Categories: برگزیده‌ها

بر آستان جانان

۱. شجریان در میان ما نیست. شجريان در ميان ما هست. او رفته است. او نرفته است. این گزار‌ه‌ها همه درست‌اند. منطقاً نادقيق نيستند. شجریان به تن در میان ما نیست اما به جان هست و جاری است. این سخن را به دشواری می‌توان برای هر کسی گفت. کم نيستند صاحبان فضل و هنر و معرفت و دانشی که از خود ميراثی به جا می‌گذارند اما ميراث‌شان به این فربهی، عظمت و گستردگی نيست که ميراث محمدرضا شجريان. طبعاً شجريان هم انسان است مثل همه‌ی انسان‌ها. زندگی او هم مانند همه‌ی انسان‌ها، مانند همه‌ی بزرگان و پهلوانان دیگر نقاط خاکستری و حتی شاید تيره  هم دارد. رستم دستان هم قدیس نبود. ولی چه چيزی شجريان را شجریان کرده است؟ شجریان به خیال من از بند زمان و مکان جسته بود؛ پیش از مرگ. جايی ایستاده بود که دست هيچ کس و هيچ چیز به او نمی‌رسید. این همه را به کوشش حاصل کرده بود؟ نه. تنها بخشی از این رهيدگی از زمان و مکان به خیال من به کوشش خود او و پشتکار شخصی‌اش بوده. باقی همه -به زبان اهل معرفت -عنايت بوده است و کشش. فضل بوده است و بخشش. راز شجریان بودن او، راز رستگاری او و عبور او از دام زمان و مکان جمع همين کشش و کوشش بوده است و بس.

این چند روزه مدام با خود انديشيده‌ام که ما چرا داریم درباره‌ی شجریان و فضایل‌اش حرف می‌زنيم؟ چرا ما -بگويید من نوعی- باید بروم و درباره‌ی شجریان چيزی بنويسم در ستايش يا يادکرد او. چيزی به او می‌افزاييم؟ اگر نگوييم و ننويسیم چيزی از او کاسته می‌شود؟ بهترين توصيف اين کارها در زبان مولوی آمده است:
مادح خورشيد مداح خود است
که دو چشمم روشن و نامرمد است

ما وقتی از شجریان به نیکی و تعظیم یاد می‌کنيم هيچ کاری نکرده‌ايم از اين‌که ثابت کنیم می‌فهميم. داریم به صدای بلند می‌گويیم که ناشنوا نيستيم. عرض اندامی برای خويش می‌کنيم که: ما هم اين پیام را شنيديم و به درستی دريافتيم. و اين پيام، پيام شخص و فرد نیست. پیامی است متصل به جان جهان. اگر کسی سخن را از زمينه‌اش به در نبرد و بلفضولی نکند، دليری می‌کنم و می‌گويم که جنس پیام شجریان همين است که در برابرش بگوييم: ربنا اننا سمعنا مناديا ينادی للايمان. و در پاسخ می‌گوييم که شنيديم. شجریان منادی عشق و معرفت بود (بله، مثل روز روشن است که از «دين» فقيهانه و آخوندی حرف نمی‌زنم و سخن از معرفت است). شجریان صدای عشقی بیکرانه بود:
صدای توست که بر می‌زند ز سينه‌ی من
کجايی ای که جهان از تو پر ز پژواک است

پس بگذاريد ديگر از شجریان نگويم چون در حقیقت سخن گفتن ما از او، سخن گفتن از خود ماست و عرض اندام وجود خود ما تا ادای دین و سر تعظیم فرود آوردن در برابر عظمت اين نادره‌ی فرهنگ، ادب و موسيقی ايرانی. اين چند روزه اما ديدم که عده‌ای نشسته‌اند به «نقد» شجریان. و چه حيف از اين زمانه‌ی هنرستيز که هر ناشسته‌رويی به بهانه و پشت نقاب «نقد» گریبان اسطوره‌ای چون شجريان را گرفته است و درست در همان روز وفات او، با پهلوانی چون او درشتی کرده است. اين باید برای رسانه‌های ما درس باشد که بدانند ميراث فرهنگی و ملی را به بهانه‌ی توازن در روايت، نمی‌توان ملکوک کرد. نتيجه فقط برای عاملان اين ناپختگی‌ها، بی‌آبرويی است و افتادن از چشم اهل معرفت و حتی رسانه‌ها. اسم نمی‌برم از کسی. عاملان اين ماجرا خوب آگاه‌اند که چه خطايی مرتکب شده‌اند و همين اشارت کفايت می‌کند.

