افق‌های باز به‌جای دوگانه‌سازی؛ نقدی بر بیانیه ۴۵۰ فعال مدنی برای تحریم ایران اینترنشنال

فرهاد مشکور

«اصل، آزادی اندیشه برای اندیشه‌هایی است که از آن‌ها نفرت داریم.»
اولیور وندل هولمز جونیور، قاضی دیوان عالی آمریکا

«چاره‌ی گفتار نادرست، گفتار صحیح بیشتر است نه سکوت اجباری»
لوئیس برندایس، قاضی دیوان عالی آمریکا

خلاصه‌ی بیانیه و موضع آن
بیانیه‌ی اخیر گروهی از فعالان رسانه‌ای و سیاسی در داخل و خارج از ایران با شدت به شبکه‌ی فارسی‌زبان «ایران اینترنشنال» تاخته است. در این بیانیه، این شبکه متهم شده که به بلندگوی تمام‌قد تبلیغات جنگی دشمنان ایران، علی‌الخصوص اسرائیل بدل شده و پوشش خبری کاملاً یک‌جانبه و ایران‌ستیزانه‌ای از حملات اسرائیل و آمریکا به میهن عزیزمان داشته است. نویسندگان بیانیه مدعی‌اند «ایران اینترنشنال» با خبرسازی و بزرگ‌نمایی کاذب، تلاش کرده روحیه‌ی ملی ایرانیان را تضعیف کند و حتی با توجیه تجاوز نظامی خارجی به ایران، در جنگ روانی علیه کشور نقش داشته است. بر همین اساس، بیانیه از تمام روزنامه‌نگاران و تحلیل‌گران خواسته همکاری خود را با این رسانه قطع کنند و آن را به دلیل «ایران‌ستیزی» طرد نمایند. به بیان دیگر، موضع بیانیه چنین است که در شرایط بحرانی اخیر، باید صدای واحدی علیه دشمن خارجی وجود داشته باشد و رسانه‌ای که برخلاف این صدای واحد عمل می‌کند، خائن محسوب می‌شود و همکاری با آن «پشت کردن به وطن» تلقی می‌گردد.

دوگانه‌سازی و رویکرد اقتدارگرایانه
چنین چارچوبی در نگاه اول شاید میهن‌دوستانه به نظر برسد، اما از دیدگاهی تحلیلی با جامع‌نگری فلسفی-سیاسی می‌توان ردپای یک الگوی دوگانه‌سازی افراطی و اقتدارگرایانه را در آن جُست و یافت.
«صلاحِ کار کجا و منِ خراب کجا؟ / ببین تفاوتِ رَه کز کجاست تا به کجا»

تقسیم‌بندی جهان به دوگانه دوست و دشمن و اصرار بر صدای واحد، از منظر روش‌شناسانه و حاکمیتی شبیه همان دایکوتومی است که حکومت‌های استبدادی برای سرکوب مخالفان به‌کار می‌بندند. کارل اشمیت حقوقدان بنام آلمانی، جوهرِ سیاستِ اقتدارگرا را «تقسیم اشخاص به دوست و دشمن» می‌دانست. امروز نیز تحلیل‌گران، رواج همین الگوی دوست – دشمن‌پنداری را از عوامل تضعیف گفتمان‌های دموکراتیک می‌دانند.

به محض این‌که بر تن “دیگری” لباس «دشمن» یا «خائن» پوشانیده شود، علاوه بر خطرات جانی که بر او مترتب می‌گردد، میل به بدنام‌سازی و نسبت‌دادن هر خطا به او توجیه‌پذیر می‌شود و تمایل به هرگونه تفکیک و انصاف در برابرش برای همیشه از میان می‌رود. نگارنده این نوشتار کوتاه در تلاش است برای هشدار این موضوع که سیاه‌وسفیداندیشی و بخش کردن دنیا به مطلق خیر و شر یا خودی و غیرخودی، ساده‌انگاری خطرناکی است که موجب گرایش به پاسخ‌های اقتدارگرایانه می‌شود.
«آن عشوه داد عشق که مفتی ز ره برفت / وان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت»

