چرا گفتمان اصلاح‌طلبی عقیم مانده است؟

کاظم علمداری

اخیراً دکتر حمیدرضا جلائی‌پور  در سایت زیتون مقاله‌ای با عنوانِ «کارستانی استراتژیک با دست‌های بسته یا ریاکاری دوسویه» در نقد مقالهٔ آقای بابک مینا با عنوان «ریاکاری دوسویه»، که نقد سرگردان کردنِ مردم توسط اصلاح‌طلبان است، نوشته‌اند. نوشتهٔ حاضر در نقد نگرش اصلاح‌طلبی آقای جلائی‌پور نوشته می‌شود. پرسیدنی است که «اصلاحات» برای آقای جلائی‌پور چه تعریفی دارد، و برای بابک مینا چه تعریفی؟ شاید اختلاف از همین آغاز شروع می‌شود.

واقعیت تلخی است که گفتمان انقلاب به دیکتاتوری قانونی، دینی، ایدئولوژیک، و رهبری مادام‌العمر و فساد برانگیز بدل شده است. به لحاظ دمکراسی رتبه ایران ۱۵۷، به لحاظ آزادی اقتصادی ۱۷۱ و به لحاظ شاخص فلاکت در رتبه پنجم جهان قرارگرفته است. گفتمان اصلاحات می‌بایست همچون پادزهری در برابر این عارضه‌های ویرانگر برای ملت ایران عمل می‌کرد. اما چنین نشد. چرا؟
انتشار پلاتفرم سیاسی اصلاح‌طلبان در خرداد ۱۳۷۶، گفتمان اصلاحات (آزادی، جامعهٔ مدنی و دمکراسی)، امید بزرگی به تغییر در ایران به وجود آورد و مردم با انتخاب سید محمد خاتمی با آرای بی‌سابقهٔ ۷۹.۹ درصدی، و در پی آن انتخاب نمایندگان مجلس با اکثریت پشتیبان گرایش‌های اصلاح‌طلبانه پیام روشن و رسایی به رهبر و دیگر محافظه‌کارانِ تندروی نظام دادند. مردم به تغییر و اصلاح وضعیت حاکم رأی داده بودند. خواست مردم پایان گفتمان انقلاب، بی‌قانونی، خشونت و تبعیض، و گذر به دمکراسی بود. اما چنین نشد؛ برعکس، از آن زمان تا به امروز افت بزرگی در وضعیت اصلاح‌طلبان رخ داده است. به‌طوری که رئیس‌جمهور دولت اصلاحات از حق سخن گفتن، نوشتن، و سفر خارجی محروم است، و رسانه‌ها حق چاپ عکس او را ندارند. درآن‌سوی واقعیت اما، افراد و نهادهای مرتبط به دستگاه رهبری بی‌دغدغه در توهین و تهدید خاتمی حد و حدودی نمی‌شناسند، و برخی رهبران اصلاح‌طلب را سال‌ها در زندان و حصر نگه‌داشته‌اند. در کنار این واقعیت‌های تلخ، شورای نگهبان به‌سادگی می‌تواند ۹۹ درصد نامزدهای شناخته‌شدهٔ اصلاح‌طلبان برای مجلس شورای اسلامی را رد صلاحیت کند، بی آن‌که آبی از آب تکان بخورد. دلایل این وضعیت چیست؟

گفتمان اصلاح‌طلبی با وعدهٔ جامعهٔ مدنی و دمکراسی آغاز شد. اما با گذشت نزدیک به ۲۰ سال، جلائی‌پور، یکی از نظریه‌پردازان اصلاحات، درنوشتهٔ اخیر خود، به‌عنوان یک نمونه، گفتمان اصلاح‌طلبی را به “لیست امید” انتخابات مجلس کاهش داده است؛ لیستی که از اصلاح‌طلبان نه‌چندان اصول‌مدار با برخی اصول‌گراها و اعتدال‌گراها تشکیل شده بود. اصلاح‌طلبان به دلیل نداشتن استراتژی مشخص برای عملی کردنِ وعده‌های خود، به‌سادگی مغلوب تندروهایِ مدافع ادامهٔ انقلاب، خشونت، بی‌قانونی و دیکتاتوری شدند. جنبش سبز واکنشی در برابر این وضعیت و بیانِ رسایی از حق‌خواهی مردم بود. اما مسکوت گذاردن خواست‌های اصلاحات، نادیده گرفتنِ جنبش سبز، و فروکاستن آن در حد لیست انتخابات عقب‌گردِ دیگری است که به تداوم سلطهٔ مدافعان وضعیت کنونی با خواست ادامهٔ انقلاب در برابر اصلاحات می‌انجامد. ابهام در بیان اهداف اصلاح‌طلبان، و نادیده گرفتنِ ضرورتِ تعیینِ استراتژی مشخص، و اهرم دست‌یابی به اهداف خود، یعنی تشکل‌های سیاسی، مدنی و صنفی، و صرفاً دل‌خوش کردن به حمایت مردمِ پراکنده‌ای که هیچ بدیلی برایشان نمانده است، ادامهٔ کج‌راهه‌ای است که از سال‌های نخستینِ به‌قدرت رسیدن اصلاح‌طلبان پایه گذاشته شد. محمد دادفر، نمایندهٔ اصلاح‌طلب مجلس ششم، بعد از شکست اصلاح‌طلبان نوشت:

“فکر می‌کنم اگر با همان گفتمان اصلاح از درون و اصلاح در چارچوب قانون اساسی فعلی در پی سازماندهی مجدد اصلاح‌طلبان باشیم توفیقی به دست نمی‌آید چون آن گفتمان و آن روش، روشی شکست‌خورده است و گردآوردن نیروهای اصلاح‌طلب پیرامون یک روش شکست‌خورده کار عقلانی نیست.”

