پیشکشِ «پروین بختیارنژاد» که هر چه زمان می‌گذرد جای خالی مبارزه‌ی مستمرش علیه قتل‌های ناموسی، و ممانعت از تکرار قتل «رومینا اشرفی»ها، بیش‌تر به دیده می‌آید. یاد و خاطره‌ی این بانوی مبارز و شریف، ماندگار باشد.

***

دیشب با خود عهد كرده‌ بود: «مي‌رم‌، بايد برم‌، هر طور شده‌…». بي ‌توجه‌ به‌ نگاه‌ عابران‌، به‌طرف‌ ميدان‌ حركت‌ می‌کند «همون‌جا كه‌ پارسال‌ با مامان رفتیم برا خرید منجوق‌ و پولک..» از آن‌جا باید به مقصد می‌رفت: پل فلزی! «..می‌رم رو پل كه‌ ببينن همه؛.. كه به گوش همه همسایه برسه، خانم ناظم‌ام بفهمه؛…» صبح قبل از ترک خانه، مادر گفته بود: «مثِ سنگ بُنِ چَه جُم نمی‌خوردی که یعنی خوابی! ها؟ حواسم بهت بود یه بارم غلت نزدی؛ صبر آوردی بابات و جاسم برن مغازه. تا بسته‌شدنِ در حیاطِ‌ شنیدی جَلدی از جات پاشدی داری هول و دست‌پاچه رختاتو می‌پوشی؛ نه آبی به صورتت زدی، نه معقول می‌شینی یه لقمه صبونه بذاری دهنت