روشنفکرانی که خود را متصف به صفت تفکر انتقادی می‌دانند، نباید از نظر دور بدارند که در چنین فضایی که همه‌چیز یا کاملاً رنگ حق می‌گیرد یا باطل، افکار عمومی در برابر پاسخ‌های هیجانی، تکانشی و سرکوبگر مستعدتر می‌شوند. بیانیه‌ی مورد بحث بجای پرهیز از رفتار تکانشی دقیقاً چنین فضایی را بازتولید می‌کند؛ گفتمانی که در آن افراد یا رسانه‌ها یا «با ما» هستند در جبهه‌ی دوست و یا «بر ما» و در جبهه‌ی دشمن. این دوگانه‌سازی مرسوم نه تنها تحلیل واقع‌بینانه را تضعیف می‌کند، بلکه از قضا پژواک ادبیات حاکمیت اقتدارگرا می‌شود. بر کسی پوشیده نیست، که مقامات جمهوری اسلامی هنگام بروز بحران‌های مربوط به امنیت ملی از همه‌ی رسانه‌ها توقع «رویکرد یکنواخت و هم‌صدا حتی به بهای تحریف حقیقت» دارند تا افکار عمومی را مهندسی کنند، بیانیه‌ی اخیر نیز به نوعی از کنشگران می‌خواهد دقیقا همان تک‌صدایی مورد پسند حاکمیت را این‌بار در فضای رسانه‌ای بیرون از حاکمیت بازتولید کنند. این همسویی ناخواسته با منطق بخش قشری حاکمیت نشان می‌دهد که روش بیانیه، حتی با نیت پسندیده مقابله با دشمن خارجی و تقویت روحیه ملی-میهنی، در نهایت محدودکننده‌ی آزادی می‌شود و در دام روایت مسلط و منش اقتدارگرایانه درمی‌غلتد.

یکی از بنیادی‌ترین ارزش‌هایی که در این میان نادیده گرفته شده آزادی بیان برای تمامی صداهاست، که حتی صداهایی که ممکن است برای ما ناخوشایند یا مخالف باورهای ما باشند. «زنهار از آن عبارتِ شیرینِ دل‌فریب» به یاد بیاوریم که رزا لوگزامبورگ انقلابی و اندیشمند نامدار، بیش از یک قرن پیش در نقد خفقان پس از انقلاب روسیه نوشت:
«آزادی فقط برای طرفداران حکومت و یا فقط برای اعضای یک حزب، هرچند به‌عده‌ی زیاد، آزادی نیست.»

به بیان دیگر، آزادی واقعی زمانی معنا دارد که مخالفان نیز آزاد باشند بنویسند، منتشر کنند و سخن بگویند؛ چنان‌که لوگزامبورگ تاکید کرد «آزادی همواره آزادی دگراندیشان است». این سخن همین امروز هم راهنمای وجدان‌های دموکراتیک و جان‌های آزادی‌خواه است. اگر آزادی را فقط برای هم‌فکران خود بخواهیم، در واقع آزادی را انکار کرده‌ایم. این به آن معناست که تحمل دیدگاه مخالف یک فضیلت مدنی و پیش‌شرط شکوفایی حقیقت در عرصه‌ی عمومی است. ممکن است فعالیت شبکه‌ای مانند «ایران اینترنشنال» به زعم برخی مغرضانه یا وابسته باشد، اما راه مقابله در سنت دموکراتیک سانسور، حذف یا طرد نیست. بلکه راه صحیح‌تر، مواجهه‌ی انتقادی و ارائه‌ی اطلاعات صحیح در رقابت با اطلاعات نادرست است. کار از مسیر اقناع و روایت می‌گذرد و نه ابهام و اتهام و تطبیق و تحذیف. به جای آن‌که با برچسب‌زدن و تحریم طرفداران یک گفتمان یا اندیشه و یا رسانه‌ی مخالف به طور غیرمستقیم خواستار سکوت آن شویم، باید صدای خود را رساتر و مستندتر به گوش مخاطبان برسانیم. آزادی بیان عرصه‌ی رویارویی مسالمت‌آمیز اندیشه‌هاست؛ حذف صورت مسئله (هرقدر هم که از نظر ما نادرست باشد) نه ممکن است و نه مطلوب، زیرا جامعه را از شنیدن دیگر روایت‌ها محروم می‌سازد و در بلندمدت حقیقت را ناممکن می‌کند.

