و شکننده
خامنه‌ای مثل بیشتر دیکتاتورهای حقیر در تاریخ و سراسر جهان به‌شدت خودشیفته و محتاج تایید مداوم است. او عمیقاً به چاپلوسی و تملق احساس نیاز می‌کند و به‌طور مستمر تعریف و تمجید می‌طلبد. هر انتقادی را تهدیدی شخصی می‌داند و هیچ نقدی را برنمی‌تابد. ازاین‌روست که رسانه‌ها و تبلیغات حکومتی را در خدمت پرستش او گرفته‌اند تا تصویری مافوق انسان و خداگونه از او بسازند.

سادیسم و میل به تحقیر دیگران
از آنجا که خود زمانی در موضع ضعف و تحقیر قرار داشته، اکنون از تحقیر و خرد کردن دیگران لذت خاصی می‌برد. چون شخصیتی بزدل دارد، از انسان‌های شجاع و مقاوم به‌شدت متنفر است و همه‌ی تلاشش را صرف شکستن یا حذف آنها می‌کند. بدون شناخت این روحیه‌ی خامنه‌ای نمی‌توان به درک درستی از حصر رهبران جنبش سبز رسید. آنها یا باید بشکنند و از خامنه‌ای طلب بخشش کنند یا باید در حصر بمیرند. غیر از این هر سناریویی برای محصورین خوش‌خیالی و ساده‌انگارانه است. دیکتاتورهایی این‌چنین از وضع قوانین سخت‌گیرانه، زندانی کردن و شکنجه‌ و تحقیر دیگران، و نمایش‌های قدرت احساس کنترل و برتری می‌کنند.

وسواس کنترل و فقدان تحمل مخالفت
ازاین‌روست که هر نوع مخالفتی را خیانت و دشمنی می‌داند و با سرکوب تلاش می‌کند که بر همه‌چیز کنترل مطلق داشته باشد. پیرامون خود را پر از افراد ضعیف و بله‌قربان‌گو کرده تا کسی توان به چالش کشیدنش را نداشته باشد. او هر نقدی را خدشه به مشروعیت خود می‌داند و آن را برنمی‌تابد.

چگونه با دیکتاتور حقیر مبارزه کنیم؟

حال مسئله شیوه‌ی مبارزه با چنین دیکتاتوری است. برای مبارزه با این دیکتاتوری‌ها، که دچار خودشیفتگی، پارانویا و ترس مدام از فروپاشی قدرت هستند، باید هوشمندانه نقاط ضعف‌شان را هدف گرفت.
مستبدان خودشیفته‌ی گرفتار عقده‌ی حقارت را باید تحقیر کرد. کاری کرد که در افکار عمومی مسخره و بی‌اعتبار شوند. ساختن جوک و طنز سیاسی علیه او، افشای رسوایی‌هایش، نشان دادن ترس‌های او، و اینکه چقدر ضعیف و ناتوان است، موجب تخریب او از درون می‌شود.
آنها به همه بی‌اعتماد هستند. لذا پرداختن به اختلافات درونی آنها و انتشار اخباری مبنی بر بی‌اعتمادی میان حلقه‌ی نزدیکان او موجب فروپاشی مستبد می‌شود.
دیکتاتورهای حقیر علاقه‌ای به تصمیم‌گیری‌های پرهزینه و سخت ندارند. بنابراین تصمیمات سرنوشت‌ساز را به دیگران وامی‌گذارند تا مسئولیت نتایج احتمالی ناخوشایند را نپذیرند. ازاین‌رو ضروری‌ست که آنها را مسئول مستقیم تصمیمات سرنوشت‌ساز بدانیم و به جامعه نشان دهیم که تصمیم‌گیرنده‌ی اصلی و نهایی شخص مستبد است و تمام مسئولیت‌ها به عهده‌ی اوست.
مستبدان تلاش می‌کنند که همه‌چیز را کنترل کنند، بنابراین هر کنشی که به شکستن این مدار کنترل‌گر منجر شود، حتی اگر خیلی کوچک، ارزشمند و تاثیرگذار است. باید کنترل‌ناپذیری جامعه را تقویت و به رخ کشیم. ایجاد شبکه‌های کنترل‌ناپذیر، رفتارهای مقاومتی مثل برداشتن حجاب اجباری و فعالیت‌های ضدارزش‌های حکومتی در فضای مجازی، انتشار اطلاعات مستقل و تمسخر مستبد از جمله کارهای تاثیرگذار اجتماعی هستند.
دیکتاتوری خامنه‌ای چند ستون اصلی دارد که در حال سست شدن هستند. بوروکراسی وابسته که به شدت سست و متزلزل شده است. نیروهای سرکوب مثل سپاه و بسیج که با شکست‌های منطقه‌ای در سوریه و لبنان و فلسطین، و نفوذ اطلاعاتی و امنیتی کشورهای دیگری مثل اسرائیل و از همه مهم‌تر جنگ دوازده‌روزه در حال سست شدن هستند، اما تا فروپاشی هم‌چنان فاصله دارند؛ و در نهایت نیروهای امنیتی و قوه‌ی قضائیه که همچنان عناصر اصلی سرکوب محسوب می‌شوند و سخت‌جانی می‌کنند. این دو ستون اخیر فعلاً پابرجا و پرکار هستند و با انواع ترفندها توانسته‌اند دیکتاتوری خامنه‌ای را حفظ کنند. این دو ستون تا آخرین لحظه مقاومت خواهند کرد و انتظار سست شدن‌ نزدیک‌دست‌شان بی‌جاست. اما چون عمیقاً وابسته به دیکتاتور هستند لذا باید تمرکز را بر خود دیکتاتور حقیر گذاشت تا به‌طور کامل دچار فروپاشی شوند.
بنابراین با ایجاد پویش‌های اجتماعی، استفاده از هنر و رسانه، افشای فساد و جنایت و ناکارآمدی حکومت می‌توان هم ترس اجتماعی از دیکتاتوری را از بین برد و هم سست شدن نیروهای سرکوب را پیش برد، تا با ایجاد یک بدیل دموکراتیک بتوان به نمایش قدرت و سرکوب مستبد پایان داد

Recent Posts

کمی «زر» بزنیم

مدتی است هر رسانه‌ای را که باز می‌کنید، سعید لیلاز را می‌بینید که با لحنی…

۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵

ترومای جمعی در ایران؛ تحلیل روان‌شناسی اجتماعی سه فاجعه هم‌زمان

جامعه ایران از دی‌ماه تاکنون با سه بحران هم‌زمان و عمیق روبه‌رو شده است: سرکوب…

۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵

بازخوانی انتقادی صورت‌بندی فکری محمد حنیف‌نژاد در افق رهایی و انسداد تاریخی

درک اندیشه‌ی محمد حنیف‌نژاد بدون قرار دادن آن در بستر تاریخی شکل‌گیری بحران‌های ساختاری جامعه…

۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵

نقد یک خطای معرفتی دین‌ستیزان

مسئله دین‌ستیزی، به معنای مبارزه با دین، که اغلب علل اجتماعی دارد تا دلایل معرفت‌شناسانه…

۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵

جمهوری، جمهوریت و سلطنت موروثی

در این نوشتار کوتاه تلاش می‌شود که بین سه مفهوم «جمهوری»، «جمهوریت» و نیز «سلطنت»…

۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵

چرا فاشیسم به صحنه جهانی بازگشت؟

قرن بیستم با نبردی سهمگین میان سه ایدئولوژی رقیب تعریف شد: لیبرالیسم، کمونیسم و فاشیسم.…

۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