فلولا ان کنتم غیر مدینین، ترجعونها ان کنتم صادقین
عبارت “غیر مدینین” در آیه 86 دو جور ترجمه شده و لذا از این دو آیه روی هم رفته دو ترجمه ارائه شده است:
ترجمه اول: پس اگر شما جزا دادنی (در روز قیامت) نیستید، اگر راست میگویید، چرا جان محتضر را (که به حلقومش رسیده) برنمیگردانید؟ (به بیان دیگر: اگر راست میگویید که معادی در کار نیست، پس چرا نمیتوانید جان محتضر را برگردانید و مانع مردنش شوید؟)
ترجمه دوم: پس اگر شما مقهور و مملوک ما (یا در قبضه قدرت ما) نیستید، اگر راست میگویید، چرا جان محتضر را (که به حلقومش رسیده) برنمیگردانید؟
ترجمه درست آیه در حقیقت همان ترجمه اول است، و اکثر مترجمان و مفسران قرآن نیز آیه را همانطور ترجمه کردهاند. اما معدودی از آنها نیز ترجمه دوم را ارائه کردهاند. حالا سئوال من این است که متن این دو آیه چه ربط منطقیای با هم دارند؟ این پرسش ناظر بر هر دو ترجمه است، یعنی:
برمبنای ترجمه اول میتوان پرسید: آیا اگر من به معاد و پاداش و جزا در قیامت اعتقاد نداشته باشم لازمۀ منطقی درست بودن اعتقادم این است که بتوانم جلوی مردن محتضری را که جانش به حلقومش رسیده بگیرم و مانع مردن او بشوم؟ و حالا که نمیتوانم جلوی مردن او را بگیرم، باید وجود معاد و حسابرسي در قيامت را باور کنم؟ این دو منطقا چه ربطی به هم دارند؟
و برمبنای ترجمه دوم هم میتوان پرسید: فرض کنید من یک فرد ملحد هستم و به خدا اعتقادی ندارم و خودم را مملوک یا در قبضه قدرت او نمیدانم. آیا لازمۀ منطقی درست بودن اعتقادم این است که بتوانم جلوی مردن محتضری را که جانش به حلقومش رسیده بگیرم و مانع مردن او بشوم؟ و حالا که نمیتوانم جلوی مردن او را بگیرم، باید خودم را در قبضۀ قدرت خدا بدانم؟ این دو منطقا چه ربطی به هم دارند؟
اكنون نگاهي به چند تفسير معتبر مياندازيم تا ببينيم مفسران مسلمان چگونه تلاش كردهاند تا نشان دهند كه در اينجا بيربطي منطقي رخ نداده است.
1) مرحوم علامه طباطبايي در تفسير الميزان ابتدا ترجمۀ تفسيري خود از آيات موردبحث را ميآورند:
اگر شما در نفي بَعث (معاد) راه صحيحي رفتهايد و در انكار اين قرآن كه شما را از بعث (معاد) خبر ميدهد روش درستي داريد، جان محتضري را كه دارد ميميرد و تا حلقوم رسيده، به او برگردانيد
آنگاه براي توضيح رابطۀ منطقي ميان «انكار معاد» و «توانايي برگرداندن روح محتضر» معناي دو آيه را چنين بازگويي ميکنند:
مگر جز اين است كه ميگوييد مرگ تقدير خداي تعالي نيست و مگر معناي گفتارتان اين نيست كه مسئلۀ مرگ امري تصادفي و اتفاقي است، پس بايد بتوانيد يكبار هم كه شده جان يك محتضر را به او بازگردانيد؛ چون امر تصادفي همانطور كه پيشآمدنش تصادفي است، برگشتنش هم تصادفي است و ميشود با چارهجويي آن را برگردانيد و از تحققش جلوگيري كنيد و اگر نميتوانيد ]جلوي آن را[ بگيريد، پس بدانيد كه مرگ مسئلهاي است حسابشده و مقدّر از ناحيه خدا تا جانها را بهوسيلۀ آن بهسوي بعث و جزا سوق دهد (الميزان، ج19، ص282 و 281)