با کلاه روان‌شناختی بر سر نیز می‌توان این میل به تصویر کردن دنیا در قالبی ساده و قابل توضیح را فهم کرد. دنیایی که صحنه‌ی نبرد خیر و شر است و در ذیل شرایط بحرانی که از این مواجهه خیر و شر شکل می‌گیرد می‌توان همه چیز را به سادگی توضیح داد. حقیقت اما این است که ناامنی، تهدید و ابهام برای ذهن انسان تحمل‌پذیر نیست و ساده‌ترین راه گریز از این احساسات ناخوشایند، پناه بردن به تقسیم‌بندی سیاه و سفید، خیر و شر است. در بحبوحه‌ی آشوب یا جنگ، افراد تمایل می‌یابند پیچیدگی وضعیت را نادیده بگیرند و همه‌ی مشکلات را به یک دشمن واحد نسبت دهند. این کار اگرچه به فرد موقتاً احساس قطعیت و کنترل می‌بخشد، اما واقعیت را تحریف و دستکاری می‌کند.
«ز ظلمت مترس ای پسندیده دوست / که ممکن بود کاب حیوان در اوست»

بر پایه‌ی تحقیقات روان‌شناختی، انسان‌ها با ساده‌سازی جهان پیرامون به دو اردوگاه دوست و دشمن، خود را از اضطراب ناشی از عدم قطعیت رها می‌کنند و نیاز به تصمیم‌گیری‌های دشوار و پرابهام را از دوش خود برمی‌دارند. ذهن وقتی در تله‌ی دودویی یا دوراهی می‌افتد، دیگر تمایلی به کسب اطلاعات تازه یا شنیدن روایت متفاوت ندارد، چرا که چارچوب دوست – دشمن همه‌چیز را از پیش تبیین کرده است. این وضعیت می‌تواند به نوعی تعصبِ تاییدی بیانجامد؛ مراد از تعصب تاییدی در اینجا یکی از شناخته‌شده‌ترین خطاهای شناختی در روان‌شناسی است. این تعصب به یکی از تمایلات ذهن انسان اشاره دارد. مثلا اگر کسی باور داشته باشد که یک رسانه‌ی خاص «خائن» یا «دشمن» است، هر خبر منفی یا اشتباه از آن رسانه را با شور و یقین می‌پذیرد و آن را تأییدی بر باور پیشین خود می‌داند. اما در برابر گزارش‌ها یا تحلیل‌های متعادل، یا موارد مثبت، یا حتی اصلاحات آن رسانه، بی‌توجه است یا آن‌ها را ساختگی، سطحی، یا فریبکارانه تفسیر می‌کند. پس افراد فقط شواهدی را می‌پذیرند که روایت دوگانه‌ی خودشان را تایید کند و هر صدای مخالفی را ابزار دشمن می‌پندارند. از منظر روانکاوی، گاه حتی فرافکنی رخ می‌دهد: ویژگی‌های منفی‌ای که فرد در خود نمی‌پسندد به «دشمن» نسبت داده می‌شود. مثلا ممکن است کسانی که خود دچار خشم و خشونت هستند، رسانه‌ی رقیب را به تحریک خشونت متهم کنند و این تصویر را آن‌قدر تکرار کنند تا هیچ نقطه‌ی مثبتی در آن نبینند. نتیجه آن می‌شود که شخص یا گروهی تمام بدی‌ها را به دشمن بیرونی فرافکنی کرده و خود را کاملاً محق و بی‌نقص می‌بیند.