ـ می‌بینی که ساعتو! دیرم شده.
ـ سی چه ئیقد شتاب داری؟ یه دقّه قرار بگیر آخه؛ بیا اول ئیِ بذار دهنت. همی یه لقمه‌.
ـ ولم کن مامان.
ـ جلو بابات نمی‌خوری باشه‌خب نخور، از دس منم نمی‌خوری؟ ئیقد عناد نکن با خودت، سه روزه خوراک نخوردی! زار و نزار شدی!… بیا همی یه لقمه‌نِه بگیر. حنظل نیس که؛ نون و پنیره
ـ اااه.چند بار بگم نمی‌خوام! گشنم نیس؟
ـ آخه چرا خون به دل آدم می‌کنی
ـ من رفتم
ـ با توأم ننه صبرکن… از دس تو چه خاکی به سر کنم…
به‌ بهانه‌ي‌ دادن‌ آخرين‌ امتحان‌، با روپوش‌ مدرسه‌ و چادر مشكي‌ از خانه‌ بيرون می‌زند. پرسان‌، پرسان‌ از عبدل‌آباد می‌اندازد در خیابان سعیدی به سمت اسماعیل‌آباد و از آن‌جا خودش را به‌ ميدان‌ راه‌آهن‌ می‌رساند. متوجه‌ شلوغيِ ميدان‌ راه‌‌‌آهن‌ و سروصداي‌ وسايط‌ نقليه‌ نیست. دست می‌برد زیر چانه‌اش و سعی می‌کند گره محکم‌ روسري‌ مشكي‌ را کمی شل کند. لبه‌‌ي‌ چادر را محكم‌‌تر به‌ چنگ‌ می‌گیرد‌. به‌ تصميمي‌ فكر مي‌کند كه‌ شب‌ تا صبح‌، نگذاشته‌ بود بخوابد «مي‌رم‌، بايد برم‌، هر طور شده‌…»
بوي‌ سوختگي‌ مي‌‌آید اما هر چه‌ اطرافش‌ را نگاه‌ می‌كند آتشي‌ نمی‌بیند يا چيزي‌ كه‌ بسوزد و دود كند. پلك‌هاش‌ ورم‌ كرده‌ و رنگش‌ پريده‌ است. تکیدگی چهره؛ گودافتادگی کاسه‌ی چشم‌ها؛ «…آدم بخواد روزه‌ی واجب‌ام بگیره، سحری‌ام نخوره افطار که دیگه واجبه!… چه حرفا آب که جای نونِ نمی‌گیره؟ آخه ننه‌جون با از بین بردن خودت همه‌چی دُرس می‌شه؟.» هفته‌ی پیش آخرين‌ نامه‌اش‌ به‌ مزدك‌، لو رفته‌ بود. «دستت‌ بشكنه‌ جاسم‌، چه‌طور دلت‌ اومد…» تمام چهار روز گذشته را به مزدک فکر کرده بود. مجسم‌‌كردن‌ چهره‌ پُرخونِ مزدك‌ حالش‌ را بد مي‌كرد. ديگر طاقت‌ نداشت‌. ديگر نمي‌توانست‌ لب‌ به‌ غذا بزند. «…هركاري‌ مي‌‌خواي‌ بكن‌، نمي‌‌خورم‌ گُشنم‌ نيس‌، نمي‌خوام‌…» و نخورده‌ بود. زير ضربات‌ كمربند مقاومت‌ كرده‌ بود. معمولاً وقتي‌ پدرش چند ضربه‌ی اول را می‌کوبد به پا و پشت‌اش، فقط با غيظ‌ به‌ صورت پدر نگاه‌ مي‌‌كند و به‌ حفره‌هاي‌ گشادشده‌ي‌ بيني‌اش، و بعد سرش‌ را پايين‌ مي‌اندازد‌، چشم‌ها را مي‌بندد‌، دندان‌ها را به‌ هم‌ مي‌فشرد و فرود آمدنِ پياپيِ كمربند را تحمل‌ مي‌كند بدون‌ آن‌كه‌ اشكي‌ بريزد يا التماس‌ كند!… پدر هنگام‌ پايين‌ آوردن‌ ضربات‌ معمولاً هِنّي‌ صدا مي‌كند درست‌ مانند وقتي‌ كه‌ به‌ مستراح‌ مي‌رود‌ و پيش‌ از طهارت‌، چندين‌ بار صداي‌ هِنّ و هنّ‌اش‌ به‌ گوش‌ مي‌رسد. تا یاد دارد پدر آداب‌ قضای حاجت‌ را مو به‌ مو اجرا کرده است.
بوي‌ سوختگي‌ مي‌آید هنوز و انتهاي‌ بيني‌اش‌ را مي‌سوزاند. هُرم‌ هواي‌ تابستان‌، كلافه‌اش‌ كرده؛ دلش‌ ضعف‌ مي‌رود. يك‌ آن‌ تصميم‌ می‌گیرد‌ برگردد خانه. «برمي‌گردم‌، برمي‌گردم‌…» ولی پاهایش انگار او را به جلو می‌رانند. دستش‌ را مشت‌ می‌کند طوري‌ كه‌ ناخن‌ها در گوشتِ كفِ دستش‌ فرو می‌رود. لحظه‌ای مکث می‌کند، می‌خواهد‌ برگردد كه‌ سَمند نقره‌اي‌رنگ‌ جلوِ پايش‌ ترمز می‌کند؛ راننده‌ بلافاصله درِ سمتِ مسافر‌ را باز می‌کند: «سلام خانومی. كجا؟ بيا سوار شو… بيا بالا سر راه برسونمت… بيا دیگه، خیلی داری تاقچه‌بالا می‌ذاری،…پس بی‌خیال، نمی‌خوای سوار شی، خب نشو… گفتم تو این ظل آفتاب سر راهم برسونمت…» بي‌اختيار سوار می‌شود. بوي‌ تند سیگار و عرقِ تن‌ راننده‌ حالش‌ را به‌هم‌ می‌زند.
چشم‌هاي‌ راننده‌ برق‌ مي‌زند. به‌ چهره‌ی دختر نگاه‌ می‌کند. دانه‌هاي‌ ريز عرق‌ را بر بيني‌ و گونه‌هايش می‌بیند. سی‌دی آهنگ را توي‌ پخش‌ صوت‌ می‌گذارد و با دکمه‌های ولوم صدا ور می‌رود.
نگاه‌ محو دختر جوان‌ به‌ داشبرد ماشين‌ است.
ـ «مگه قدغن نکرده بودم تنها از خونه نری بيرون‌‌؟… گیس‌بریده بازم که رفته‌ بودي‌ سراغ‌ … ها‌؟ حالا هم غذا نمی‌خوری؟ خیله‌خب باد کله‌ت انگار نخوابیده! سیل کن چی می‌گمت برا آخرین بار می‌گم ئی تکه نونِ بردار بذار دهنت»
ـ گشنم نیس، نمی‌خوام!
