زیتون در کلاب‌هاوس | فقه شیعه یا فقه سنی؟

زیتون: فقه شیعه و فقه سنی دو مکتب کلان فقهی هستند که در جهان اسلام حضور پررنگ دارند. شیعیان فقه خود را پویا می‌دانند اما به نظر می‌رسد فقه اهل سنت راکد و در مذاهب چهارگانه متوقف مانده‌ است. اگرچه این رکود برای اهل سنت نوعی مزیت نسبی است و باعث می‌شود پای خود را از گلیمش درازتر نکند، اما تبعات بنیادگرایانه‌ای هم داشته است، از جمله گرایشات سلفی. پویایی فقه شیعه هم اگرچه امکان بازسازی و بازخوانی دستورات دینی را با توجه به الزامات زمانه و سبک‌های جدید زندگی فراهم کرده است، اما این امکان پویایی با وجود دستورات فقهی با تردیدهای جدی روبرو است. 

به مناسبت سالگرد میلاد پیامبر اسلام، کلاب هاوس زیتون اتاقی برگزار کرد با عنوان: فقه شیعه یا فقه سنتی؟ و به نسبت این مفاهیم با دنیای امروز پرداخت. این اتاق با حضور صدیقه وسمقی، جلال جلالی زاده، محمد حسینی، محمدجواد اکبرین و حسن یوسفی اشکوری تشکیل شد و نزدیک به ۵ ساعت به طول انجامید. در ادامه گزارشی از اهم مباحث مطرح شده در این نشست ارائه می‌شود. 

پرسش نخست این جلسه با صدیقه وسمقی، فقه پژوه، مطرح و از او پرسیده شدکه ادعای پویا بودن فقه شیعه را با چه مثالی می‌توان نشان داد؟ چه نوآوری یا حکم جدیدی صادر شده؟ به کدامیک از مسائل روز پرداخته شده است؟ مثلا آیا به موضوع دگرباشان جنسی، حقوق زنان و کودکان پرداخته شده؟ وسمقی می‌گوید:

«من امروز دوره فقه را پایان یافته می‌دانم و فکر می‌کنم نیازی به فقه نداریم بخصوص فقه در قوانین اجتماعی. فایده فقه را محدود به عبادات می‌دانم و فکر می‌کنم در عصر حاضر وجود و دخالت فقه در قوانین اجتماعی اعم از کیفری و مدنی چالش برانگیز و مشکل آفرین است و حقیقتاً یکی از چالش‌های بزرگ جهان اسلام با فقه همین مسئله است. در قرون گذشته هم همین بوده است کم کم با اصلاحات تلاش شده مزاحمت و دخالت فقه را در قوانین کاهش دهند، ۴۳ سال است در جمهوری اسلامی در حال تجربه دخالت فقه در قانون گذاری را تجربه می کنیم. من در بازخوانی شریعت این بحث را مفصل از زوایای گوناگون انجام داده‌ام و این که بدنبال فقه پویا باشیم مشکلی را حل نمی‌کند. یکی از مسائل اساسی این است که از فقه چه انتظاری داریم؟ مگر فقه مسئولیت و مأموریتش تبیین احکام شرع نیست؟»

این پژوهشگر در ادامه می‌پرسد: «مگر فقه بیان کردن احکام الاهی و اسلامی نیست؟ چگونه می‌تواند پویا باشد؟ مگر فقها شارحند؟ مگر فقها حق دارند شریعت وضع کنند؟ چه کسی به فقیه چنین حقی داده که قوانینی وضع کنند و ادعا کنند قوانینی الهی است؟ در طول تاریخ فقه، اندیشمندان جهان اسلام بسیار غفلت کرده‌اند. فقه قدم به قدم جلو آمده‌اند و فقها با مسائل و مشکلات روبرو شده‌اند و راهکارهایی وضع کرده‌اند. اهل سنت «استحسان» را گذاشتند و در شیعه احکام ثانویه گذاشتند، رعایت مصالح گذاشتند و امثالهم. در جمهوری اسلامی در قانون‌گذاری بعضی از قوانین را که شرعی می‌دانند می‌گویند اجرایش وهن اسلام است مثل سنگسار، و به جایش اعدام می‌کنیم. اگر سنگسار حکم شرعی است چه کسی به شما حق داده آنرا تعطیل یا جایگزین کنید؟! هر دوی این روندها غلط است. منظور من این است که فقه از آن مأموریت و مسئولیت خود بسیار فاصله گرفته است. متعلق به زمانی است که قانونگذاری در جهان اسلام نبوده و فقها از ابتدا در دوره خلافت پس از پیامبر در کنار قدرت‌ها وحکومت‌ها بوده‌اند و نقش قانوگذار را ایفا کرده‌اند و تلاش کرده‌اند برای اعتبار بخشیدن به آن قدرت‌های سیاسی، قوانین موضوعه را قوانین الهی و نبوی معرفی کنند تا به قدرت‌ها مشروعیت ببخشند. البته در حوزه عبادات بخصوص تلاش کرده‌اند و بعضی از احکام نبوی را هم مطرح کرده‌اند اما در حوزه قوانین اجتماعی آنچه در فقه آمده یا برگرفته از سنت اولین مسلمانان است یا اینکه با توجه به شرایط تجدید نظر کرده‌اند و نهایتاً دیدگاه خود فقهاست. ازین بابت و از زوایای و دقایق گوناگون، من اصلا فقه را مبین احکام شرعی نمی‌دانم و دوره مسئولیتش را پایان یافته می‌دانم.

از نظر وسمقی دلیل مهم دیگرِ بی‌نیازی ما به فقه پویا-او تاکید دارد فقه پویا بازی کردن با الفاظ است- این است که در تمام کشورهای اسلامی قوه قانونگذاری داریم و می‌پرسد:

« آیا قرار است که قوانین موضوعه در کشورهای اسلامی اجرا شود یا قوانین موضوعه فقها؟ کدامیک؟ ما باید دو دستگاه حقوقی داشته باشیم؟ این یکی از چالش‌هاست در جهان اسلام. در ایران یک مجلس داریم که قانونگذار است و یک فقیهی در قم یک فتوایی می‌دهد مخالف مصوب مجلس. کدامیک معتبر است؟ دو دستگاه حقوقی خود یک مشکل بزرگ است. مسئله این است که آن دوره را که قانون توسط یک عده محدودی وضع می‌شد سپری شده. امروز قانون‌گذاری مکانیزیم دیگری دارد. قانون باید برآمده از اراده عمومی ملت‌ها باشد. در غیر اینصورت اعتبار ندارد و ضمانت اجرا نیز ندارد. در چنین شرایطی فقیهان در قوانین اجتماعی حق دخالت ندارند. دخالتشان مشکل آفرین است. آن نظری را هم که بر اساس دانش خود ارائه می‌دهد، نظر شخصی خود فقیه است. چرا باید آنرا برتری و ترجیح دهیم به قانونی که نمایندگان یک ملت در مجلس و پارلمان می‌توانند وضع کنند؟! و نظری شخصی که معمولاً پر از اشتباه است را ترجیح دهیم؟! بسیاری از فقیهان با مقتضیات دنیای امروز اساساً آشنا نیستند. اما این مشکل به طور موروثی باقی مانده است که تصور می‌کنیم دین وابسته به وجود فقه است. چون همواره دین اسلام با فقه معرفی شده است و فکر می‌کنیم اگر فقه نباشد، دین از بین می‌رود. در حالیکه ما امروز می‌بینیم که وجود فقه خود مشکلات متعددی را آفریده است. از یک طرف نمی‌تواند پاسخگوی نیازهای امروز باشد چون بسیار فاصله دارد، مستندش حدیث و روایت است که برآمده از فرهنگ و سنت عرب حجاز است، از طرف دیگر [مشکل] وجود دو دستگاه حقوقی [است]، مردم در دنیای امروز و در جهان اسلام می‌خواهند خود قانونگذاری کنند با توجه به معیارهای امروز در جامعه بشری با توجه به حقوق بشر و برابری‌خواهی و رفع تبعیض و …. با امثال این ارزش‌ها ودستآوردهای بزرگ بشری نیازی نداریم به دخالت فقه تن دهیم. دخالتی که تنها ثمره‌اش افزایش چالش‌ها در جهان اسلام است. در جمهوری اسلامی چالش زنان با قوانین فقهی، چالش اقلیت‌های مذهبی، چالش آزادی‌ها با قوانین فقهی را داریم. امروز می‌بینید که طالبان در افغانستان چه چیزی را می‌خواهد اجرا کند؟ واقعاً اسلام را اجرا می‌کند؟! یا فقهی را که برآمده از یک سنت‌های کهن است و یادآور همان سنت‌های گذشته است که امروز اجرایش همان فضا را در برابر دیدگان جهانیان تصویر و ترسیم می‌کند. وقتی می‌گویند برده‌داری حکم اسلام است؟ آیا همه مسلمانان این را قبول دارند؟! برده داری که برآمده از جهل جامعه بشری بوده در طول تاریخ و پایان یافته است و جنگ‌های خونینی برای اتمام این ظلم و ستم در گرفته است در طول تاریخ انسان، امروز یک عده می‌خواهند به اسم اسلام آنرا احیا کنند؟! به نام اسلام تبعیضات میان زن و مرد، تبعیضات دینی را احیا کنند؟! اینها احیاگر سنت‌های جاهلانه تاریخی هستند و نه اسلام. اما رنگ و لعاب دینی زده اند به دلیل اینکه مسیر فقه اسلامی، مسیر نادرستی بوده است. یعنی سنتها را احکام دین معرفی کرده‌اند. به چه دلیل سنت‌هایی که اولین پیروان اسلام با آنها زندگی کرده‌اند بگوییم اینها سنت‌های الهی است؟ فقه با تعریف غلط از سنت، این سنت‌ها را وارد شریعت کرده است. قول و فعل و تقریر پیامبر، سنت پیامبر است. خوب تقریر پیامبر یعنی کلیه قوانین و آداب و سننی که پیامبر آنها را تغییر نداد، اصلاح نکرد و اعتراض نکرد، حال آنکه اینها قوانینی بود که پیش از پیامبر مردم بدانها عمل می‌کردند و زندگی می‌کردند. به چه دلیل اینها را باید قوانین الهی معرفی کنیم؟! که امروز یک عده ایی برای استقرار یک حکومت دینی متمسک شوند به آن قوانین و بگویند اسلام یعنی بردگی، اسلام یعنی حقوق زن باید متفاوت باشد، زن باید خانه نشین باشد مدرسه و دانشگاه و سرکار نرود یعنی همان دیدگاه‌های کهن تاریخی که انسان در طول تاریخ تلاش کرده از آنها عبور کند. بنظر من به این دلیل است که فقه مسیر غلطی را طی کرده است. فرمول‌هایی که فقه در طول تاریخ حیاتش ادامه داده است، نادرست بوده است. کلام اسلامی و اصول فقه باید دچار تجدید نظر شوند و بنظر من ما چیزی به اسم فقه پویا نداریم به این دلیل که ما نمی توانیم احکام شرعی پویا داشته باشیم. فقیه، شارع نیست. اینکه هماره به جامعه نگاه کند و بنا به نیاز جامعه، به سلیقه و دانش خود قانونی را اعلام کند و بگوید این قانون الهی است و باید اجرا شود. با عنایت به این مبانی، دوره فقه تمام شده است و آنرا نهایتاً می‌توانیم محدود به احکام عبادی بدانیم…»

این پژوهشگر دین در نهایت بار دیگر تاکید می‌کند: «فکر می‌کنم بزرگترین چالش جهان اسلام امروز همین دخالت فقه در قانونگذاری است. این مشکل را باید حل کنیم و قوانین را عقلانی و جمعی کنیم با مکانیزم مدرن امروزی که باید برآمده از اراده و خواست ملت‌ها باشد، تصویب کنیم و در این مسیر هدایت کنیم. چالشی را که مردم با اسلام دارند، می‌توانیم حل و فصل کنیم.»

