درآمد

یکی از کلیدواژه هایی که در شناخت دین اسلام و ترسیم سیمای اعتقادی و اجتماعی و سیاسی و تمدنی آن مهم است و سزاست در این باب تحقیق و تأمل شود، معنا و مفهوم واژه ی «اسلام» است. در این نوشتار تلاش می شود شرحی کوتاه در این باب ارائه شود بدان امید که افقی بگشاید. گفتنی این که این نوشتار بخش پنجم چهار نوشتار پیشین اینجانب است که پیش از این در زیتون منتشر شده اند.

اسلام به مثابه­ی صلح  و یا تسلیم؟

در مورد معنای لغوی و اصطلاحی «اسلام» و وجه تسمیه آن آرا مختلف است. با توجه به این که ریشه لغوی این عنوان را از چه بدانیم، طبعا معنا متفاوت می­شود و حتی می توان گفت سیمای اسلام و رویکردها و اهداف و فلسفه وجودی اش متمایز می گردد. اما در لغت و اصطلاحِ اسلام دو معنا بیشتر جلب نظر می­کند و موجه­تر می­نمایند. یکی این که اسلام از سِلم یا سَلم به معنای صلح و آشتی است و دیگر به معنای تسلیم در برابر خداوند و اطاعت محض از ذات باری. هر دو معنا با مضمون و محتوا و فلسفه دین اسلام سازگار است و در قرآن نیز شواهدی برای هردو معنا می توان یافت. اسلام مصدر باب افعال است و به معنای سلم و سلیم (سلیم النفس – قلب سلیم) مترادف صلح  و دوستی و آشتی است و آیه ۲۰۸ بقره گواه این معناست و اسلام به معنای تسلیم نیز در آیات متعدد به تلویح و به تصریح آمده است از جمله آیات ۱۱۲ و ۱۳۱ بقره.

در ادب اسلامی، کلیدواژه مهم «سلام»، که هنگام مواجهه با هم و یا جدایی از هم به هم خطاب می کنیم، نشانه خوبی بر معنای صلح و سلامتی است. با این همه، معنای دوم یعنی تسلیم بیشتر رواج دارد و عموما اسلام را به همین معنا می­دانند؛ به گونه ای که اکنون کمتر کسی به مفهوم بنیادین صلح و مدارا و آشتی در عنوان «اسلام» توجه دارد.

با این حال حنّا اسکندر (روحانی مسیحی لبنانی) در کتاب خود «النبّی والتّرهب» معنایی متفاوت برای اصطلاح «اسلام» ذکر کرده است. او می نویسد در ادب پیش از اسلام «اسلام» یا «اَسلَمتُ» (اسلام آوردم) در معانی مختلف به کار رفته است از جمله وقف کردن و تقدیم کردن و فقر مطلق در برابر خداوند (در واقع نوعی فناء فی الله»). در شعر جاهلی نخستین کسی که از اصطلاح «اسلمت وجهی» استفاده کرده زیدبن عمرو بن نفیل است. به نقل حنا تعبیر «اسلمت وجهی» بارها در آثار مکاریوس آمده است. ایشان در اینجا اشارتی دارد به آیه بیستم سوره آل عمران در قرآن که در آن «اسلمت وجهی لله» آمده است. اسکندر نیز اسلام را در نهایت به همان معنای رایج امروزین یعنی تسلیم بی چون و چرا و مطلق در برابر اراده الهی و اطاعت محض از او می داند.[۱] چنین می نماید که رواج اسلام به معنای تسلیم مطلق در برابر خداوند و یا همان فناء فی الله متصوفه بیشتر تحت تأثیر اندیشه و ادب مسیحی قرار گرفته است و گرنه معنای صلح و آشتی برای لغت اسلام در جهان بینی قرآنی و در سنت نبوی بسی جدی تر و مهم تر و کانونی تر می نماید.

