وقوع بحران کرونا تا کنون حوادثی را رقم زده که هر یک در جای خود قابل تأمل‌اند. رفتار متفاوت شهروندانی که در این وانفسا حتی در شادترین و ثروتمندترین کشورها از یک‌سو برای خرید و انباشت کالاها هجوم می‌آورند و از سوی دیگر به قصد کمک و همیاری برای مهار بحران داوطلب می‌شوند، موضوع «اخلاق در بحران و بحران اخلاق و نقش وجدان در اجتماع» را پررنگ می کند.

این موضوع که چگونه جامعه بشری پس از قرن ها مدنیت، پیشرفت علمی و بازتعریف روابط اجتماعی در سایه علوم تجربی و انسانی به جنگلی بدل می شود که انسان، گرگ انسان می شود به سادگی قابل چشم پوشی نیست؛ اینکه چرا غریزه طبیعی صیانت از نفس و خودمحوری، در انسان های متمدنِ دست یافته به اخلاقیات علمی و لائیسیزه، انگیزه پرورش یافته و نهادینه شده عشق به دیگری را سرکوب میکند و آنان را بر اولویت دادن منافع خرد خود بر نیازهای حیاتی همنوعان سوق می دهد و جامعه برساخته از وضع مدنی را به سوی وضع طبیعی هابزی پس می راند.

آنچه که از نظر میگذرد دفاع از دین از منظر یک باورمند به آن با ادبیات مینوی و احساس معنوی نیست، بل سخن از دین با ادبیات لائیسیته ولو بعنوان فریب یا افیونی خودساخته توسط بشر است. اینکه چطور در سایه محو آن نظام چند ده هزارساله، تمدن بشری بسوی اضمحلال می رود. سخن بر سر آنست که آنچه اندیشوران دین گریزِ علم زده نیز به آن باور دارند چیزی بیش از همان خرافه های قراردادی نیست.

سخن بر سر این است که چرا باید از سه دستاورد مهم بشری و قراردادهای سه گانه بین الاذهانی برای ساخت تمدن که سابقه ای به بلندای تاریخ جوامع بشری دارد و کاملا مبتنی است بر «اعتماد»، و انسان متمدن خردمند را از یک موجود متوحش متمایز میسازد؛‌‌ یکی خوار شمرده شود (دین) و در سایه علم و پیشرفت و با عنوان خرافه زدایی تا جای ممکن کمرنگ، تحقیر و در نهایت تقریبا حذف شود و در مقابل، دیگری (مادیات و اقتصاد) به عنوان علم آنقدر پر و بال داده شود تا جاییکه بالاتر از دیگر قراردادها جای گیرد؛ تا بدان حد که بشر فراموش کند آن دیگری نیز اقنومی خودساخته و صرفا یک قرارداد است و بس.

اما در اینجا هدف کوفتن نظام سرمایه داری و یا بازار آزاد و علم اقتصاد معتقد به آن نیست چرا که نقطه مقابل آن، نظام مارکسیستی و اقتصاد دولتی نیز در محو دستاورد دین و اخلاق و هنجارها و باورهای دینی به همان اندازه سهیم است. خدای هر دو مکتب، اقتصاد و سرمایه است با این تفاوت که هنجار و ناهنجاری در یکی از این دو مذهب! تقدس سرمایه و آزادی های فردیست و در دیگری تقسیم برابر سرمایه و اولویت نظام سیاسی-اجتماعی. تفاوت این دو ایدئولوژی اقتصادی در نحوه مدیریت اقتصاد است و بس. هر دوی این مذاهبِ به ظاهر علمی و این دو نحلۀ روشنفکری بی خدا، در برهه ای در صدد بهره کشی از دین برآمده اند و هر دو نیز دستاورد مدنیِ قرارداد اقتصادی را به جای امر دینی نشانده اند. مارکس و باورمندانش دین را افیون توده ها معرفی کردند و در زیر بیرق سکولاریزاسیون فلسفی، کوشیدند تا این ایده را القا کنند که دین نوعی از خودبیگانگی و افیون توده ها در قالب باورهای افسون زده و قدسی است و تئوری پردازان سرمایه داری نیز، رهایی از قید و بند باورهای به زعم خود پوسیده و خرافی دین را راهکار ارگانیک عرضه و تقاضا و تنظیم اقتصاد و محرک توسعه و نردبان علم معرفی کردند.