۲. شجریان از معدود هنرمندانی بود که در طول حيات پربرکت و عزت‌مندانه‌اش بیشترین حساسيت اجتماعی را به جامعه‌ی خود داشت. اين را به ويژه در اين سال‌ها و حتی در همين دو سه روز بسيار شنيده‌ام که عده‌ای -نه تنها در ميان دشمنان او بلکه حتی در ميان ارادت‌مندان‌اش-  گفته‌اند که مواضع سياسی او نادرست يا عاطفی بوده است و سخنانی از این دست. حتی پس از آن‌که عباس ميلانی در گفت‌وگويی تلويزیونی از میثاق یا قانون اساسی‌ای سخن گفت که محمدرضا شجریان پيش او سپرده است، صدای عده‌ای باز بلند شد و به بهانه‌های مختلف هر کس به فراخور ظرفيت‌اش درشتی کرد. اما انصاف و واقعيت اين است که مگر در طول تاریخ صد سال اخير ما همه‌ی کسانی که به ايران انديشیده‌اند فيلسوف سياسی بوده‌اند؟ و مگر آنان‌که که حتی درس سياست خوانده‌اند و به اصطلاح فلسفه‌ی سياسی پرداخته‌اند برای ايران و فرهنگ و مردم و سياست‌اش چه به ارمغان آورده‌اند که آن‌ها حق دارند درباره‌ی سياست ايران نظر بدهند و يکی مثل شجریان که استوانه‌ی فرهنگی و ملی ماست حق نداشته باشد سخنی در اين باب بگويد؟ به خیال من این خرده‌گيری‌ها بر شجریان از حسادت و تنگ‌نظری و حتی نشناختن حساسيت‌های سياسی و فرهنگی می‌آيد. و از همه مهم‌تر ناشی از نشناختن تاريخ تحولات بشری است. به طور خاص مايل‌ام اشاره کنم که در شکل‌گيری نظريه‌های حقوق بشر در اروپا زمينه‌های اصلی بحث را رمان‌نويسان در انداختند (مراجعه کنيد به کتاب لین هانت با عنوان ابداع حقوق بشر که صاحب اين قلم هم آن را به فارسی برگردانده است). لذا محمدرضا شجریان، حتی اگر هم در تحلیل‌اش خطا کرده باشد که بی‌شک تحلیل سياسی او نمی‌تواند عاری از خطا باشد مانند تحليل سياسی هر انسان ديگری باز هم محق است و حق او در این ابراز نظر اگر از دیگران بيشتر نباشد کمتر نيست.