تسلیم در برابر چی و کی؟

حال اگر اسلام به معنای تسلیم باشد، پرسیدنی است که تسلیم در برابر چی و کی؟ با توجه به زمینه های فکری و در چهارچوب بینش قرآنی و توحیدی و به طور خاص با توجه به آیات فراوان قرآن و به شرحی که در این باب آمد، بی تردید، مراد تسلیم در برابر مشیت و خواست مقام اولوهی است و نه در برابر اوامر و نواهی این و آن. درست است که در قرآن بارها به اطاعت از پیامبر توصیه و تأکید شده است ولی اطاعت از نبی به توصیه ذات ربوبی است یعنی مشروعیت چنین اطاعتی از طریق سفارش خداوند حاصل می شود.

در اینجا شرحی کوتاه لازم می نماید. آن گونه که منابع تاریخی و سیره ها گواهی می دهند، دو نوع اطاعت از پیامبر مطرح بوده است. نوع نخست، که می توان آن را اطاعت درجه اول و اصلی دانست، پیروی در امور وحیانی بوده است. در این نوع اطاعت، به التزام منطقی ایمان به وحی و نبوت، مؤمنان ملزم بودند از آیات وحیانی و پیام آسمانی پیروی کنند. اما نوع دوم اطاعت از نبی در امور سیاسی و قواعد و مقررات (قضاوت) و به ویژه در امور فرماندهی نظامی در جنگها بوده است. طبق منطق امور، مبنای مشروعیت بخش این دو نوع اطاعت متفاوت بوده است. در مورد نخست، به مقتضای دعوی نبوت، اطاعت و پیروی صرفا امور دینی و اخلاقی و انسانی برآمده از اراده و مشیت خداوند بوده و در مورد دوم، اطاعت صرفا به دلیل امارت و فرماندهی نظامی بوده است. اگر تفاوت و تمایز بین این دو اطاعت را ندانیم و یا بین شان خلط کنیم، در فهم رسالت و نبوت و در نتیجه در فهم کل تاریخ اسلام (از گذشته تا کنون) دچار اشتباه و سوء تفاهم خواهیم شد که شمار زیادی دچارش شده اند. قابل توجه این که نبی اسلام خود به مؤمنان زمانش به طور شفاف آموخته بود که بین دو نوع اوامر و نواهی اش فرق بگذارند؛ در امور وحیانی و دینی به اعتبار منبع مشروعیت بخش الهی آن پیروی کنند و در امور روزمرّه و تصمیمات موقت در قلمرو جامعه و سیاست و امارت، صرفا به اعتبار فرمانروایی زمینی اش اطاعت کنند. حتی در قرن بیست و یکم نیز اطاعت از حکومت مشروع و رعایت مشروط مقررات و قوانین، یک ضرورت عقلایی و عملی برای نظم و انتظام امور شمرده می شود. این نکته­ی بس دقیق و مهم را مؤمنان مدینه در قرن هفتم میلادی در می یافتند ولی در قرن بیست و یک هنوز بسیاری در نمی یابند. به همین دلیل مؤمنان حق داشتند با نوع دوم تصمیمات و یا اوامر پیامبر مخالفت کنند که می کردند و موارد آن در منابع سیره و تاریخ ثبت شده است و نائینی در «تنبیه الامه» مواردی را حصا و استخراج کرده است. یکی از الزامات منطقی «و شاورهم فی الامر» (آل عمران، ۵۹) و «امرهم شوری بینهم» (شوری، ۳۸) همین موافقت ها و مخالفت های اختیاری به عنوان یک حق برای مؤمنان  بوده است. این که در قرآن بارها از مؤمنان خواسته شده از پیامبرشان در امور امارت نیز اطاعت کنند، به معنای اطاعت و تسلیم مطلق در برابر اوامر و نواهی نبی نیست. در واقع این نوع اطاعت خواهی، از باب ارشاد به حکم عقل است و نه جعل یک حکم شرعی و آن هم به عنوان یک اطاعت مطلق و جاودانه. از این رو این نوع توصیه به اطاعت، نه ربطی به نبوت پیامبر دارد و نه ربطی به ولایت او، بلکه به مقتضای امارت او بوده که برآمده از رضایت و تمکین اختیاری مردم مدینه (اعم از مسلمان و غیر مسلمان) بوده است.