پاسخ جلال جلالی‌زاده، میهمان دیگر زیتون و استاد دانشگاه، به ادعای رکود فقه اهل سنت این بود:

«دانشمندان اسلامی درباره فقه دو دسته‌اند. عده‌ای معتقدند فقه و شریعت اسلامی قدرت پاسخگویی به تمام مسائل روز را دارد اما عده‌ای هم معتقدند دوران فقه اسلامی به سر آمده و فقه پاسخگوی مسائل و نیازهای روز نیست. بنابراین هر کدام طرفدارانی دارند. حال باید دید سخن کدامیک درست است؟ من معتقدم فقه اسلامی که برگرفته از قرآن و سنت است، صرفنظر از آرا و نظرات فقیهان که بر قرآن و سنت تحمیل شده‌اند، در سایه اجتهاد که یکی از ابزارها و وسائل احیای همیشگی اسلام است، می‌تواند پاسخگو باشد. اجتهاد قابلیت و ظرفیت و توان پاسخگویی دارد همانطور که در صدر اسلام توانست. به هر صورت یکی از مشکلاتی که در بین اهل سنت بوده، مسدود شدن باب اجتهاد بود. متاسفانه، پس از قرن سوم هجری عده‌ای معتقد شدند باید باب اجتهاد را بست و نگذاشت کسی وارد این حوزه شوند و پاسخگوی مستحدثات باشد. این موجب مشکلات و گرفتاری‌ها و محدودیت‌ها و ضعف‌هایی برای مسلمانان شد ولی در عین حال این فکر و اندیشه نتوانست برای همیشه در جهان اهل سنت حاکم باشد. ما شاهد هستیم با وجود این فکر که نباید مذهب و مجتهدی دیگری در صحنه حضور داشته باشند، اجتهادات زیادی در فقه اهل سنت رخ داده است. امام شافعی و امام حنبل در مذاهبشان دارای نکات جدیدی هستند و فقها در داخل مذهب آزادی کامل را در ترجیح آرا دارند. در کتاب‌هایی مثل المبسوط، الانصاف با نظرات و دیدگاه‌های مختلفی روبرو می‌شویم. مراد این است که با وجود بسته بودن باب اجتهاد، فقهای اهل سنت مسیر اجتهاد را طی کرده‌اند. نویسنده کتاب الموافقات توانست این دیوارهای ساخته شده را بشکند. بعضی از علما مثل ابن عقیل حنبلی درباره زکات مستقلات و زکات زیورآلات نکات جدیدی مطرح کرده است. ابن‌قیم در مورد تغییر فتوا بر اساس زمان و مکان در چهار جلد کتاب نوشته است که یکی از بهترین کتاب‌ها در اصول فقه است. ملت‌ها معتقدند که با تغییر آداب و رسوم و عادت‌ها احکام شرعی تغییر می‌کنند و هرچه در شریعت است تابع عرف و عادت است. این نظرات و دیدگاه موجب تغییر اجتهاد و نوعی نوگرایی است. مشخص است که در مذاهب اهل سنت هرچند بخاطر نبودن یک حکومت اسلامی و جنگ‌های داخلی و استبداد حاکم، فقها در تنگنا قرار گرفتند و نتوانستند نظرات خود را آنچنان که شایسته است ارائه دهند، اما باز هم شاهد هستیم که بزرگانی بوده‌اند، ابن تیمیه و کسان دیگر که تلاش کردند در چارچوب مذهب خاصی خود را محدود نکنند… بهر صورت می‌بینیم امام ترمذی و بعضی از شارحان کتاب مذهب ابوحنیفه برای حمایت از فقرا بر دیگر مذاهب ترجیح می‌دهند. معتقدم هر چند اجتهاد به عنوان یکی از مزیت‌ها، ابزارها و ارزش‌های دین اسلام در زمان پیامبر شروع شد و در زمان صحابه و تابعین و امامان مذاهب اربعه گسترش پیدا کرد و منضبط شد اما بعدها به دلیل بعضی از مسائل و مشکلات با موانعی مواجه شد اما در عین حال شاهدیم کسانی بودند که این مسیر را ادامه دادند و مسائلی رو در فقه مطرح کردند که می‌تواند موجب امیدواری باشد».

محمدجواد اکبرین، پژوهشگر دین در پاسخ به همین پرسش، ابتدا اظهار امیدواری کرد که روزگاری برسد که بتوان میلاد پیامبر را با سربلندی تبریک گفت نه در میانه حکومتی که با عملکرد و کارنامه‌اش به عنوان حکومت اسلامی آبرویی برای پیامبر اسلام نگذاشته است و «اگر آبرویی مانده حاصل انسانها منصف و مشفقی است که پیرو آن بزرگوارند»، در ادامه نیز یاد «مرحوم حنفی»، الهی‌دان مصری را که دو روز پیش از آن در گذشته بود، گرامی داشت. او در ادامه نظرات خود را به این شکل صورت‌‌بندی کرد: 

«در پاسخ به پرسش، با این گزاره موافق نیستم که فقه شیعه را دیگر پویا نمی‌بینیم. معتقدم فقه شیعه در زمینه‌های مختلفی همچنان کشف‌های پویایی دارد فقه اهل سنت هم همینطور. همه کسانی که دغدغه انسان را دارند وقتی به این متون مراجعه می‌کنند لاجرم کشف‌شان پویاست. آن فهم‌ها و قرائت‌ها که در دیوارهای کتاب باقی می‌مانند و تازه نمی‌شوند بخاطر این است که خوانندگان آن متون‌ها مسئله انسان را ندارند. فقه شیعه نزد کسانی پویاست که وقتی به این متن‌ها نگاه می‌کنند درد آدمی دارند و زندگی انسان و معیشت و معرفت و درد شادی و غم آنرا دارند. این درباره کسانی که به فقه اهل سنت نگاه می‌کنند صادق است. از قضا پاره‌ای از تلاش‌هایی که مرحوم حنفی کرد از همین دست بود.

اکبرین سپس با طرح این پرسش که چه چیزی باعث پویایی فقه می‌شود، به سخنان خود این‌گونه ادامه داد:

«همان چیزی که باعث می‌شود فهم از این دو فقه پویا و تازه باشد، همان باعث می‌شود که بین این دو فقه جهان و زبان مشترک بوجود بیآید. بسیاری از فاصله‌ها و فصل‌ها بین شیعه و سنی عموماً و فقه‌شان خصوصاً بخاطر نیافتن آن نکته اساسی مراجعه به متن است. آن نکته چیست؟ عرض کردم که درد انسان. درد آدمی. مگر در خود متن درد آدمی نهفته نیست که شما باید با یک دید انسانی به متن نگاه کنید وگرنه فهمت نه متناسب با آدمیزاد است و نه این متنی آدمیزادیست؟

او همچنین می‌پرسد: «چرا وقتی ما به فقه اهل سنت نگاه می‌کنیم از دلش در منتهی‌الیه تاریکی، ابن تیمیه سربر می‌آورد و مبدا بسیاری از کتب و مکتبها و فهم‌ها می‌شود؟ در فقه شیعه که نگاه می‌کنیم در منتهی‌الیه تاریکی، همین داعش‌های وطنی جمهوری اسلامی را می‌بینیم. علت چیست؟ پاسخ این پرسش، که ما را به نکته ابتدایی می‌رساند این است که یک نقطه ضعف مشترک در فهم فقه اهل سنت و شیعه وجود دارد که تا این  مشکل حل نشود و علاج نشود، این دو فقه یا رنگ پویایی را نمی‌بینند یا تلاشهای اندکی که برای تازه کردن فهم‌ها صورت می‌گیرد بجایی نمی‌رسد و اقلیت‌هایی می‌مانند که در فضایی که صدای اکثریت آنرا پر کرده است، گم می‌شوند.

آن نقطه ضعف مشترک به گمان اکبرین عبارت است از این که: «هیچیک از دو فقه در ادوار مختلف تاریخ مسئله تأویل را آنچنان که باید جدی نگرفته‌اند. تأویل همانطور که از اسمش پیداست یعنی به اول رفتن. در قرآن آمده آل فرعون. این آل از همین اول می‌آید. یعنی کسانی که بر مدار فرعون می‌گردند. در قرآن ۱۷ بار از خانواده تاویل آمده است. از همه مهمتر این است که وقتی در قرآن از عدم سواستفاده از تأویل سخن می‌گوید، می‌گوید تأویل را خدا می‌داند و «راسخون فی العلم» (آل عمران آیه ۷). یعنی کسانی که عمیق هستند تأویل را می‌دانند. تأویل یعنی چیزی که متن با آن شروع شده است و اول متن بود. آنچیزی که مدار و محور و مبنای متن است. مبنای و مدار متن در قرآن عبارت است از نفع مردم. (آیه ۱۷ سوره رعد). خدا حق و باطل را مثال می‌زند. آنچه که نفع مردم در آن باشد باقی می‌ماند و مابقی کف روی آب است. ز کف بگذر اگر اهل وفایی. مدار فهم ما از همه متون عموماً و از فقه خصوصاً باید نفع آدمیزاد باشد. ملاک اولیات چیست؟ از کجا نفع آدمی را تشخیص دهیم؟ آیه ۳۰ سوره روم. فطرت آدمی. وجدان اخلاقی. چیزی را که آدمی احساس کند در حال افزایش رنج اوست، نفعی ندارد. یعنی فطری نیست. در مدرسه فقه اهل سنت و شیعه به اندازه کافی پرداخته نشده است. به اول متن، به انسانیت و به نفع مردم نرفته‌اند. یعنی قرآنی نشده‌اند. از یکی از مراجع شنیدم که می‌گفت آنقدری که ما حدیث خوانده‌ایم قرآن نخوانده‌ایم. مسئله ما الان نیست که بگردیم در فقه شیعه از میان فقیهان تازه به دوران رسیده‌ای که مسئله دوران برایشان مهم است، یا همین کار را در فقه اهل سنت انجام دهیم. تا زمانیکه در هر دو مدرسه به لحاظ سیستماتیک این فهم نوین جاری و ساری نشود، مثال از چند حکم جدید بی‌نتیجه است. باید این ساختار را نگاه کنیم و خروجی این ساختمان را مدنظر داشته باشیم. ببینیم ازین مدرسه چه چیزی برای انسان و جهان بیرون می‌آید. شیعه و سنی در فهم فقه و در برداشت آیین زندگی انسانی از فقه در مجموع ناموفق بوده‌اند. نشانش این است که هر جا توان داشته اند، (یعنی به قدرت رسیدند) آدمیزاد را خوشبخت‌تر نکردند. این اتفاقی نیست. این حاصل یک سیستم است. بنابراین اگر از پویایی بپرسید می‌گویم در هر دو مدرسه برداشت‌های پویایی وجود دارد اما آیا می‌شود گفت کدامیک ظرفیت پویایی دارند؟ می‌گویم پویایی را در مکتب‌ها جستجو نکنید در انسانهایی جستجو کنید که به این مکاتب رجوع می‌کنند و وقتی توانستند سیستمی ارائه دهند که بر مدار انسان می‌گردد و توانستند به اول متن بازگردند، و آنرا انسانی بفهمند، می‌توانیم درباره تازگی و پویایی یک مدرسه فقهی صحبت کنیم.»

