خالی کردنِ میدان، سیاست نیست 

اکبر کرمی

(می‌توان به جا‌ی زیدآبادی، موسوی و تاج‌زاده شد)

توضیحِ زیتون: انتشار دو یادداشت در زیتون در خصوص کناره‌گیری احتمالی احمد زیدآبادی از سیاست، در شرایطی که «خبر» جای دیگری‌ست، از سر بی‌مسئولیتی و بی‌توجهی به وضعیت معترضان و  خشونت سرکو‌بگران نیست. زیتون بر این باور است در این یادداشت  و یادداشت پیشین، موضوع از یک امر حاشیه‌ای  فراتر رفته و در آن‌ها رویکردی به اعتراضات از سوی برخی از نیروهای سیاسی نیز  طرح و نقد  شده است. زیتون حق  جوابیه‌ را برای آقای احمد زیدآبادی محفوظ می‌داند و  از انتشار نوشته‌های‌ دیگر تحلیل‌گران، مشروط به فراتر رفتن از موضوعات شخصی استقبال می‌کند در غیر این‌صورت  با توجه به شرایط خاص خبری و سیاسی ایران، از پرداختن به این موضوع ‌معذور است.

***

احمد زیدآبادی در یادداشت “برسد به دست حامد اسماعیلیون” نوشته است: «حامد اسماعیلیون، همسر و دختر نازنینش را در فاجعۀ ساقط‌کردن هواپیمای اوکراینی از دست داده است. تحمل چنین مصیبتی فوق طاقتِ بشری است… به آقای اسماعیلیون توصیه می‌کنم که با این حجم از خشم و کینه‌ای که به “حق” به دل گرفته، وارد سیاست نشود.»

یکم. حجم درد، رنج و خشم حامد اسماعیلیون (حتا بدون ذکر نام قاتلِ اعظم در ایران) فهمیدنی و پذیرفتنی است، اما من نمی‌دانم چه‌گونه زیدآبادی پی‌برده است که او لبریز از کینه هم هست! آیا این نوعی پیش‌داوری ناشیانه است؟ یا برچسبی است که به یکی از قربانیان برجسته‌ی علی خامنه‌ای پرتاب شده است، تا او را زاده‌نشده، نابود کند؟

نمی‌دانیم در کاسه‌ی سر احمد زیدآبادی چه می‌گذرد؛ نیت‌خوانی هم نمی‌کنم؛ اما نمی‌توان انکار کرد که بیرون راندن یکی از مخالفان برجسته و مردم‌پسند خامنه‌ای از کاروزار مبارزه با جمهوری اسلامی به نفع علی خامنه‌ای تمام خواهد شد. احتمالا علی خامنه‌ای سوختن حامد اسماعیلیون را با این استدلال‌ها بسیار خواهد پسندید! چه، دست‌کم هزینه‌ی این پروژه بسیار کم‌تر از آدم‌ربایی و کاردآجین کردن او است. تازه تصور کنید اگر همه‌ی قربانیان جمهوری اسلامی بخواهند به خیرخواهی زیدآبادی گوش بسپارند، و توصیه‌ی “روشن‌فکرانه” ی او جدی بگیرند، و از پهنه‌ی سیاست خارج شوند، چه قدر قند در دل کوچک و پرکینه‌ی علی خامنه‌ای آب خواهد شد.

چرا این “فعال سپهر عمومی” با این استدلال‌ها و خیرخواهی‌ها به علی خامنه‌ای که هزار و یک دلیل به دل لبریز از کین‌ ی او شهادت می‌دهند، همین توصیه را نمی‌کند؟ این کوربینی انتخابی از کجا آمده است؟

دوم. زمانی اصلاح‌طلبان منادی خروج از حاکمیت بودند و می‌خواستند با فشار بر علی خامنه‌ای او را به پیش‌برد اصلاحات متقاعد کنند. بعدها هنگامی که آن‌ها از حکومت اخراج شدند، احمد زیدآبادی این ایده را فراموش نکرد و انگاره‌پرداز حکومت یک‌دست شد و چه‌ها نگفت و نکرد که اصلاح‌طلبان را از فرآیند کسب قدرت منصرف کند! او اصلاح‌طلبان را به جهت تکاپوی کسب قدرت، نکوهش می‌کرد و بر این باور بود که اگر آن‌ها بگذارند حکومت یک‌دست بشود، همه ی آن‌چه آن‌ها می‌خواهند، توسط رقبای محافظه‌کار انجام خواهد شد؛ و به‌گونه‌ای پایدارتر و کارآمدتر هم اجرا خواهد شد. همین پروژه بود که سرانجام به کودتای انتخاباتی تمام‌عیار برکشیده‌گان خامنه‌ای و به قدرت رسیدن آلت‌فعل علی خامنه‌ای انجامید. همه دیدیم که زیدآبادی هم در طرف تاریک تاریخ ایستاده بود و هم حکومت یک‌دست، چیزی جز نکبت بیش‌تر و وحشت گسترده‌تر نیافرید. اما دریغ از یک تاسف ساده و پذیرشِ خطا! او پس از بی‌کار شدن اصلاح‌طلبان در قبای دانا ی کل افتاد و در بی‌کار کردن هیچ کوچک و بزرگی بی‌کار نماند.