با توجه به این نکات معنای آیه ۱۴ سوره حجرات، این نیست که بین ایمان و اسلام فرق فارقی وجود دارد و اولی مختص امور درونی و قلبی است و خداوند؛ و دومی، به معنای امور حکومتی است و مربوط است به اطاعت عملی و حکومتی از پیامبر.[۲] در باره­ی آیه­ی مذکور چند نکته قابل ذکر است. اولا سیاق آیه گواه است که تمایز نهادن بین ایمان و اسلام، برای بیان اهمیت ایمان و اصالت آن است که ذاتا و طبیعتا قلبی است و درونی؛ ثانیا، اسلام قسیم ایمان نیست بلکه شکل صوری برای اعلام همان ایمان است. در این سیاق، اظهار اسلام لفظی است برای اعلام ایمان قلبی و نه ماهیتا و موضوعا امری مستقل و جداگانه از ایمان. در واقع اسلام اظهار ایمان است. اسلام همان است که وفق قاعده­ی فقهی بعدی «شهادتین» گفته می شود. کسی که در زبان و لفظ به یکتایی خداوند و نبوت محمد گواهی دهد و بدان اظهار ایمان و التزام کند، «مسلم» خوانده می شود؛ حال اگر این التزام واقعی و ارادی و با اخلاص بود، که مطلوب خدا و رسول است، آن شخص مسلم کامل و جامع خواهد بود و گرنه اسلام لفظی آنان (بادیه نشینان)، اعتبار واقعی ندارد و فقط آنان را از جناح غیر مسلمان خارج می کند ولی در جناح مؤمنان مخلص و خداپسند و پیامبرپسند قرار نمی گیرند. اگر بخواهیم از اصطلاحات امروزی استفاده کنیم، می توانیم بگوییم اظهار اسلام به مثابه­ی قبولی شهروندی است و عضویت در جامعه­ی مؤمنان و نه بیشتر. از این رو، مراد از اسلام در این آیه، کاملا با ساختار آیات پرشمار قرآن در قلمرو معنای لغوی و اصطلاحی آن و ادبیات دینی منطبق است.

ممکن است ادعا شود از آنجا که نبی اسلام سودای قدرت داشت و «نبّی بالسیف» بود، می خواست اعراب را در برابر سلطه و اقتدار سیاسی اش وادار به تسلیم محض کند و آنگاه در سایه شمشیر دین خود را در سایه­ی اقتدار و شمشیر رواج دهد و تثبیت کند. معنای عریان این دعوی آن است که محمد می خواست ایمان را با تیزی شمشیر وارد قلوب اعراب کند. برای رد این دعوی، می توان به ادلّه­ی فراوان متمسک شد ولی برای روشن شدن این مدعا، می بایست به این پرسش پاسخ داد که: آیا در اسلام، اصل بر صلح است و یا جنگ؟ تا آنجا که من با قرآن و متون و منابع اسلامی آشنایم، می توانم با قاطعیت بگویم، اصل در اسلام صلح است و جنگ و جدال سیاسی فرع و عارضی. یکی از دلایل روشن آن، مواجهه­ی نبی اسلام با مخالفان و می توان گفت دشمانش بوده است. در منابع پرشماری آمده است که در مکه و حتی در مدینه عموما بین مسلمانان با غیر مسلمانان و حتی با سران بت پرست و کینه جوی قریش روابط حسنه بوده و گاه پیامبر به مردم مکه و بزرگان قریش کمک و مساعدت مالی هم می کرده است.

از باب نمونه یعقوبی آورده است که پس از فتح خیبر، که غنائم فراوانی به دست مسلمانان افتاده بود، پیامبر آگاه شد که به دلیل وقوع قحطی در مکه مردم در فقر و تهیدستی شدید قرار گرفته اند و از این رو مقداری طلا برای بزرگان قریش فرستاد و خواست که به مردم نیازمند کمک شود. گرچه برخی از آنان از گرفتن آن خودداری کردند ولی ابوسفیان قبول کرد و با سپاس گفت: خدای برادر زاده ام را پاداش نیک دهد، چه با خویشاوندان خویش نیکوکار است.[۳]

