سلام پسر دردانه ام

این مطلب را برای تو مینویسم
برای تو که عزیز جان و عصاره عمر منی
برای تو که روح و روان و بود و نبود منی
برای تو که بقول رضا براهنی:
«معشوق جان به بهار آغشته منی،
هنگامه منی»

این را مینویسم تا در سالهایی شاید دور و در روزگاری که دیگر احتمالا من نیستم آن را بخوانی تا پدرت را شناخته باشی و اگر دلت خواست او را در خودت تکرار کنی ، کاملش کنی و باز اگر دلت خواست پدرت را به پسرت بیاموزی…

نازنین بابا
من یک پزشکم ، یک پزشک عمومی با خرده هوشی و سر سوزن ذوقی…
با قد و اندامی بلند(که البته چندان مهم نیست ولی ازش خوشم میاد) و سواد و تجربه ای متوسط اما …. دلی عاشق!!

من هر روز در این بحبوحه اپیدمی بیماری کرونا لباس میبوشم ، با تو و مادرت خداحافظی گرمی میکنم ، پشت فرمان ماشین چینی محقرمون مینشینم ، یک موزیک زیبا پلی میکنم ، سیگاری چاق میکنم و پیرهن چاک و خندان لب و صراحی در دست به بیمارستانی میروم که محل کار من است
به محل کارم که رسیدم از نگهبان جلوی در تا پرستاران عزیز تریاژ تا همکاران پزشکم در پاویون و اورژانس را به گرمترین لبخندها و صمیمانه ترین کلامهای خودم مهمان میکنم
سراپا خودم را در لباسهای مخصوصی که میدانم رئیس رئوف بیمارستان با چه زحمت و مصیبتی برایمان تهیه میکند ، میپوشانم و به اطاق مخصوص ویزیت بیماران کرونایی میروم
آنجا پشت میز کارم مینشینم و مریض میبینم … با مریضهایم میگویم ، شوخی میکنم ، میخندم ، سر به سرشان میگذارم و از بودن در کنارشان سرشار از لذت و عزت نفس میشوم
مریضهایی که از درد بیماری یا ترس مرگ نفسشان به شماره افتاده و من چقدر خوشبختم که ولو برای لحظه ای این امکان را پیدا میکنم که با شوخی های خودم و باور و طمأنینه ای که در قلب و ذهنشان میکارم ، ترس و اضطراب مرگ را از وجودشان بزدایم و نور امید را به چشمان کم فروغشان هدیه کنم!

نمیدانی پسرم!
تو نمیدانی
و من هم نمیتوانم احساس شعف و رضایت خودم را از این حادثه در قالب کلمات بریزم و آن را به درستی توصیف کنم
راستش عزیز دل بابا شاید فقط باید پزشک باشی تا این موضوع را حس کنی…
بیماران راضی هستند
من را دوست دارند
به من اعتماد دارند
و سراغم را میگیرند
و آیا واقعا چیزی از این در زندگی والاتر هست؟؟

از کرونا هم نمیترسم
نه از کرونا و نه از مرگ
از هیچ چیز
مرگ جان من چه اهمیتی دارد؟

جان نقد محقر است حافظ
از بهر نثار خوش نباشد!

میرقصم و میچرخم و میخوانم و میخندم و … بیمار میبینم

شاید هم(البته شاید!) کرونا گرفتم
شاید کرونا گرفتم و بهبود یافتم
و شاید هم کرونا گرفتم و جان به در نبردم

اما اگر جان به در نبردم ، یک چیز را در مورد من بدان:

“من شهید نیستم”

اگر من مردم و قلدران حاکم که البته امیدوارم در روزگار جوانی تو دیگر از این دیار رخت بربسته باشند ، به من یک لقب پرطمطراق شهید دادند و تو خواستی از عواید آن بهرمند شوی به خودت مربوط است!
به من تا آنجایی مربوط است که بخواهم خودم را به درستی به تو معرفی کنم و گفتن این حقیقت که:

من شهید نیستم
و از این لقب پوشالی و کاسبکارانه حالم بهم میخورد
من فقط یک انسانم
یک انسانی که پزشک است
درگیر فعالیت کاری در یک دوره از اپیدمی خطرناکی بنام کرونا شده
کارش را دوست دارد
به انجام دقیق و صحیح آن متعهد است
مردم را دوست دارد و بلکه عاشق آنهاست
مسئولیت پذیر و خستگی ناپذیر است
حاضر است جور همه همکاران و بیمارانش را یکجا بکشد
تاخیر در ورود و تعجیل در خروج ندارد
و …
اما؛ اگر در این گیر و دار عمرش به آخر رسید ، بدان و آگاه باش که هرگز و هرگز خودش را شهید ندانسته بود!