پیش‌بینی دادفر درست بود. گفتمان اصلاحات با حفظ ساختار قانونی ولایت مطلقهٔ فقیه و تقدیس انقلاب، که حدوحصری برای خشونت نمی‌شناسد، به‌طوری‌که حتی به بالاترین مقامات و سازندگان نظام نیز رحم نکرده و نمی‌کند، ممکن نبوده و نیست. گفتمان اصلاحات در برابر گفتمان انقلاب شکل گرفته بود، نه در حمایت از آن، که برخی هنوز و همچنان مدافع آن‌اند. بنابراین باید نقشهٔ راه و رسیدن به اهداف گفتمان اصلاحات تعیین، تبلیغ و ترویج می‌شد تا به سطح یک نیروی اجتماعی سازمان‌یافته ارتقا یابد. همیشه ضرورت ندارد که در ساختار قدرت شرکت کرد تا بتوان در دگرگونی‌ها نقش ایفا کرد. گاهی نیروی اجتماعی، ازجمله افکار عمومی، آن‌چنان‌که در ۲ خرداد ۷۶ تجربه شد، می‌تواند به بزرگ‌ترین قدرت بدل شود.

گفتمان اصلاحات معتقد به پرهیز از خشونت بوده است. اما پرهیز از خشونت به معنای نادیده گرفتن حقوق مردم و تن دادن به دیکتاتوری نیست. آموزگاران گفتمانِ اصلاحاتِ خالی از خشونت، یعنی گاندی، مارتین لوترگینگ و نلسون ماندلا اصول و حقوقی را که مردم به خاطر آن برخاسته بودند، تا به‌آخر رها نکردند. آنها نشان دادند که گفتمان پرهیز از خشونت به‌معنای نفی اصول و پای‌بندی به گذار رادیکال از موانع کسب حقوق مردم نیست. آنها برای کسب خواست‌های به‌حق مردم، یعنی استقلال، رفع تبعیض نژادی و آپارتاید، به‌عنوان هدف جنبش خود، استراتژی پایداری را پی گرفتند و تا دست‌یابی به اهداف خود از آن کوتاه نیامدند. اصلاح‌طلبان در ایران نیز می‌بایست چنین می‌کردند، و تلاش برای مشارکت در حکومتی را که با خشونت بی حدوحصر و نفی قانون اساسی خود آمیخته است حداقل مشروط به رعایت فصل سوم قانون اساسی حقوق ملت می‌کردند. آیا اصلاح‌طلبان با سیاست تا به‌کنونی خود توانسته‌اند حقی را وصول کنند؟

اصلاح‌طلبانِ دولتی در ایران هیچ زمان یک استراتژی روشن که هدایت‌گر کسب حقوق ضایع‌شدهٔ مردم و گذار از خشونت و فساد و تقلب و دروغ، به دمکراسی و حکومت مردم باشد، نداشته‌اند. آنچه در نوشتهٔ اخیر جلائی‌پور آمده است، اشاره و تأکید او بر تاکتیک‌هایی است که می‌تواند درست باشد؛ اما تاکتیک بدون استراتژی، حداکثر واکنشی است برای کم کردن درد ناشی از نظام خشونت و سرکوب، و یا پذیرش سیاست‌های دستوری ولایت مطلقهٔ فقیه. اما پرسیدنی است که با این شیوه، مقصد اصلاح‌طلبان کجاست، و کدام استراتژی، با چه اهرم و سازوکاری مردم را به اهداف خود، ازجمله جامعهٔ مدنی و دمکراسی خواهد رساند؟

نداشتن استراتژی روشن و پایدار، و ارائه ندادنِ بدیلی که حافظ حقوق مردم باشد، و گرفتار ماندن در تاکتیک‌های دوره‌ای درست و نادرست، تنها به سرگردانی مردم انجامیده است. در اینجا حق با بابک مینا است. اصلاح‌طلبان از همان سال‌های آغازین به خطا رفتند. این‌جانب در دومین سال ریاست جمهوری خاتمی در مقاله‌ای با عنوان “جریان اصلاح‌طلبی دوم خراد در بن‌بست” (مهرگان شماره ۲ و ۳: ۱۳۷۹)، دربارهٔ روندِ رو به افول اصلاح‌طلبیِ دولتی نوشتم که اصلاح‌طلبان هم از جناح ضد اصلاحات نظام می‌ترسند، و هم از ضرورتِ درگیرکردن مردم در سرنوشت خود از طریق کمک به شکل‌گیری سازمان‌های سیاسی، مدنی و صنفی، اهرم مدنی و اجتماعی لازم، و خالی از خشونت و قانونی برای کسب خواست‌های مردم. اصلاح‌طلبان دولتی از گفتمان انقلاب به‌طور کامل فاصله نگرفتند، و پیگیر راه گذار به گفتمان اصلاحات نشدند. نتیجهٔ سیاست نوسانی آنها نمی‌توانست جز شکست اصلاحات و ادامهٔ انقلاب و پی‌آمدهای مخرب آن باشد. احمدی‌نژاد ضد اصلاحات، از درون شکست اصلاح‌طلبان، عملی نشدن وعده‌های اصلاحات، ناامیدی مردم، و رقابت ناسالم کاندیداهای اصلاح‌طلب با یکدیگر در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۴، سر برآورد. دلایل این شکست را نیز در کتاب “چرا اصلاحات شکست خورد” تشریح کرده‌ام. اصلاح‌طلبان حتی نتوانستند در شرایطی که دو قوهٔ نظام را در اختیار داشتند، حزبِ فراگیرِ اصلاحات را بسازند، و ازجمله با پایان دادن به رقابت‌های درونی با یک نامزد ریاست جمهوری وارد عرصهٔ انتخابات بشوند. اما آنها هیچ‌گاه به منتقدین خود توجه نکرده‌اند. خانم زهرا رهنورد گفته است:

«نقد یک نعمت و یک فرصت برای نقد شونده است. حتی نقد یعنی این‌که نقدکننده هم نقد شود و برای او نیز یک فرصت است. همهٔ ما اگر خود را در معرکهٔ نقد قرار دهیم، هم رشد فکری و شخصی خواهیم داشت، و هم از خودمحوری و خودکامگی و نهایتاً در بُعد سیاسی از دیکتاتوری مصون خواهیم بود. به سخن واضح‌تر نقد بر شما، نقد بر من، نقد بر موسوی، نقد بر جنبش سبز، نقد بر مردم و یعنی همهٔ ما در معرکهٔ نقد قرار بگیریم شانس اصلاحات است برای همهٔ ما.» ۱

استراتژیِ گفتمانِ اصلاحات می‌بایست با نقد همه‌جانبهٔ گفتمانِ انقلابی، و تجربهٔ مخرب و زیان‌بخش آن، نقد نقش خود، و نقد ایدئولوژیکِ نظامی که به دیکتاتوری قانونی، دینی و رهبری مادالعمری انجامید آغاز می‌شد. اما آنها در چارچوب اصلاحات، همچنان انقلاب را ستودند و نظام خشونت را مقدس شمردند. آیا شکی باقی است که آنچه بر این کشور رفته و می‌رود محصول نظامی است که باگذشت ۳۷ سال همچنان خواهان ادامهٔ انقلاب، یعنی بی‌قانونی، خشونت، و هرج‌ومرج است؟

به دلیل سرگردانی و نبود استراتژی روشن، اصلاح‌طلبان امروز مجبورند نیروی اجتماعی خود را در خدمت اعتدال‌گراهایی که مخالف گفتمان اصلاحات، و جنبش سبز بوده‌اند قرار دهند، و نتوانند از فشار نیروی پشتوانهٔ اجتماعی اصلاحات برای عبور از این بن‌بست استفاده کنند. گفتمان اصلاح‌طلبی و جنبش سبز زنده، و قوی‌تر از گذشته موردحمایت مردم است. اما چگونه باید آن را پیش برد؟

برخلاف ارزیابی جلائی‌پور آنچه در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۹۲، و مجلس دهم رخ داد، نه به دلیل استراتژی درست اصلاح‌طلبان، بلکه بیشتر به دلیل فساد، سوء مدیریت و عقب‌نشینی رهبر و سپاه پاسداران، فشار قدرت‌های جهان، ازجمله متحدین خودشان، روسیه و چین، و به خطر افتادن اقتصاد، و وخامتِ وضعیتِ معیشتیِ طبقات فرودست جامعه بوده است. با انتخاب شخصی مانند سعید جلیلی، اقتصاد ویران ایران ویران‌تر، و ایران در جهان منزوی‌تر می‌شد. این واقعیت را مسببین اصلی آن، یعنی رهبر و فرماندهان سپاه نیز می‌دانستند. در سال ۱۳۹۲ کاندیدای اصلاح‌طلبان، خاتمی، و در پی تهدید او توسط ایادی رهبر، هاشمی رفسنجانی، و با رد صلاحیت او، سرانجام حسن روحانی اصول‌گرا و عضو برجستهٔ روحانیت مبارز، شد. این نشان می‌داد که رهبر تا چه میزان حاضر به عقب‌نشینی است. نام این، نه پیروزیِ اصلاح‌طلبان، نه استراتژی، بلکه تاکتیکی از روی ناچاری بود. زیرا گزینهٔ ریاست جمهوری اصلاح‌طلبان بر آمده از نشست و رایزنی یک سالهٔ ۵۰ نفرهٔ آنها خاتمی بود. اما پس از ناکامی در معرفی گزینهٔ خود، به نامزدی هاشمی رضایت دادند. با رد صلاحیت هاشمی، بنا به گزارش معصومه ابتکار، آنها به گزینهٔ تحریم انتخابات رسیدند. اما در چند روز باقی مانده به انتخابات به‌درستی در کنار روحانی ایستادند. روحانی پل اتصال اصلاح‌طلبان با رهبر بود. به همین دلیل رهبر تقلب در انتخابات مهندسی شده را منع کرد. جلائی‌پوردرباره انتخابات اخیرمی نویسد:

“اصلاح‌طلبان در این انتخابات با اقدامی سنجیده، جمعی و استراتژیک و در عین حال با دست‌های بسته توانستند بخشی از مهندسی خطرناک تندروان را خنثی کنند …”