۳. شجريان به خيال من ملی‌ترین چهره‌ی ماست. مهم‌ترین رکنی است که توانست و هم‌چنان تا سال‌ها پس از این می‌تواند مردم ما را با پیشينه‌های مختلف گرد هم بیاورد و اسباب همبستگی آن‌ها باشد. این سخنی است که به شتاب یا سهل‌انگاری نمی‌‌گويم. بسیار به آن فکر کرده‌ام. به باور من، حتی ميرحسين موسوی که سخت به او ارادت دارم، اين توانايی را نداشت و ندارد که به اندازه‌ی محمدرضا شجریان مردم مختلف را گرد هم بیاورد. میرحسين در بهترین حالت در عرصه‌ی سياست سیر می‌‌کرد و می‌کند و البته جایگاه‌اش بلند و رفيع است در آزادگی و ظلم‌ستيزی. محمدرضا شجریان اما از جنسی ديگر است. ايران ما به شدت تشنه‌ی آن چيزی است که در متن پیام شجریان ثانیه به ثانيه پيش روی ما می‌ايستد: آدمی بر عقیده مقدم است. انسان را حرمت بدارید که عزیز‌تر از انسان چيزی نیست. البته که بزرگی و عظمت شجریان جا را برای کسان ديگر تنگ نمی‌کند. نشان دادن اين‌که شجریان استوانه‌ی محتشم فرهنگ ايرانی است به این معنا نيست که ديگران هيچ‌اند یا بی‌ارزش. اما وسعت و اثرگذاری ميراث شجریان و حضور ماندگار او چيزی است که چندين نسل مختلف را کنار هم نشانده است. زبان شجريان زبانی است که کمابيش يک قرن کامل از تاریخ ما را روايت کرده است و اين يک قرن به قرن‌های بسيار درازتر پیشین گره خورده است. شادا ما که در زمانه‌ی او زيسته‌ايم و پيام او را درک کرده‌ايم! سربلنديم که جواهری ارجمند چون او داشته‌ايم! ايران آينده‌ی ما از سرچشمه‌ی ميراث فرهنگی، معرفتی و موسیقايی محمدرضا شجریان سيراب خواهد شد و بقا خواهد يافت. او چشمه‌ی اميد ماست و باقی خواهد ماند. پرویز مشکاتيان، پهلوان ديگر موسيقی و فرهنگ ما که جوان و زود از میان ما رفت، این صفت شجریان را به نيکی و درستی دريافته بود که: هر شاعر و عارفی که داریم، شجریان بغل می‌کند و در بغل ما می‌نهد. یعنی راه چشيدن و ديدن فرهنگ و ادب ایرانی با داشتن شجريان برای بسياری از هم‌نسلان ما بسيار بسيار کوتاه‌تر شده و دشواری‌های‌اش از ميان برداشته شده است. و اين کم دستاورد و هنری نیست. نيک بنگريد که تمام آن‌ها که دانشورند و استاد شرح سخن حافظ و مولوی و سعدی آيا به اندازه‌ی شجريان توفیق داشته‌اند که اين‌ها را به کنج خانه‌های مردم عادی دیار ما ببرند؟

۴. شجریان در این ده سال اخیر در ايران بحران‌زده و گرفتار ما هم نقش مهمی داشت. آن جايی که او خود را صدای خس و خاشاک ناميد، به خيال من، نه برآمده از هيجان عاطفه و شتاب‌زدگی بود و نه از بی‌دانشی در سياست. شجریان خواسته یا ناخواسته تن به موجی سپرد که فارق خير و شر بود: خيری که اقبال به مردم بود و شری که فرعونيت و بزرگی فروختن به مردم بود. شجريان با همان يک جمله کاری کرد که در تاريخ معاصر ما ماندگار شد. نظام جمهوری اسلامی حتی پيش از سال ۸۸ بسيار به شيوه‌های مختلف در خفه کردن فرهنگ و موسيقی ما کوشيده بود (شرح‌اش جای ديگر و در زبان ديگران آمده است) ولی پس از ۸۸ این خصومت مستقيم گريبان‌گیر محمدرضا شجريان شد. حسين عليزاده به درستی گفته است که محدوديت‌هايی که برای شجريان ساختند زمينه‌ساز مرگ زودرس او شد. به تعبیر ديگر اين نظام و سياست‌های‌اش دست‌شان به خون محمدرضا شجريان آلوده است. او را دق‌مرگ کردند. اما خوب بينديشيم که حاصل اين همه مقاومت در برابر شجريان چه شد؟ مردم ايران را از ربنا محروم کردند و همين ربنا و همين شجریان برای سياست‌مدار عهدشکنی چون حسن روحانی سکوی رسيدن به منصب قدرت شد. و باز هم پس از آن همه جفايی که بر شجریان رفت باز هم حسن روحانی که شامه‌‌اش در چسبيدن به دامن قدرت بسیار خوب کار می‌کند، از ربنای شجريان مايه گذاشت. اما نظام چه کرد؟ لحظه به لحظه در برابر محمدرضا شجريان صف‌آرايی و قشون‌کشی کرد. نظام هيچ وقت نتوانست جایی را که شجريان در قلوب مردم هنرشناس و معرفت‌شناس دارد از او بستاند و در عوض برای خودش ذلت و سقوط به همراه آورد.