پدر هم دیگر منتظر‌ نمانده‌ بود و بلافاصله صداي‌ هِنّ و هِنّ‌اش‌ دوباره‌ فضاي‌ اتاقک دودگرفته‌ی زیرپله‌ را پُر كرده‌ بود.
باد داغ‌ و بوي‌ عرقِ تن‌ راننده‌، دلش‌ را می‌آشوبد. از پنجره‌ی اتومبیل به‌ بيرون‌ نگاه‌ مي‌كند؛ حالا ديگر خواهر نیست كه‌ با او درد دل‌ كند؛ و به‌ قول‌ خودش‌ از نامرادي‌ها و جفاي‌ روزگار بگويد و بگريد. او با آن‌ وضع‌ براي‌ هميشه‌ از خانه‌ رفته‌ بود،… خانه‌ پُر از تنهايي‌ شده بود.
بي‌خوابيِ ديشب‌، حسابی منگ‌اش‌ كرده‌ است. از درد میگرن، سرش می‌خواهد بترکد.
ـ «صداي‌ پخش‌ ناراحتت‌ نمی‌كنه‌؟»
..هُوهُوي‌ موتور ماشين‌…
ـ «صداشو كم‌ كنم‌ انگار خیلی دمقي‌…»
ـ چي‌؟
ـ «دوس‌ داري‌ يه‌ آهنگ ديگه‌ بذارم‌؟»
ـ نه‌!
ـ «حالا چرا نیگاتو می‌دزدی… عجب هوا گرم کرده؛.. خیلی تو لبی. انگاري‌ بدجور کم آوردی!.. بی‌خیال بابا دنیا دو روزه…»
صداي‌ پخش‌ را بلندتر می‌کند؛ سيگار دیگری‌ می‌گيراند و دستي‌ به‌ آينه‌ بغل‌ می‌زند:
ـ «حالا دوس داری كجا بريم‌؟ من که خیلی گشنمه؛ می‌خوای بریم رستوران باکلاس بالای پل؟.. پل طبیعت …»
آنی عکس‌های خاطره‌انگیز از پل طبیعت جلوی چشم‌هایش مجسم می‌شود وقتی که سال گذشته با خانم سبزواری معلم ورزش و همگی بچه‌های کلاس رفته بودند و از صبح تا نزدیکای ظهر را روی پل مانده بودند به تفریح و خوردن بستنی و نشاطِ دیدن فضای سبز رؤیاگونِ دو سوی پل..
ـ «غذاهای رستورانش حرف نداره؛.. وی‌یوش خیلی باحاله؛ زیر پاتو نیگا کنی ماشینایی که به سرعت از مدرس رد می‌شن انگار سوار هواپیما شده باشی»
بی‌ كه‌ متوجه‌ منظور راننده‌ باشد، چهره‌ی‌ يخ‌زده‌اش‌ را به ‌طرف‌ او برمی‌گرداند. زنجير طلای گردنبند راننده‌ يك‌ آن‌ چشم‌هاشو خيره‌ می‌کند. مادر گفته‌ بود: «…حاجی‌ خدا خیرت بده چرا ئیقد پاپیِ‌اش می‌شی؛ هم خُلق خودتِ تنگ می‌کنی هم نمي‌زاري‌ سرش‌ تو درس و مشق‌اش‌ باشه‌؛ ئیقد دق به دل ئی بچه نکن خدا خوشش نمیاد. آخه دو کلام حرف محبت که خار نداره بخواد گلوتو پاره کنه؛..ناسلامتي‌ دخترته‌، از جنم خودته؛… بچه‌م‌ خودش‌ پول‌ جمع‌ كرده‌ و يه‌ گردنبند خريده‌، خبط و حرج نكرده که!
ـ «گُه خورده پدرسگِ گیس‌بریده. اصلاً پول گردنبندو از سر قبر آقام اورده؟ اگه یه جو عقل تو کله‌ت بود این روز و روزگار بچه‌ت نبود! آخه زنکه‌ی نادون چشات کور شده؟ نمی‌خوای خودسری‌هاشو ببینی نه؟ امروز بدون اجازه گردنبند می‌خره، فردا خدا می‌دونه زیرجلکی چه‌ها که نکنه؛….اگه خودسری‌هاش همی‌طور ادامه پیدا کنه، فردا تو جوابگویی؟…
ـ به ئی سوی چراغ دیشب از ئی وضع، مرگمو خواسم از خدا؛… به‌ فاطمه‌ی زهرا‌ آخرش خُل‌وچل بشه‌ و يه‌ كاری‌ دس‌ خودش بده بس که حاجی بِسش فشار میاری؛ دودشم عاقبت تو چش همه‌ اگه نرفت! آـ‌آ من مرده و شما زنده‌!
ـ آخه زنکه منم آبرو دارم؛ یه عمر با بدبختی بزرگشون کردم… اصلاً نمي‌فهمم‌ یه الف بچه و ئی‌همه یاغی‌گری!! که تو چشِ بزرگترش زل بزنه و غذا نخوره؟! بی‌چشم‌ و روتر از ئی دختر، دنیا به خودش ندیده. عین خواهر پتیاره‌ش جَلَبِ، مث او کله‌ش باد داره؛.. هدف داره تو در و همسایه حرمت پدرشو بشکنه؟»
ـ «والاّ دیگه عقل و سولم قد نمیده چرا باید همچی بُهتونی بچسبونی به ئی بی‌زبون! می‌خواد حرمت باباشو زمین بذاره!؟!! چه‌طور دلت رضا می‌ده این حرفانِه در مورد بچه‌ت بگی؟… چندتا صلوات بفرست ئیقدم حرص و جوش نخور. آخه مادرمردنِه دَم به ساعت به باد کتک می‌گیری، دو روز-‌دو روز تو زیرزمین اسیرش می‌کنی، بخت‌برگشته هم از سر نادونی، روزه می‌گیره؛ چه بکنه آخه؟ الم‌شنگه در اورده؟ ایستاده تو روت و زبونم لال درشت گفته بهت؟ حیوونی فقط خوراک نمی‌خوره؛ همین!…مگه راه دیگه‌ای هم براش گذاشتی؟ بعدشم در میای که کله‌ش باد داره و می‌خواد پدرشو بشکنه؟!؟ به‌پیغمبر شده پوست و استخون، بی‌خون و بی‌جون. الاهی بمیرم دیشب تا خود صبح اشک می‌ریخت بچه‌م داره دِق می‌کنه… سر نماز از خدا خواسم که خودش فرجی بکنه. حاجی‌آقا قربون جدّت، راست و حسینی بگو چرا ئیقد دلواپسی، از چی اِعراض کردی، ها؟»