استراتژی نامیدنِ این تاکتیک بخشی از خطای گفتمانی جلائی‌پور است. استراتژی، نقشهٔ راه تا رسیدن به هدف است. بر اساس تاکتیک دوره‌ای، اصلاح‌طلبان انتخابات مجلس نهم را تحریم کردند، در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۹۲ تا آستانهٔ تحریم پیش رفتند، و سر آخر به یک نامزد “اعتدال‌گرا” رأی دادند. در انتخابات اخیر مجلس، اصلاح‌طلبان مردم را به رأی دادن به برخی اصول‌گراهای مدافع ولایت مطلقهٔ فقیه، و اعتدال‌گراهایی، که حداقل سابقهٔ مخالفت و ضدیت آنها با اصلاحات و جنبش سبز پنهان نیست تشویق کردند. این هم می‌تواند به‌عنوان یک تاکتیک پذیرفته باشد، اما نه یک استراتژی. هنوز زیاد روشن نیست که از درون این تاکتیک چه آرایشی در عمل در مجلس شورای اسلامی شکل خواهد گرفت. اما تکلیف مجلس خبرگان در تاکتیک اخیر روشن شد و جنتی با ۵۱ رأی از ۸۰ رأی به ریاست مجلس خبرگان انتخاب شد. هاشمی شاهرودی، مورد حمایت اصلاح‌طلبان، فقط ۱۳ رأی به‌دست آورد. برای آن‌که هیچ شک و تردیدی برای ادامهٔ دیکتاتوری دینی و انقلابی به سبک خامنه‌ای باقی نماند، چیدمان نامزدهای خبرگان با دقت و مهندسی کامل شورای نگهبان و خود رهبر انجام گرفت تا حدی که در شش مورد تنها یک کاندیدا باقی گذاشتند. یعنی انتخابی در میان نبود. اگر تعیین رهبر آینده به دست این مجلس سپرده شود، که احتمالاً این‌گونه خواهد بود، نتیجهٔ آن از هم اکنون مشخص است. نام این تاکتیک ناموفق “اقدامی سنجیده، جمعی و استراتژیک” نیست.

نکتهٔ حاشیه‌ای:

نکتهٔ حاشیه‌ای که آقای جلائی‌پور در نوشتهٔ خود آورده است، قابل بررسی است. ایشان می‌نویسد: “... در حالی که خاورمیانه در آتش می‌سوخت و تندروها در ایران در موضوع جانشینی از هیچ مهندسی‌ای فروگذار نمی‌کردند، ایرانیان و اصلاح‌طلبان «خردورزی سیاسی» کردند و با دست بسته به نرمالیزاسیون ایران کمک کردند و دل تندروان را شکستند.”

کدام نرمالیزاسیون، و رابطهٔ آن با آتش‌سوزی و آتش‌افروزی خاورمیانه چیست؟ بی‌ثباتی و جنگ و تهدید در منطقه همچنان ادامه دارد. سیاست تنش‌آفرینی جمهوری اسلامی در منطقه و صدور انقلاب پایان نیافته است. خون سربازان ایرانی و اجیرشدگان افغان در کنار حزب‌الله لبنان با پولی که از معیشت مردم ایران زده می‌شود، هزینهٔ نگهداری دیکتاتوری ۴۰ سالهٔ خاندان اسد، کشتار مردم بی‌گناه سوریه و ویرانی شهرها و روستاهای آنها می‌شود. این ننگ برای جمهوری اسلامی باقی خواهد ماند که در کشتار نزدیک به ۳۰۰ هزار نفر از مردم سوریه و آوارگی چند میلیون نفر، و بمباران منازل مسکونی، بیمارستان‌ها و مدرسه‌های بسیاری سهیم شده است. اصلاح‌طلبان چه نقشی در فرونشاندن این فجایع داشته، و یا می‌توانند داشته باشند؟

تنش با عربستان سعودی هنوز رو به افزایش است. عربستان سعودی برای مقابله با سیاست‌های توسعه‌طلبانهٔ جمهوری اسلامی، و مقابله با توافق هسته‌ای، ازدست راستی‌ترین جناح خشونت‌طلب دولت اسرائیل حمایت می‌کند. این واقعیت تلخ را مقایسه کنید با زمانی که عربستان سعودی به خاطر حقوق فلسطینی‌ها با تحریم نفت خود، اقتصاد غرب را به مخاطره انداخت.

در عراق و یمن جنگ سنی و شیعی ادامه دارد. پیدایش داعش بیش از هر چیز ناشی از سیاست دیکته شده به نوری المالکی و حذف سیاسی و فیزیکی سنّی‌ها توسط دولت عراق، و سرکوب‌های خونین مردم سوریه توسط اسد است. سهم و نقش جمهوری اسلامی در این فجایع، و جنایت علیه بشریت و بی‌آبرویی برای جهان اسلام چیست؟ تازه اگر آنچه جلائی‌پور گفته است درست باشد، که نیست، چه ارتباطی به اصلاح‌طلبان و انتخابات دارد؟ اصلاح‌طلبان هیچ‌وقت، چه امروز، چه درگذشته که دو قوه را در اختیار داشتند، نقشی در سیاست خارجی نظام نداشته‌اند. سیاست خارجی نظام توسط رهبری و سپاه تعیین‌شده و می‌شود.

تصمیم‌گیران سیاست خارجی ایران مداخله در جنگ سوریه، عراق، لبنان و یمن را “عمق استراتژیک” جمهوری اسلامی نامیده‌اند. واقعیت این است که رژیم برای آن‌که قادر نیست به خواست‌ها و نیازمندی‌های مردم ایران پاسخ دهد، سیاست ایجاد و حفظ تنش و بی‌ثبات کردن منطقه را ادامه داده است. این سیاست از روز نخست جمهوری اسلامی، چنان‌که آیت الله منتظری متذکر شده بود با تحریک صدام حسین و ایجاد ترس در حکومت‌های منطقه شروع شد و امروز با حمایت نظامی و مالی و انسانی از دیکتاتوری چهل سالهٔ خاندان اسد ادامه می‌یابد.