این روان‌شناسی دشمن‌انگاری در بیانیه‌ی اخیر نیز مشهود است: نویسندگان همه‌ی تقصیرها را متوجه یک رسانه‌ی معین ساخته‌اند و برای آن هیچ کارکرد مثبتی قائل نیستند. در چنین حالتی، طبیعتاً هر گفت‌وگوی انتقادی یا هر صدای متفاوت به چشم آن‌ها یاوه‌گویی یا خیانت جلوه خواهد کرد. اما پرسش اینجاست که آیا با این نگاه تک‌بعدی می‌توان به درک واقعیت پیچیده‌ی جامعه و دنیای امروز نائل شد؟ روان‌شناسان اجتماعی اخطار می‌دهند که این شیوه‌ی تفکر همه یا هیچ، مانعی بر سر راه حل مسئله‌های واقعی است و به جای آنکه به بهبود وضعیت بینجامد، صرفاً خشم و کینه را تشدید می‌کند.
در مقابل، پذیرش تنوع دیدگاه‌ها و تلاش برای گفت‌وگو، هرچند دشوار، اما راه بالغ‌تری برای مواجهه با بحران‌هاست.

ضرورت افق‌های باز برای کنشگران رسانه‌ای در روزگاری که حاکمیت درهای رسانه‌های داخلی را بر روی صداهای مستقل بسته است، انتظار می‌رود کنشگران رسانه‌ای به دنبال گشودن افق‌های تازه باشند، نه بازتولید بن‌بست‌های فکری گذشته. به جای آنکه ما نیز همان رویکرد هر که با ما نیست بر ماست را پیش بگیریم، باید تکثر و گفت‌وگوی آزاد را ارزشی اساسی بدانیم. تجربه‌ی تاریخ نشان می‌دهد رسانه‌ها هرگاه از مسئولیت حرفه‌ای خود فاصله گرفته و بی‌محابا در خدمت پروپاگاندا قرار گرفته‌اند، به آتش جنگ و آشوب دامن زده‌اند. (نقل قول مشهور ویلیام راندولف هرست در ۱۸۹۸ که «تو اخبار را بساز، من جنگ را می‌سازم» گواه خطرات رسانه‌ی بی‌مهار است.) با این حال، راه حل بستن فضا یا طرد یک رسانه‌ی خاص نیست؛ راه درست، ارتقای سواد رسانه‌ای جامعه و تقویت رسانه‌های مسئولیت‌پذیر است. کنشگران رسانه‌ای ایرانی در خارج کشور مخصوصاً وظیفه دارند بدیلی ارائه دهند که از دوگانه‌انگاری مرسوم فراتر رود. آنان می‌توانند به جای حذف صدای رقیب، صدای خود را غنی‌تر و مبتنی بر حقیقت کنند تا مخاطبان به طور طبیعی جذابیت تبلیغات یکسویه را از دست بدهند. به بیان دیگر، باید آن‌قدر افق‌های باز و متنوعی پیش روی افکار عمومی گشود که جایی برای انحصارطلبی رسانه‌های وابسته یا افراطی نماند. روشنفکران و روزنامه‌نگاران مستقل، چه در داخل و چه در خارج، می‌توانند نقش میانجی‌گری را ایفا کنند که شکاف میان روایت‌های متضاد را پر کند. به جای کنار کشیدن از رسانه‌ای چون ایران اینترنشنال یا هر رسانه‌ی دیگر، می‌توان از فرصت حضور در آن برای به چالش کشیدن اطلاعات نادرست استفاده کرد و صدای حقیقت‌جویانه را به گوش مخاطبان رساند. البته همکاری انتقادی با هر رسانه‌ای مستلزم حفظ استقلال فکری و هشیاری است، اما قطع کامل ارتباط و ایجاد فضای ایزوله راه حل پایدار نیست. حتی نهادهای بین‌المللی مدافع آزادی مطبوعات تصریح کرده‌اند که حتی رسانه‌های جانبدار و تبلیغاتی هم نباید آماج حذف فیزیکی یا سانسور رسمی قرار گیرند، زیرا در نهایت این رویه به تضعیف آزادی همه‌ی رسانه‌ها منتهی خواهد شد.