ابن سعد در طبقات گزارشی دارد که از این زیست مسالمت آمیز پیامبر و مسلمانان با غیر مسلمانان حکایت می کند. او روایت می کند که پیامبر فرمانهای متعددی به سران قبایل و طوایف نوشت و در آنها آبها و مراتع و دیگر امکانات مادی و طبیعی را به آنان اختصاص داد و در واقع بخشید و توصیه کرد که کسی حق ستیزه و تعرض به آنها را ندارد و آنان در پناه مسلمانان و محمد هستند. البته این طوایف برخی مسلمان و برخی نامسلمان بودند. باید افزود که در این نامه ها و به عبارتی پیمان نامه ها مسائل مختلفی نیز مطرح شده و شروطی نیز در نظر گرفته و گاه گفته شده اگر اسلام نمی گزینند در صورت ضرورت به یاری مسلمانان برخیزند و یا حداقل کاری به مسلمانان نداشته باشند (ایجاد مزاحمت نکنند). در هرحال در برابر این تعهد از منکران و مخالفان نیز تعهداتی خوسته شده است.[۴]

در هرحال این نمونه ها نشان می دهد که برای نبی اسلام اقتدار و امارت و شمشیر اصل نبوده بلکه قبول دینِ اختیاری و زیست انسانی و همراه با صلح و امنیت برای عالم و آدم مهم و گزینه­ی نخست بوده و این واقعیت غیر قابل انکار وجه تمایز او با دیگر امیران و فرمانروایان تاریخ بوده است. اگر چنین باشد، دیگر نمی توان به روایاتی در منابع متأخر اسلامی متوسل شد که آشکارا در تعارض با این مدعاست. بدین ترتیب می توان گفت محمد در مدینه «قدرت سیاسی» داشت اما «سودای قدرت» نداشت و به معنای متعارف آن «اقتدارگرا» نبوده است. در این باب سخن کارن آرمسترانگ معقول و مقبول می نماید: «قرار نبود مسلمانان مرد جنگی باشند. ویژگی آنها شکیبایی و بردباری بود. صلح و مدارایی که آنها را با اهل کتاب مانند یهودی ها و مسیحی ها متحد می ساخت».[۵]

حال که این مبحث مطرح شد، بد نیست سخن اقبال لاهوری را نیز بشنویم: «جوهر «توحید»، به اعتبار اندیشه ای که کارآمد است، مساوات و مسئولیت مشترک و آزادی است. دولت، از لحاظ اسلام، کوششی است برای آن که اصول مثالی به صورت نیروهای زمانی – مکانی درآید، و در یک سازمان معین بشری متحقق شود. تنها به این معنی است که حکومت در اسلام الهی است، نه به این که ریاست آن با نماینده­ای از خدا بر روی زمین است که پیوسته می تواند اراده­ی استبدادی خود را در پشت نقاب منزّه بودن از عیب و خطا مخفی نگاه دارد. . . . اسلام وفاداری نسبت به خدا را خواستار است نه وفاداری نسبت به حکومت های استبدادی را، و چون خدا بنیان روحانی نهایی زندگی است، وفاداری به خدا، عملا وفاداری به طبیعت مثالی خود آدمی است».[۶]

اما این که چه اتفاق افتاد که پس از درگذشت نبی اسلام کشورگشایی (فتوحات) رخ داد و از قرن دوم به بعد در فقه سیاسی و حداقل در حاشیه­ی دستگاه خلافت فریضه­ی «جهاد ابتدایی» پدید آمد و انبوه روایات جهادگرایانه­ی خشن و خونین جعل شد، نیازی به تحقیقات گسترده و تحلیل تاریخی مستند دارد. به گمانم رخداد مهم و اثرگذار جنگهای «ردّه» نقطه­ی آغاز این چرخش بنیادین بوده است.

تأملی در عنوان ترکیبی «دینِ اسلام»

به عنوان تکمله بحث، لازم است درنگی در مفهوم و اصطلاح «دینِ اسلام» نیز بشود.