و اما ابردستاوردهای تمدن بشری…
جدای از ابداع قرارداد زبان برای ارتباط آدمیان با یکدیگر، و خط و عدد برای ثبت و شمارش؛ بشر برای امنیت خود ابرقراردادی را شکل داده بود تا دامنه جامعه زیستی اش از فردیت و خانواده به انبوه آدمیانی گسترش یابد که در کنار یکدیگر زندگی میکنند تا با هم در برابر خطرات مشترک از یکدیگر دفاع کنند. در این مسیر انسان از هویت برساخته ملت دفاع کرد و بر آن حرمت نهاد. به همنوعان خود در آن واحدِ گستردۀ اجتماعی، اعتماد کرد که خواسته های مشترکی خواهند داشت و گاه خطر با او متحد میشوند و امید داشت دیگران برای نیازهای دیگرش در آینده او را یاری میرسانند. برای استیفای حقوق خود و برای نظم این جامعه، قراردادی را بنیان نهاد مبنی بر اعتماد به شخص و گروهی برای رهبری و فرمانروایی، و بنابرین سیاست بر مبنای اعتماد به گروهی منتخب شکل گرفت.

برای تنظیم روابط بین مردمان و بین حاکمان و مردم؛ هنجارهایی شکل گرفت که حقوق و قوانین از آن استخراج شد و این هنجارها را سیاست برساخته پشتیبانی میکرد که ناشی از اعتماد به آینده بود. نظام برآمده از این ابرقرارداد اجتماعی، دولت و نظام سیاسی و هویت برساخته از آن امروزه هویت ملی نام گرفته است. در سایه این ابرقرارداد، قراردادهایی چون حقوق فردی و قوانین اجتماعی ظهور و بروز یافت.

آدمیان برای راحتی خود ابرقرارداد دیگری را با همنوعان خود بنیان نهادند تا کالایی که در ذات بی ارزش بود ارزشمند بپندارند و مبنای معاملاتشان شود و پشتوانه این قرارداد چیزی نبود جز اعتماد! اعتماد به سایر همنوعان و امید به آینده. فلز، سکه و پول را پس انداز کرد چون اعتماد داشت همنوعانش گاه نیاز، عنصر قراردادی را با نیاز آن ساعتش مبادله میکنند. وگرنه اسکناس، سکه طلا یا گوهر الماس به ذات بی ارزش است، چرا که در گاه نیاز نه میشود آن را بلعید و از گرسنگی نجات یافت و نه میشود با آن از خود دفاع کرد. متعاقبا علم اقتصاد و توسعه جوامع نیز بر پایه همین امید که پشتوانه ای جز اعتماد متقابل به همنوعان ندارد فربه شد و بشر و سطح زندگی او را متحول کرد.

و سرانجام، دین…
برای ضمانت این ابرقراردادها و قراردادهای خرد دیگر، پشتوانه‌ای نیاز بود؛ دین!
انقلاب شناختی و آغاز تاریخ، با ابداع و بکارگیری زبان و انتقال و درک مفاهیم فکری پیچیده موجب برتری بشر بر سایر موجودات شد و آدمیانی را که حتی همدیگر را نمی شناختند حول مفاهیم و خواسته های مشترک گرد آورد و قطعا اولین مفهوم پیچیده غیر غریزی و وحدت بخش نسل بشر دین بود. تجارب دینی همانند و مشترک، از روح-طبیعت باوری و شمنیسم و فتیشیسم گرفته تا ادیان امروزی، همانطور که درباره سایر تجارب غریزی صادق بود، بمثابه یک نیروی پرقدرت متحد کننده عمل کرد و نظامی ساخت از هنجارها و ارزش های انسانی مبتنی بر اعتقاد بر نظمی فوق بشری. در واقع باور به امر قدسی نیرویی جمعی بود که اساس سازمان اجتماعی را تشکیل داد و مشروعیت قراردادها از رهگذر اعتقاد مشترک به یک قدرت مینوی تثبیت شد.

دین، این بزرگ دستاورد تمدن، جامعه و علم، ابرقراردادی بود برای امید، پشتوانه ای بود برای مدنیت آنگاه که سایر دستاوردها و قراردادهای بشر یارای عقب راندن وضعیت طبیعی هابزی را ندارند. همانگونه که هم و غم امر سیاسی و اقتصادی، نظم اجتماعی است، دین نیز مستقیما به مدنیت و چهارچوب های اجتماعی مرتبط است، چهارچوب هایی که دین محمل بروز و ظهور آنهاست. دین ساختار اجتماعی را از طریق توجیهات اسطوره ای، قداست بخشی به سلسله مراتب و هنجارها و ناهنجاری های بشری شکل داد.

