تا وقتی که یک نهضت به نظام تبدیل نشده، پویا است، آزادی خواه و گشاده رو است و همیشه برای شنیدن حقیقت، گوش، حوصله و حتی لبخند دارد ، نهضت اگر از خود انتقاد نکند (و این هم بخاطر آن است که در گرماگرم عمل نمیتواند خود را ببیند) انتقاد را میپذیرد.
اما به مجرد آنکه میخهای خود را کوبید ، وبه مجرد اینکه تبدیل به یک نظام شد- تمامی آن ویژگی ها را از دست میدهد
در حصار دست نیافتنی تعصب خود مسلحانه میاستد و پشت دگماتیسم خود سنگر میکند، آنگاه به هر صدای مخالفی، هر چند اتفاقی تیر شلیک میکند .
دیگر از آن تبسم شادمانه و چهره صاف و دلگشا خبری نیست .
آن موجود گذشته اینک عصبی و بیقرار شده است ، هر چند روئین تن است اما جانش پر از سوء ظن و چشمانش لبریز از زهر خند است .
این سوء ظن گاه منطقی مینماید ، همه وحشتش بخاطر از دست دادن قدرتی است که نیروی فاشیستی دیگری بیاید و آن را قبضه کند .
(قسمتی از مقدمه کتاب نان و شراب نوشته اینیاتسیو سیلونه)

اگر دقیق نگاه کنیم این سرنوشت تمام دولت ها و حکومتهائی است که بعد از یک انقلاب یه وجود آمده اند.
از اولین انقلاب کلاسیک نوین (انقلاب کبیر فرانسه) بگیر تا انقلاب اسلامی ایران .
در تمام انقلاب ها ، انقلابیون سری پر شور و گوشی شنوا و دلی همراه دارند، همه را درک میکنند و با همه همدل و همراه میشوند و این روند تا روز پس از پیروزی آن انقلاب ادامه دارد.
اما به محض تشکیل حکومت تشکیل میشود واژه ای بنام “ضدانقلاب” جان میگیرد و هویت پیدا میکند و همین واژه خطی میکشد بر صف بندی های آن جامعه .
در ابتدا آن طیفی که مخالف بروز انقلاب بودند در جبهه ضد انقلاب قرار میگیرند و از جامعه حذف میشوند (حال این حذف یا فیزیکی است و یا طرد از جامعه و فعالیتهای مدنی).
گروه یا عده ای که به طبع ازدیاد نفرات ، گروه غالب را تشکیل میدهند قانون گذار و صاحب قدرت میشوند و تفکر خود را در قالب قانون به همه جامعه تسری میدهند .
از اینجا واژه “ضد انقلاب” طیف گسترده تری را شامل میشود و حکومت و دولت انقلابی هر چه پیشتر میرود به موازات اینکه خودش رادیکالتر میشود دامنه شمول “ضد انقلاب” را وسیعتر میکند و این حذف ها تا آنجا ادامه میابد که معمولا همه گروه های غیر همسو مشارکت کننده در انقلاب را در بر میگیرد.
اما این پایان کار نیست و پس از حذف گروه های غیر همسو حاظر در انقلاب نوبت به تسویه درون حزبی و درون گروهی میرسد ، همین جاست که این واژه جان میگیرد
“انقلاب ها فرزندان خود را میخورند”
همینجاست که ممکن است افراد اصلی انقلاب و پایه گذاران حکومت انقلابی نیز خود شامل واژه “ضدانقلاب” شوند و حذف گردند که معمولا همینطور میشود .
از مشاهیری که در گذر زمان شامل این واژه شده و کشته شدند میشود از دانتون و روبسپیر در انقلاب کبیر فرانسه و تروتسکی در انقلاب اکتبر روسیه نام برد .
حال به راحتی میشود این الگو را در انقلاب بهمن ۵۷ ایران رصد کرد و نتایج را به عینه دید.
اعدام سران حکومت قبل در فردای پیروزی انقلاب در بین شر و شور مردم آغاز شد و به سرعت مشمول گروه های چپ حاضر در انقلاب شد، پس از حذف گروه هائی چون فدائیان خلق اقلیت و سازمان مجاهدین خلق که مسلح بودند نوبت به فدائیان خلق اکثریت و حزب توده رسید که غیر مسلح و تا حد بسیاری همراه با حاکمیت بودند .
اما هسته سخت انقلابیون حاکم به چیزی کمتر اطاعت و همراهی صد در صد نمیشد یعنی اعتقاد راسخ به یک خوانش واحد از اسلام شیعه اثنی عشری و لاغیر .
سپس نوبت به حذف ملی گرایان و ملی مذهبی ها که مدت کوتاهی عهده دار اداره دولت موقت را داشتند رسید و سپس برخورد و حذف مراجعی که نوع نگاهشان به دین و مذهب با حاکمیت مستقر زاویه داشت .
پس از حذف همه اینها و در دهه دوم انقلاب واژه “ضد انقلاب” به درون هسته حاکمیت رسید و طیف چپ شامل این واژه شد و از بدنه حاکمیت حذف شدند که این طیف شامل افراد بسیاری است که در ابتدای انقلاب جزو حواریون بنیان گذار جمهوری اسلامی و از نردیکان ایشان در سالهای مبارزه بودند .
بعد از چهار دهه و در ابتدای دهه پنجم هنوز هم این واژه “ضدانقلاب” برای حاکمیت کاربرد دارد و بهترین راه برای حذف های آتی است .
در حقیقت از آنچه در سال ۵۷ انقلابی گری نامیده میشد بجز تعدادی شعار دستچین شده و تغییر هویت یافته و واژه “ضدانقلاب” دیگر چیزی بجا نمانده.

بازگشت به صفحه اول