ـ «دلواپس!؟! اِعراض ازین انچوچک؟ پاشو، پاشو برو سر آشپزیت، نشستی و هی داری زِر می‌زنی، گُه‌کاریاشو هی ماله می‌کشی. به تو هم می‌گن مادر؟ کی می‌خوای بفهمی اين نیم‌وجبی هم‌ پا جا پاي‌ خواهر پتياره‌ش‌ گذاشته‌…»
ـ «قشنگه‌؟ دوسش داری؟ می‌خوای‌ بدم‌اش بهت‌‌؟ اگه‌ بخوای‌…»
ـ چی‌؟
و نگاه‌ ترسيده‌اش‌ را از گردنبند راننده‌ می‌گیرد‌ و به‌ بيرون‌ چشم‌ می‌دوزد‌.
ـ «گردنبندرو می‌گم‌، اگه‌ چشمتو گرفته‌…» راننده‌ صداي‌ پخش‌ صوت‌ را كم‌ می‌کند: «… هنوز كو تا حاجي‌‌تو بشناسي‌… آره‌ هر چي‌ بخواي، فکر پولشو نکن،‌… حاجيت‌ يه‌ جاي‌ كوچيكي‌ داره، البته نمی‌شه بِهش گفت آپارتمان، ولی‌…»
ـ يالاّ نگه‌ دار… مي‌گَمت ‌ نگه‌ دار، با تو ام ، نمی‌فهمی، می‌گمت نگه دار…
پره‌هاي‌ بيني‌ دختر‌ می‌لرزد و سياهي‌ چشمش‌ بالا می‌رود‌: «اگه‌ نگه‌ نداري‌ خودمو از ماشين‌ مي‌‌‌‌ندازم‌ پايين‌… به‌ خدا پرت‌ مي‌كنم خودمو‌… اي‌ واي‌ نگه‌دار»
اين‌ فريادها چنان‌ ناگهاني‌ از گلوي‌ خشكيده‌ي‌ دختر خارج‌ می‌شود كه‌ راننده را دست‌پاچه می‌کند: «صداتو ببُر عوضي‌…» و يك‌ دفعه‌ ترمز می‌گیرد. ماشين‌ درجا ميخكوب‌ می‌شود «هِرّري‌، هِرّري‌….، خُلِ عوضي‌‌…» دختر بلافاصله‌ از ماشين‌ می‌پرد بيرون‌. در حالی که لبه‌ی چادرش را از لای در ماشین بیرون می‌کشد دندان‌ها را به‌هم‌ می‌ساید «آشغالِ كثافت‌، همه ‌تون‌ مث همين‌…» بغض‌اش‌ را فرو می‌خورد. روزي‌ را به‌ ياد می‌آورد كه‌ ناظم‌ مدرسه‌ در حياط‌، جلوِ دانش‌آموزان‌ تحقيرش‌ كرده‌ بود. آن‌ روز هم‌، حرص‌ و بغض‌اش‌ را فروخورده‌ بود.
ـ دیگه ازين‌ زندگي‌ لجن‌ خسته‌ شدم‌. جاسمِ نره‌ غول‌ رو فرستاده‌ تو راه‌ مدرسه‌ تعقيبم‌ كنه‌. خودش‌ام‌ چندبار يواشكي‌ تعقيبم‌ كرده‌، فكر مي‌كنه‌ خَرم‌ و نمی‌فهمم. خجالت‌ نمي‌كشه‌. مرتب‌ مي‌گه‌ خوب‌ رو نمي‌گيري‌! ديگه‌ چه‌طوري‌ رو بگيرم‌؟ آخه‌ چكار كنم‌ مامان‌؟ چه‌طور جلوي‌ همكلاسي‌هام‌ سرمو بلند كنم‌؟ كجا برم‌…آخه‌ چرا اون‌ بلا رو سر مزدك‌ آوردن‌، ديگه‌ تو اين‌ دنيا…
ـ «طاقت کن‌ ننه‌‌جون‌، هميشه‌ ئی‌جور نمي‌مونه که‌!.. كاري‌ از دسم‌ برمياد؟..پدرته‌، غيرتيه‌، چه‌ مي‌دونم‌ والاّ… تو كوتاه‌ بيا، لااقل‌ تو مث او یه‌دنده نباش، سخته‌سری نکن باهاش؛ غیض‌اش می‌گیره که خوراک نمی‌خوری. خودت که دیگه دیدی وقتی خوراک نمی‌خوری چقد حرصش می‌گیره، به نظرش میاد تو روش دراومدی،… لااقل‌ تو کوتاه بیا و به‌ حرف بابات و برادرت‌ گوش‌ بده‌، مردها خوش‌خوشان‌شون می‌شه که زن‌آ به حرف‌شون گوش کنن، خب تو هم سیاست داشته باش بگو چشم؛ دنيا کن‌فیکون نمی‌شه با یه چشم‌گفتن که! ‌…»
از خیابان سپه به‌طرف‌ ميدان‌ توپخانه‌ مي‌رود. نزدیک میدان نگاه‌ خسته‌اش‌ روي‌ قله‌ی‌ توچال‌ می‌لغزد. نفس‌ عميقي‌ می‌كشد. آرزوي‌ پرواز، اوج به بی‌نهایت، به سوی رهایی… در اين‌ لحظه‌ پسر جوانی‌ به‌ عمد به‌ او تنه‌ می‌زند. جثه‌ي‌ ريزش‌ به‌شدت تكان‌ می‌خورد؛ به‌ خود می‌آید؛ متوجه‌ ازدحام‌ مردم‌ و بوق‌ و سر و صداي‌ اتومبیل‌ها می‌شود؛ لحظه‌اي‌ از رفتن باز می‌ایستد. برمی‌گردد پشت سر را ببیند؛ چشم‌ها را جمع می‌کند و با دقت و کنجکاوی انگار سعی دارد چهره‌ی آشنایی را ببیند ولي‌ از تعقيب‌ خبري‌ نیست يا لااقل‌ او متوجه‌ نمی‌شود. براي‌ اولين‌ مرتبه‌ آرزو می‌کند: «اي‌ كاش‌ تعقيبم‌ كنن…»؛ بعد لبه چادر را در پنجه فشار می‌دهد. مصمم‌تر گام‌ برمی‌دارد‌. لبه‌ي‌ پايين‌ سمت‌ راست‌ چادرش‌ به‌ زمين‌ كشيده‌ مي‌شود. «آخ‌، چرا به‌ مزدك‌ خبر ندادم‌، …. كاش‌ حالا اين‌ جا بود… اگه‌ بفهمه‌ همچین ‌ كاري‌ كردم‌ در باره‌م چه فکری می‌کنه‌،.. بهتره‌ برگردم‌…» مكث‌ می‌کند و نگاهش به آسفالت چفت می‌شود: «‌… كجا برگردم؟ كجا‌، پیش کی؟…» ديوارهاي‌ سياه‌ و دودگرفته‌ی ساختمان‌ها هجوم‌ مي‌آوردند، فضاها، هي‌ تنگ‌ مي‌شوند و تنگ‌تر،..صداي‌ رمبيدن‌ ستون‌ها در گوشش‌ مي‌پيچد. درد شدید سر و فشار مداوم کاسه‌ی چشم‌ها امانش را بریده است.

