میراث علی خامنه‌ای

افشین حکیمیان

بالاخره پوستر عکس او هم، آن نوار اُریب سیاه را بر گوشه‌ی بالای‌اش تجربه کرد. صدای او هم خاموش شد. نوبت او هم فرا رسید تا یکی از مجریان خبری صدا و سیمای جمهوری اسلامی، با حزن و اندوه و صدایی که زور می‌زد از اشک، امان بگیرد؛ بر صفحه‌ی تلویزیون پدیدار شد تا با همان چهره‌ی اندوه‌ناک و اِنالِلله و اِنا اِلیه راجعون خوان، از «به ملکوت اعلی پیوستن» او خبر بیاورد. دیگر فرصت از او هم رخت بر بسته بود که ردی رسمی از آخرین نشانه‌های “ولی امر مسلمین جهان” به نام‌ش بچسبد. حالا «مقام معظم» صفتی بدون موصوف مانده بود. اصطلاحی که بر زبان طرف‌داران او، که نمی‌توانست دوباره تکرار شود. این بود که برای انتقام از چرخش روزوروزگاری که امان از او هم بُریده بود؛ «امام شهید» را به نام‌ش می‌بستند تا به خیال خود، او را حداقل در یادها زنده نگه بدارند.

مردم، روز دیگری را آغاز می‌کردند. اولین روزی که دیگر قرار نبود او در عمر باقی‌مانده‌شان، زنده باشد و هفته به هفته و در «روزهای حساس کنونی» بر حسینیه کنار بیت‌اش حاضر شود و بر آن‌ها از «حرام شرعی و سیاسی» حکم براند. با «دشمن، دشمن»ی که از زبانش نمی‌افتاد؛ بر روح و روان‌شان سوهان بزند.‌ با لجاجتی که داشت مخالفان خود را تحقیر کند و با “مزدوران دشمن” و “فتنه‌گر و بی‌بصیرت” و “اغتشاش‌گر و اراذل و اوباش” بر آن‌ها بتازد. با حکم «آتش به اختیار»ی که به بسیجیان و پیروانش می‌داد؛ بی‌ارزش و بی‌خاصیت بودن هر انتخابی را به مردم بچشاند. تاریخ به هر نحوی هم که بود؛ نقطه‌ی پایانی بر زندگی او گذاشته بود.‌ بر او که سعی کرده بود تا با باز گذاشتن دست نهادهای پیدا و پنهان خود در حمله به منتخبان تحت سیطره‌اش، خود را تنها مقامی در اذهان مردم بکارد که این نظام تنها به نام اوست و هر کسی‌ از رئیس‌جمهور گرفته تا رئیس‌مجلس و رئیس‌مجمع تشخیص مصلحت، همه و همه به دوره‌ای کوتاه‌مدت عمر زمام‌داری‌شان سر می‌رسند و از یاد می‌افتند. عکس‌شان از دیوارها و از تیتر اخبار پاک می‌شود ولی تنها اوست که همواره بر تیتر و صدر اخبار جمهوری اسلامی ماندگار می‌ماند. تنها اوست که غرب و شرق عالم، جمهوری اسلامی را به نام‌ش می‌شناسند و هیچ قرارداد و برجامی بی‌نام او اعتبار ندارد. اوست که به نام‌ها و عناوین و جای‌گاه‌ها اعتبار می‌دهد. حرف و سخن یک مداح و سردار و بولتن‌نویس و… را بالاتر از سخن‌رانی و سیاست‌های اعلانی رئیس‌جمهور و نماینده‌ی مجلس و …می‌نشاند. او دیگر نبود تا از این هوا و هوس‌ها، لذت ببرد. چرخش روزوروزگار، فرصت از او گرفته بود که عمر حکم‌رانی خود را ابدی بداند. انتهای خیابان فلسطین را، مقیم همیشگی بیت بداند. «امت حزب‌الله و همیشه در صحنه» را برای تشفی خاطر و تسکین تمنای نفسانی‌اش، هفته به هفته و ماه به ماه پای منبرش حاضرشان کنند. او هم عمرش سر رسیده بود و خداوندگاری‌اش به سر آمده بود و نفهمیده بود که تاریخ جایی وی‌آی‌پی برای «مقام معظم» کنار نمی‌گذارد. فرصتی مدام برای «بیانات روشن‌گرانه و داهیانه‌ی» پرسوناژهای صحنه‌های‌ کوتاه‌ش قائل نمی‌شود. اکنون او هم از اسب قدرت، پایین افتاده بود. همان‌طور که مخالفان‌ش را یک به یک، به زیر کشیده بود.