علم و فلسفه نیز مولود دین اند چرا که ابتداییترین پاسخ های بشرِ متفکر به چرایی و کشف رمز پدیده های طبیعی، آمد و شد روزها و فصل ها، حرکت ستارگان و رویش گیاهان، چگونگی خلق انسان و طبیعت، همه از جنس پاسخهای دینی بودند. همانها که امروزه اسطوره های ملل نام گرفته اند و در زمانه خود مورد پرستش قرار می گرفتند. از اینرو است که اندرو لانگ سرچشمه باور به خدا را در میل به یافتن علتی منطقی برای جهان هستی تعریف میکند.

اما امروزه و در سایه مدرنیته، باید پرسید ارمغان دهن کجی به نهاد دین و زوال امر دینی، لائیسیزاسیون و آموزش غیردینی و زدودن تعلقات دینی و تضعیف قدرت نمادهای آیینی، با عقب راندن خدا از بطن اخلاقیات جامعه و روابط بشری و نیز به حاشیه راندن فلسفه عدالت غایی و معاد از صحنه زندگی روزمره و به تعبیر پیتر برگر، فروپاشی سایه بان مقدس چه بود جز آنکه اسطوره زدایی دینی با حقایق علمی، به سلاحی علیه اخلاق بدل شود؟ آنهم برای جامعه بحران زده ای که دیگر دستاوردها و قراردادهای تمدنی اش یارای مقابله با غرایز طبیعی بشر را ندارند!

براستی ارمغان مسخ این دستاورد هفتاد هزار ساله چه بود؟ توهم علمی و کشف راز از نمادها و داستان های دین؟ زدودن باور به تخیلات خودساخته بشری؟ مگر نه اینکه نمادباوری و فتیشیسم و خرافه های عرفی هنوز بی هیچ دستاوردی تعالی بخش برای جامعه، در میان عامیان خود افلاطون پندارِ متهتک جولان می دهد؟ دمونیک پروت، گیلبرت ریست و فابریزیو سابلی در مقاله ای مشترک به درستی بیان کرده اند همانگونه که دین بدون جامعه وجود ندارد، جامعه بدون دین هم وجود نخواهد داشت. جامعه ملحد امروزی جامعه ای بدون خداست اما بدون باور نیست. مسئله این است که چه جنس باورهایی و با چه میزان سودمندی برای اجتماع و تا چه میزان قدرتمند جایگزین خدا در ضمیر آدمیان این اجتماع مدرن شده است!

در توهم تفکر مدرنیته، با فروپاشی ارزش های دینی به بازارهای دیگر فرصت جولان دهی داده شد و برخی از نگرش ها، عواطف و مناسک از امر دینی به امر سیاسی یا اقتصادی یا ساحتی دیگر منتقل شد. آگنوستیسیزم و لائیسیزم تکثر در امر باور و ایمان است و در ایدئولوژی های توده ای، وطن، اقتصاد یا پیشرفت بروز و ظهور می یابد؛ پدیده ای که رمون آرون آنرا دین عرفی نامیده است. در مدرنیته، فرایند اجباری ایدئولوژیزه کردن از طریق علوم انسانی و قراردادی در بردارنده تولد اساطیری از جنس دیگر است. اسطوره علم جایگزین وحی می شود، اسطوره استعلا و برتری قدرتهای اقتصادی و نظامی و سیاسی به واسطه فربه شدن قراردادهای انسانی پرورانده می شود و اسطوره فرد و آزادی هایش ذیل عنوان اومانیسم ایدئولوژیزه می شود. و همه این اساطیر مدرن در گفتمانی انتزاعی جای می گیرد و افراد را با افراط در واژه های زبانی و با یاری گرفتن از رسانه و علوم قراردادی به حرکت وا میدارد.