در ادامه‌ی بحث، پرسشی از محمد حسینی، نواندیش دینی و یکی دیگر از میهمانان زیتون، مطرح شد ناظر به نیاز دین به فقه، و اینکه اساسا آیا چنین نیازی وجود دارد؟ این سوال هم مطرح شد که اگر وجود فقه را تمام شده فرض کنیم، وجود طبقه و صنف روحانیت دیگر چه ضرورتی دارد؟ وی در پاسخ خود به تفصیل چنین گفت:

«من کاملاً با خانم وسمقی همنظرم اما در استدلالم کمی اختلاف نظر دارم. بنظر من تاریخ، با دیالکتیکی که با آن روبرو هستیم مسیر خود را ادامه می‌دهد. برگسون می‌گوید رود وقتی جریان پیدا می‌کند با مسیر رود یکی می‌شود در عین حال یکی هم هستند. من خواستم موضوع را از نگاه دیگری بکاویم. سه یا چهار منظر مورد نظر من است. تاریخمندی، فلسفه ختم نبوت، فلسفه حکم و عدم دینی بودن فقه و فقاهت است. غزالی در قرن پنجم به این مسئله به نیکی می‌پردازد. غزالی فقه و فقها را جزو علم دین نمی‌داند از عرصه دین جدا می‌کند اما اگر ما به پیشینه دین نگاه بیاندازیم، دین و پیوند تاریخی آن با قدرت امر محرزیست. به تاریخ ادیان برگردیم به اسطوره شناسی برگردیم و اسطوره ادیان را بررسی کنیم از ادیان ابتدایی تا ادیان توحیدی، تمام این ادیان مسیر واحدی را طی می‌کنند و این پیوند تاریخی با قدرت است. ادیان در زمانی که حوزه علوم هنوز به شکل خاص شکل نگرفته بودند، مورد رجوع مردم بودند و مردم از روحانیون دین مسائل خود را می‌پرسیدند. گاهی پیامبران خود ملک و پادشاه بودند و گاهی به کس دیگری می‌سپردند یعنی پیامبر آن جامعه معلوم می‌کرد چه کسی پادشاه شود. لذا دین و قدرت در هم آمیخته بودند.»

از نظر حسینی، نبی با رسول تفاوت کاملاً ماهوی دارند: «فرد نبی دارای ویژگی‌های است. خود نبوت ماهیتش زمانمند است. دوران پایان پذیریش فرا می‌رسد، یعنی نبی یک فرد کدخدامنش است در زمانی که علوم به طور خاص شکل نگرفته است و مردم به او مراجعه می‌کنند. مکانیسم تولید معرفتی نبی، وحی و تجربه‌های معنوی است. یعنی وقتی مردم به وی مراجعه می‌کنند می‌گوید از طرف وحی به من رسید. یعنی خوب و بد را از منبع وحی دریافت می‌کند. جهت تایید فرد پادشاه نبی باید اقدام می‌کرد یا خود پادشاه می‌شد. اینجاست که می‌خواهم به ختم نبوت بپردازم. چرا نبوت ختم پیدا کرد؟ هر نبی‌ای که آمد می‌گفت از پس من نبی دیگری می‌آید. چرا؟ چون می‌دانست جهان بشری به جایی نرسیده که خودش گلیم خود را بیرون بکشد. بایستی فرد نبی برای آنها حضور می‌داشت. اینجا بود که پیامبر اسلام وقتی احساس کرد بشریت به گردنه‌ای رسیده که می‌تواند به فراز دیگر برود، با مکانیسم وحیانی‌اش بجایی رسید که ختم نبوت را اعلام کرد. برای همین بود که گفت بعد از مرگ من زنان من حرام‌اند برای مردان. چرا؟ چون این امر در میان شرقیان مرسوم بود که اگر کسی زن پادشاه یا زن فرد معنوی را بگیرد یا اگر پسری داشته باشد (پیامبران بنی اسرائیل از خدا می‌خواستند پسری به آنها بدهد تا بعد از آنها وارثشان باشد) ولی تقاضای الهی چنین بود که پیامبر فرزند پسری نداشته باشد جز زید. زید بالاخره بایستی از فرزندخواندگی بیرون می‌رفت و برای اینکه چنین ادعایی را نکند. شرقیان وقتی در حرمسرا مشغول عیش و عشرت بودند، بجای اینکه کسی دائر مدارشان شود، بایستی زن آنها را بگیرند.» 

این نواندیش دینی می‌گوید که این امر به فلسفه ختم نبوت مربوط است، یعنی پایان دادن به این مسئله که امر سیاسی اقتصادی اجتماعی بر مبنای وحی نباید باشد:

«پیامبر اعلام کرد به تمام جهانیان که دیگر نپذیرد از کسی، اگر گفت من از طرف خدا آمده‌ام و وحی‌ای به من القا شده است و شما باید چنین کنید و چنان نکنید. ختم نبوت پایانی بود بر ختم احکام سیاسی اجتماعی و اقتصادی. پس از مرگ پیامبر ما با یک ساختار اجتماعی روبرو هستیم. صحابه پیامبر این را نپذیرفتند که بعد از پیامبر کسی جانشین یا دائرمدار باشد. گفتند این حکومت و حاکمیت است و با مردم و شورای مردم است. مهاجر و انصار هستند که تعیین تکلیف می‌کنند چه کسی حاکم باشد. حوزه علوم از هم تفکیک نشده بود این حاکمان هنوز روی همان المانهایی که در همان اجتماع بود، بر همان مبنا زندگی خود را اداره می‌کردند و مبنای شورایی بودن را انتخاب کردند. تا اینکه این ساختار سیاسی به فضای ملوکیت تبدیل شد بویژه بعد از معاویه و بنی عباس و تا به جایگاهی می‌رسیم بالاخره صفویه در ایران پایه‌هایی خود را روی مدارهایی قرار دادند که هم مردم باید با آنها بیعت می‌کردند و از طرف دیگر با ساختارهای قضایی روبرو بودند که این ساختارها را بر مبنای دین آن اجتماع قرار دادند و اینجا بود که فقها به وجود آمدند و هر حاکمیتی بر مبنای یکی از این فقه‌های رایج، حکومت خود را تثبیت کرد. فقاهت حکم از اینجا شروع شد. در فقاهت، حکم اجتهاد به عنوان یکی از مکانیزم‌ها بود که هر دم اضافه می‌شد تا بتوانند وضعیت جامعه را روبراه کنند. پس از این به وضعیتی می‌رسیم که رنسانس می‌نامیم. به دوران انقلاب صنعتی می‌رسیم. در دوران تخصص حکم دیگر ما با آن مکانیزم فقهی روبرو نیستیم که با قول خدا و قول رسول روبرو باشیم. ولی در دوران تخصص حکم حوزه علوم از هم تفکیک شدند. وقتی به دزدی نگاه می‌کنیم، دزد را به عنوان یک فرد باید از منظر روانشناسی بررسی کنیم. اگر معلول جامعه بدانیم باید به جامعه شناس مراجعه کنیم. به عنوان حق به آن نگاه کنیم به حقوق دان نیاز داریم…..بر اساس آخرین داده‌های علمی و آخرین تحقیقات میدانی. قانونگذار بر منبای مشترکاتی که در این حوزه‌ها هست، آنها را قانون می کند و هر دم ازین باغ بری می رسد تازه تر از تازه تری می رسد، هر روز به نو می‌شود. این است مبنای کار.»

حسینی معتقد است فقهی که همه‌فن‌حریف باشد و مکانیزم‌اش منقولاتی باشد برای زمان و زمانه دیگری است، «در مقوله تاریخمندی باید افق دید خود را از گذشته بگیریم و به اکنون برسیم و به گفته میرچا الیاده بر مبنای تجربه‌های زیسته خود عمل کنیم، بنظر من همانطور که نبوت به سر رسید دوران فقاهت هم به سر رسیده است. یعنی یک سیر طبیعی تاریخی طی کرده است. دیگر نیازی به آن نیست. پویایی و جان تازه به فقه دادن به نظر من قابل بازگشت نیست و به عقب برنمی‌گردیم و در دوران دیگری قرار گرفته‌ایم و باید به المان‌های دیگر روی بیاوریم. همانطور که غزالی گفته فقه و فقها مثل طب و اطبا هستند ناظر به دنیای مردمند و ربطی به دین مردم ندارد.»

در این بخش بعدی این مباحثه، بخشی از سخنان دکتر عبدالکریم سروش که همان‌شب ایراد و برای این جلسه ارسال شده بود، پخش شد. در این سخنان آمده بود :

«پس از سلام خدمت عزیزان باید درود بفرستم به روح پاک و متعالی پیامبر بزرگوار اسلام که او رشته مودت و علقه محبت را در میان ما ایجاد کرد. سرحلقه پاکان و صدرنشین مجلس پیامبران و همان کس که حافظ درباره او گفت:

مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت / به تماشای تو آشوب قیامت برخاست

من این شعر حافظ را وقتی که می‌خوانم نمی‌دانم بر چه اصل و نیتی گفته است اما در ضمیر من داستان معراج زنده می‌شود. در حکایات و روایات مربوط به معراج نوشته‌اند که از مکه به بیت المقدس بردند و در بیت المقدس همه پیامبران جمع آمده بودند و جبرییل به پیامبر گفت در پیش بایست تا پیامبران به تو اقتدا کنند و پشت سر تو نماز بخوانند. وقتی که نماز تمام شد نردبانی از نقره نهادند و پیامبر از این نردبان بالا رفت و به معراج رفت. حکایت‌های رویایی است و نه اینکه در عالم ماده چنین رخ داده باشد. روایت دیگری باز از پیامبر است که مولوی هم آنرا نقل می کنند که

اینچنین فرمود آن بحر کرم / بر شما من از شما مشفقترم

… روایت از پیامبر آمده است که ایشان گفتند من امت خود را مثل پروانه‌هایی می‌بینم که به طرف آتش می‌روید و من یک بادبزنی به دست گرفته‌ام و دائماً شما را از آتش دور می‌کنم. این همان مفهوم نجات‌بخشی است، مفهوم رستگاری است. پروانه‌هایی که خودشان نمی‌دانند عاشق آتش هستند به طرف آن می‌روند اما جان می‌بازند و هلاک می‌شوند. یکی از مکاشافات خیلی لطیف و گویای پیامبر است. شماها پروانه‌هایی هستید خواسته و ناخواسته، بی اختیار و با اختیار، به طرف آتش کشیده می‌شود و من دائماً شما را از آتش دور می‌کنم. همان دلسوزی مفرط است و در عین حال این است که اگر ما نباشیم شما در آتش می‌سوزید. شما راه نجات خود را نمی‌دانیم شما در هلاکت خودتان خواهید کوشید. کسی می‌آید و به شما آتش را نشان می‌دهد راه حیات را نشان می‌دهد و از شما هم البته توقع دارد که سخنش را بشنوید و به جان نیوشید و بر وفق آن عمل کنید. 