تحليل مرحوم علامه كه شامل استنتاجهايي سرتاسر بيربط و نادرست است شگفتي آدمي را برميانگيزد. ايشان براي حل بيربطي منطقي، مطالبي را به اين آيات نسبت ميدهند كه به هيچ وجه در آنها نيست. بگذاريد از ابتدا شروع كنيم:
مگر جز اين است كه ميگوييد مرگ تقدير خداي تعالي نيست؟
اما آيا لازمۀ منطقي انكار معاد و حساب و جزا اين است كه مرگ تقدير خدا نيست؟ پاسخ آشكارا منفي است. ممكن است كسي به وجود خدا اعتقاد داشته باشد و مرگ و زندگي را نيز به دست او بداند، و در عين حال معاد و حساب و جزا در روز قیامت را انكار كند. به بيان ديگر لازمۀ منطقي «انكار معاد» اين نيست كه «خدا وجود ندارد» يا «مرگ دست خدا نيست». بنابراين به كسي كه معاد را انكار ميكند نميتوان گفت كه: «پس تو به وجود خدا اعتقاد نداري و يا مرگ را تقدير خدا نميداني». متن آيات نيز چنين چيزي نميگويند. دقت كنيد به معناي دو آيه:
اگر شما در نفي معاد راه صحيحي رفتهايد ….، جان محتضري را كه دارد ميميرد و تا حلقومش رسيده، به او برگردانيد.
در واقع مرحوم علامه برمبناي همين استنتاج نادرست معناي آيه را چنين بيان ميكنند:
شما كه ميگوييد مرگ تقدير خداي تعالي نيست، پس چرا …
اما اين تحريفي است آشكار و البته ناشي از استنتاجي نادرست و نامعتبر.
اكنون فرض كنيم انكار معاد به معناي اين است كه مرگ دست خدا (يا تقدير خدا) نيست. آيا در اين صورت مشكل بيربطي منطقی ميان دو آيه حل ميشود؟ مطابق اين معنا ترجمۀ آيات چنين ميشود:
اگر راست ميگوييد كه مرگ تقدير خداي تعالي نيست، جان محتضر را به او برگردانيد
آيا اگر كسي معتقد باشد كه مرگ دست خدا نيست و مثلاً به دست عوامل ناشناختۀ طبيعي است و از قوانين طبيعت پيروي ميكند، منطقاً بايد بتواند جان محتضر را برگرداند و مانع مرگ او شود؟ به بيان ديگر آيا اگر نتواند این کار را بکند، معلوم ميشود كه باورش مبني بر اينكه «مرگ دست خدا نيست» كاذب است و بايد اعتراف كند كه مرگ دست خداست؟
ايشان در ادامه بازهم مرتكب استنتاجي آشكارا نامعتبر ميشوند و ميگويند:
… و مگر معناي گفتارتان اين نيست كه مسئلۀ مرگ امري تصادفي و اتفاقي است؟
در پاسخ ميگويم «خير، هرگز!» فرض كنيد من منكر معاد هستم و مرگ را هم تقدير خدا نميدانم. اما آيا اين منطقاً به معناي آن است كه من مرگ را پديدهاي تصادفي و اتفاقي ميدانم؟ به هيچ وجه! من مرگ را تابع قوانين علي و معلولي طبيعت ميدانم و معتقدم اين پديده نيز مثل همۀ پديدههاي ديگر معلول علت يا علتهايي است و از قوانين حاكم بر طبيعت پيروي ميكند.