به اشتراک گذاری بر روی telegram
تلگرام
به اشتراک گذاری بر روی twitter
توییتر
به اشتراک گذاری بر روی facebook
فیس بوک
به اشتراک گذاری بر روی whatsapp
واتزاپ

8 پاسخ

  1. جناب علمداری
    نکته ای که در تحلیل شما مغفول مانده به نظر بنده اینست که پس از پیروزی خرداد ۱۳۷۶ اصلاح طلبان در نشستهای بعد از این پیروزی اولین هدفی را که مورد توجه قرار دادند تاسیطره خود را بر آن فائق سازند تشکیل کار گروههای اقتصادی از طریق رانت دولت جدیدبرای استحکام بخشی قدرت تازه کسب کرده ، بود . زیرا با بررسی فضای دوران قبل از انتخابات سال ۱۳۷۶ کلیه این رانتها و مراکز قدرت اقتصادی در دست جبهه کارگزاران سازندگی و طیف قدرت آن روز (آقای هاشمی رفسنجانی) بود و این هدف گذاری با طعم شیرین منافع مالی خود باعث انحراف اصلی جبهه اصلاح طلبان شد.
    در سال ۱۳۷۶ با توجه به وقایع آن دوران که ابتدا نمایانگر قدرت بلامنازع طیف کارگزاران و سپس افول این قدرت پس از وقایع شهرداری و تشکیل دادگاههای آن روز و همچنین مظلومیت طیف روحانیون مبارز پس از وقایع روزنامه سلام و اعتراضات دانشجوئی، موجی از خشم وتنفر عمومی در فضای بسته آنروز نسبت به قدرت حاکم بطور خاص، رییس جمهور و رئیس مجلس آن دوره ایجاد گردید که کاملا خودجوش و فارغ از درگیری های داخلی جناحین حکومتی بود در این اثنا طیف مظلوم بدرستی توانست سوار این موج ،قدرتی را قبضه کند که این قدرت بنظر من در اولین سخنرانی آقای خاتمی در ماه رمضان همان سال در برابر خیل عظیم مردمی که به سخنرانی رفته بودند رنگ باخت و نهایتا مردم از آن پس تا به امروز بدنبال انتخاب از بین بد و بدتر رفتند و حاصل این است که امروز با آن مواجه ایم.بواقع جنبش در نطفه خفه شد.

  2. آقای علمداری
    در اینکه جمهوری اسلامی در خونریزی های منطقه و حمایت از رژیم اسد و کشتارها و وضعیت بغرنج سوریه دستش آلوده ست شکی نیست اما شما بگونه ای قلم فرسائی فرمودید که انگار سعودی از روی واکنش به جمهوری اسلامی دست به صدور خشونت میزند و در غیر این صورت مینشیند یک گوشه و نگاه میکند که در خاورمیانه چه میگذرد! چه کسی به بحرین نیرو اعزام کرد؟ به یمن؟ در اینکه در شرق ایران مطالبات به حقی وجود دارد و مورد ظلم جمهوری اسلامی قرار میگیرند هم شکی نیست اما جیش العدل و جندالله را چه کسانی حمایت میکنند و میکردند(یک مشت قاچاقچی بودند که ناگهان مطالبات مردم بلوچ یادشان امده بود و برای رسیدن به آن درصورت لزوم، مردم بلوچ را هم هدف قرار میدادند؟)؟ مدارس مذهبی که فقط نفرت صادر میکند(و بروز عملیش یک زمان در قالب القاعده! یک زمان در قالب طالبان! یک زمان در قالب داعش و… رخ می نمایاند) را چه کسی در منطقه تاسیس میکند؟ ایدئولوژی اش را کدام کشور می پروراند؟ من نه شیعه ام و نه حتی مسلمان…ولی قبل از جنگ سوریه،در چند کشتار ، شیعیان و علوی ها دست داشتند؟ حتی شیعیان مورد حمایت جمهوری اسلامی نهایت این گونه حملاتشان حمله به مقر نظامیان امریکایی و فرانسوی بود(هدف نظامی) غیر از این مورد،آنان در چند حمله انتحاری بیگناهان را هدف قرار دادند؟ القاعده و طالبان و داعش که تفکرشان را از دانش اموختگان دانشگاههای و مدارس دینی سعودی گرفته اند با انتحاری هایشان چقدر منطقه را به آتش کشیده اند؟ جنگ سوریه و حمایت های جمهوری اسلامی دیر یا زود پایان میپذیرد اما آیا آثار آن با تاثیری که سعودی در صدور ایدئولوژی نفرت اش بر دنیا گذاشته قابل مقایسه ست؟ فکر میکنید ایدئولوژی جمهوری اسلامی دوام بیشتری در جهت ضربه زدن به دنیا دارد یا ایدئولوژی سعودی؟ بزرگترین حادثه تروریستی خاک امریکا را القاعده با کدام تربیت فکری دینی رقم زد؟
    یا درمورد جنگ ایران و عراق هم شما و عده ای از تحلیلگران، علت جنگ را در سیاست صدور انقلاب توسط خمینی و رهبران جمهوری اسلامی خلاصه میکنید.درحالی که هرکس تاریخ مناقشات ایران و عراق را مرور کرده باشد میداند حتی قبل از انقلاب هم ایران و عراق چندین بار درگیری نظامی داشته اند منتها به دلایل گوناگون از جمله قدرت ارتش ایران و حسن مدیریت شاه و فرماندهان ارتش و روابط خارجی مناسب حکومت پهلوی، هربار که عراقی ها آمدند ایران را محک بزنند همان ابتدای کار سرکوب شدند.سخنان خمینی تنها بهانه ای برای عراق فراهم کرد تا از فرصت اختلال ارتش ایران و ضعف قدرت نظامی آن و بلبشوی کشور استفاده کند و تاریخ هجومش را جلوتر بیندازد.والا چه انقلاب می شد و چه نه،چه خمینی دم از صدور انقلابش میزد،چه زبان در کام میگرفت،درگیری نظامی به احتمال فراوان رخ مینمود.
    نمیخواهم خودبزرگ بینانه به کشورمان نگاه کنم و آن را مرکز ثقل دنیا ببینم(که دیدگاهی ابلهانه ست) و یا از لشکرشی های جمهوری اسلامی و آشوب طلبی اش حمایت کنم اما واقعیت اینست که بیشتر کارشناسان و تحلیلگران(و حتی رئیس جمهور امریکا در گفتگوی خود با نشریه اتلانتیک)اشاره میکنند که ایران کشوری کلیدی ست که بنا به دلایل تاریخی و جغرافیایی نمیتواند نسبت به منطقه بیتفاوت و فاقد نقش باشد.هر سیستم سیاسی که در این کشور برقرار باشد انزوا گرایی منطقه ای را پیشه نخواهد کرد.چه پهلوی باشد چه جمهوری اسلامی چه جمهوری و هر سیستم دیگری
    بنده طرفدار رابطه عالی با همه همسایگان و کشورهای منطقه هستم(یک دشمن زیاد و هزاران دوست کم است) حتی با سعودی ولیکن قرار نیست چون سیستم جمهوری اسلامی برقرار است،رقبای منطقه ای را منزه کنیم