نيم‌ ساعت‌ از ظهر گذشته‌ است. از سمت‌ خيابان‌ سعدي‌ تا چهار راه‌ مخبرالدوله‌ فقط‌ يك‌ ربع‌ راه‌ باقي‌ست‌. از یکی از فروشندگان لوازم برقی پشت‌شهرداری،‌ آدرس‌ را می‌پرسد. می‌خواهد سریع‌تر قدم بردارد اما رمقي‌ در پاهايش‌ نمانده‌ است. با نزديك‌‌شدن‌ به‌ چهار راه‌، تپش‌ قلبش‌ شدت‌ می‌گیرد‌. بي‌‌كه‌ متوجه‌ باشد عرق‌ از زير موها و روسري‌اش‌ جاری‌ست. به‌ مقصد نزديك‌ مي‌شود. لب‌ پايين‌اش‌ می‌لرزد! هوهوی صدای اگزوزها، همهمه و شرّ و شلوغی و دود سفید بالای سرش، و ترس از سقوط در چاه و تنه‌ی سنگین برخی عابران که هر چند دقیقه بدنش را می‌لرزاند… نابه‌خود دست‌اش به گره روسری‌اش چفت می‌شود و با عجله و کلافه چنگ می‌زند به گره روسری انگار دنبال هوا باشد. براي‌ يك‌ آن‌، نگاهش‌ به‌ نگاه‌ دختركي‌ تلاقي‌ می‌کند؛ بی‌اختیار درنگ‌ می‌کند. به‌ دختر کوچولو خيره‌ می‌شود؛ شيشه‌هاي‌ اتومبیل‌ بسته‌ است. دختربچه‌ از پشت‌ شيشه‌ی ماشين‌، با تبسمي‌ معصومانه برایش دست تکان می‌دهد‌…. آن‌ قدر اتومبیل‌ را با نگاه‌ تعقيب‌ می‌کند كه‌ چهره معصوم دخترک از تیرس نگاهش ناپدید‌ می‌شود. بغض‌اش را فرو می‌دهد. با دور شدن‌ اتومبيل‌، چشمان‌ خيس‌اش‌ را به‌ زمين‌ می‌دوزد‌. بعد نگاه‌ نااميد و مأيوس‌اش‌، به‌ عابران‌ می‌افتد: سايه‌هايي‌ محو و در رفت‌ و آمد. انگار چهره‌هاشان‌ را نمي‌بیند، سايه‌هاي‌ متحرك‌، شبيه‌ اشباحی‌ كه‌ ديشب‌، به‌ او هجوم‌ آورده‌ بودند.
ـ «اگه‌ يه‌ دفه‌ ديگه‌ به‌ بهونه‌ي‌ درس‌خوندن‌ بري‌ رو پشت‌ بوم‌، از اين‌ بدتر سرت‌ مي‌‌يارم‌. ديگه‌ نبينم‌آ آ آ آ، ديگه‌ تكرار نشه‌ هاااا …شنفتی چی گفتمت؟» و مادر بود كه‌ در اين مواقع، دور از چشم‌ پدر، دزدکی به اتاقک دودگرفته‌ی زیرپله سر می‌زد و به‌ دختر محبوس‌اش آب مي‌رساند و گاهی هم كتاب‌هایی که خواسته بود‌.
آمد و رفت‌ ماشين‌ها و مردم‌، قارقار‌ موتورسيكلت‌ها، صدای مهیب موتورهای دیزلی اتوبوس‌ها، سوت‌ مأمورانِ‌ راهنمايي‌ گيجش‌ كرده‌اند…. تنش گُر گرفته؛ گلو و دهانش‌ خشك‌ شده‌ و لب‌هايش‌ سفيدك‌ زده و مثل کودکانِ‌ گم‌شده انگار نمی‌داند کجا باید برود. «..اين‌جا چي‌‌‌كار مي‌كنم‌؟ چه‌طور‌ برگردم‌… مامان‌، مامان‌…» چند قدم‌ به‌ عقب‌ برمی‌گردد‌. از شدت‌ ضعف‌ و سرگردانی، كنار پياده‌‌رو می‌نشیند. چشم‌ها را می‌بندد‌. صورتش‌ را با چادر می‌پوشاند. دلش‌ مي‌خواهد‌ سرش‌ را به‌ ديوار بكوبد. خانم‌ ميان‌سالي‌ نزديك‌ می‌آید كيفش‌ را باز می‌کند و يك‌ سکه پانصد‌ توماني‌ كنار او می‌گذارد و می‌رود.! دختر، متوجه‌ نمی‌شود، توي‌ رگ‌هاي‌ پايش‌ يك‌ صف‌ مورچه‌ مي‌دود.