اما بازهم فرض كنيم انكار معاد منطقاً و لزوماً به معنای آن است که «مرگ تقدیر خدا نیست» و این نیز منطقاً به معنای آن است که «مرگ امری اتفاقی و تصادفی است». بسیار خوب، بازهم میپرسیم: آیا با این فرض، مشکل بیربطی میان دو آیه حل میشود؟ در اینجا علامه میخواهند نشان دهند که با این مفروضات، بیربطی حل میشود. نگاه کنید:
[شما که میگویید مرگ امری اتفاقی و تصادفی است] پس باید بتوانید برای یکبار هم که شده جان محتضر را به او بازگردانید، چون امر تصادفی همانطور که پیش آمدنش تصادفی است، برگشتنش هم تصادفی است و میشود با چارهجویی آن را برگردانید و از تحققش جلوگیری کنید و اگر نمیتوانید ]جلوی آن را[ بگیرید، پس بدانید که مرگ مسئلهای است حسابشده و مقدر از ناحیۀ خدا، تا جانها را به وسیله آن بهسوی بعثت و جزا سوق دهد
در اینجا ایشان بازهم مرتکب استنتاج بیربط و نامعتبر میشوند. آیا از اینکه «پدیدهاي بهصورت اتفاقی و تصادفی رخ داده است» منطقاً میتوان نتیجه گرفت که «بازگشت این پدیده به حالت قبل نیز اتفاقی و تصادفی است»؟ هرگز! دستکم دلیلی بر این مدعا نداریم.
اکنون فرض کنیم استنتاج علامه در این مورد درست و معتبر است، اما آیا گزاره «بازگشت پدیده به حالت قبل نیز مانند رخدادنش اتفاقی و تصادفی است» منطقاً نتیجه میدهد که چنانچه پدیدهای (مثلاً مرگ) بهطور تصادفی رخ دهد، انسانها (در اینجا بهویژه منکران معاد) باید بتوانند آن را با چارهاندیشی به حالت قبل برگردانند و مثلاً روح محتضري را که به حلقومش رسیده به صاحبش برگردانند و مانع مرگ او شوند، یا فردی را که مرده است دوباره بتوانند زنده کنند؟ هرگز! فرض کنید زلزلهای رخ داده و شهری ویران شده و هزاران نفر کشته و معلول شدهاند. در این میان فردی ملحد مدعی است که این فاجعه بر اثر اتفاق و تصادف رخ داده و برنامهریزی و حساب و کتاب و ارادۀ موجودی دیگر (مثلاً خدا) درکار نبوده است. اکنون با منطق مرحوم علامه میتوانیم (و باید) به این فرد بگویم: تو که وقوع این فاجعه را امری اتفاقی و تصادفی میدانی، اگر راست میگویی آن را با چارهاندیشی به حالت قبل برگردان، به نحوی که گویی زلزلهای رخ نداده و هیچ خانهای خراب نشده و کسی هم کشته یا معلول نشده است! پاسخ او مسلماً این است که توانایی چنین کاری را ندارم. اکنون آیا میتوان به او گفت که عجز و ناتوانی تو از بازگرداندن این صحنه به حالت قبل از وقوع زلزله، نتیجه میدهد که تو اشتباه میکنی و باید قبول کنی که زلزله و خرابی و مرگ و میرِ ناشی از آن در واقع حساب و کتابی دارد و در تقدیر خداست؟ به هیچ وجه!
به همین نحو فرض کنید فردی در حال احتضار است و اطرافیانش معاد را قبول ندارند. مطابق منطق علامه میتوان (و باید) به آنها گفت: شما که معاد را قبول ندارید، لاجرم مرگ را هم در تقدیر خدا نمیدانید و معنای این سخن شما این است که مرگ امری اتفاقی و تصادفی، و در نتیجه برگرداندن آن نیز امری اتفاقی و تصادفی است؛ بنابراین شما باید بتوانید روح محتضري را که به حلقومش رسیده است با چارهاندیشی به محتضر برگردانید و مانع مرگ او شوید. و اگر نتوانید این کار را کنید باید بپذیرید که «مرگ مسئلهای است حسابشده و مقدر از ناحیۀ خدا، تا جانها را به وسیلۀ آن بهسوی بعث و جزا و پاداش سوق دهد»!