سخن پایانی
بیانیه‌ی اخیر، هرچند با دغدغه‌ی دفاع از ایران در برابر جنگ روانی نوشته شده، اما در شیوه‌ی مواجهه‌اش دچار خطای روش‌شناختی و اخلاقی است. این خطا نه در نگرانی‌های آن، بلکه در نوع پاسخ‌اش به مسئله نهفته است: طرد، تخریب، و فراخوان به قطع همکاری. این شیوه در بلندمدت نه تنها کمکی به ارتقای صداقت رسانه‌ای نمی‌کند، بلکه فضا را برای گفتمان نقادانه و آزاد بسته‌تر می‌سازد. آزادی بیان اگر تنها برای موافقان باشد، به ابزاری در خدمت ایدئولوژی بدل می‌شود، نه بنیانی برای جامعه‌ای باز و توانمند. یورگن هابرماس در نظریه‌ی کنش ارتباطی خود تأکید می‌کند که مشروعیت دموکراتیک تنها زمانی حاصل می‌شود که همه‌ی افراد ذی‌ربط بتوانند در فضای گفت‌وگوی آزاد، بدون ترس از طرد یا سرکوب، مشارکت کنند. در فضایی که مخالفت با روایت غالب به معنای همدستی با «دشمن» تلقی شود، این افق ارتباطی مسدود می‌گردد.

در مواجهه با بحران، ما نیازمند سیاست حقیقت هستیم، نه سیاست دشمن‌سازی. میشل فوکو به‌درستی نشان داد که چگونه «رژیم‌های حقیقت» در هر دوره تاریخی ساخته می‌شوند و چه‌طور قدرت‌ها از حقیقت به‌عنوان ابزار کنترل بهره می‌برند. آنچه امروز برای ما حیاتی‌ست، نه ساختن یک حقیقت غالب دیگر، بلکه گشودن افق‌هایی برای تکثر حقیقت است؛ حقیقت‌هایی که در گفت‌وگوی آزاد زاده می‌شوند، نه در طرد و طعن و تحقیر. اگر «ایران اینترنشنال» در عملکرد خود خطا کرده یا جانب‌دارانه رفتار کرده، راه آن نقد مستند، حرفه‌ای و اخلاقی است، نه صدور حکم طرد یا اعلان جنگ گفتمانی. نباید فراموش کرد: در روزگاری که حکومت خود با فربه‌سازی دروغ، صدای حقیقت را خاموش کرده است، بازتولید همان الگو به‌نام دفاع از وطن، نقض غرض است.

کنشگر رسانه‌ای ایرانی، فعال سیاسی یا روشنفکر و فعال اجتماعی به‌ویژه آنان که در هجرتند یا در تبعید، باید فراسوی این الگوها بیندیشد «دشمن به قصدِ حافظ اگر دم زند چه باک؟». آنها اگر به‌راستی دغدغه‌ی ایران را دارند، باید به جای استقرار در گفتمان انحصارگرای «یا با ما، یا بر ما»، پناهگاهی برای صداهای متکثر و گاه متعارض باشند.

هانا آرنت می‌نویسد، آزادی فقط در میان انسان‌های متکثر معنا دارد، و سیاست واقعی آن است که این تکثر را نه تهدید، بلکه سرچشمه‌ی نوآوری و بقا بداند.

