یادداشت

فیلسوفی در بحران

این روزها سخت در این اندیشه‌ام که چرا ما ایرانیان با وجود برخورداری از فرهنگ و هنر غنی از ادبیات گرفته تا معماری و موسیقی و بافندگی و اقسام هنرهای تجسمی، به نقطه‌ای رسیده‌ایم که نه تنها از کشته شدن و رنج و درد همدیگر ابراز ناراحتی نمی‌کنیم که شادمانیم. این میزان نفرت از یکدیگر از کجا سرچشمه می‌گیرد و تا به کی قرار است ادامه یابد. چه شد وقتی که سران نظامی و سیاسی حکومت پهلوی در روزهای نخست انقلاب ۵۷، تیرباران می‌شدند، کثیری آن را جشن می‌گرفتند؟ چرا کشته شدن قاسم سلیمانی برای برخی به عزای ملی شد و برای برخی دیگر جشن ملی؟ چه شد محمدرضا شاه روزگاری منفور جمعی از ایرانیان بود و امروز فرزندش محبوب جمع دیگری از ایرانیان است؟ چگونه عده‌ای ایرانی تصمیم گرفتند ایرانیان دیگری را کف خیابان بکشند و حال دیگر ایرانیان از کشته‌ شدن عاملان و فرماندهان آن سرکوب شادمانی‌ می‌کنند؟ مگر هر دو طرف ایرانی نیستند؟ پس چرا هر کدام از نیروهای خارجی کمک می‌گیرند تا هموطنان خود را بکشند؟!

مواضع اخیر عبدالکریم سروش در این میان، درباره جنگ و تحولات جاری، توجه‌ام را بیش از همه به خود جلب کرده است. خصوصا آن بخش که ایرانیان استقبال کننده از حمله خارجی را خائن به وطن دانسته و حتی بی‌طرفی در چنین شرایطی را معادل بی‌شرفی خوانده است. به باور او دفاع از جمهوری اسلامی در شرایطی که کشور مورد هجوم بیگانه قرار گرفته، عین دفاع از کیان ایران است.

سخنی که به ظاهر قابل درک است. شاید نتوان ملتی را یافت که در برابر تجاوز خارجی، بی‌تفاوت بماند یا در کنار دشمن قرار گیرد. اما مسئله زمانی پیچیده‌تر می‌شود که ما نمی‌توانیم تحلیل کنیم (و نادیده می‌گیریم) چرا در درون وطن، بخشی از هم‌وطنان، دیگر هم‌وطنان خود را دشمن می‌خوانند و در عوض بیگانه را دوست خود می‌پندارند. یا چگونه می‌توان کنار حکومتی ایستاد و از ایران دفاع کرد که خود نزدیک به ۵۰ سال است با سیاست‌های عاقبت سوز خود کشور را در آستانه فروپاشی قرار داده است؟

چنین پدیده‌ای در علم بیولوژیک بیماری «خود ایمنی» نامیده می‌شود. زمانی که گلبول‌های سفید سلول‌های سالم را دشمن فرض کرده و به آنها حمله می‌کنند. سیستم سیاسی نیز می‌تواند دچار بیماری خود ایمنی شود وقتی که نهادهای امنیتی کشور به‌جای آن‌که دشمن اصلی را تشخیص دهند و به سمت او هجوم برند، به هموطنان خود حمله‌ور می‌شوند و کشتار به راه می‌اندازند، نخبگان را خانه‌نشین، زندانی یا وادار به ترک وطن می‌کنند تا جایی که دیگر سلول سالمی برای سیستم باقی نمی‌ماند تا بتواند آن را بازسازی کند و سرپا نگه دارد. شکل معکوس آن نیز توسل مخالفان سیاسی به نیروی خارجی که برای تغییر شرایط سیستم سیاسی است.

بیماری «خود ایمنی» در جامعه ایران البته موروثی است. فصل مشترک سه شکست تاریخی ایرانیان، یعنی سقوط ساسانیان در دوره یزدگرد سوم، شکست ایران در برابر روسیه در دوره فتحعلی‌شاه قاجار و تسلیم ایران در برابر متفقین در دوره رضا شاه پهلوی ناشی از این همین بیماری است که باعث فاصله و شکاف میان دولت و جامعه می‌شود. در همه این موارد، ضعف پیوند اجتماعی، بی‌اعتمادی مردم به حکومت، نابرابری‌های طبقاتی، فشارهای مالی و ناکارآمدی اداری باعث شد انگیزه عمومی برای دفاع از ایران محدود شود که آثار آن هنوز با ما ایرانیان همراه است. چرا در این مقاطع، جامعه نتوانست به‌گونه‌ای یکپارچه از حاکمیت خود دفاع کند؟ شکست‌هایی که نه تنها یکپارچگی سرزمینی ایران را از هم فروپاشید بلکه در دوره ساسانیان حتی باور مذهبی ایرانیان را نیز تغییر داد!