این استنتاجها سرتاسر بیربط و نامعتبرند و حتی موجب تحریف آشکار در محتوای آیات موردبحث میشوند. فراموش نکنیم که مخاطب دو آیه مطابق نص صریح آنها منکران معاد و حساب و جزا هستند. پرسش من این بود که میان «انکار معاد» و «توانایی جلوگیری از مردن محتضر» چه ربط منطقیای وجود دارد؟ پاسخ مرحوم علامه بهطور خلاصه این است که انکار معاد منطقاً سر از اینجا درمیآورد که «مرگ امری اتفاقی و تصادفی است» و اگر چنین باشد، منکران معاد باید بتوانند برای یکبار هم که شده روح محتضر را برگردانند و مانع مرگ او شوند. با همۀ احترامی که به حضرت ایشان قائلم، گمان میکنم پاسخشان سرتاسر آلوده به مغالطۀ استنتاج بیربط است.
برویم سراغ تفسیر نمونه، تألیف آیتالله مکارم شیرازی، تا ببینیم ایشان برای حل معضل بیربطی منطقی میان دو آیه چه چارهای اندیشیدهاند. ایشان ابتدا مطابق آیات قبلی، صحنۀ نشستن منکران معاد بر سر بالین محتضر را ترسیم میکنند و سخن از ناتوانی آنها در جلوگیری از مرگ او میگویند. آنگاه چنین ادامه میدهند:
این ضعف و ناتوانی شما [در بازگرداندن روحِ محتضر] دلیلی است بر اینکه مالک مرگ و حیات، «دیگری» است و پاداش و جزا در دست اوست و او میمیراند و زنده میکند (تفسیر نمونه، ج23، ص286 و 287).
نیاز به توضیح ندارد که بازهم در اینجا با استنتاجی بیربط مواجه هستیم. به زعم ایشان از آنجا که منِ منکر معاد (برای مثال) نمیتوانم روح محتضر را که به حلقومش رسیده برگردانم، منطقاً باید بپذیرم موجود «دیگری» ]به زعم ایشان: خدا[وجود دارد که «مالک حیات است و پاداش و جزا نیز در دست اوست».
اولاً منکران معاد لزوماً منکر وجود خدا و مالکیتِ او بر مرگ و حیات نیستند. به بیان دیگر منطقاً میتوان به وجود خدا باور داشت و او را مالک مرگ و حیات نیز دانست، اما در عین حال منکر معاد بود. میان این دو ضرورتاً تعارض وجود ندارد. آن دسته از منکران معاد که به وجود خدا اعتقاد دارند، برای مثال میگویند: زنده شدن مردگان یس از آنکه تبدیل به خاک شدهاند، محال عقلی است و در نتیجه قدرت خدا شامل آن نمیشود. ممکن است آنها در این باور خود برخطا باشند، اما به هر حال آنچه در عالم واقع میبینیم این است که بسیاری از منکران معاد به وجود خدا اعتقاد دارند.
ثانیاً فرض کنیم منکران معاد در واقع وجود خدا و مالکیت او بر مرگ و زندگی را نیز انکار میکنند. آیا حقانیت وجود خدا و مالکیت او بر مرگ و زندگی و همینطور قطعی بودن معاد را میتوان از «عجز و ناتوانیِ آنها در بازگرداندنِ روح محتضر» به آنها اثبات کرد؟ مطابق کدام استدلال؟
اما سراغی هم از سید قطب در تفسیر «فی ظلال القرآن» بگیریم. شاید این عالِم نواندیش اهل سنت راهی جلوی پایمان بگذارد و دریچهای به رویمان بازکند؛ ایشان ابتدا ترجمۀ آیه را چنین میآورند:
«اگر شما مطیع فرمان یزدان نمیباشید، اگر راست میگویید (که خودتان مقتدر و توانا هستید) روح را بازگردانید» (ترجمة فی ظلال القرآن، مصطفی فرمول، ج6، ص172).