از نگاه سروش این جنبه‌ی کلیدی و محوری رسالت پیامبر، یعنی نجات بخشی و رستگاری است، او در ادامه به سراغ مطلب دوم خود یعنی روشن کردن این مسئله می‌رود که آیا این نجات بخشی و رستگاری دنیوی است یا اخروی؟ و می‌افزاید:

«این را بیشتر توضیح می‌دهم که بله پیامبر اسلام و دیگر پیامبران برای سعادت آمده‌اند برای رستگاری آمده‌اند برای نجات ما از هلاکت آمده‌اند اما کدام رستگاری؟ کدام سعادت؟ در کجا؟ اینجاست که سخنان خیلی متفاوت و متخالف می‌شود. اینجا آیا دین برای دنیاست یا آخرت است یا هردو؟ برای چیست؟ نکته‌های خیلی ظریفی اینجاها وجود دارد که اگر حقیقتاً بخواهم بحث نواندیشی و روشنفکری دینی در میان بیآوریم، دغدغه اصلی روشنفکری دینی پاسخ دادن به همین سوال است که پیامبران برای چه و برای کجا آمده‌اند. برای رستگاری و سعادت. منتها اخروی یا دنیوی؟ ببینید نکته خیلی بغرنج و در عین حال پرمغز است و نمی‌توان این سوال را جواب نداد یا از آن طفره رفت. من البته اینجا نظر خود را عرض می‌کنم و نظرهای دیگر هم می‌دانم که هست و می‌دانم که شما هم می‌دانید. مثال می‌زنم. خوب یک کسی مثل آقای خمینی ایشان معتقد بود دین برای دنیاست و برای آخرت. برای هر دو است. و با دین هم دنیا را می‌شود آباد کرد هم آخرت را. من به این نگاه، می‌گویم نگاه حداکثری. یعنی دین گویی که همه چیز را پوشش می‌دهد دنیای شما و آخرت شما. این سخن و نکته در کلمات رهبران جمهوری اسلامی و دیگران بوده است. می‌گفتند ما اگر نتوانیم معیشت مردم را سامان دهیم دیگران به دین ما ایراد خواهند گرفت. خواهند گفت این چه دینی است که دنیای مردم ایران را آباد نکرد؟! معیشت‌شان را سامان نداد؟! برایشان بیمارستان، جاده، دانشگاه، کارخانه جات و تکنولوژی نیآورد. پس این چه دیانتی است؟! این اسمش نگاه حداکثری به دین است. از دین همه چیز می‌خواهیم آخرت که بجای خود و دنیا را هم می‌خواهیم. به فقهای ما که نگاه کنید می‌بینید که به جهد می‌خواهند از دل این فقهی که در کتاب‌های گذشته نوشته شده است و دیرگاهی است که قولش را به شما داده‌اند از این فقه می‌خواهند همه چیز بیاورند بیرون. اخیراً دیدم یکی از فقهای قم گفته بود من فقه هنر درس می دهم. من نمی‌دانم حقیقتاً چه چیزیست؟ و امثال اینها. این نگاه حداکثری است. داروی کرونا هم می‌خواهند دربیاورند. سیاست را هم می‌خواهند. اگر داروی کرونا و هنر برای شما خیلی مسلم است که بیراه است، سیاست و حکومت چطور؟ هر دو امور دنیوی است. مطابق نظر حداکثری به دین، حکومت و سیاست و اقتصاد و … را از دین درمیاوریم. خدا رحمت کند آقای بنی صدر را که همین چند روز پیش از دنیا رفت، کتاب «اقتصاد توحیدی» نوشت. اقتصاد توحیدی یعنی اینکه علم اقتصاد یا یک روش اقتصادی پیشنهاد می‌کنیم که با توحید که یک مفهوم دینی است ارتباط و سازگاری دارد و دادو ستد دارد. اینها همه از نگاه حداکثری به دین برمی‌خیزد. این نگاه است. در این نگاه اول چندان به آخرت نمی پردازند. معتقدند آخرت خودبخود تأمین خواهد شد ما باید به فکر دنیا باشیم. دنیا را درست کنیم. این نگاه مرحوم دکتر شریعتی بود نگاه خیلی های دیگر است. مرحوم شریعتی می‌گوید دینی که دنیای مردم را آباد نکند پس از دنیا را آباد نخواهد کرد. اولین رسالت ادیان اولاً و بالذات، این است که این دنیا و معیشت این جهانی ما را سامان دهد. به تبع آن البته آخرت هم آباد خواهد شد. عموم روشنفکران یا نواندیشان دینی، در دوران معاصر نگاهشان به دین، نگاه حداکثری بوده است. معتقد بوده‌اند ازین درخت همه گونه میوه می‌توان چید. میوه‌های خوب، آبدار و ویتامین دار برای دنیا و آخرت ما. به زبان‌های مختلف این را بیان کرده‌اند. آقای خمینی می‌گفت رسالت ما اجرای احکام شریعت است. و معتقد بود با اجرای احکام شرعی ایران و جهان آباد خواهد شد. مرحوم دکتر شریعتی دنبال اجرای احکام شرعی نبود، ولی دین را یک مسلک دنیوی می‌دانست که می‌تواند انقلاب به پا کند و با انقلاب دنیای ما را تغییر دهد و ما را رو به آبادانی ببرد و یک اسلام انقلابی و ایدئولوژی از اسلام بیرون آورد دقیقاً برای همین منظور. و معتقد بود که پیامبر هم همین کار را می‌خواست انجام دهد. اینکه این همه تأکید می‌کرد بر نقش علی، زینب، ابوذر و امام حسین برای چه بود؟ به امامان دیگر خیلی کار نداشت. برای اینکه در اینها شخصیت‌های مبارزی را می‌دید که گویی انقلاب کرده‌اند و بعد هم می‌گفت آدمیان یا حسینی‌اند یا زینبی و اگر این دو نبودند یزیدی‌اند. حتی مرحوم آقای بازرگان (خدای همه این عزیزان و رفتگان را رحمت کند) در اوایل عمر و مبارزات خود را همین دیدگاه حداکثری را داشتند. این تعبیر را من ساخته‌ام. آنها این را بکار نمی‌بردند اما در تحلیل چنین است. در اواخر عمرشان بود که ازین نظر برگشتند و این یکی از شهامت‌ها و بصیرت‌های نیکوی این مرد بود که هم به درک چنین نکته فاخری توفیق یافت و هم شجاعت ابراز آن را داشت. علی رغم نفی و نهی حریفان و همراهان چند ده ساله‌اش که وی را منع را می‌کردند که این را نفرمایید. این نفی تمام مبارزات پیشین شماست و آقای بازرگان نه اینکه این را درک نمی‌کرد می‌دانست ماجرا چیست ولی گفت. حرفش را زد و گفت دین برای آخرت است. حتی کلمه «فقط» را بکار برد. گفت دین فقط برای آخرت است. ولی چون دوستان ایشان آنقد اصرار و ابرام کردند که ایشان کلمه «فقط» را برداشت و گفت خدا و دین برای آخرت. بهرحال این بصیرت بزرگی بود چرا؟ برای اینکه مرحوم آقای بازرگان سرگذشت و سرنوشت و سرشت جمهوری اسلامی و حکومت مسما به اسلامی در ایران را به خوبی دید و چشید و آزمود و از آن نتیجه گرفت که دین حتی اگر اسلام باشد به کار دنیا نمی‌آید، (من درباره اندیشه ایشان اشعاری سروده‌ام که ایشالا منتشر می‌شود.) بکار آخرت می‌آید. بنده یکی از کسانی هستم که همین عقیده دارم قبل از مرحوم بازرگان نظر حقیر همین بود. اتفاقاً وقتی مرحوم بازرگان رأیشان را در جمع دوستانشان ابراز کردند سخنرانی‌شان را برای چند نفر فرستادند تا نظر دهند. یکی از آنها هم بنده حقیر بود. بدون ملاحظه و هیچگونه تردیدی پای آن نوشتم من صدرصد با رأی ایشان موافقم.و این حرفی است که از نهایت بصیرت و عمق ادراک برخاسته است. دوستان ایشان با وی قدری درپیچیدند تا قدری تعدیل کند. هرچه که بود نکته فوق‌العاده مهمی بود که از قلم و زبان ایشان بیرون آمد و به گمان من این را ما امروز مورد بازبینی و توجه مجدد قرار دهیم. برای اینکه این موضع را قبول کنیم باید برگردیم به خود پیامبر. به رسالت و زندگی و رفتارش و سخنانش. ببینیم واقعاً ایشان یکبار گفته من آمده‌ام دنیای شما را آباد کنم؟ در قرآن یک آیه وجود دارد که گفته رسالت پیامبر اسلام یا دیگر پیامبران این بوده است؟ یا سرتا پا بحث از سعادت اخروی است؟ 

نکته‌ای را ناگفته نگذارم. منظور این نیست که دنیا را طلاق دهیم. منظور این نیست که تصوف پیشینه کنیم. ترک و ذم دنیا نیست آنچنان که بعضی صوفیان افراط کار انجام می دادند. ما چون از دنیا عبور می‌کنیم به اندازه لازم باید دنیای خود را سامان دهیم ولی اینجا معبر ماست اینجا مزرعه و تجارت خانه ماست. ولی دنیا پلی است درگذر راه آخر….»

پس از پایان بخش نخست جلسه و پخش سخنان عبدالکریم سروش، جلال جلالی زاده بخش دوم سخنان خود را در پاسخ به این نکته صدیقه وسمقی که فقه ربطی به امور دنیا ندارد، آغاز کرد. با عنایت به این نکته که جلالی‌زاده معتقد است همانطور که در دنیای گذشته فقه، پاسخگو بوده امروزه هم می‌تواند نیازهای بشر را پاسخ دهد، با اینکه نیازهای مردم و تعریفشان از مسائل تغییر کرده است، او چنین استدلال می‌کند :

«من با سخنان خانم وسمقی و آقای حسینی موافق نیستم چون امروز با عدم درک ما از مقاصد شریعت موجب شده است قضاوت‌های ما بطور کلی یکجانبه باشد. در ایران یک انقلابی شد بنام انقلاب اسلامی و بعد هم حکومتی بنام حکومت اسلامی بر سر کار آمد اما متأسفانه وقتی موضوع را بررسی میکنیم می‌بینیم در زمینه مسائل مختلف دچار اشتباهات زیادی شده‌ایم. من معتقدم یک مذهب به تنهایی اگر بخواهد حکومت کند و جامعه را اداره کند موفق نخواهد شد. معتقدم اگر به دین همچنان که در قرآن و سنت بدان اشاره شده است پایبند باشند می‌توانند. بنظر من مشکل امروز ما مشکل عدم فهم دین است. نگاه کنید جامعه امروز ما اینگونه است یک پا در سنت داشته باشیم و یک پا در جهان مدرن و مدرنیته. در اصول فقه دلیل داریم بنام اجماع که برداشت شیعه و سنی در مورد آن مختلف است اما اجماع همان شوراست. به قول مرحوم طالقانی چه کل افراد جامعه را به هم مرتبط کند یا اجماع فقها باشد، خودم معتقدم به این صورت نیست که فقها یک لباس مخصوصی داشته باشند، در صدر مجلس بنشینند و تکلیف صادر کنند و خودشان هیچگاه مکلف و مسئول نباشند، در حالی که دین اسلام آخرین دین نازل شده است و پیامبر در آخرین خطبه‌اش در حجه الوداع گفت این دین برای همه انسانها آمده است و این دین باید همه نیازهای انسانی و حقوق انسان‌ها را در بر بگیرد. در قرآن ۲۸ بار یا ایها الناس تکرار شده است و  ۲۴۹ بار واژه مردم. واژه انسان ۶۱ بار تکرار شده است. یعنی دین اسلام، دین مردم است. مشکل ما امروز این است که عده‌ای فکر می‌کنند اگر کسی لباس عربی بپوشد می‌شود پیامبر و مجتهد و متفاوت با مردم. حتی متأسفانه در ایران در نام بردن از فقها یک تبعیضی در جامعه حاکم می‌کنیم. مثلاً می‌گوییم بیت آیت‌الله عظما فلان. در حالیکه هیچ وقت نداشتیم که بگوییم بیت محمد. پیامبر اسلام نه لقبی داشت و نه لباس مخصوصی داشت. نه تفاوتی با دیگران و نه اجر و مزدی از دیگران می‌خواست. عده‌ای می‌گویند این دین مخصوص آخرت است و عده‌ای می‌گویند مخصوص دنیا است. عده‌ای می‌گویند اگر به درد دنیا ما نخورد به درد آخرت ما نخواهد خورد. در دین اسلام که دین انسانیت است هیچ تفاوتی بین مردم نیست. بین سیاه و سفید، در بین زن و مرد و مسلمان و غیرمسلمان تفاوتی نیست. پیامبر در خطبه حجه الوداع می‌گوید: أیها الناس إن ربکم واحد وإن أباکم واحد کلکم لآدم وآدم من تراب أکرمکم عند الله اتقاکم، ولیس لعربی على عجمی فضل إلا بالتقوى. ببینید این جامعه‌ای است که هیچکس امتیازی ندارد.»