  3. من به برخی نکات که در یاداشت های خوانندگان آمده است در حد ممکن پاسخ خواهم داد.
    آقای زعیم گرامی،
    من با خیلی از نکات شما موافقم و در برخی موارد هم موافق نیستم. قبل از انتخابات ۲ خرداد ۱۳۷۶، دو جریان، یعنی کمپین انتخابات برای ریاست جمهوری، و جنبش حق خواهی از راه اصلاحات تدریجی بر هم منطبق شدند. این ائتلاف نا نوشته و غیر رسمی امر مثبتی بود. اما، همانگونه که در مقاله اشاره کرده ام، پس از انتخاب آقای خاتمی این دو جریان از هم جدا شدند و دو راه متفاوتی را پیش گرفتند. اصلاح طلبان به هدف خود، یعنی راه یابی به کاخ ریاست جمهوری رسیدند، اما جنبش برای کسب خواست های خود می بایست به مبارزه خود ادامه بدهد، و داد. اصلاح طلبان هم آنروز و هم امروز یک طیف بوده و هستند. برخی از اصلاح طلبان در مجلس ششم در میانه این دو جریان قرار داشتند و از جنبش مردم دفاع می کردند. اما نتوانستند خاتمی را قانع کنند که به جنبش مدنی مردم کمک کند. خاتمی بعد از انتخاب شدن نماینده نظام و مدافع قانون اساسی ولایت مطلقه فقیه شد. اما جنبش مدنی اصلاح طلبی در برابر نظامی که حقوق آنها را نقض می کرد قرار داشت. از این پس اصلاح طلبان دولتی به ترمز جنبش بدل شدند. تندروها توانستند بعد از شکست خود در انتخابات، سریع دست و پای خود را جمع کنند، و برای خنثی کردن شکست خود، اقدامات سرکوب گرایانه ای را علیه پیشگامان جنبش به ویژه دانشجون، زنان و روشنفکران بطور عام بکار بگیرند. از این مقطع است که بی کفایتی بخشی از اصلاح طلبان، نداشتن استراتژی روشن و برنامۀ اجرایی برای وعده های خود، از جمله کمک به شکل گیری جامعه مدنی و کسب حقوق برابر شهروندی و غیره سبب شد که تند رو ها بتوانند نیروی اجتماعی پشتیبانی دولت و مجلس اصلاحات را از آنها جدا، سرکوب و نا امید کنند. این آغاز سراشیبی بود که اصلاح طلبان را به جایی رسانده است که امروز محبورند با قواعد دیکتاتوری ولایت فقیه بازی سیاسی را ادامه بدهند. من با جنابعالی موافق نیستم که اصلاح طلبان امتیازهای اقتصادی را به سپاه دادند. بعد از پایان مجلس ششم عملا قدرت تصمیم گیری نیم بندی که در دست اصلاح طلبان بود از کنترل آنها خارج شد. مجلس هفتم، که دولت اصلاحات مجری برگزاری انتخابات آن بود با رد صلاحیت نامزدی ۸۰ تن از نمایندگانه مجلس ششم، ضربه دیگری بود که پیکر اصلاح طلبی وارد شد. این پس مجلس بطور کامل در خدمت رهبر و سپاه پاسداران قرار گرفت. آخرین اشتباه اصلاح طلبان رقابت کشنده درونی در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۴ بود که منجربه انتخاب احمدی نژاد شد.

    ۲- در مورد نقد نویسنده ناشناس دوم هم نمی توانم پاسخ دیگری جز آنچه در مقاله آورده ام بدهم. اگر ایشان، آنطور که خودشان نوشته اند نفهمیدند که چرا اصلاحات عقیم ماند، احتمالا کاستی از آن من است. می بخشید.

    ۳- نقد دوست سوم به آقای زعیم است و ایشان خود می توانند به آن پاسخ بدهند.