سوم. زیدآبادی می‌گوید: «سیاست در فارسی به معنای تربیت کردن اسب وحشی و در نزد یونانیان نیز تدبیر منزل در سطح کلان آن بوده است. از این رو سیاست عرصۀ فرو نشاندن خشم و انتقام‌گیری نیست. سرنوشت عموم در آنجا تعیین می‌شود و از همین رو، به کنشی کاملاً حساب‌شده و خالی از هر نوع بغض و خشم و کینه و انتقام‌جویی نیاز دارد.» از این استدلال‌های بی‌معنا و خام گذشته، این تلقی از سیاست بسیار مناسب است برای اوراق کردن بسیاری از رهبران قدیم و جدید جمهوری اسلامی! چرا زیدآبادی خطر نمی‌کند و تقاضا ی استعفا یا برکناری علی خامنه‌ای را نمی‌کند، تا همه ی دش‌واری‌ها سپهر عمومی سپری شود؟

در توضیح آبکی بودن تعاریف او از سیاست همین بس که هم سیاست در جهان‌های جدید (پس از هابز و ماکیاول) از این مفاهیم واژه‌شناسانه‌ی سطحی و باستانی بسیار فاصله گرفته است و هم نمونه‌های بسیاری در جهان سیاست پیدا می‌شود که تصور زیدآبادی را از برابر دیدن قربانی‌ها با کیسه‌ی کینه‌توزی، پاره می‌کند. مارتین لوتر کینک جونیر، ماهاتما گاندی، نلسون ماندلا و لخ ‌والسا از نمونه‌های بسیار بزرگ قربانی‌هایی هستند که سیاست‌ورزی را با نام خود آراسته‌اند.

چهارم. ممکن است زیدآبادی در این تحلیل، توصیه و رفتار خود صداقت داشته باشد و خیرخواه مردم ایران و حامد اسماعیلیون باشد، اما در داوری من، وقتی در یک دعوا میانجی حتا از روی خیرخواهی از قربانی بخواهد که میدان را برای بی‌داد و بی‌دادگر خالی بگذارد، شرم‌آور است. از آن شرم‌آورتر آن است که میانجی حتا از آوردن نام علی خامنه‌ای که ریشه‌‌ی همه‌ی دش‌واری‌ها است، سرباز بزند. (یک جمله از زیدآبادی بیاورید که او خامنه‌ای را مستقیم مورد خطاب قرار داده‌ است و از او خواسته است که از کشتار مردم دست بکشد، تا من صداقت او را بپذیرم.) اگر زیدآبادی (به هر دلیل و با هر استدلالی) از آوردن نام علی خامنه‌ای هم‌چون آسیبی اساسی هر بحرانی در ایران ام‌روز معذور است، دست‌کم باید از آوردن نام دیگرانی که قربانی‌اند پرهیز کند. من “شرافت اهل قلم” را این‌گونه می‌فهمم.

آن‌کس که در ایران است و بدون آوردن نام خامنه‌ای تنها مخالفان را به پرهیز از خشونت و بیرون رفتن از پهنه‌ی سیاست تشویق می‌کند و می‌خواند، تفاوت معناداری با آن‌که در ایران با خاتمی عکس یادگاری ‌گرفت و در آمریکا با پمپیو، ندارد. هر دو نان روزگار غدار را می‌خورند و به تجربه آموخته‌اند چه‌گونه می‌توان هم نان و‌ هم نام داشت! چرا او‌ به جای تلاش برای اخراج حامد اسماعیلیون از پهنه‌ی سیاست از او و انبوه قربانی‌های جمهوری اسلامی نمی‌خواهد خشم خود را برای پایانیدن به استبداد و از کار انداختن آداب شکار شهربندان به کار ببرند و با ایستادگی شجاعانه و مسوولانه به پایانیدن فرایند بی‌داد در زندان بزرگ ایران کمک کنند؟