جلالی‌زاده در ادامه می‌پرسد: «این اسلام آیا دین تبعیض و بی عدالتی است؟ در ایران با یک حکومت به نام حکومت اسلامی تبعیض‌های زیادی را می‌بینیم. اهل سنت بخاطر سنی بودن از حقوق خود محرومند، یا ایرانیان بهایی بخاطر اعتقاداتشان بهر صورت از خیلی از امتیازات مخصوصاً حق تحصیل محرومند. هیچ دینی، هیچ حکومتی نمی‌تواند انسان را از حق تحصیل محروم کند. پیامبر می‌فرماید: «یاایها الناس انی رسولکم انی جمیعا.» وقتی که این دین، دین همگان است، باید قواعد و قوانینی برای انسانها بیاورد که همگان را در زیر چتر خودش قرار دهد. وقتی جنازه یک نفری را از برابر پیامبر عبور می‌دهند، پیامبر به احترام جنازه او بلند می‌شود. سپس می‌گوید وی انسان بود. خیلی از این رفتارها و گفتارهای پیامبر دچار افت شده‌ایم و تنزل کرده‌ایم.

نکته دیگر این است که خود پیامبر در امور دنیوی می‌گوید شما در امر دنیا واردترید. نماینده ولی فقیه در جهاد سازندگی؟ کجای دین گفته؟! نماینده ولی فقیه در دانشگاه‌ها؟ کجای دین چنین گفته؟! اگر صدر اسلام بود در دوره معاویه یا هارون الرشید یا شاه دیگری، شاید به نوعی جامعه می‌پذیرفت. اما امروز می‌دانید عالمانی مثل شیخ سعید مرسی در ترکیه یک دانشگاه بنام الزهرا تاسیس کند در ضمن اینکه پزشک و مهندسند در دین هم مجتهد باشند… کسی می‌تواند در دانشکده الاهیات، حقوق و علوم اجتماعی به اجتهاد برسد و نیازی به حفظ و نگهداری چیزهای مربوط به هزار سال قبل نداریم.»

این استاد دانشگاه در بخش دیگری از سخنانش با نگاهی دیگر وارد این قضیه می‌شود و می‌پرسد شریعت اسلامی بر چه اصول نهاده شده است؟ و خود در پاسخ این اصول را برشمرده و می‌افزاید:

«اصل اول، عدالت مطلق است. رکن اساسی احکام شرعی است. یا ایها الناس کونوا قوامین بالقسط. همه را به قسط و عدالت فرا می‌خواند، باید شامل همگان باشد. آن مجتهدی که فتوا می‌دهد نباید فتوایش موجب تبعیض باشد. طالبان را در افغانستان برای نشان دادن ماهیت اهل سنت مثال می‌زنند و جمهوری اسلامی را برای نشان دادن ماهیت شیعه. کشورهای غیرمسلمان باید از طالبان بخواهند دختران تحصیل کنند، پیامبر می‌فرماید طلب العلم فرضیه علی کل المسلمین. نمی‌گوید فقط مردان. وقتی کسی می‌آید در دنیای جدید از تحصیل جلوگیری می‌کند از اسلام چیزی حالی‌اش نیست. از اسلام خارج شده است. دوره ما دوره امیرالمومنین و امیرالمسلمین نیست. در دوره ما رییس جمهور باید باشد. بیعت در دوران پیامبر پاسخگو بوده است. کار پیامبر اسلام این بود که حکومت خانوادگی را باطل کرد. خط بطلانی کشید بر شاهنشاهی و جانشین محور. مردم باید خود رییس خود را انتخاب کند. این یک حرکت مترقی بوده در زمان خودش. کاری به شیعیان ندارم. در اکثر کشورهای اسلامی حاکمان مستبد حاکمند که هیچ ارتباطی با اسلام ندارند. 

اصل دیگری که در اسلام است اصل مساوات است. در حقوق بین مردم مساوات باید باشد. یعنی در بین همه مردم هم از حقوق و هم وظایف باید مساوات کامل باشد.

یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثی وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلیمٌ خَبیرٌ

اینجا به هر صورت وقتی پیامبر جامعه‌ای را مدیریت می‌کند بلال حبشی را در کنار ابوبکر صدیق و علی ابن ابیطالب قرار می‌دهد. 

اصل دیگر مشاورت و شورا و خیر جمعی است. باید به افراد جامعه این منزلت را بدهیم تا مشکلات خود را حل کند. 

جلالی‌زاده در پایان باز هم تاکید می‌کند: «فقهی که به ارث برده‌ایم فقهی پوسیده است که از زندگی مردم خارج شده است. در گذشته مردم به دنبال مجتهدان بودند اما امروز مجتهدان به دنبال مردمند. در گذشته فقه در زندگی مردم نقش داشت. امروز مجتهدان ما مقلدند. شما نگاه کنید با آیت‌الله حیدری چه کردند. بنابراین تنگ نظری و بسته شدن باب اجتهاد باعث مشکلات شد. رجوع به اجتهادات تازه، شورا و مقاصد شریعت می‌تواند حلال مشکلات جامعه ما باشد.» 

محمدجواد اکبرین هم بخش دوم سخنانش را به نگاهی به دو دیدگاه متفاوت از صدیقه وسمقی و حسینی از یک سو و جلال جلالی‌زاده از جانب دیگر شروع کرد و در توضیح اینکه نظرش به کدامیک نزدیکتر است، گفت:

«مشکل من این است که خیلی حرف سرکار خانم دکتر وسمقی و جناب آقای حسینی را نمی فهمم. ما در حال علاج یک مسئله‌ایم. مسئله این است یک میلیارد و ۶۰۰ میلیون مسلمان در دنیا داریم. اینها در مکاتب و فرق مختلف هستند اما یک کتاب دارند و یک پیامبر. به این پیامبر و نبوتش معتقدند. در سایر کشورهای اسلامی که من زندگی کرده‌ام و تجربه زیسته دارم، عموماً نقاط مشترک زیادی دارند. به این کتاب مراجعه می‌کنند حال به بعضی ازین احکام ملتزمند به بعضی خیر. بحث دیگری است. اما می‌دانند که این احکام هستند. نهایتاً می‌گویند به قدر وسع خود دینداریم. روشنفکرانشان هم ممکن است بگویند کتاب باید پالایش و پیرایش شود و بخشی از آیات مربوط به زمان دیگری است و باید به امهات کتاب مراجعه کنیم. همه این تلاش‌ها درست است اما همه درباره آن کتاب، مشترک‌النظر هستند. و از دل این کتاب، و از دل اقوالی پیامبر و امامان و جانشینان پیامبر یا امامان اهل سنت، یک فقهی درست می‌شود. در این فقه هم زحمت کشیده شده است. همین صحیح بخاری ۱۶ سال طول کشیده که تا کتابش را تکمیل کند. ۵۰۰ هزار حدیث غیرصحیح کشف کرده است. اخر قرن دوم تا نیمه سوم قرن هجری. در عصر پیامبر این حجم حدیث جعلی. اما هیچکدام از این امور نمی‌تواند صورت مسئله را پاک کند. ما فقهی داریم که اکثر مسلمانان جهان بدان عمل می‌کنند. این فقه باید علاج شود. من نمی فهمم موضع خانم وسمقی که می‌گوید این فقه را باید رها کرد یعنی چه؟ راجع به رویا که حرف نمی زنیم. با واقعیت موجود چه باید کرد؟ فرمول علاجش را باید یافت. 

می‌فرمایند باید دستگاه حقوقی و قوانین موضوعه را به دریافت‌های عقلانی بشر سپرد. بسیار خوب.  برای همین فرض هم، برای اینکه پاسخگوی روان و جهان مسلمان باشیم، باید از درون متن حجت بیاوریم. تصور من این است اینکه ما بگوییم نیازی به فقه پویا نداریم مسئله را حل نمی‌کند. صرفاً بیانگر رویای ماست. 

مسلمانان شما را درک نمی‌کنند چون با حرف شما نسبتی برقرار نمی‌کنند. تمام آنچه درباه فهم قرآن است مثل محکم و متشابه، ناسخ و منسوخ، حاکم و محکوم و…، برای علاج همین مسئله است.» 

اکبرین سپس در پاسخ به نظرات جلالی‌زاده هم افزود: « درباره نکات جناب جلالی‌زاده یک مشکلی وجود دارد و آن این است که با گفتن اینکه قرآن و اسلام کتاب و دین عدالت است، مشکل فهم متن حل نمی‌شود. متن ما متنی است تبعیض آمیز. از کتاب قرآن اگر به متنش عطف توجه شود، تساوی زن و مرد بیرون نمی‌آید. باید سیستم و ساختار متن را ملاحظه کرد تا ببینیم چگونه با تساوی حقوق زن و مرد جمع می‌شود. با چه فهمی شدنی است.

بخشی معتقدند اصلا این سلسله از آیات نباید امروز حکمش مورد استناد قرار بگیرد، اما حکمتش می‌شود مورد استناد قرار بگیرد. یعنی آیات را شامل حکم و حکمت می‌دانند. می گویند حکمتش مهم است اما حکمش را وقتی تاویل می کنیم می بینیم دردی را دوا نمی کند. 

با این ساختار اگر جلو برویم حتی اگر بخواهیم چیزی را هم کنار بگذاریم، با ارجاع به خود متن خواهد بود و اینگونه بیشتر به ما کمک می‌کند. مشکل بحث آقای جلالی‌زاده این است که مسیر مدعا و متنی را که بدان استناد می‌کنند، باید طی کنند. این مسیر طی نشده است و این مسئله ایجاد می‌کند. شما اگر پیامبر را پیامبر رحمت می‌دانی و در نگاه نخستین به متن از دل کتابش خشونت درمی‌آید، یعنی این مسیر طی نشده است. یعنی پاسخ مسئله مخاطب و رنج‌هایش را نمی‌دهد و به مدعا اکتفا می‌کند. شاید اگر روزگاری پیشینیان ما وعده می‌دادند اسلام دین عدالت است و پیامبر پیامبر رحمت است راحت می‌شد پذیرفت چرا که در معرض آزمون قرار نگرفته بود. شما یک حکومت اسلامی در ادوار مختلف پیدا بکنید در سده‌های پس از اسلام، که در واقع از درونش آنچه که ادعا می‌شود، بدست آمده باشد. در نتیجه این خلأ وجود دارد و این مسیر باید طی شود.»