چنین می نماید که در آغاز (حتی در زمان پیامبر) دعوت محمد صرفا یک دعوت دینی بوده و نامی خاص نداشت و احتمالا بعدها این دعوت دینی ویژه به نام «دینِ اسلام» خوانده شده و شهرت یافته است. حداقل در متن قرآن به طور روشن اصطلاح و عنوان ترکیبی «دین اسلام»  به کار نرفته است. گرچه در این مورد به برخی ازآیات (از جمله آیات ۱۹ و ۸۵ آل عمران و ۳ مائده) استشهاد شده اما با توجه به آیات دیگری که در آنها واژه اسلام و مشتقات آن به کار رفته بعید است که در همین آیات نیز مراد فقط دینِ محمد باشد. در قرآن اسلام به عنوان اسم عام برای دینهای ابراهیمی (توحیدی) به کار رفته (از جمله آیات ۲۰ آل عمران، ۱۲۲ بقره و ۱۲۵ نساء) و پیروان این ادیان «مسلمون» خوانده شده اند (از باب نمونه آیات ۸۴ آل عمران، عنکبوت، ۴۶ و ۱۳۶ بقره و ۱۱۱ مائده). نیز در قرآن «حنیف» و «مسلم» مرادف به کار رفته (آیه ۶۷ آل عمران).[۷] یا در آیه ۱۰۱ سوره یوسف از قول یوسف آمده است که «توفّنی مسلما و الحقنی بالصالحین» که در اینجا «مسلم» به معنای تسلیم شده است و نه به مثابه یک گروه دینی و یا فرقه ای خاص. با این همه در چهارچوب کاربرد واژگان اسلام در قرآن و معنای تأییدی و اثباتی آن، بی گمان دینِ محمد نیز اسلام است. هر چند محل تردید است که محمد خود از همان آغاز مصمم به تأسیس دینی جدید بوده است. در چهارچوب گفتمان پسینی تاریخ اسلام، می توان گفت، همان گونه که در اندیشه اسلامی دو نوع نبوت داریم، نبوت عامه و نبوت خاصه، اسلام و مسلمانی نیز دو نوع و یا در دو سطح متداخل مطرح شده اند: اسلام و مسلمانی عام (مشترک با دیگر دین­های توحیدی و سامی) و اسلام مسلمانی خاص (عنوان اختصاصی دین محمد). اما چنین می نماید که از همان آغاز اسلام عَلَم و نام خاص شد برای دین و شریعت محمد و دیگر این نام برای دین­های مشترک و هم پیوند تاریخی کاربرد ندارد و مورد استفاده نیست. به ویژه که در نامه های پیامبر به برخی سران کشورها در آن روزگار به دین اسلام دعوت شده است که حداقل در آن زمان مصداقش آموزه های نبی اسلام تلقی می شده است (البته این در صورتی است که این نامه ها به لحاظ سندشناسی معتبر شناخته شوند)

منابع و پانوشت‌ها

[۱] . اسکندر، حنا، النبی والترهب، ص ۱۵۹-۱۶۰ و ۱۶۷.

[۲] . «قالت الاعراب آمنّا قل لم تؤمنوا و لکن قولوا اسلمنا و لمّا یدخل الایمان فی قلوبکم و ان تطیعواالله و رسوله لایلتکم من اعمالکم شیئا انّ الله غفور رحیم». آن بادیه نشینان گفتند: ما ایمان آوردیم. بگو: ایمان نیاورده اید، ولی بگویید:تسلیم شده ایم؛ در حالی که هنوز ایمان در دلهای شما داخل نشده است، و اگر از خدا و پیامبرش اطاعت کنید، از اعمال شما چیزی کم نمی کند. قطعا خدا بسیار آمرزنده و مهربان است. ترجمه صالحی نجف آبادی.

[۳] . تاریخ یعقوبی، جلد ۱، ص ۴۱۴.

[۴] . ابن سعد، طبقات، جلد ۲ (قسمت اول)، ص ۲۰-۳۸.

[۵] . کارن آرمسترانگ، محمد پیامبری برای زمان ما، ترجمه فرهاد مهدوی، ص ۱۵۶.

[۶] . اقبال لاهوری، احیای فکر دینی در اسلام، ترجمه احمد آرام، ص ۱۷۷-۱۷۸.

[۷]  . روایت شده که عبدالله بن مسعود آیه «انّ الدین عنداالله الاسلام» (آل عمران، ۱۹) را «انّ الدین عندالله الحنیفیه» قرائت می کرده است.   رامیار، محموذ، تاریخ قرآن، ص ۳۹.

بازگشت به صفحه اول