پنجم. می‌گوید: «اینجا در این کشور وضع آن‌گونه نیست که از آن دور به نظر می‌رسد. اینجا شکننده‌تر از آن است که بسیاری می‌پندارند. اینجا مستعد به راه افتادن حمام خون است. راه خروج از این وضعیت، خشونت‌پرهیزی مطلق است. … چرخۀ خشونت و انتقام هم اکنون نیز به حرکت در آمده است و اگر سرعت گیرد فرزندان این کشور را زیر چرخ‌دنده‌های بی‌رحم خود پاره‌پاره خواهد کرد و از کشور ویرانه‌ای تمام‌عیار به جا خواهد گذاشت.» او درست می‌گوید که اسماعیلیون «به عنوان کسی که بدترین مصیبت‌ را تحمل کرده است، می‌تواند بهترین منادی کنش خشونت‌پرهیزی شود و از این طریق علاوه بر کمک به هم‌وطنان خود، زخم‌های درون خویش را نیز التیام بخشد. با انتقام هیچ زخمی بهبود پیدا نمی‌کند.» اما درست نمی‌گوید وقتی او را به خالی‌کردن میدان سیاست فرامی‌خواند. آلام سیاست تنها با سیاست بیش‌تر، پی‌گیرتر، دقیق‌تر و انسانی‌تر درمان می‌شود.

این خودفرزانه‌پنداری‌ها، خودملت‌پنداری‌ها، خودپدرپنداری‌ها، و خود را صالح‌تر از دیگران در تشخیص مصالح مردمان ایران دیدن، آفت توسعه‌نایافته‌گی و آخوندی است که حالا فکولی‌ها را هم گرفتار کرده است. انگار تنها احمد زیدآبادی است که ایران‌شناس، مردم‌شناس، مصحلت‌بین و دوست‌دار مردم است! تازه گیرم که هست، از کجا به این نتیجه رسیده است که کسانی همانند اسماعیلیون در پی انتقام‌کشی‌اند؟ و منادی خشونت‌؟

نباید «خشونت‌پرهیزی» و مفاهیم بلندی همانند آن، به پوششی برای محافظت از بی‌داد در ایران تبدیل شود. می‌توان خشونت‌پرهیز بود و به جای نصیحت به قربانی‌ها به جلاد ایران رو کرد و او را به نام شایسته‌اش فراخواند. می‌توان به جای بی‌کار کردن کسانی همانند اسماعیلیون از آنان قهرمانان آزادی و دادگری آفرید. می‌توان به جای زیدآبادی بودن، موسوی و تاج‌زاده شد.

برخی از فلاسفه اخلاق را برساخته‌ی برده‌گان و لایه‌های زیرین اجتماع می‌دانند؛ و قانون را برآمد سروری و خدای‌گانی. به زبان دیگر، قرار بوده است اخلاق دست‌وپای سروران را ببندد و سریز بی‌داد را کم‌تر کند؛ اما به لطف درخشش‌ها‌ی تیره‌ی کسانی همانند زیدآبادی انگار اخلاق هم قرار است ادامه ی “دیگری بزرگ” باشد؛ و هر جا دست قانون کوتاه است، جبران مافات کند و سرکوب را خودخواسته کند. بحث‌های کارشناسی محفوظ و محترم، اما حقوق مردم را حتا به ضرب قانون نمی‌توان انکار کرد؛ چه، هیچ قانونی فراتر و فربه‌تر از حقِ خطا کردن نیست. “خطا کردن” و “حق خطاکردن” ‌چنان بنیادی است، که در دنیای وارونه‌ی ما تنها بنیادگراها از درک آن ناتوان هستند. از نشانه‌های برجسته‌ی بنیادگرایی سیاسی در جهان‌های جدید یکی هم اخلاق‌گرایی به‌جای سیاست‌ورزی است! آن‌ها غالبا نادانسته با آوردن پای اخلاق (یا دین، یا علم و …) به پهنه‌ی سیاسی هم نادانی خود را پنهان می‌کنند و هم ناتوانی خود را در ایستاد‌گی در برابر بی‌داد. سیاست، بازیِ خدای‌گان است؛ آن‌ که در پهنه‌ی سیاست به جای قدرت و قانون، ادعاها ی اخلاقی دارد، بازی را نفهمیده است.