صدیقه وسمقی در پاسخ به نقدهای اکبرین بحث دوم خود را چنین شروع کرد:

« قرار نیست در این برنامه که مدت هر نفر ده دقیقه است پاسخ روان و جهان مسلمانان را بدهیم. من اگر ادعا می‌کنم که فقه زمانش گذشته است، استدلال‌هایم را همگی در اینجا نیاورده‌ام. کتاب‌های زیادی در این باره نوشته‌ام. وظیفه ما این است که به عنوان کسانی که روی این موضوع فکر می‌کنیم و اتفاقاً با نگاه به مشکلات جوامع اسلامی و بررسی مشکلات بدور از مصلحت‌اندیشی استدلال کنیم. من معتقدم یک اندیشمند کارش مصلحت‌اندیشی نیست. مصلحت‌اندیشی کار سیاست‌مداران است. ما نباید مصلحت‌اندیشی کنیم که مثلا مردم اسلام را با فقه شناختند و مردم گمان کردند احکام فقهی احکام الهی و شرعی است و ما باید همین مسیر را ادامه دهیم…. من می‌گویم باید چاره اندیشی بکنیم اما نه مصلحت‌اندیشی. من این سوال را مطرح می‌کنم که بر چه اساس نظر شخصی شمای فقیه، فتوای شمای فقیه را باید به عنوان حکم دینی و شرعی بپذیریم؟ من خیلی خوشحالم آقای حسینی معتقدند اینها دینی نیست. دینی نیست و ما دلیلی برایش نداریم که حتماً هم نداریم. فقهای اولیه بر مبنای همان قرآن گفته‌اند زناکار را باید صد تازیانه بزنیم یا دست دزد را با تفاصیلی که در فقه آمده و خیلی هم ناعادلانه است قطع کنیم، اما برای اختلاس در همین فقه چنین مجازاتی وجود ندارد. ( می‌دانم جناب اکبرین شخص روشنفکری هستند و عقیده ندارند امروز باید مجازات تازیانه و قطع دست داشته باشیم) از روایات و احادیث نمی‌گویم، از همین قرآن می‌گویم. امروز یک فقیه بر مبنای فقه پویا بگوید خیر، دست سارق قطع نشود و مجازات مالی برایش تعیین کنیم. یعنی حکم را برای چاره اندیشی تغییر دهند. متناسب روز تغییر دهیم. این حکمی که فقیه می‌دهد مبنایش چیست؟ من مشکلم اینجاست. این مبنایی ندارد جز دانش و سلیقه و بینش فقیه. این کار را چرا فقیه انجام دهد؟ مجلس انجام دهد. نمایندگان مردم انجام دهند. اینکه برای عموم و عوام مردم که فقه نخوانده‌اند و مبانی فقهی آشنا نیستند، خیلی این استدلال روشن است. اگر قرار است فقه تغییر کند و متناسب با روز شود که باید هم بشود، (چرا آن قوانین امروز کارکرد ندارد بحث مفصلی است) باید مبتنی بر اراده مردم باشد. ما باید این امور را بیان کنیم. اگر من امروز بگویم این امور را فقیه باید انجام دهد، می‌پرسم چرا باید این اختیار را به فقیه بدهیم؟ یعنی همچنان ما قدرت قانون گذاری را در اختیار فقیه قرار دهیم. یکجایی باید این را تمام کنیم. باید همصدا و همفکر شویم و بکوشیم تا در جهان اسلام کار قانونگذاری از دست فقها به دست ملتها منتقل شود. این حرفی است که می‌گویم. هر کسی به روش خودش. اگر کسی می‌تواند روش گام بگام را از طریق مطرح کردن فقه پویا پیش ببرد و بگوید فقها بیایند و خودشان را سازگار کنند با افکار مردم و فقیه باید بگوید حقوق زن و مرد با هم برابر است من هم خوشحال می شوم که دینداران و حوزه‌های علمیه به عنوان یک واقعیت موجود، متحول شوند. اما چگونگی تحولشان هم باید مبتنی بر منطق باشد. باید متحول شوند اما من نمی‌توانم بگویم سخنی که آنها می گویند، سخن دین است. یا باید منتظر بمانیم تا آنها این حرفها را بزنند. اگرچه اگر آگاه شوند و تحول پیدا کنند فوائد زیادی برای جهان اسلام و مسلمین دارد، من معتقدم حوزه‌ها و مدارس دینی که همچنان بر مدار سنت و قوانین کهنه و قدیمی می‌چرخند به حال مسلمین مضر است اگر تحول پیدا کنند و آگاه شوند حتما به نفع جهان اسلام است. اما برای چگونگی این تحول باید بر اساس دیدگاه خود منطق و استدلالی فراهم آوریم. من نمی‌توانم بپذیرم که این حوزه‌ها هرچه می‌خواهند بگویند مجتهدین و آیات عظام فتوا دهند و اگر یک قدم هم جلو آمدند من آنرا به عنوان دین قبول دارم و فتوا را به عنوان قانون قبول دارم، من این مسیر را قبول ندارم. دوره این امور به پایان رسیده است. می‌دانم خیلی ها هم بدان عمل می‌کنند اما ما باید استدلال کنیم بگوییم دوره این امور به پایان رسیده و اینها حکم شرعی نیست. مردم ملزم نیستند به این فتاوا عمل کنند. امروز بجای اینکه درباره یک موضوع یک فقیه قانونگذاری کند و اعلام نظر کنند، مجلس برآمده از اراده یک ملت درباره آن موضوع باید تصمیم گیری کند و قانونگذاری کند. آن قانون اعتبار دارد و نه نظر و سلیقه یک شخص. مثلاً در حقوق زنان امروز می‌بینیم ده ها سال است زنان گروه گروه می‌روند خانه این آیات در قم تا مجابشان کنند که مثلاً حضانت کودک پسر تا دو سال نباشد بل تا ۷ سال با مادر باشد. آیا این بدبختی نیست؟ شما بیا بگو مادر هم می‌تواند ولایت داشته باشد. مادری که بچه را در شکم پرورده و شوهرش از دنیا رفته ولایت و سرپرستی این کودک بجای اینکه بر عهده پدربزرگ باشد برعهده مادر باشد. برای مسائل دیگر مثل طلاق و مهریه هم همینطور. من می‌گویم این کار غلط است. اگر همه مسلمانان آگاه شوند و بگوییم این راه غلط است و نظر این آقایان حکم الهی نیست بل یک سلیقه شخصی است. همانطور که آقای حسینی از غزالی نقل کردند هزار سال پیش این نکته را گفته است ولی ما هنوز روی این نکته نیایستاده‌ایم و دنبال فقه پویا بوده‌ایم و دنبال کارهایی بودیم که با آنها همچنان کار در دست فقیهان باقی بماند. این روش به نفع جهان اسلام و مسلمانان نیست. ما باید استدلالهایمان را قوی‌تر کنیم و به گوش مردم برسانیم و خود حوزه‌ها و طلبه‌ها و اهل دین این استدلال‌ها را بشنوند و تأمل کنند. البته خیلی از کشورهای اسلامی هستند که حالا بخشهایی از قوانین فقه را کنار گذاشته‌اند. مثلاً کمتر کشوری است در جهان اسلام که قوانین کیفری فقه را اجرا کند. جاهایی که اسلام افراطی حاکم‌اند چنین می‌کنند مثل طالبان و داعش و جمهوری اسلامی که سنگسار می‌کند یا تازیانه می‌زند. در ترکیه این امور را نمی‌بینید از همان دوره عثمانی این اصلاحات شد که قوانین کیفری را کنار گذاشتند. در عربستان این امور رخ می‌دهد اما در بقیه کشورهای اسلامی مثل مصر و تونس و الجزایر و مالزی و حتی پاکستان نمی‌بینید این قوانین اجرا شود. هرچند در قوانین خانواده و تبعیض علیه زنان همه کشورهای اسلامی تقریباً متفق القول هستند و هنوز در این جهت گامهای بلندی برداشته نشده است، هرچند در بعضی جاها اصلاحاتی صورت گرفته است. این تبعیضات جنسیتی یکی از عمیق‌ترین و کهن‌ترین تبعیضات تاریخی است که مردان روی آن اصرار و پافشاری زیادی دارند و مقاومت می‌کنند و زنان هنوز نتوانسته‌اند یک مبارزه ثمربخش در این کشورها داشته باشند. اما بهرحال نظرم این است که ما امروز که تجربه داریم و فقه را تجربه کرده‌ایم و در ایران تجربه شکست خورده است. می‌بینید خود جمهوری اسلامی که در قانون اساسی‌اش  می‌گوید قوانین باید بر مبنای فقه باشد، خیلی از قوانین فقهی را زیر پا گذاشته‌است. بخواهم بشمارم خیلی طولانی می‌شود. خیلی از قوانین فقهی را نادیده گرفتند بخاطر اینکه دیدند با آن قوانین نمی‌شود در عمل کشور را اداره کرد. اینها خیلی روشن است ما که تجربه کرده‌ایم امروز  بهتر می‌توانیم قضاوت کنیم و بهتر می‌توانیم قاطعانه پای این نکته بایستیم که زمان فقه گذشته است. در جمهوری اسلامی که مجلس‌اش در دست فقهای شورای نگهبان است، فتوای فقیه در قم چه معنایی دارد؟ در یک موضوعی که همین مجلس قانون گذاری می‌کند و فقهای شورای نگهبان هم مثلاً تاییدش می‌کنند و می‌شود یک حکم مورد تأیید فقها، این باید اجرا شود یا فتوای یک فقیه؟ این تعارض است. این مشکل ایجاد می‌کند در جامعه. بهرحال این امور بسیار روشن است اما در مباحث کوتاه نمی‌توانیم همه را مطرح کنیم. بعید است آقای اکبرین بگویند این امور را نمی‌فهمند. استدلال‌هایی که پشت این فتاوا هست باید زیر سوال برود و این برای همه مردم قابل فهم است که قانون‌گذاری باید در دست مردم و اراده جمعی مردم باشد. 

حسینی هم در بخش دوم سخنانش به این پرسش پاسخ داد که با توجه به اینکه یکی از نکات مهم در فقه شیعه و سنی تاکید بر عدم برابری مسلمان و غیرمسلمان است، در دنیای امروز با وجود اهمیت حقوق بشر و اعتقاد به برابری انسان‌ها چگونه می‌توانیم زندگی بر پایه فقهی را توجیه کنیم که تبعیض‌آمیز است؟ :

« در بین نظریه پردازان اختلاف است که انسان کیست؟ انسان متدین کیست؟ آیا انسان مومن برابر است با انسان غیرمومن که قرآن می‌گوید لایستئون. باید به امر تاریخ‌مندی مسئله بپردازیم، وگرنه پیامبر هم در همان زمان که در آن زیسته است با این امور مرتبط با زن و مرد و مسلمان و غیرمسلمان روبرو بوده است. ما با دو امر تاریخمندی و فراتاریخمندی روبرو هستیم. کسانی که فراتاریخمند به دین نگاه می‌کنند خیال می‌کنند این دین از پشت ابرها آمده و خدا بر بام تاریخ نشسته است و بر پیامبر اسلام همه چیز را املا کرده است. این کفایت می‌کند تا روز قیامت و می‌توانیم از دلش چیز دیگری بیرون بکشیم. در حالی‌که مکانیزم این امر همانگونه که اشاره کردم قول خدا و قول رسول است. در احکام سیاسی و اقتصادی قال الله و قال الرسول دنیایشان به سر آمده است. چرا که بحث قول است و قول در یک بستر تاریخی شکل گرفته است. نه در فراتاریخ. وقتی به قرآن هم نگاه کنیم وقتی قرآن را قطعی‌الصدور بدانیم، مطالبی که از قرآن استخراج می‌کنیم ظنی الادلاله هستند. احادیث همگی نقل به معنا و تقطیع شده هستند و یا تجمیع شده با مفاهیم دیگر هستند. اینها هم ظنی الثبوت هستند و هم ظنی الادلاله هستند. یعنی اموری هستند که بالاخره می‌شود ثابت باشند برای یک امر تاریخی و برای دنیای من هیچ سر سازگاری نداشته باشند. ما چرا باید اینها را قبول کنیم؟ بر اساس دو المانی که پیشتر گفتم یعنی داده‌های علمی و تحقیقات میدانی. پیامبر اسلام امر دوران فرعون را می‌پذیرد. همان آیه‌ای که بعدها مبنای محاربه قرار دادند و چوبش را بر سر جان تمام جامعه زدند و دست و پاها بردیدند و انسان‌ها را کشتند و به صلیب کشیدند و در طول تاریخ چه‌ها که نشد، پیامبر اسلام این داستان را برای برهه‌ای از زمان برای راهزنان قبول می‌کند. در حالیکه این حکم در ارجاع به خود قرآن یک حکم دوران فرعون بود. چرا ما برای جامعه خودمان امروز احکامی را که به تساوی بین انسانها و بین زن و مرد باور دارند قبول نکنیم؟ با مشکلاتی روبر هستیم مثل کودک همسری، با جزای راهزن که قطع ید است روبرو هستیم. قطع ید سارق در قرآن آمده است، با ورزش و حضور ورزشی زنان به مشکل بر می‌خوریم بخاطر حجاب اسلامی. بسیاری از موارد دیگر تمام احکام سیاسی و اقتصادی مثل چهار زنی و … اگر توجیه کنیم مشکل را حل نمی کند. باید به المانهای دیگری برگردیم. دزدی را نگاه کنید یا رابطه جنسی. امروز چیزی که در دنیا مطرح است با کدام المانهای فقهی می‌تواند جور شود؟

