پایان یک نسبتِ دردناک!

طاها پارسا

چرا از مرگ خامنه‌ای احساس شادی می‌کنم؟ 

خبر کشته شدن علی خامنه‌ای که تأیید شد، پیش از هر تحلیل سیاسی و پیش از هر داوری تاریخی، یک چیز ذهنم را درگیر کرد: شادی! حتی نه شادیِ همه، اما شادیِ بخش بزرگی از جامعه.

شادی از مرگ دیگری! این ترکیب، در نگاه اول، ناآشنا و حتی هولناک است. ما از کودکی یاد گرفته‌ایم که مرگ، حریم اندوه است. حتی دشمنِ شکست‌خورده هم وقتی می‌میرد، باید سکوتی کوتاه اطرافش شکل بگیرد. در بسیاری از سنت‌های اخلاقی، شادی از مرگ دیگری نشانه‌ی سقوط اخلاقی تلقی می‌شود؛ نشانه‌ی قساوت قلب.

اگر بگویم این شادی کاملاً طبیعی است، خطر عادی‌سازی سنگدلی را پذیرفته‌ام. اما اگر آن را «غیراخلاقی» بنامم، چشم بر تجربه‌ی زیسته‌ی کسانی بسته‌ام که این احساس را واقعاً تجربه می‌کنند.

در زبان آلمانی واژه‌ای یکتا و عجیب وجود دارد ـ که من بارها و بارها در سالیان اخیر هر از گاهی به آن اندیشیده‌ام ـ: Schadenfreude؛ شادن‌فرویده. یعنی لذتی که از رنج یا سقوط دیگری احساس می‌شود. فیلسوفان و روان‌شناسان سال‌ها درباره‌ی آن نوشته‌اند. این واژه را ساخته‌اند چون می‌دانسته‌اند این احساس وجود دارد؛ آن‌قدر رایج که نام‌گذاری شده است. احساسی که کمتر کسی با صدای بلند به آن اعتراف می‌کند، اما تقریباً همه در لحظه‌هایی آن را تجربه کرده‌اند.

در تأملات قدیمی‌ام پیرامون «شادن‌فرویده»، توجیهی نسبتاً قانع‌کننده از نیچه به یاد دارم. نیچه جایی می‌گوید انسان‌ها کمتر از آنچه می‌پندارند اخلاقی‌اند و بیشتر از آنچه اعتراف می‌کنند رنج‌دیده‌اند. شاید آنچه به شکل شادی بروز می‌کند، در عمق خود انباشتی از رنج و خشم باشد؛ هیجانی که سال‌ها امکان بیان نداشته و اکنون در لحظه‌ای تاریخی، مجالی برای بیرون‌ریختن یافته است.

شادی از مرگ دیگری، حتی اگر احساسی اخلاقی نباشد، واقعی است. شادن‌فرویده همیشه از قساوت نمی‌آید. گاهی از مقایسه می‌آید؛ از حس عدالتِ بازگشته، از پایان یک نابرابری، از فرو ریختن موقعیتی که سال‌ها دست‌نیافتنی و تغییرناپذیر به نظر می‌رسیده است. شادی از مرگ یک فرد قدرتمند، لزوماً از میل به مرگِ انسان دیگر نمی‌آید؛ گاهی از تجربه‌ی رهایی می‌آید، از احساس پایان‌یافتن یک دوره، از حسِ سبک‌شدنِ فشاری که سال‌ها بر زندگی فرد یا گروهی سایه انداخته است.

شاید آنچه بخشی از جامعه‌ی ایران پس از مرگ خامنه‌ای تجربه می‌کند، صرفاً شادن‌فرویده نبوده؛ بلکه فورانِ رنجی بوده که سال‌ها امکان بیان نداشته است: خشمِ فروخورده، تحقیرِ انباشته، احساسِ بی‌اثری. وقتی چنین احساس‌هایی مجال گفت‌وگو پیدا نکنند، در بزنگاه‌های تاریخی به شکل‌هایی غیرمنتظره بروز می‌کنند.

شاید حتی مسئله‌ی اصلی، خودِ شادی نباشد، بلکه آن چیزی باشد که این شادی درباره‌ی رابطه‌ی ما با قدرت، با عدالت و با مفهوم «دیگری» آشکار می‌کند. وقتی مرگ یک فرد، به‌جای آنکه فقط فقدان باشد، به «پایانِ چیزی» تعبیر می‌شود، آن چیز چه بوده است؟ انتقام؟ ترس؟ تحقیر؟ انسداد؟ یا صرفاً اختلاف سیاسی؟

جامعه‌ای که در آن مرگ یک فرد می‌تواند در بخشی از مردم شادی ایجاد کند، فقط با یک مسئله‌ی اخلاقیِ فردی مواجه نیست؛ با زخمی جمعی روبه‌روست. زخمی که اگر فهم نشود، می‌تواند به چرخه‌ای از بی‌رحمی متقابل تبدیل شود. اما اگر فهم شود، شاید نشانه‌ای باشد از اینکه چیزی در رابطه‌ی میان مردم و ساختار قدرت، سال‌هاست به‌درستی کار نمی‌کند.

برای مهار این سنگدلی نهفته در شادن‌فرویده و اکنون برای پرهیز از چرخه‌ی خشونت، من همواره خودم را با این سؤال روبه‌رو می‌کنم: آیا من از رنج یا مرگ یک انسان خوشحال‌ام، یا از پایان نسبتی که با او داشته‌ام؟ شادی از «پایان یک نسبتِ دردناک»؟

تلگرام
توییتر
فیس بوک
واتزاپ

مقدمهطرح مسئله : تصمیم گیری در خصوص کلان‌مسائل سیاست خارجی که واجد ابعاد پیچیده بین‌المللی و گره‌خورده با منافع ملی هستند، همواره در ساختار حقوق عمومی جمهوری اسلامی ایران چالش‌های نهادی ظریفی را پدید آورده

ادامه »

این نوشتار برای دفاع نیست؛ برای شناخت است. پیرو مصاحبه‌ی جنجالیِ موسی غنی‌نژاد با میلاد دخانچی، در مورد جریان‌شناسی چپ ایرانی، غنی‌نژاد که خود

ادامه »

المنقذ من‌الضلال را که «اعترافات غزالی» هم ترجمه کرده‌اند، از دیگر کتاب‌های پخته و ژرف غزّالی است که برای حقیقت‌جویانی

ادامه »