اخیرا در رسانه ها خبری منتشر شد مبنی بر اینکه قرار شده به من و امثال منی که شاید در حین درمان بیماران کرونایی ، خود مبتلا و یحتمل بمیریم لقب “شهید” اعطا شود!
بگذریم از اینکه خود کسانی که نظیر اسلافشان در دوره قاجاریه القاب پلنگ السلطنه و ببرالدوله به اقاربشان بذل و بخشش میکردند چقدر در این بحران کنونی مملکتمان مقصرند ، بگذریم از اینکه چرا و به دلیل این اپیدمی تا این حد فراگیر و دردسرساز شده است ، بگذریم از اینکه چقدر گرته های کمرنگ این بزرگان نظیر آخوند تبریزیان رجاله در قصور اجتماعی اکثر لایه های جامعه نقش داشته اند ، بگذریم از اینکه چقدر از سرمایه های کشورمان که میتوانست سبب تجهیز بیمارستانها و ارتقا خدمات بهداشتی درمانی شود برای جنگهای نیابتی در سوریه و یمن و عراق هزینه شده اند یا موشکهای شصت متری منقش به شعار مرگ بر این و آن با آن سرمایه ها تولیده شده اند …
آری از همه اینها بگذریم
اما از این نمیگذرم
“من شهید نیستم”
اهل هیچ ایدئولوژی و فرقه ای نیستم
برای هیچ مکتبی هم جانفشانی نکرده و نمیکنم
من به هیچ خاکی تعلق ندارم الا زمین
و به هیچ آئینی الا انسانیت!

ایران را دوست دارم و مردمانش را
همین!
نه چیزی بیش ، نه چیزی کم!
و اجازه هم نمیدهم نام من ، حرفه طبابتم و نقش آفرینی اجتماعی ام در هیئت یک پزشک (که به آن افتخار میکنم)ّ دستمایه و خوراک تبلیغاتی لازم برای هر نوع مکتب یا حاکمیتی را فراهم آورد!

پسرکم؛
تجربه تلخ جنگ که انجا هم چندی پدرت دور و نزدیک درگیرش بود به من آموخت که لقب “شهید” خیلی بیشتر از آنکه حاکی از شرافت یک انسان از جان گذشته باشد ، دلالت بر حقانیت مسلم و محرز حاکمیتی دارد که از هر نمدی (ولو خون جوانان بیگناهش) میخواهد کلاهی برای سلطنت خود بدوزد!

شهید که آمد به دنبالش “راه شهید” و “اعتقاد شهید” و “حق شهید” هم میایند!!
کسانی راه شهیدان را رجیستر میکنند
اعتقاداتشان را تبیین میکنند
حتی سالها بعد از شهادتشان برای آنها و از قول خودشان وصیتنامه های پرسوز و گداز مینویسند
و حقوق شان را آنچنان که گلوی شهیدناشدگان را بفشارد مشخص میکنند
از همه چندش آورتر اینکه بعد از مدتی هولدینگ های عظیمی هم به نام “بنیاد شهید” راه میافتند که در ظل فرمایش ها و تنویرات بزرگان و بازتعریف راه و مشی شهدا آب به آسیاب کسانی بریزند که اگر مرگ شهید برای خودش آبی نداشت حتما نانی برای آنها داشته باشد!!

نه دلبندم من اهل این خودفروشی و تزویر نیستم و به تو هم پیشنهاد میکنم که درگیر جو ریاکارانه اعطای این لقب آبکی به پدرت نشوی!

پدرت مرد است و مردانه کار میکند
مهر و توجه و لبخند میکارد
هر روز فروتنی را مشق میکند
هر روز از خودش قول میگیرد که خسته و رنجیده و خشمگین نباشد
دروغ نمیگوید
و ….
سرسپرده نیست!

پسرکم یادت باشد که عشق و سرسپردگی یکجا نمیگنجند
یادت باش که “خرد” مهمترین گوهر انسانی ست
یادت باشد که همه ما میمیریم
انسان مردنی است اما میتواند انسانیتی خلق کند که نامیرا و جاودان باشد
یادت باشد که کورکورانه به هیچ چیز ایمان نیاوری
هیچ چیز را بی دلیل نپذیری
و یادت باشد:
هرگز خون شهیدان را چیزی را اثبات نکرده است!

و من هم “شهید” نیستم
انسانم ، پزشکم و از همه زیباتر …

پدر تو!

دوستت دارم بابایی

آزاده باش!
خداحافظ

نام نویسنده نزد زیتون محفوظ است*

بازگشت به صفحه اول