پاسخ چنین پرسش عالم‌سوزی در شان حکیمان است. تجربیات تاریخی نشان می‌دهد فیلسوفان بلند آوازه ای چون باروخ اسپینوزا، هانا آرنت، ژان-پل سارتر و آلبرت کامو بجای آن که خود را درون دوگانه‌هایی چون «باشرف» و «بی‌شرف» محدود کنند، کوشیده‌اند علل رفتار انسان‌ها را را در شرایط بحرانی فهم و ریشه‌های تعصب و خشونت را تبیین کنند. رفتارهایی از این دست که چگونه فقدان استقلال در داوری، انسان‌ها را به پذیرش ساده‌انگارانه روایت‌های مسلط سوق می‌دهد. یا چگونه بار حق انتخاب و مسئولیت پذیری فارغ از تعلقات ایدئولوژیک کرامت انسانی را حفظ می‌کند. از این منظر، می‌توان گفت که کار فیلسوف، پیش از هر چیز، حل پیچیدگی‌ها و پرهیز از فروکاستن واقعیت به دوگانه‌های ساده است. هنگامی که فضای عمومی به سرعت به سوی برچسب‌زنی‌هایی چون «خائن» و «بی شرف» میل می‌کند، وظیفه اندیشیدن ایجاب می‌کند که این مرزبندی‌ها به پرسش گرفته شوند، نه آنکه بازتولید شوند.

با کمال تاسف ما در فضای روشنفکری خود از چنین موهبت‌هایی بی‌بهره‌ایم. فیلسوفی یافت نمی‌شود که درد جامعه ایران را تشخیص دهد و بگوید چه عواملی امروز میان ایرانیان دیوار بی اعتمادی ساخته‌اند ؟ ایدولوژی‌های شیطانی یا فرهنگ و زبان و مذهب و پراکندگی‌های جغرافیایی؟ چرا جای مرام‌های سیاسی متنوع و متکثر صلح‌جو در کشور ما خالی است؟

آنان که ما فیلسوف می‌پنداریم متاسفانه در شرایط عادی مشغول پرداختن به موضوعاتی هستند که بطن جامعه با آنان بیگانه است. در شرایط بحران نیز آنان به جای تولید فکر و ارائه راه حل، یا در طرف دعوای سیاسی قرار می‌گیرند و بر مخالف خود می‌تازند یا خود را از معرکه کنار می‌کشند تا تهمت‌ها و سرزنش‌ها دامان آنان را آلوده نکند.

Recent Posts

اندیشه‌ اقتصادی علی شریعتی و اعتبارسنجی نقدهای نئولیبرالی

مقدمه در دو دهه اخیرِ پساانقلاب ۵۷، دو جریان فکری نئولیبرال که از یک‌ سو،…

۲۹ خرداد ۱۴۰۵

چرا تفاهم صلح با آمریکا را محتاطانه به فال نیک می‌گیرم؟

  خبر هرگونه تفاهم میان ایران و آمریکا، در جامعه‌ای که دهه‌ها زیر سایه تنش،…

۲۹ خرداد ۱۴۰۵

معنای زندگی به روایت شریعتی

  به مناسبت بیست و نهم خرداد سالروز مرگ علی شریعتی متفکر بزرگی که بیش…

۲۹ خرداد ۱۴۰۵

ماجرای پرمناقشه شریعتی و ساواک

  درامد: آنچه که در این نوشتار ملاحظه می‌کنید، حاشیه‌ای است بر یک گفت‌وگو در…

۲۹ خرداد ۱۴۰۵

کمی «زر» بزنیم

مدتی است هر رسانه‌ای را که باز می‌کنید، سعید لیلاز را می‌بینید که با لحنی…

۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵

ترومای جمعی در ایران؛ تحلیل روان‌شناسی اجتماعی سه فاجعه هم‌زمان

جامعه ایران از دی‌ماه تاکنون با سه بحران هم‌زمان و عمیق روبه‌رو شده است: سرکوب…

۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