ششم. پاره‌گفتی در دیوار فیس‌بوک‌ در ستایش کتاب دیدم که بسیار همانند درک زیدآبادی از سیاست است. ناشناسی نوشته بود: «‌‌راه آزادی و مدنیت نه از خیابان و با مشت‌های گره‌کرده، که از آرامش کتابخانه‌ها می‌گذرد.» به باور من هم‌دریافت زیدآبادی از سیاست و هم این‌ دریافت از مدنیت تنها بخش کوچکی از داستان را بازتابانده‌اند؛ و بخش مهم‌تر را از قلم انداخته‌اند. وقتی آستانه‌ی مدنیت چنین کج‌وکوله و‌ کوتاه تصویر می‌شود، قلب مدنیت پاره‌پاره و زخمی می‌شود. برای رسیدن به مدنیت تنها دانایی کافی نیست؛ توانایی هم لازم است. اصلا توانایی رو ی دیگر دانایی است. ایستاد‌گی با مشت‌های گره‌کرده در خیابان هم بخشی از مدنیت است؛ و البته بخش دش‌وار و‌ مهم مدنیت. شجاعت را نباید دست کم گرفت و انکار کرد. دانایی اگر به شجاعت و توانایی ایستاده‌گی در برابر بی‌داد نرسد، دانایی نیست، شکل باژگونه‌ای از نادانی است.

برای انداز زدن مدنیت در هر اجتماعی به پهنه‌ی سیاست نگاه کنید.

هفتتم. در باور من خواندن یک متن و نوشتن بازخورد و نقد ادای احترام به نوشته و دوست‌داشتن عمیق نویسنده است. با همین نگاه بارها احمد زیدآبادی را نقد کرده‌ام، اما چون گوش شنوایی ندارد و همیشه مرغ او یک پا دارد، تصمیم داشتم دیگر هیچ‌گاه نقدی بر او ننویسم. نقد او بر حامد اسماعیلیون و توصیه‌ی عجیب و بودارش بود که توبه‌‌ی مرا شکست. خوش‌بختانه او گفته است که می‌خواهد از پهنه‌ی سیاست خداحافظی کند! ای کاش پس از فاجعه‌ی توصیه‌ها و قلم‌فرسایی‌های خسارت‌بار و نادرست خود در یک‌پارچه کردن قدرت در ایران از سیاست دست می‌کشید؛ و هزینه سیاست‌ورزی را در ایران اندکی کم‌تر می‌کرد. هرچه باشد سهمی از برآمدن ابراهیم رییسی به او می‌رسد! او بود که دست‌کم بخشی از بساط کودتا و زمینه‌ی حذف کامل اصلاح‌طلبان را فراهم کرد. در جایی گفته‌ام زید‌آبادی در زدن اصلاح‌طبان بسیار کارآمدتر از بنیادگرایان سیاسی بود.

با این همه حالا هم دیر نشده است، اگر او از پهنه‌ی سیاست بیرون نرود، حتما برای بیرون راندن هر ایستاده‌ای قلم خواهد زد. چون تا جایی که من از نوشته‌های او می‌فهم او سیاست را خالی کردن میدان از هر ایستاده‌‌ای می‌فهمد! سیاست‌ورزی در مرام او، دست‌کم وقتی پای صاحبان قدرت در میان است، هنوز همان اندرزنامه‌‌نویسی است.

تلگرام
توییتر
فیس بوک
واتزاپ

6 پاسخ

  1. درود بر فهم و شرافت نویسنده. واقعا تعدادی از اسلامگرایان اصلاح‌طلب هستند که لبه تیز سخنشان بجای ستمگر با ستمدیده است. ستمدیده را اندرز به پرهیز از خشونت میدهند و از همین توصیه به ستمگر پرهیز میکنند. اینان چیزی از “اهیمسا”ی گاندی شنیده‌اند ولی این کدو را ندیده‌اند که گاندی در برابر ستم هرگز کوتاه نیامد و سکوت نکرد و مردم را به تظاهرات بی‌خشونت دعوت و حتی رهبری میکرد و زندانش را هم میکشید. گاندی هرگز در برابر استعمار انگلیس سکوت نکرد ولی از انگلیسیان متنفر نبود و حتی در سفر به انگلستان به میان فقیران لندن رفت و آنان را بدرستی قربانیان همان قدرتی خواند که روزگار هند را سیاه کرده بود. اهیمسا دو ستون داشت: فریاد بر علیه ستم و پرهیز از خشونت در مبارزه بر علیه همان ستم. این دو بدون یکدیگر معنا ندارند و اجرای ناقص آن دقیقا به نفع ستمگر است.ایران بدون مبارزه از چنگ مقدونیان،رومیان،تازیان و تاتارها خلاص نشد و اینک نیز بدون مبارزه از چنگ بازماندگان آن ستمگران خلاص نخواهد شد.آقای زیدآبادی با تمام سوابقش در سیاست، در لحظه تاریخی به سبب باورهای مذهبی مشترک با حاکمیت در جهت غلط ایستاد و بهای آن را هم پرداخت.