    ۴- نوشته ناقدچهارم هم نکته ای ندارد که مربوط به اصل موضوع، یعنی چرا اصلاحات عقیم ماند، باشد. ایشان ظاهرا سیاست های توصیه طلبانه جمهوری اسلامی، صدور انقلاب، تحریک و ترساندن صدام و دولت های عرب منطقه، که حتا آیت الله منتظری ۳۰ سال قبل آنرا نقد کرده بود را درست می داند؛ و تا حدی پیش رفته است که دفاع از دیکتاتوری ۴۰ ساله خاندان اسد با فجایعی که در پی داشته را عین منافع مردم ایران می داند. هزینه کردن ثروت ملی ایران برای نگهداری دیکتاتوری اسد، در شرایطی که گفته می شود حدود ۵۰ درصد مردم ایران زیر خط فقر هستند و هنوز ویرانی های خرمشهر را باز سازی نکرده اند هیچ توجیهی ندارد. برای جمهوری اسلامی جمایت از حزب الله و دیکتاتوری حزب بعث سوریه مهم از زندگی مردم خرمشهر و البته بسیار ی مناطق فقیر ایران است. جنایات، کشتار بی رحمانه، ویرانی، آوارگی و تخریب شهر و روستای سوریه که اسد علیه مردم خودش، البته با کمک سپاه پاسدارن، حزب الله و روسیه مرتکب شده، شاید در تاریخ بشریت بی سابقه باشد.
    با احترام
    علمداری

  4. من واقعا متاسفم که آقای علمداری در ارتباط با سیاست های خارجی ایران اینچنین غیر مسئولانه و باب میل قدرت های خارجی موضع گرفته اند. ایشان عربستان را قربانی سیاست های توسعه طلبانه ایران معرفی می کند. در روزهایی که اسناد دخالت عربستان در عملیات جنایتکارانه القاعده منتشر شده، ارائه چهره ای مظلوم از آن کشور آن هم در قامت یک ایرانی بسیار عجیب می نماید. عجیب تر آنکه ایشان داعش را محصول سیاست های ایران در قبال دولت المالکی معرفی می کنند!!! واقعا برخی در مخالفت با رژیم حاضرند تا جایی پیش بروند که زیر علمِ آل سعود و آن دیوانه عثمانی سینه بزنند. تا جایی پیش بروند که با مسکوت گذاشتن نقش غرب در جنایات صورت گرفته در عراق و سوریه و یمن، خاک توهم به چشم مردم بریزند و به آنها آدرس غلط بدهند.
    سوالی که مطرح می شود این که آیا ایران باید به کناری بنشیند و تنها نظاره گر قدرت گیری ارتجاع منطقه در کشورهای همسایه و یا متحد طبیعی خود سوریه باشد؟ آیا یک حکومت مستقل و دمکراتیک هم حاضر می بود چنین منفعلانه عمل کند. یا اینکه شما برای استقلال ایران ارزشی قائل نیستید؟

  5. نسخه جناب زعیم تغییر قانون اساسی ست. من با ایشان موافقم که قانون اساسی فعلی از قانون اساسی ۵۸ عقب افتاده تر و آن یکی هم نسبت به قانون اساسی مشروطه یک پسگرد بود. این درست. اما جناب زعیم، این زنگوله را کی می خواد گردن گربه بندازه؟ چطور می توان به تغییر قانون اساسی آن هم به چیزی بهتر از این که الان هست رسید؟ نقشه راه شما چیست؟
    برخی فرصت سوزیهای اصلاحطلبان در ۷۶ تا ۸۴ را قبول دارم و اینکه خیلی روشن نمی دانستند چکار می خواهند بکنند. اما جناب زعیم، ما در خلا یا در آکادمی که حرف نمی زنیم در بارۀ واقعه ای در قرون قبل. بحث به حیات اجتماعی عینی وواقعی مردم ایران امروز مربوط است. مگر اپوزسیون خارج می دانستند چکار می خواهند بکند؟ مگر می شد از کره ماه آدم وارد کرد و کار اصلاح کشور را به او واگذار کرد؟ مگر چاره ای هست جز اینکه با همین مردم با همین نیروهایی که هست گام بگام به سوی بهبود برویم؟ مگر می شود نیرویی سیاسی از خلا آورد تا کشور را درست اداره کند؟ اگر شما می توانید بسم الله. راه بیفتید ما هم دنبال شما می آییم. موسوی ایستاد و مردم هم همراهیش کردند. تا هرجا که می شد. آیا شما با انکار هر دستاوردی برای مبارزات اصلاحطلبان بخاطر خطاهاشان، آب به آسیای نومیدی همگانی نمی ریزید؟
    به نظر من، استانداردهای بالا گذاشتن برای برنامه سیاسی عملا یعنی تن دادن به واقعیت موجود. این ناشی از همان روحیه انقلابی ست که در ۵۷ شاه را ساقط کرد.

  6. من نفهمیدم چرا گفتمان اصلاح طلبی عقیم مانده است. انتقادهای بعضا درستی از فرصت سوزی اصلاح طلبان و نیز از اغتشاشهای نظری کسانی که خود را نظریه پرداز اصلاح طلبی معرفی کرده اند در این مقاله هست. اما نهایتا معلوم نیست که نویسنده محترم علت ناکامی گفتمان اصلاح طلبی را چه چیزی می داند و چرا.
    من هم معتقدم پلاتفورم دقیق و روشنی وجود ندارد اما این را به یک تک عامل فرونمی کاهم. معتقدم همانطور که حکومت ما در مهندسی سیاست و اجتماع شکست خورد، تغییر طلبان و دموکراسی خواهان هم شکست خواهند خورد اگر بخواهند با مهندسی مصنوعی پیش بروند. جزمیت گرایی بیماری مشترک حکومت و اپوزسیون ما ست. خیال می کنم گام اول این است که به گفتگو و تکثر حقیقتا احترام بگذاریم و برون رفت و راهبرد و گفتمان را هم از مسیر گفتگو بجوییم