در پاشنه‌ی این نوشتار با خودم این شعر میرزاده عشقی را زمزمه کردم که:
«ای خدا این مهر استبداد را ویران نما / گرچه در سرتاسرش یک گوشه‌ای آباد نیست
گر که جمهوری است این اوضاع برگیر و به بند / هیچ آزادی طلب بر ضد استبداد نیست»

تلگرام
توییتر
فیس بوک
واتزاپ

یک پاسخ

  1. در مقام یک شخص ثالث آزاد از قیود ایدئولوژیک، اگر بخواهم بی‌پیرایه و از منظر تحلیلی به این مسئله نگاه کنم، آن‌چه در متن فرهاد مشکور برجسته است، دغدغه‌ای صادقانه درباره زوال فضای عمومی و تسلط نوعی اخلاق قبیله‌ای بر عرصه سیاست و رسانه است. از این زاویه، نقد او بر بیانیه‌ی تحریمی علیه «ایران اینترنشنال» نه دفاع از آن رسانه، بلکه دفاع از اصل گفت‌وگو و چندصدایی است؛ و این به‌نظرم جای تأمل عمیق دارد.

    تحریم یک رسانه صرفاً به‌خاطر مواضعش، اگرچه ممکن است از نظر عاطفی یا سیاسی قابل فهم باشد، اما از منظر جامعه‌ی دموکراتیک و فرهنگی، نشانه‌ای‌ست از ضعف توان مواجهه انتقادی. در واقع، وقتی استدلال جای خود را به طرد می‌دهد، فضا از زیست انتقادی تهی می‌شود و هرگونه پیچیدگی به نفع ساده‌سازی‌های دوگانه‌انگارانه محو می‌گردد. این وضعیت، چه در حکومت چه در اپوزیسیون، چه در رسانه چه در روشنفکر، یک الگوی رفتاری خطرناک است: مرزکشی‌های هویتی به جای کنش مبتنی بر گفت‌وگو.

    با این حال، یک بخش دیگر ماجرا را نیز نمی‌توان نادیده گرفت: بی‌اعتمادی عمیقی که نسبت به برخی رسانه‌ها، به‌ویژه رسانه‌هایی با منابع مالی غیربومی یا مشکوک، وجود دارد. این نگرانی‌ها در مورد «ایران اینترنشنال» واقعی‌اند، اما پاسخ به آن‌ها باید ساختاری، تحلیلی و مبتنی بر شفاف‌سازی باشد، نه تحریم و سکوت تحمیلی. وقتی یک رسانه در معرض سوگیری یا ابزار شدن قرار می‌گیرد، بهترین واکنش نه بایکوت، بلکه افشاگری مستند و نقادی شفاف است.

    خلاصه اینکه: من فکر می‌کنم این متن دعوتی‌ست به بلوغ سیاسی؛ این‌که در دنیایی که مرز بین حقیقت و تبلیغات روزبه‌روز سیال‌تر می‌شود، تنها راه رهایی، تقویت ظرفیت ما برای خواندن، نقد کردن و ساختن است، نه حذف و نفی. و اگر اپوزیسیون نتواند در همین حالتی که در اقلیت و در تبعید است از چندصدایی دفاع کند، وقتی به اکثریت برسد، بعید است بتواند آزادی را برقرار نگه دارد.
    دیدگاه فرهاد مشکور، از منظری عمیق‌تر و پویاتر، در نقطه‌ای قرار می‌گیرد که به‌سادگی نمی‌توان آن را در یکی از دو قطب «اعتدال» یا «تندروی» گنجاند. آنچه او ارائه می‌دهد، نوعی نقد درون‌گفتمانی‌ست؛ یعنی نقدی که از دل دغدغه‌مندی برای سرنوشت جریان تحول‌خواه ایرانی، و نه از موضع بیرونی یا بی‌طرف، برمی‌خیزد. این باعث می‌شود نوشتار او همزمان حامل دو گرایش باشد: یک میل شدید به پالایش فضای فکری از تنگ‌نظری‌ها، و یک بی‌اعتمادی نسبت به سازوکارهای حذف و حصر گفتمانی، حتی اگر با نیت‌های ظاهراً خیرخواهانه انجام شود.