این پژوهشگر حوزه دین سپس به موضوع فلسفه حکم ارجاع داد و افزود:

از دیدگاه بنده احکام بر حسب نیاز در دل زمان بوجود می‌آیند. زبان و زمان بهم چسبیده‌اند و تاریخمندی را ساخته ‌ند ما در حال حرکت و تغییر هستیم. نیاز در دل زمان ابزار و حوادث را به وجود می‌آورند. ابزار و حوادث فرآیندها را می‌سازند فرآیندها موجب موضع گیری است و موضع گیری مقتضی حکم است. برده‌داری را نگاه کنید. در یک برهه‌ای از زمان نیاز در دل بشر بود. بشر بشر را سخره کرد و برده کرد. ابزار و حوادثی برایش ساخت و فرآیندی هم بوجود آمد و موضع‌گیری‌هایی هم در قبالش شد. عدالت در دنیای امروز با دنیای دیروز بسیار متفاوت است. فقط لفظش باقی است. نزدیک‌ترین امر به مقوله بردگان، یونان باستان و اسلام است بنظر من. این احکام، تاریخی هستند و در حرکت تدریجی. می بینیم برده داری برچیده می‌شود و ابزار و حوادثش هم می‌رود.

عمر الخطاب «مولفه القلوب» را رد کرد و گفت در قرآن آمده اما خط بطلان بر آن کشید و گفت نباید به آنها زکات داده شود. اگر حتی در دنیای امروز مولفه القلوب را زنده کنیم داریم عقل انسانها به سخره می‌گیریم که به شما پول می‌دهیم شما ایمان بیاور. ما با چنین فلسفه‌ای روبرو هستیم. این احکام تاریخی هستند و در دل این بستر زمانی، پایان پذیری دارند. ما هیچ توجیهی نداریم برگردیم فقها را زنده کنیم.

او در نهایت در پاسخ به سخنان اکبرین گفت: «همان تلاشی که غزالی در احیای العلوم را می‌نویسد، بین شیعیان اسماعیلی و مستظهربالله کشمکشهای مذهبی رخ می‌دهد و اوج می‌گیرد، به ترور رجال و فقهای اهل سنت می‌افتند، ترسی به اهل سنت روی می‌آورد که نکند جهان اهل سنت را نابود کنند، غزالی مسیر را رها می‌کند و به طرف شامات و قبر ابراهیم می‌رود و احیای العلومش را می‌نویسد. به این نکته می‌رسد که مقوله‌ای در اسلام و در دین بسیار فربه شده که دین هم نیست، دنیای مردم است یعنی فقه. در همان اوایل ۳۸ سوال می‌شود چرا فقه را به علم دنیا ملحق کرده‌ای در جوابش می‌گوید بخاطر خصومات است و وقتی عدالت برقرار شد خصومات تمام می‌شود و لذا کار فقها هم تمام می‌شود. فقها کانون سیاست‌گذاری و با حاکمان نشست و برخاستن بودند. حاصل فقه شناخت طرق سیاست است. اصلاً ربطی به دین ندارد. سپس می‌گوید دین دو باب دارد. علم مکاشفه و علم معامله. علم معامله را خلاصه می‌کند در احوال قلب و امور محمود باید در وجود انسان  بوجود بیاید و… امور مذمومی هم هستند که باید آنها را تخلیه کنیم و …بوسیله عبادات به جایی می‌رسیم که خدا را و پیامبر را تجربه کنیم. جهان پس از مرگ را تجربه کنیم و …و هر کس برای خودش یک تجربه شخصی از خدا و جهان پس از مرگش خواهد داشت. باید جهان اسلام و جهان دین را واقف کنیم که این احکام در یک بستر تاریخی دیگری به دست و پای دین چسبیده‌اند. اینها اصالت دین نیستند بلکه عوارضی هستند که در بستر رودخانه دین به دین اضافه شده‌اند. به تعبیر دیگری  بخواهم نومن و فنومن دین را از هم جدا کنیم، فقه نومن دین نیست. شاید این اصطلاح در اینجا بسیار شایسته نباشد.

اقبال لاهوری می‌گوید من وکیل بودم در هندوستان و پاکستان زنان مسلمان را می‌دیدم می‌گفتند می‌خواهیم طلاق بگیریم، زیر فشار شوهرانشان بودند ولی نمی‌توانستند چون حق طلاق از آن مردان بود. می‌رفتند پیش علما مثل همان چیزی که خانم وسمقی می‌گفتند می‌گفتند آقایون راهی برای ما پیدا کنید به زنها می‌گفتند تنها راهش این است که مرتد شوید. وقتی ارتداد صورت گرفت ازدواج شما از بین می‌رود. پس از آن دوباره ایمان بیاورید. دیدم که اصل دین بخاطر یک امر بسیار فرعی فقهی در مخاطره است. این چه چیزی است که این همه بزرگ شده و به آن اهمیت داده می‌شود که اصل دین که خدا و ایمان به خدا و ایمان به قیامت است را به مخاطره می‌اندازد؟

این موارد باعث این شد که به تجدید نظر در اسلام بپردازم. اقبال را هم به این واداشت. 

در انتهای این اتاق مهمانان زیتون به سوالات متعدد شنوندگان و ابهامات آنان پاسخ دادند و بعد از ۵ ساعت گفتگو و مباحثه کار این اتاق پایان یافت. فایل صوتی کامل این اتاق در کانال یوتیوب زیتون و ستون نوا و نما در وب‌سایت زیتون قابل دسترسی است.

به اشتراک گذاری بر روی telegram
تلگرام
به اشتراک گذاری بر روی twitter
توییتر
به اشتراک گذاری بر روی facebook
فیس بوک
به اشتراک گذاری بر روی whatsapp
واتزاپ

5 پاسخ

  1. با سلام دوباره
    در مجموعه مقالات شمس تنظیم محمد علی موحد به نقل از شمس تبریزی می خوانیم: «یکی سخن ماهی می گفت؛ یکی گفتش که خاموش؛ تو چه می دانی که ماهی چیست؟ چیزی که ندانی چه شرح می دهی؟ گفت: من ندانم که ماهی چیست؟ گفت: آری اگر می دانی نشان ماهی بگو. گفت که نشان ماهی آن است که همچین دو شاخ دارد همچون اشتر. گفت: خِه ! من خود می دانستم که تو ماهی را نمی دانی الّا اکنون که نشانم دادی معلوم شد که تو گاو را از اشتر هم نمی دانی. (ص۷۶)

    من با این مقدمه حیفم می آید که گزارۀ «مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَىٰ عَلَى اللَّهِ کَذِبًا» را که در شماره (۱) آورده ام در دو نکته توضیح بیشتر ندهم. نُمایه های عظیم خداوند در شرح و ترجمۀ این گزاره که چندین بار در قرآن آمده به فارسی موارد زیر را آورده اند:
    آیت الله حجه الاسلام محسن قرائتی: و کیست ستمکارتر از آن کس که به خداوند دروغ بندد؟ آیت الله عظمی مشکینی: و کیست ستمکارتر از آن که بر خدا دروغ بسته؟ آیت الله عظمی مکارم شیرازی: چه کسی ستمکارتر است از آن کس که بر خدا دروغ بسته؟ استاد الهی قمشه ای: و کیست ستمکارتر از آن کس که بر خدا دروغ بست؟ استاد مهدی فولاد وند: و کیست ستمکارتر از آن کس که بر خدا دروغ بسته؟ حجت الاسلام آیت الله انصاریان: ستمکارتر از کسی که بر خدا دروغ بسته؟

    نکتۀ اول:
    شرح و ترجمۀ این نُمایه های عظیم نشانگر میزان درک این اشخاص از آیات قرآن است. گزارۀ «مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَىٰ عَلَى اللَّهِ کَذِبًا» معنی اش این نیست. از حق نگذرم همه مفسرین عرب و ایرانی [ابوحامد غزالی و امام فخر رازی نیز] همین را نوشته اند و نوشتۀ آنان خودش مصداق افترا و کذب است.
    موضوع این است که طایفۀ یهود که اهل کتاب بودند و تورات داشتند در برخورد با نوکیشان مسلمان در مدینه مدام می گفتند این که شما می گویید درست نیست درستش در تورات آمده که می گوید …
    در قرآن با اشاره به این ارجاعات من در آوردی طایفۀ یهود به متن است که گفته می شود: «نارواتر کار این است که کسی گفته ای را که در متن نیست به متن نسبت دهد.»
    هنگامی که کسی اقدام به چنین کاری می کند (۱) دعوی اش در انتسابش به متن دروغ است. (۲) اقدامش افتراست.

    نکتۀ دوم:
    نُمایه های عظیم خداوند – چه ایرانی و چه عرب – بر این باورند که نسبت دادن گفته ای که درست است اما در قرآن نیست به قرآن ایراد ندارد. در صورتی که انتساب هر گفته ای که در متن نیست به متن دروغ و افترا است. اعم از این که آنچه به متن نسبت می دهیم درست یا نادرست باشد.

    نتیجه این که: معنی «افْتَرَىٰ عَلَى اللَّهِ کَذِبًا» این است که: کسی مجاز نیست گفته ای را که در متن نیست [چه آن گفته درست باشد یا نباشد] به متن نسبت دهد. اگر چنین کند چون گفته ای را که در متن نیست به دروغ به متن نسبت داده مرتکب افترا شده است.