دو پليس راهنمایی‌، به‌ كمك‌ چراغ‌ قرمز سر چهارراه تردد اتومبیل‌ها را كنترل‌ مي‌كنند. حركت‌ انبوه‌ عابران‌ در پياده‌‌روها و بالاي‌ پُلِ عابر پياده‌ را نمي‌بیند. حالا تمام‌ حواسش‌ انگار به‌ نقطه‌اي‌ در وسط‌ چهار راه‌ دوخته‌ شده است «… آره‌ مامان‌، چرا همه‌اش‌ مي‌گي‌ من‌ كوتاه‌ بيام‌، آخه‌ چرا جاسم‌ اون‌ جوري‌ مزدك ‌رو زد؛ آخه‌ چرا اين‌ بلا رو سرِ ما آوردن‌…»
ـ «گریه نکن ننه، ئی‌حرفا چی‌یه می‌زنی، زبون به کام بگیر. اگه‌ بابات‌ يا جاسم‌ خونه بودن ئووقت‌ مي‌فهمي‌ دوباره‌ چه‌ واويلايي‌ به‌ پا مي‌شد‌؟ آخه‌ چرا با برادر و بابات ئی‌طور به لج افتادی؟ اونا که دشمن‌ات نیسن، صلاحت‌و می‌خوان… اگه‌ به‌ فكر خودت‌ نيسي‌ لااقل‌ به‌ فكر خواهر كوچيكت‌ باش‌؛ طاهره‌ نگاش‌ به‌ توئهِ!.» ‌
بايد به‌ مقصد مي‌رسید. تصمیم‌اش را از قبل گرفته بود. باید خودش را می‌رساند به پل فلزی. «… بيا فرار كنيم‌ مزدك‌، تورو خدا از اين‌ جا بريم‌. بابام‌اینا نمي‌ذارن‌،.. اگه‌، اگه‌ يه ‌وقت‌ خدانکرده بو ببرن‌ كه‌ من‌ از تو […] هردومونو مي‌كشن‌…» ناگهان‌ سرش‌ را بالا می‌کند، صداي‌ ناله‌اش‌ قطع‌ می‌شود، نفس‌اش‌ را در سینه حبس می‌کند، بلند می‌شود و از پياده‌‌رو به‌ سمت‌ خيابان‌ خيز برمی‌دارد، دردي‌ در پاهایش حس‌ نمي‌کند مورچه‌ها رفته‌اند. چند قدم‌ مانده‌ به‌ چهارراه‌، چادرش‌ را رها می‌کند؛ بعد دكمه‌هاي‌ مانتواش‌ را با دستپاچگي‌ باز می‌کند. مانتو را درمی‌آورد و پرت می‌کند. بدن‌ لاغر و نحيف‌اش‌ كه‌ در پيراهنِ پسرانه‌ و شلوار مُندرسي‌ پوشيده‌ شده چه‌ كوچك‌ جلوه‌ مي‌كند.
تا وسط‌ چهارراه‌، چند قدم بیش‌تر نمانده است. دكمه‌هاي‌ پيراهن‌اش‌ باز نمي‌شود. پاشنه‌‌ كفش‌اش‌ ناگهان‌ در گودال‌ كوچكي‌ فرو می‌رود. مچ‌ پايش‌ پيچ‌ می‌خورد، يك‌ آن‌ نزديك‌ است نقش‌ زمين‌ شود. بلاخره‌، خودش‌ را به‌ وسط‌ چهارراه‌ می‌رساند. اتومبیل‌ها می‌ايستند. با شدت‌ لبه‌‌ پيراهن‌اش‌ را می‌كشد و جِر می‌دهد. پيراهن‌ را در مقابل‌ بُهت‌ و حيرت‌ رانندگان‌ درمی‌آورد. زيرپوشِ خيس‌ از عرق‌ با پوست‌ تنش‌ يكي‌ شده‌ است. بوق‌زدنِ ماشين‌هاي‌ رديف‌ جلو قطع‌ می‌شود. چند موتورسيكلت‌سوار با ديدن‌ اين‌ صحنه‌ دور می‌زنند. يكي‌ از آن‌ها می‌خندد: «هه‌، هه‌،… پاک زده به سرش…»
مردم‌ در پياده‌روهاي‌ اطراف‌ چهارراه‌ ايستاده‌اند. ماشين‌هايي‌ كه‌ عقب‌تر توي‌ ترافيك‌ گير كرده‌اند‌ بي‌خبر از ماجرا، مدام بوق‌ مي‌زنند. دختر نوجواني‌ با مقنعه‌ی سفید‌ و روپوش‌ مدرسه‌، روي‌ پله‌هاي‌ پل‌ عابر پياده‌ ايستاده است. دخترك‌ با نگراني‌ حركات‌ او را دنبال‌ مي‌كند. راه‌ كاملاً مسدود شده‌ است. حالا ديگر او زيرپوش‌ هم‌ به‌ تن ندارد. راننده‌اي‌ سرش‌ را تا سينه‌ از پنجره‌ اتومبیل‌ بيرون‌ آورده‌ و با دهان‌ باز به‌ او نگاه‌ مي‌كند. يكي‌ از ميان‌ جمعيت‌ فرياد می‌زند: «بابا جلوشو بگيرين، يكي‌ جلوشو بگيره‌، چرا هيشكي‌ كاري‌ نمي‌كنه‌، اِ اِ اِ مث ماست‌ همه‌ وا رفتن‌! …». چند مرد جوان‌ از روي‌ نرده‌ها می‌پرند و نزديك‌تر می‌آیند.
دختر نوجوانِ‌ مقنعه‌سفید‌ مي‌بیند كه‌ تن‌ نيمه‌ برهنه‌ چرخ‌ مي‌زند و دست‌ها را بالا برده‌ و فرياد مي‌كشد و لحظاتی حرکاتش به رقص‌ شبيه می‌شود. موهاي‌ بلوطی‌اش‌ بر اثر رطوبت‌، به‌ سرش‌ چسبيده است.
مردي‌ كه‌ ريش‌ توپي‌ سياه‌رنگي‌ دارد‌ با عجله‌ از میان حلقه‌ فشرده‌ جمعيت‌ نزدیک می‌آید: «يكي‌ كاري‌ بكنه‌، چرا وايسادين، چرا بِر و بِر نگاه‌ مي‌كنين، مگه‌ خودتون‌ ناموس‌ ندارين، مگه‌ خودتون‌…» يكي‌ ديگر فرياد می‌زند: «بابا يه‌ زن‌، يه‌ زن‌ بايد كمك‌ كنه‌…» مرد ريشو در حالی که سعي‌ دارد خیلی به دختر نزدیک نشود تلاش زیادی می‌کند که با صحبت،‌ او را متقاعد كند. ناگهان‌ جيغ‌ و فريادي‌ دلخراش‌ و كلماتي‌ كه‌ معلوم‌ نیست ناسزاست‌ يا التماس‌، مرد را از نزديك‌تر شدن‌، منصرف می‌کند. دختر دهان‌ را باز می‌کند و بار ديگر با تمام‌ وجود جيغ‌ می‌كشد: «… واي‌… دِ بيايين ببينين، آره‌ خوب نیگا‌ كنين، م… م… من‌، آره منم‌، واي‌… همه‌ تون نیگا‌ كنين …، وا…ي‌ …»، و مدام چرخ‌ مي‌زند و چرخ‌ مي‌زند.