این ترجمه، سر تا پا بیربط به آیه است، اما سید در توضیحات بعدی به معنای آیه نزدیکتر میشود و سعی میکند بیربطی آشکار میان دو آیه را در لفّافهای از افزودههای خود به متن آیات پنهان کند و این ترفند عموم مفسران قرآن است:
«اگر کار آنچنان است که شما میگویید، یعنی حساب و کتاب و سزا و جزایی درمیان نیست و شما آزاد و رهایید و مطیع فرمان یزدان نیستید و از شما بازخواستی نمیشود، پس پا جلو بگذارید و روح را برگردانید… تا حساب و کتاب و سزا و جزایی که روح به سوی آن میرود گریبانگیر روح نشود. شما پیرامون روح هستید و مینگرید که روح به سوی دادگاهی بزرگ میرود و شما خاموش و درماندهاید؟»
معنای دو آیه کاملاً واضح و شفاف است ولی سید قطب با آب بستن به آن، این معنا را تحریف میکند تا بیربطی منطقی میان آنها دیده نشود. کافی است بپرسیم مگر منکران معاد ادعا میکنند که «معاد واقعیت دارد ولی ما میتوانیم جلوی آن را بگیریم»؟ کدام ابلهی چنین ادعایی کرده است؟ و کجای این دو آیه چنین کسی را مخاطب قرارداده است؟ مخاطب این آیات کسانی هستند که به معاد باور ندارند و وقوع آن را انکار میکنند، همین و بس. چرا معنای به این سادگی و روشنی را ابتدا آب و تاب میدهید و بعد در میان همین آب و تاب، جملات و عبارات دیگری را که در آیه نیامده به آن اضافه میکنید تا بیربطی منطقی را پنهان کنید؟ داستانی که شما میسازید ربطی به محتوای آیات ندارد و جز آکروباتبازی، نام دیگری نمیتوان بر روی این کار گذاشت.
نمونهای دیگر از تحریف آیه با همین روش را میتوان در «تفسیر کاشف» اثر محمد جواد مغنیه دید:
«اگر شما چنان که میپندارید آزاد هستید و دربارة چیزی مسئولیت ندارید و هیچکس نمیتواند شما را مغلوب کند، پس چرا مرگ را از خودتان دور نمیکنید و جانهایتان را به بدنهایتان برنمیگردانید؟ چه در منطق شما فرض بر این است که نه مرگِ شما دست خداست، نه زندگی شما، نه قیامت، نه حسابرسی» (تفسیر کاشف، ج7، ص393).
میبینید؟ کاش این مفسر بزرگ قرآن زنده بود و از او میپرسیدیم که کجای آن دو آیه حاکی از مطالبی است که شما در شرح آنها آوردهاید؟ ظاهراً ایشان نیز در استفاده از ترفند «تحریف آیه برای نجات آیه» دریغ نمیکردند. هرچند مطابق توضیحاتی که پیش از این آمد، تحریفهای ایشان نیز منطقاً راه به جایی نمیبرند.
سخن را در اینجا به پایان میرسانم و باز به خواننده عزیز هشدار میدهم که قاعده «تحریف متن آیات با هدف نجاتِ آنها از اشکال و شبهه» به نحوی گسترده در تفاسیر قرآن به کار رفته است و تنها راه برای اینکه فریب این ترفند را نخوریم این است که متن آیات مورد بحث را با دقت و تأمل بخوانیم و هنگامی که با توجیهاتِ مفسران مواجه میشویم، لحظهای نگاهمان را از روی آنها برنگردانیم.
مقدمه: گسست میان نص قانون و وجدان جمعییکی از بنیادیترین کارکردهای نظام حقوقی در…
نوشتاری با عنوان «تأملی بر فرصت نهفته در آینده ایران؛ برخاستن از خاکستر بحرانها در…
تجربه دینی چیست؟ در ترازوی نقد ۱ —طرح مسئله پرسش از ماهیت آگاهی، جایگاه انسان…
اخیرا مقاله ای در چهار بخش با عنوان " انحطاط روشنفکری دینی در ایران معاصر"…
یکی از شاخههای بسیار مهم فلسفه، اخلاق باور نام دارد. اخلاق باور، حیطهی فکری است…
به مناسبت نهمین سالگرد درگذشت دکتر ابراهیم یزدی دقیقا به یاد ندارم که از…