    با احترام – داود بهرنگ

  2. با سلام
    من بسیار خشنودم که این گفتگو انجام شده است. نکاتی را در این باره برای گفتن دارم که شمرده شمرده می گویم و تمنا دارم که شمارۀ ۴ را بیشتر درخور اعتنا بدانید:
    ۱/ اجتهاد بنا به نص اگر معنی اش این است که کسی قانون یا قاعده وضع کند و آن را به دین یا خدا نسبت دهد مجاز نیست. در قرآن گزارۀ «وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَىٰ عَلَى اللَّهِ کَذِبًا» بارها آمده است. معنی اش این است که هیچ کس مجاز نیست حرفی را که در متن نیست [چه درست باشد چه نادرست] به زبان آرد و آن را به متن نسبت دهد. [خواه از سر غرضِ اجتهاد یا مرض!]
    پیامبر خدا خودش هرگز این کار را نکرد. در دو سه موردی که بر اساس مشورت با این و آن قاعده وضع کرد خدای قرآن آن را بر نتافت. پیامبر اولین باری که پیروانش کسانی را به اسارت گرفتند آنان را بنا به مشورت با این و آنان در برابر فدیه آزاد کرد. خدای قرآن این را برنتافت و او را سخت توبیخ کرد. در همین باره در آیۀ ۶ سورۀ توبه آمده است: [پیامبرا!] هر فرد مشرک را که [در تقابل با شما] به زینهار آید زینهار ده و او را با گفتاری که با سایرین در میان می نهی آشنا کن و آنگاه چنان کن که بتواند تا به هر جا که می خواهد و خود را آنجا در امان می یابد باز گردد. این مردم دانسته و از سر آگاهی نیست که با شما دشمنی می ورزند. « وَإِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِکِینَ اسْتَجَارَکَ فَأَجِرْهُ حَتَّى یَسْمَعَ کَلَامَ اللَّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ذَلِکَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لَا یَعْلَمُونَ» (توبه ۶)

    ۲/ در سورۀ بقره خدای قرآن کسانی را که در روزگار خود پیامبر به پیروی از احبار و رهبان دکان حلال و حرام باز کرده بودند سخت توبیخ کرد و گفت: [پیامبرا!] با مردم بگو از پیروی از شیطانی که [در نهادشان خانه دارد و] از پیش می دانند که دشمن شان است خود داری کنند. بگویشان اقدام به کشف خودسرانۀ حرام مکنند و حرام ناکردۀ دین را در خور آرند و بخورند. «یَا أَیُّهَا النَّاسُ کُلُوا مِمَّا فِی الْأَرْضِ حَلَالًا طَیِّبًا وَلَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ» ( بقره ۱۶۸) هرگز فراموش مکنند که شیطان آنان را به نابایست برمی انگیزد. به آنچه که انجامش شرم آور است. برمی انگیزدشان تا آرا و اقوالی را که ناسزا و نارواست و از سر جهل است و بیانگر نادانی شان است به اسم دین با مردم در میان نهند. «إِنَّمَا یَأْمُرُکُمْ بِالسُّوءِ وَالْفَحْشَاءِ وَأَنْ تَقُولُوا عَلَى اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ» (بقره ۱۶۹)

    ۳/ در قرآن فقه اساساً دلالت به شغلی که نُمایه های عظیم خداوند در ایران به اسم فقاهت به آن می پردازند ندارد. در سورۀ توبه در این باره می خوانیم: [و پیامبرا!] پیروانت نبایست همگی شان همراهت به جنگ شوند. کسانی از آنان بایست پیوسته به کار درس و دانش در دین [یا تفقه در دین] بپردازند تا بار رسالت دین که [عبارت از] بیم دادن مردم از فرجام اُخروی بدکرده هاشان است بر زمین نماند. «وَمَا کَانَ الْمُؤْمِنُونَ لِیَنْفِرُوا کَافَّهً فَلَوْلَا نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَهٍ مِنْهُمْ طَائِفَهٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَلِیُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ» (۱۲۲) إنذار چه ربطی به دخل و دکانی که نُمایه های عظیم خداوند برای خودشان در ایران به راه انداخته اند دارد؟
    ادامه در ۲

  3. (۲)
    ۴/ سورۀ انفال و سورۀ توبه در ادامۀ آن در تقدیس عهد و میثاق است. گفته می شود که آن دو سویه است و رعایت شرایطی که دارد طرفین را – چه مسلمان چه مشرک – به یکسان ملزم می کند. در آیۀ ۷۲ گفته می شود: [پیامبرا!] از گروندگانت؛ آنانی را که هنوز در مکه به سر می برند همپیمان خود به شمار میاور. اگر از تو بخواهند که در کار دین یاری شان کنی؛ چنین کن؛ مگر که بر علیه مشرکانی باشد که از پیش با آنان در میثاقی. «وَإِنِ اسْتَنْصَرُوکُمْ فِی الدِّینِ فَعَلَیْکُمُ النَّصْرُ إِلَّا عَلَى قَوْمٍ بَیْنَکُمْ وَبَیْنَهُمْ مِیثَاقٌ» (توبه ۷۲)
    واژۀ دین تعبیر دیگر واژۀ عهد یا میثاق است. دین در واقع پیمان نامۀ انسان و خداست که هر دو سو را متعهد به رعایت شرایطی که دارد می کند. در قرآن بارها گفته می شود که «ما قوم بنی اسرائیل را چون پیمان خودشان با خدا را نقض کردند توبیخ کردیم.» می خواهم این را بگویم که وضع قاعده و قانون به اسم دین معنی دیگرش وضع دین است.

    ۵/ در روزگار پیامبر مردم به پیروی از طایفۀ یهود زیاد از پیامبر در بارۀ حلال و حرام می پرسیدند. [پیامبر البته نه نُمایۀ عظیم خداوند بود و نه خود را مجتهد می دانست.] آیۀ قرآن در این باره می گوید: بگویشان از آنچه آیات وحی یا پیامبر در باره اش سخن به میان نیاورده پرس و جو مکنید که اگر [پیوسته] چنین کنید و خواستار آیه شوید [به مرور] وضعیتی ایجاد می کنید که زندگی بر مبنای آن برایتان یکسر حرام می شود. (مائده۱۰۱) بوده اند اقوامی که در روزگاران پیشین با پرسش های فراوانی که در بارۀ چگونگی کار و کردارشان از پیامبرانشان پرسیده اند زندگی را ناخواسته بر خود حرام کرده اند. (مائده ۱۰۲) اگر از خدای قرآن بپرسیم: پس چه کنیم؟ پاسخ آن در نکتۀ ۶ آمده است.[نکتۀ ۶]

    ۶/ در سرآغاز سورۀ یوسف در این باره می خوانیم: [پیامبرا!] این آیاتی از کتاب بی ابهام قرآن است. (۱) کتابی که زبانش عربی است. برای آن که گوش آشنای مردم عرب زبان باشد و باشد که سخنش فکر آنان را به کار اندازد تا در باره اش بیندیشند [و تصدیق یا تکذیبشان بر اساس خردشان باشد.] «إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ» (۲) معنی دیگرش این است که عقل سنجۀ پذیرش دین ست. بر عکس که نیست!
    ادامه در ۳

  4. (۳)
    ۷/ مسلم نیشابوری در کتاب صحیح می نویسد: گفته اند پیامبر به هر لشکری که به هر سو می فرستاد می گفت: به وقت زینهار دادن و پیمان بستن خود را نمایندۀ خودتان ـ و نه خدا و پیامبر ـ معرفی کنید. هر کار که می کنید به اسم خودتان باشد. کاری که می کنید می تواند درست یا نادرست باشد [و مسئولیت آن با شماست!] «فَلَا تَجعَل لَهُم ذِمَّهَ اللّهِ و ذِمَّهِ نَبِیِّهِ وَلَکنِ اجعَل لَهُم ذِمَّتَکَ وَ ذِمَّهَ أصحَابِکَ … فَلَا تُنزِلهُم عَلی حُکمُ اللهِ وَلَکِن أنزَلهُم عَلی حُکمِکَ فَإنَّکَ لَا تَدری أتُصیبُ حُکمَ اللّهِ فِیهِم أم لَا.» (صحیح مسلم فارسی ج ۳ حدیث ۱۷۳۱ ص ۲۲۱) این را واقدی در گزارش خود از جنگ موته نیز آورده است. (المغازی فارسی ص ۵۷۸)

    من در پایان قطعه ای از قرآن را می آورم که ترجمه اش را در معنای مفهومی را تنظیم کرده ام. این قطعه که به احبار و رهبان مربوط است و قرآن آنان را باری مفت خور دانسته است و نکوهیده است عین خطابیه به در است تا دیوار نیز آن را بشنود. می گوید:
    [پیامبرا!]
    بنی اسرائیل را بگو تا نعماتی را که همواره ارزانی شان داشته ام و عهدی که [نیاکانشان از پیش] با من داشته اند را به یاد آرند.
    بگویشان به عهدم وفا کنند تا وعده بَهر آنان به جای آرم.
    بگویشان گستاخ با من نبایست بودن! (۴۰)

    بگویشان تا راستی آیات وحیی را که تو در میان شان می نهی و همخوان با آیات وحیی است که خودشان دارند پذیرا گردند.
    بگویشان مباد دیگران پیش از شما باورمند گردند و شمایان پیش از همه رویگردان گردید.
    بگویشان مباد تا دین کم بهاء به دنیا بفروشید!
    بگویشان گستاخ با من نبایست بودن! (۴۱)

    بگویشان مباد دانسته راست و ناراست به هم بیامیزید تا راست به ناراست در پوشید!
    بگویشان پیوسته مسلمان باشید [نماز بر پای دارید و زکات دهید] و هم بدانید که برشماست؛
    تا رکوع با راکعین کنید. (۴۳)

    بگویشان شگفتا که دین دارید و عقل دارید و نیکی به جای آوردن به دیگران می فرمائید و خودتان ولی از یادتان می رود! (۴۴)
    بگویشان به صبر و صلاه دندان بر جگر نهید و می بدانید و ما نیز ایدر می بدانیم که این صعب کاری است اگر خاشع نباشید. (۴۵)
    بگویشان خاشع آن است که می بداند که پس از مرگ به نزدش خوانده خواهد شد؛
    و می بداند که ناگزیر نزدش می باید شدن! (۴۶)
    ادامه در ۴

  5. (۴)

    [پیامبرا! هان!] بنی اسرائیل را بگو تا نعماتی را که همواره ارزانی شان داشته ام و ارجی که آنان را در بین اقوام می بگذارده ام به یاد آرند. (۴۷)
    بگویشان بترسید از روزی که هر کس را آن است که او آن است.
    روزی که از آن غایب نتوان بود.
    روزی که هیچ کس جای خود جز خود نتوان بود.
    روزی که کس را نرسد تا کس را یار و فریادرس گردد. (۴۷)

    سورۀ بقره:
    «یَا بَنِی إِسْرَائِیلَ اذْکُرُوا نِعْمَتِیَ الَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ وَأَوْفُوا بِعَهْدِی أُوفِ بِعَهْدِکُمْ وَإِیَّایَ فَارْهَبُونِ (۴۰) وَآمِنُوا بِمَا أَنزَلْتُ مُصَدِّقًا لِّمَا مَعَکُمْ وَلَا تَکُونُوا أَوَّلَ کَافِرٍ بِهِ ۖ وَلَا تَشْتَرُوا بِآیَاتِی ثَمَنًا قَلِیلًا وَإِیَّایَ فَاتَّقُونِ (۴۱) وَلَا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَتَکْتُمُوا الْحَقَّ وَأَنتُمْ تَعْلَمُونَ (۴۲) وَأَقِیمُوا الصَّلَاهَ وَآتُوا الزَّکَاهَ وَارْکَعُوا مَعَ الرَّاکِعِینَ (۴۳) ۞ أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنسَوْنَ أَنفُسَکُمْ وَأَنتُمْ تَتْلُونَ الْکِتَابَ ۚ أَفَلَا تَعْقِلُونَ (۴۴) وَاسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلَاهِ ۚ وَإِنَّهَا لَکَبِیرَهٌ إِلَّا عَلَى الْخَاشِعِینَ (۴۵) الَّذِینَ یَظُنُّونَ أَنَّهُم مُّلَاقُو رَبِّهِمْ وَأَنَّهُمْ إِلَیْهِ رَاجِعُونَ (۴۶) یَا بَنِی إِسْرَائِیلَ اذْکُرُوا نِعْمَتِیَ الَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ وَأَنِّی فَضَّلْتُکُمْ عَلَى الْعَالَمِینَ (۴۷) وَاتَّقُوا یَوْمًا لَّا تَجْزِی نَفْسٌ عَن نَّفْسٍ شَیْئًا وَلَا یُقْبَلُ مِنْهَا شَفَاعَهٌ وَلَا یُؤْخَذُ مِنْهَا عَدْلٌ وَلَا هُمْ یُنصَرُونَ.» (۴۸)

    با احترام
    داود بهرنگ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

یادداشت روز

اندیشه

آخرین مطالب