درحال‌ چرخ‌ زدن‌، به‌ هر سوي‌ حلقه‌ جمعيت‌ كه‌ نزديك‌ مي‌شود مردم‌ كنار مي‌كشند. دخترِ مقنعه‌سفید دايره‌ي‌ جمعيت‌ را مي‌بیند كه‌ به‌ شكل‌ بيضي‌ و بعد به‌ شكل‌هاي‌ ديگر تغيير مي‌كند. يكي‌ با حالت‌ التماس‌ فرياد می‌زند: «ایهاالناس؛ شما رو به‌ خدا يكي‌ بره‌ ملافه‌اي‌، چادري‌، چيزي بیاره‌… آقايون‌، آهاي‌…». از بالاي‌ پل‌ عابر پياده‌، بچه‌ها دارند هورا مي‌كشند. فريادهاشان‌ با صداي‌ آژير ـ كه‌ هر دَم‌ نزديك‌تر مي‌شود ـ در هم‌ می‌شود.. ناگهان‌ همهمه‌ و سر و صداي‌ جمعيت‌ اوج‌ می‌گیرد‌، دختر مقنعه‌سفید‌، پارچه‌ي‌ كوچك‌ گل‌بهی‌رنگ‌ را مشاهده‌ می‌کند كه‌ براي‌ يك‌ آن‌، از فراز سر جمعيت‌ به‌ آسمان‌ پرتاب‌ می‌شود. سوت‌ ممتدِ نوجوان‌هاي‌ بالاي‌ پُل‌، و فريادشان‌ كه‌ «هو ـ هو، قرمزته‌، هو ـ هو، قرمزته» فضاي‌ چهارراه‌ را پُر می‌کند. عده‌اي‌ از تماشاچیان انگار که خجالت کشیده باشند بی‌اختیار روي‌ خود را برمی‌گردانند و از حلقه‌ي‌ جمعيت‌ بيرون می‌روند. دختر از چرخ‌زدن‌ باز می‌ایستد. حلقه‌‌ جمعيت‌ هردَم‌ تنگ‌تر مي‌شود؛ سايه‌ها هجوم‌ مي‌آورند. موهايش‌ به‌ روي‌ شانه‌ها افشان شده است. ناگهان‌ دو حفره‌ي‌ سياه‌، دو چشم‌ قيرگون‌، دو چشم‌ آشنا شايد، او را ميخكوب‌ می‌کند! رعشه‌اي‌ سراسر وجودش‌ را می‌لرزاند. پسْ پسْ می‌رود‌. حلقه‌ جمعيت‌ نيز ! حفره‌هاي‌ سياه‌ خيره‌ به‌ او هر دَم‌ نزديك‌تر مي‌آید. عضلاتش‌ سست‌ می‌شود، خط‌ باريكي‌ از آب‌، كنار پايش‌ بر آسفالت‌ نقش‌ می‌بندد‌. درحالي‌ كه‌ سياهي‌ چشمانش‌ ناپديد شده‌ است صورتش‌ را مدام به‌ چپ‌ و راست‌ تكان‌ مي‌دهد: «نه‌، نه‌… نه‌، نه‌… کمک، مز…مزدَ…ك‌…». در دَم‌ جرقه‌اي‌ در ذهن‌اش‌ شعله‌ می‌كشد، به‌ پُل‌ فلزي‌ نگاه‌ می‌کند. به سوی پل خيز برمی‌دارد. می‌دود. جمعيت‌ كنار می‌رود‌. جثه‌ي‌ ريز و باسّنِ كوچك‌اش‌ از پشت‌، به‌ دختري‌ دوازده‌ ساله‌ مي‌ماند‌. با شتاب‌ خود را به‌ بالاي‌ پل‌ می‌رساند. هنگام‌ بالا رفتن‌ از پله‌هاي‌ فلزي‌، ليز می‌خورد و زانوي‌ پاي‌ راستش‌ به‌ لبه‌ي‌ پله‌ اصابت‌ می‌کند. بی‌اختیار ناله‌ می‌کند ولي‌ بدون‌ مكث‌، خود را از پله‌ها می‌كشد بالا. جمعيتِ روي‌ پل‌ عقب‌ می‌روند. بالاي‌ پُل‌ جايي‌ كه‌ او قرار می‌گیرد‌ به‌ فاصله‌ سه‌ متر از هر طرف‌، از جمعيت‌ خالي‌ می‌شود. سرگردان‌ به‌ اين‌ طرف‌ و آن‌ طرف‌ نگاه‌ مي‌كند. انگار سردش‌ شده‌ باشد که عضلات‌اش چنین مي‌لرزد. كف‌ دست‌اش‌ را به‌ لبه‌‌ی نرده‌هاي‌ پُل‌ می‌كوبد و با دندان‌هاي‌ فشرده‌ بر هم‌، دو بار فريادي‌ خفه‌ از ته‌ گلو سر می‌دهد. گاهي‌ از نرده‌هاي‌ سمت‌ راست‌ و گاهي‌ از نرده‌هاي‌ سمت‌ چپ‌ آويزان‌ مي‌شود؛ مثل‌ پرنده‌اي‌ اسير كه‌ خود را به‌ ميله‌هاي‌ قفس‌ مي‌كوبد. از زانوي‌ راست‌اش‌ خون‌ بيرون‌ مي‌زند. ناگهان‌ بر لبه‌ی‌ نرده‌ها‌ي‌ پل‌ می‌ایستد. به‌يك‌باره‌ همهمه‌ی‌‌ جمعيت‌ فرو می‌نشیند‌. چشمِ صدها مرد و زن‌ به‌ بالاي‌ پل‌ به‌ او دوخته‌ می‌شود. تقريباً تمام‌ راننده‌ها و مسافرها‌ از ماشين‌ بيرون‌ آمده‌اند‌ و به‌ حرکات او‌ نگاه‌ مي‌كنند. زنِ ميان‌سالي‌ بي‌اختيار بر سر خود می‌زند، دست‌هايش‌ را به‌ طرف‌ او بلند می‌کند: «واي‌ ننه‌جون‌، نه‌، نه، صبر كن‌، صبر كن‌…» همزمان‌ با سقوط‌ نگاهِ جمعيت‌، جيغِ دل‌خراش‌ دخترکِ مقنعه‌سفید‌ سكوت‌ و بُهت‌ را می‌شکند.