    در ظاهر، مشکور موضعی «لیبرال» و مبتنی بر آزادی بیان دارد، اما در لایه‌های زیرین‌تر، نوعی هشدار تلویحی وجود دارد: او از انحراف آرام و بی‌صدای اپوزیسیون به سمت بازتولید سازوکارهای سرکوب‌گرایانه‌ای می‌گوید که زمانی علیه‌شان مبارزه شده. بنابراین، نگاه او در واقع محافظه‌کار نیست، بلکه رادیکال است ــ اما رادیکال در معنای ریشه‌ای: بازگشت به اصول پایه‌ای مثل گفت‌وگو، نقد مستند و پرهیز از تحمیل.

    با این حال، تناقضاتی هم در متن قابل ردگیری‌اند. مهم‌ترین آن شاید در جایی‌ست که خود نویسنده به‌طور تلویحی از مواضع قطعی و شدید علیه سیاست‌های رسانه‌ای خاص دفاع می‌کند ولی هم‌زمان تلاش دارد تا خود را از موضع قضاوت ارزشی خارج نشان دهد. نوعی شکاف پنهان میان عقلانیت انتقادی و شور عاطفی در دفاع از آزادی دیده می‌شود که به متن، در لحظاتی، لحن تهییجی می‌دهد. این لحن، اگرچه در خدمت بسط ایده‌ی آزادی‌خواهی‌ست، اما گاهی می‌تواند از منظر خواننده‌ی دقیق، به شکل‌گیری شک در بی‌طرفی نویسنده منجر شود.

    همچنین، دفاع شدید از اصل آزادی بیان بدون بررسی عینی‌تر از ساختار رسانه‌ای و موازنه قدرت جهانی، می‌تواند این گمان را ایجاد کند که نویسنده دچار نوعی «فرااخلاق‌گرایی» شده است؛ یعنی فرض کرده که گفت‌وگو و آزادی، حتی در شرایط نابرابر و تحت سلطه‌ی رسانه‌های قدرت‌محور، به خودی خود کافی هستند. این در حالی‌ست که در جهان واقعی، قدرت رسانه‌ای نامتوازن، خود می‌تواند شکلی از خشونت نرم باشد.

    در نهایت، دیدگاه مشکور را نمی‌توان به‌سادگی تندرو یا متناقض نامید، اما می‌توان آن را حامل تنش‌های درونی دانست: تنش میان آزادی و واقع‌گرایی، آرمان و تاکتیک، پرهیز از حذف و نیاز به مرزبندی گفتمانی. این تنش‌ها، اگرچه گاهی به ضعف تحلیلی می‌انجامند، اما در عین حال نشانه‌ای‌ست از جدی‌بودن پرسش‌هایی که نویسنده با آن‌ها دست و پنجه نرم می‌کند.

دیدگاه‌ها بسته‌اند.

مدتی است هر رسانه‌ای را که باز می‌کنید، سعید لیلاز را می‌بینید که با لحنی آمرانه از «اجتناب‌ناپذیر بودن جنگ» سخن می‌گوید و منتقدان را با این عبارت خطاب می‌کند که اگر جرأت دفاع از

ادامه »

درک اندیشه‌ی محمد حنیف‌نژاد بدون قرار دادن آن در بستر تاریخی شکل‌گیری بحران‌های ساختاری جامعه ایران ممکن نیست. او در دوره‌ای ظهور می‌کند که

ادامه »

مسئله دین‌ستیزی، به معنای مبارزه با دین، که اغلب علل اجتماعی دارد تا دلایل معرفت‌شناسانه و فلسفی، یکی از مسائل

ادامه »