 

از همين روست که در زندگی و مرگ شجريان، از سايه‌ی او هم وحشت داشت. و این سخن را باز هم فحل ديگر موسيقی معاصر ما، حسین عليزاده، تکرار کرد که: از زنده و مرده‌ی شجريان وحشت دارند. نيازی به اسم بردن از کسی نيست. خود آن‌ها که کينه‌ی شجريان را به دل دارند اين را بهتر می‌دانند. کين‌ورزی در برابر شجريان، کين‌ورزی با او نيست؛ دشمنی با خويشتن است. تف سر بالاست. اما دريغ که در نظام جمهوری اسلامی عالی‌ترين مقامات اين نظام هرگز از زمانه و تاريخ درس نمی‌گيرند و هم‌چنان می‌کوشند که بر تيره‌روزی خود با درافتادن با اهل هنر بيفزايند. اين ستيز با شجريان، خبط کمی نيست. خوب به اين بينديشيد که شجریان هزار سال پیش از فردوسی، متولد شد و درست هزار سال پس از او از دنيا رفت و چون او در توس آرمید. سلطان غزنوی پس از وفات او تازه دریافت که چه خبطی مرتکب شده است و دير به فردوسی رسید. اين نظام گويا هنوز درنيافته است که چه خطای مهلکی مرتکب شده است. گفتن اين سخنان در روزگار ما هم مهم است و هم واجب. شجريان تراز و ترازوی عمل سياسی بود. دوستی با شجریان و ارادت به او برای سياست‌ورزان قدر می‌آورد و خصومت با او سوء عاقبت و ويرانی. کاش اين سخن سعدی به گوش حاکمان می‌رفت که:
به نوبت‌اند ملوک اندر اين سپنج‌سرای
کنون که نوبت تست ای ملک به عدل‌گرای

و باید افزود که: به هنر و معرفت‌گرای.

این نظام در يکی دو دهه‌ی اخير با تمام کژروی‌های‌اش مدعی است که در ایران امنيت آفريده است. اين چه امنيتی است که حکومت از زنده و مرده‌ی مهم‌ترين استوانه‌ی فرهنگی ما چنان بيم‌ناک است که حتی در برابر تابوت او قشون‌کشی می‌کند و دست ملت را برای رسيدن به جنازه‌ی او کوتاه می‌کند؟ به زبان ديگر، امنيت نداریم. سايه‌ی امنيت داريم آن هم در زیر علم تهديد و فرعونيت. در خيابان‌ها با سايه جنگيدن است کار این نظام. و روز به روز در اين بیراهه بیشتر اصرار می‌ورزد.

۵. آينده از آن ماست. زبان و فرهنگ ما هم‌چنان اين زايندگی و توانايی را دارد که اين خشم و خشونت‌ها و بی‌خردی‌ها را در خود هضم کند و جواهر هنر و معرفت و انسان‌گرايی را بيرون دهد. بهترين گواه اين مدعا اين است که ما شجریان داشتیم و هنوز شجریان داریم. تعظیم شجريان، سر نهادن بر آستان جانان است. شناختن قدر شجریان يعنی آن منزلتی که بابت آن می‌توان گلبانگ سربلندی بر آسمان زد.

Recent Posts

اعتبار فرآیندی محاکم؛ پاشنه آشیل انسجام داخلی و دیپلماسی بین‌المللی

  مقدمه: گسست میان نص قانون و وجدان جمعییکی از بنیادی‌ترین کارکردهای نظام حقوقی در…

29 آگوست 2026

قدرت، دریا و ایران؛ کالبدشکافی یک روایت ژئوپلیتیک

نوشتاری با عنوان «تأملی بر فرصت نهفته در آینده ایران؛ برخاستن از خاکستر بحران‌ها در…

29 آگوست 2026

تجربه دینی و بحران درک واقعیت در جهان مدرن

تجربه دینی چیست؟ در ترازوی نقد ۱ —طرح مسئله پرسش از ماهیت آگاهی، جایگاه انسان…

29 آگوست 2026

نقدی بر «انحطاط روشنفکری دینی در ایران معاصر»

اخیرا مقاله‌ ای در چهار بخش با عنوان " انحطاط روشنفکری دینی در ایران معاصر"…

29 آگوست 2026

فلسفه‌ی اخلاقِ باور در سیاست

یکی از شاخه‌های بسیار مهم فلسفه، اخلاق باور نام دارد. اخلاق باور، حیطه‌ی فکری است…

29 آگوست 2026

یادمانده‌هایی از آشنایی با زنده یاد ابراهیم یزدی

  به مناسبت نهمین سالگرد درگذشت دکتر ابراهیم یزدی دقیقا به یاد ندارم که از…

29 آگوست 2026