  2. درود:اتفاقن خالی کردن میدان که با اشاره فرمانده پنهان و در بزنگاه های حساس که
    همدلی مردم اوج می گیرد ودست وپای یزیدهای زمانه از ترس به لرزه می افتد عین
    سیاست وفرمانبرداری عده ای است که در پرده پروده شده اند تا این ماموریت را به
    سرانجام برسانند .خاتمی وکوی دانشگاه یکی از از این گونه بزنگاه ها بود که احمدی نزاد
    در دادگاه و رییس جمهور وقت توانستند با زندانی کردن سربازی به جرم ریش تراش
    دزدی به چند ماه اضافه خدمت محکوم کرده و به گمان خودشان غایله را ختم نمایند.
    این زید که به گفته خودش بعد او خیلی ها بیکار میشوند باید میفرمود خیلی ها را که
    سرکار گذاشته بودم به ماهیتم پی برده ودیگر سر کاری هایم را اهمیت نمی دهند .
    کیست که ندانده هر طرف منازعه ای اگر مهره درشت ودلسوخته ای را از دست بدهد
    زیان بزرگی کرده است .اسماعلیون همدل سوخته ایست که می تواند با یک پیام سدها
    شهر بزرگ دنیا را علیه یزیدیان زمان ما به تکاپو وحرکت وا دارد وهمین گناه اوست که
    این زید آبادی آن را فهم کرده و همت در ضربه زدن به وی را بهترین سوغات به رهبرش
    یافته است .

  3. منهم متحیر مانده ام که اینگونه ” تحلیل ها ” ی از نوع تطورات آقای زید آبادی چگونه سر هم می‌شوند. ایشان هیچ قید و بندی را در شناخت سره از نا سره ، بکلام دیگر مقصر و خاطی، رعایت نمی‌کنند و مرزهای بین استدلال و علایق شخصی را بهم می‌ریزند. تو صیه من به ایشان و بقیه اصلاح طلبان شرمنده اینست که تا زمانی که در عمق تضادهای نظری شان گرفتارند به خاطر رضای روح و روان خودشان هم که شده صحنه سیاست و نظریه پردازی ها را ترک کنند .

  4. بهترین کاری که در عمرش کرد همانا کناره از سیاست و خالی کردن پشت اصلاح طلبان و استمرار طلبان است

  5. رویگرد متن را کاملا درست میدانم، زید آبادی اگر همانطور که خود گفته اگه کوچ کنه وبره بهتره، البته ویزا نداره. او تا بحال یک سنگریزه هم به استبدا نزد. تنها باسیاست تخم تردید پراکند.

  6. احمدزیدابادی ها ورژن ایرانی زلمای خلیلزاد هستند که دموکراسی نیم بند و حداقل حقوق زنان افغانستان را به حکومت بنیادگرا و بربر طالبان تبدیل کرد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

می‌توان خشونت‌پرهیز بود و به جای نصیحت به قربانی‌ها به جلاد ایران رو کرد و او را به نام شایسته‌اش فراخواند. می‌توان به جای بی‌کار کردن کسانی همانند اسماعیلیون از آنان قهرمانان آزادی و دادگری آفرید. می‌توان به جای زیدآبادی بودن، موسوی و تاج‌زاده شد…

ادامه »

توضیحِ زیتون: انتشار دو یادداشت در زیتون در خصوص کناره‌گیری احتمالی احمد زیدآبادی از سیاست، در شرایطی که «خبر» جای دیگری‌ست، از سر بی‌مسئولیتی

ادامه »

سیاست‌های مدرن‌سازی دو دولت پهلوی -فارغ از جهت‌گیری ما نسبت به آن- این چنین جامعه ایران را به سمت مدرن شدن هدایت نکرد که نفرت از جمهوری اسلامی…

ادامه »