پاکنویس اول نشر: تابستان ۱۳۷۸، بازنویسی: خرداد ۱۳۹۹

Recent Posts

اعتبار فرآیندی محاکم؛ پاشنه آشیل انسجام داخلی و دیپلماسی بین‌المللی

  مقدمه: گسست میان نص قانون و وجدان جمعییکی از بنیادی‌ترین کارکردهای نظام حقوقی در…

29 آگوست 2026

قدرت، دریا و ایران؛ کالبدشکافی یک روایت ژئوپلیتیک

نوشتاری با عنوان «تأملی بر فرصت نهفته در آینده ایران؛ برخاستن از خاکستر بحران‌ها در…

29 آگوست 2026

تجربه دینی و بحران درک واقعیت در جهان مدرن

تجربه دینی چیست؟ در ترازوی نقد ۱ —طرح مسئله پرسش از ماهیت آگاهی، جایگاه انسان…

29 آگوست 2026

نقدی بر «انحطاط روشنفکری دینی در ایران معاصر»

اخیرا مقاله‌ ای در چهار بخش با عنوان " انحطاط روشنفکری دینی در ایران معاصر"…

29 آگوست 2026

فلسفه‌ی اخلاقِ باور در سیاست

یکی از شاخه‌های بسیار مهم فلسفه، اخلاق باور نام دارد. اخلاق باور، حیطه‌ی فکری است…

29 آگوست 2026

یادمانده‌هایی از آشنایی با زنده یاد ابراهیم یزدی

  به مناسبت نهمین سالگرد درگذشت دکتر ابراهیم یزدی دقیقا به یاد ندارم که از…

29 آگوست 2026