ولی حظ کامل او از عمرش، میدان دادن به تمنای نفسانی‌اش در اعتبارزدایی از هرکسی به غیر «مقام معظم»ش و سیطره‌ی بی‌حد و مرزش به ساحت‌های اجتماعی و سیاسی در طول این چهاردهه، زمین سوخته‌ای را در ایران به جای گذاشته بود. یکه‌تازی بلندمدت او، چنان زخمی بر روح و روان جمعی ایرانیان کاشته بود که درمان آن، چندان آسان نخواهد بود. او چنان به تار و پود جامعه تاخته بود که کینه‌ای عمیق را در دل اهالی ایران کاشته بود. کینه و نفرتی که‌ این‌روزها همه‌ی نگرش‌های سیاسی از هر گون و لون را به خود مشغول داشته است؛ حاصل همین کینه‌هاست. او با «بیانات روشن‌گرانه‌»ی همیشگی‌اش، این کینه را جاگیر کرد. او با کشت‌وکشتاری که برای اختتام هرگونه بحرانی به راه انداخت. دانش‌جو و نویسنده و روزنامه‌نگار و بالاخره توده‌ی مردم را به صرب داغ گلوله از نفس انداخت. هر صدای مخالفی را به زندان گرفتار کرد. هر گروه و صنفی از عاملیت و اثرگذاری تهی کرد. دانشجو و روزنامه‌نگار و نویسنده و سیاست‌مدار و هنرمند را از امکان تأثیرگذاری خالی کرد. «دشمن» را چون زمزمه‌ای همگانی که بر زبان‌ها کاشت؛ به جای رواداری و گفت‌وگو، خشم و کینه در حق یک‌دیگر را به فضای سیاسی جامعه مسلط کرد. اصلاح‌طلب و اعتدال‌گرا و اصول‌گرا را از اعتبار تهی کرد. هر چه رئیس‌جمهور و رئیس‌مجلس بود را از اعتبار خالی کرد. راست را به جان چپ انداخت. چپ را به راست مشکوک کرد. آخوندها را که از مسجد به ادارات و نهادها و سازمان‌ها سرازیر کرد؛ نه فقط آن‌ها را از چشم جامعه انداخت که حتی دین را به ماهیتی ضد انسانی در ذهن و زبان ملت بدل کرد. بسیجیان را به جان دانش‌جویان انداخت. سلطنت‌طلبان را به جان اصلاح‌طلبان و در این میان فقط سیطره‌ی خود «مقام معظم»ش را بر همه‌جا گسیل داشت. تنها حرف و سخن و حکم و اوامر خود را مؤثر و بالای هر تبصره و قانونی اعمال کرد. این بود که حالا انگاری ادبیات و نگرش او بود که در همه جا ترویج پیدا می‌کرد. هر گروه و صنفی، گروه‌ها و نگرش‌های دیگر را به چشم «دشمن» می‌دید. چپ، راست را قبول نداشت و راست، چپ را. منادیان دین، زنان و دختران و این و آن فرهنگ زندگی متفاوت را می‌نواختند. زنان و دختران، عمامه از سر آخوند پر می‌دادند.‌

هیچ‌کس چشم دیدن کس دیگری را نداشت؛ همان‌طور که او چشم دیدن کسی به غیر خود را نداشت. کم‌تر گفت‌وگویی شکل می‌گرفت. حداقل گفت‌وگویی هم که شکل می‌گرفت؛ زودی به منازعه بدل می‌شد. تندی به دو قطب آشتی‌ناپذیر بدل می‌شد. دو قطبی که یک‌دیگر را به زبان آشنای به ارث رسیده از او، می‌نواختند. یکی مزدور بود، آن دیگری دشمن. یکی مزدور این‌ور خطاب می‌شد، آن دیگری سرسپرده‌ی آن‌ور. تا وقتی‌که موافقت کامل با طرف گفت‌وگو، اظهار نمی‌شد؛ شک‌وتردید و عدم اعتمادها، سر باز می‌کردند. انگاری که شورای نگهبان در دل و جان هرکسی لانه کرده بود که «اظهار صلاحیت» را فقط وقتی صادر می‌کرد که موافقت یا به عبارتی دقیق‌تر سرسپردگی کامل با طرف مقابل گفت‌وگو اعلام می‌شد. انشقاق‌، مرسوم‌تر بود تا گرد هم نشینی و توافق حولِ یک‌سری اشتراکات. هرکسی، شاه و یا امام خود را می‌خواست که گردش به طواف درآید.

او آن‌چنان طولانی و مستدام و بی‌رقیب، تاخته بود که هرکسی از مخالفان، انتقام از او را به شاکله‌ی برنامه‌های خود تبدیل کرده بود. این بود که چون روز و شب در رفتار و گفتار او، دقیق شده بود؛ انگاری که چشم در چشم او دوخته بود و حالا خود به احوالات انحصاری او مبتلا شده بود. رفتار او به رفتاری درونی بدل شده بود که روزوروزگار می‌بُرد تا دست از سر مردمی بردارد.

او مُرده بود؛ ولی روح کین‌توز و کینه‌ورز و توصیه‌های «دشمن‌شناس» او در همه جای اتمسفر ایران جولان داشت. اگر گاندی به میراث رواداری‌اش سُهره شده بود و ملت‌ش از آن میراث نیک گاندی مستفیض می‌شد؛ «مقام معظم» هم به میراث کذایی کین‌توزی شهره خواهد شد و تُخم کینه‌ورزی‌ایی که او کاشت، به درختی شوم و شنیع بدل شده بود که روان رنجور ایرانی را آزار می‌داد

تلگرام
توییتر
فیس بوک
واتزاپ

مدتی است هر رسانه‌ای را که باز می‌کنید، سعید لیلاز را می‌بینید که با لحنی آمرانه از «اجتناب‌ناپذیر بودن جنگ» سخن می‌گوید و منتقدان را با این عبارت خطاب می‌کند که اگر جرأت دفاع از

ادامه »

درک اندیشه‌ی محمد حنیف‌نژاد بدون قرار دادن آن در بستر تاریخی شکل‌گیری بحران‌های ساختاری جامعه ایران ممکن نیست. او در دوره‌ای ظهور می‌کند که

ادامه »

مسئله دین‌ستیزی، به معنای مبارزه با دین، که اغلب علل اجتماعی دارد تا دلایل معرفت‌شناسانه و فلسفی، یکی از مسائل

ادامه »