امروزه حتی عامیانِ علم زده که خواسته ها و هوس هایشان نیز محصول تبلیغات رسانه ای است مفتخرند کودکان خود را فارغ از قید و بند دین پرورش می دهند غافل از اینکه حتی قوه عقلیه این خردمندانِ «خود آزاد اندیش پندار» اسیر پروپاگاندای نظام نوین بشری است. در حالیکه عنصر محرکه ایمان سرشتی عاطفی دارد و تسکین دهنده اضطراب و نگرانی و سردرگمی است، دین این امید را در بشر زنده نگاه میدارد که بر مرگ فائق خواهد آمد و زندگی جاودانه ای در انتظار اوست. تصور بقای پس از مرگ و احقاق حقوق پایمال شده و برقراری عدالت مرحم امیدی بر زخمها و سرخوردگی های بشر است. از این روست که کانت سویه ذهنی ایمان را مفید ارزیابی کرده است و ماکس وبر بر این اعتقاد بود که باور دارای ارزش است و دین مشروعیتی انسان شناختی دارد. آرامش و لذتی معنوی به سان لذت بهره مندی از زیبایی هنر از صورتگری تا موسیقی و دلکش بودن ادبیات و شعر و … به او ارزانی میدارد و آرامش روحی و روانی بشر را در عرصه فردیت تضمین می کند. محرومیت از دین محرومیت از دستاوردی بشری برای بهداشت روانی و فردیست.

فارغ از سویه فردی ایمان، در جوامع مدرن و محافل علمی اگر دین بمعنای خاص خود هنوز وجود دارد، اما باوری فردی و عامی تلقی می شود و فاقد قداست نهادی است و بدین سان کارکردهای اصلی دین در اجتماع یعنی همان اخلاق، قدرت سرزنش کننده وجدان در فردیت و دستاورد دین برای زیست جمعی در حال کمرنگ شدن است! هیچکدام از این مذاهب بی خدای مدرن، یا با خدای فاقد قداستِ نهادی و مهجور مانده در زیست اجتماعی خلأ خدای ناظر بر همه امور را که پاداش دهنده و عقاب کننده است پر نمیکنند خصوصا در میانه بحران؛ چرا که کارکردهای اجتماعی آنها از میان رفته است.

به باور کلود ریویر، دین در عرصه اجتماع، دانش تجربی معیوب را اصلاح میکند و بنابرین کارکردی تبیینی دارد. دین از طریق نظمی که مفروض می گیرد و هدفی که پاسداشت این نظم در جامعه ترسیم می کند، سازمان بخش است و با ایجاد ایمان و امید به برقراری عدالت و در نتیجه تحمل پذیر کردن ترس و تنش های روحی، کارکردی امنیت بخش دارد و از این حیث بسان مکانیزم اجتماعی کنترل کننده عمل می کند چراکه با اخلاق مبتنی بر احترام، پاداش و تنبیه پیوند دارد. دین اجتماعی از باورمندان را می آفریند و هویت می بخشد، دین کارکردی وحدت بخش دارد.

گزیده سخن آنکه دین نیز چون، پول و اقتصاد و سیاست و هویت یک قرارداد بود و علم فربه شدۀ اقتصاد و حتی واقعیت ملموس پول و طلا نیز همگی در ذات خود بی ارزش و حاصل یک قرارداد بشری بوده و هستند. مدنیت بشر با دین آغاز شد، دین بزرگترین دستاورد حاصل از انقلاب شناختی و دیرینه تر از پیدایش تمدن ها و روستاها و شهرها و کهن تر از جوامع کشاورزی است (همانگونه که کشف معبد گوبکلی تپه این تقدم را اثبات کرد). دین مجموعه ای بود از رفتارهای قویا نمادین اجتماعی و مناسباتی که انسان مدنی را به یک واقعیت برتر و متعالی مفروض متصل میکرد. از این رو شجاعت و فداکاری در جنگاوری، اخلاق و تعیین هنجارها و ناهنجاریهای اجتماعی و نیز قانون حافظ نظم در جوامع اولیه انسانی نه مبتنی بر غرایز بودند و نه تجارب شخصی، بلکه بر اعتقاد به دین یا اسطوره های مشترک استوار بودند. کلیفورد گیرتز دین را نظامی متشکل از نمادها تعریف میکند که سازوکار آن به گونه ایست که در انسان انگیزه ها و ظرفیت های نیرومند، ژرف و دیرپا می آفریند.

بیراهه نیست که زیباترین اعمال بشری، ایثار و از خودگذشتگی حتی در حق آنانی که برای فردی غریبه و ناشناسند توسط باورمندان به دین در میانه بحران برای رسیدن به معشوقی فرازمینی اتفاق می افتد، اینکه انسانی ترین فداکاری ها و لطیف ترین صحنه ها در میدان های جنگ رخ می دهد را همه شنیده ایم. با محو دین به معنای خاص، تنها اخلاق اجتماعی و مدنیت بشری که متمایز کننده او از حیوانات است، در هنگام وقوع بحران متزلزل می شود.

بازگشت به صفحه اول