  7. آقای علمداری گرامی،
    اصلاح طلبی، یک جنبش اجتماعی نبود، بلکه یک رقابت در درون نظام برای باز پس گیری قدرت بود. از آنجا که نظام جمهوری اسلامی با تندروی و خشونت ثبات یافته بود، و برخی شخصیت های “انقلابی” که خود را مالک نظام میدانستند پشت سر گذاشته شده بودند و نسبت به پشتیبانی آنان در شکل گیری حاکمیت بی وفایی شده بود، با این ترفند مردم را به سوی خود کشیدند تا جناح خودشان را حاکم کنند.
    ولی هیچ طرح و برنامه ای برای اداره کشور نداشتند، و هیچ راهبردی را تدوین نکرده بودند؛ نه برای کشور و نه برای ماندگاری خودشان.
    سپاه بی برنامه و ناپایدار و ناهمبسته اصلاح طلبی حتی خودش هم نمیدانست چه چیزی را میخواهد اصلاح کند. آنچه بطور موضعی سرانجام به فکرشان رسید “اصلاح” قانون مطبوعات و انتخابات بود. بی ایمانی به جایگاه خودشان در میان مردم و سردرگمی “چه باید کرد” باعث شد که با نخستین نهیب فروشکستند. نه نمایندگان اصلاح طلب و نه رییس جمهورشان هیچکدام حتی برای گام کوچکی که میخواستند برای مردم بردارند هیچ پایداری نشان ندادند و از عهده انجام هیچکدام از قولهایشان برنیامدند. در نهایت تسلیم در برابر حاکمیت خودکامه بود.
    برای بسیاری از نمایندگان دریافت یک خودرو و دیگر امتیازات مهمتر از تعهدشان به رای دهندگان بود. دیگر کاری برایشان نمانده بود مگر تصویب آنچه حاکمیت اجازه میدهد.
    از دیدگاه مدیریتی، آنان که سپاه و بسیج و نیروهای امنیتی را وارد اقتصاد کشور کرده بودند و اقتصاد کشور را از دست مردم گرفته و همراه با امتیازهای نابخردانه به آن نهادهای دولتی و شبه دولتی داده بودند، از حفظ ابزار کنترل و مدیریت آنها ناتوان ماندند، زیرا برنامه مدونی برای کاربرد آن ابزار نداشتند. بزودی همان ابزار علیه اصلاح طلبان بکار برده شد و آنان را که هیچگونه همبستگی سازمانی ریشه داری نداشتند به انزوا و زندان و مهاجرت و بطور کلی بی خاصیتی کشاند.
    این بی برنامگی در عین خودبزرگ بینی و ناپایداری “اصلاح طلبی” بود که به جناح تندرو که اکنون قدرتمندتر هم شده بود این توان را داد که در انتخابات ۱۳۸۴، شخصی ناشناخته و نادان و بی خرد را از ژرفای ناشناختگی، با مطرح کردن در دو شغل عمومی که در هر دو بی لیاقتی خود را ثابت کرده بود، در برابر نامزدهای شناخته شده به ریاست جمهوری برساند تا کنترل خود را بر همه ابزار حکومتی گسترانده باشد. من که در آن زمان عملکرد دولت اصلاح طلبی را نقد میکردم که حتی نمیتواند کابینه خود را خود برگزیند، در میز گردهای برخی دانشگاههای تهران درباره انتخابات پیش رو که من را به عنوان نماینده جبهه ملی ایران دعوت کرده بودند، پیش بینی کردم که شخص ناشناخته ای رییس جمهور خواهد شد نه آن شخصیت های شناخته شده جمهوری اسلامی که در میز گردهای انتخاباتی شرکت میکردند و همه مدعی صلاحیت و محبوبیت بودند. چگونه بود که این آقایان (رفسنجانی، معین، کروبی، قالیباف، لاریجانی) که خود را سیاستمدار میدانستند و میخواستند کشور را اداره کنند، صدای پای اسب سیاهی را که در پشت سرشان تازانده میشد نمی شنیدند؟
    من حتی پس از انتخابات ۸۴ در گفتگوهای تلویزیونی برونمرزی تحلیل کردم که این “رییس جمهور” کشور را بسوی نابودی اقتصادی و اجتماعی و سیاسی و سقوط آزاد هدایت خواهد کرد. چطور بود که این نامزدان مدعی، با این دبدبه و کبکبه، به چنین تحلیلی نرسیده بودند، و اگر رسیده بودند چرا هیچ گامی در خنثی کردن این بحران خانمان برانداز پیش رو برنداشتند؟
    با این پیشینه و با برنامه از پیش تدوین شده حاکمیت، بازگشت نامزدان اصلاح طلب در ۱۳۸۸ هم غیرممکن شده بود. آنچه در شرایط انتخابات ۸۸ روی داد آنقدر واضح بود که من ماهها پیشتر تحلیل کردم که همان سناریو تکرار خواهد شد و وضعیت کشور بسیار خطرناک خواهد شد. نوشتار “پیشنهاد برای نجات میهن” من در اردیبهشت ۸۸ بر پایه همین تحلیل و داوری منتشر شد.
    بنابراین، در پاسخ به پرسش چرایی “شکست اصلاح طلبی” باید چکیده بگویم که: زیرا خودشان هم نمی دانستند چه چیزی را می خواهند اصلاح کنند! و نیز اینکه با این قانون اساسی که خودشان در تدوین آن شرکت داشته اند هیچ چیز در این کشور قابل اصلاح نیست.
    کورش زعیم
    هموند شورای مرکزی جبهه ملی ایران

دیدگاه‌ها بسته‌اند.

یادداشت روز

اندیشه

آخرین مطالب