چراغی که دیگر نمی‌سوزد! | عبدالکریم سروش

عبدالکریم سروش

انقلاب که شد با خود گفتم چراغی است که ایزد برافروخته است و:
چراغی را که ایزد برفروزد/ گر ابله پف کند ریشش بسوزد

می‌دیدم توفان‌های سهمگین و کوه‌شکن حوادث را که از ریگ‌زار تاریخ برمی‌خاستند و به مصاف خورشید می‌رفتند، اما در آتش قهر آفتاب خاکستر می‌شدند. دل خوش می‌داشتم و بر یقین بودم که حق رها نکند «چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی»! فتنه مجاهدین و پیکاریان و ترکمانان بس نبود که ترکتازی بغدادیان بر آن افزود و همگان می‌دیدیم که:
سرتاسر دشت خاوران سنگی نیست/ کز خون دل و دیده بر آن رنگی نیست

با اینهمه با خود می‌خواندم: دل قوی دار که بنیاد بقا محکم از اوست! پروانه‌های عاشق را می‌دیدم که گرد چراغ وطن و انقلاب طواف می‌کنند و باکی از سوختن ندارند. حجمی از عشق و اخلاص در کشور جاری بود که در حافظه‌ی تاریخ همانندی نداشت. از پس جنگی خانمان‌سوز که به سوء تدبیر رهبر انقلاب ادامه مرگ‌بار یافت و در پی صلحی دیرهنگام و بی‌افتخار، آتش جنگ فرو نشست و رهبر انقلاب فرو خفت.

با خود گفتم پس از عشق، نوبت عقل درخواهد رسید و شور و شیدایی جای خود را به شعور و دانایی خواهد سپرد و زمام تدبیر به دست عقل و قانون خواهد افتاد، «تا نشیند هر کسی اکنون به جای خویشتن»، و مدبران امور به وعده‌های آغازین انقلاب وفا خواهند کرد و ایران ویران دوباره آباد خواهد شد و سفلگان و فرومایگان بر تخت نخواهند نشست و نیک‌خواهان به طناب جور و جهل خفه و خفته نخواهند شد و دیگر عالمی ملجم و جاهلی مکرم نخواهد ماند! چراغ امید همچون چراغ انقلاب هنوز نیم‌روغنی در فتیله داشت و کورسویی می‌زد و چون ماه نو، ابرو می‌نمود و جلوه‌گری می‌کرد. آخر خلفی بر جای سلف نشسته بود که اگرچه افقه ازو نبود، در ادب و تاریخ
اعلم بود و اگر در میدان فقاهت فرس نرانده بود، در عوض سیاست‌نامه و نصیحت‌الملوک خوانده بود.

سال‌ها گذشت و دفتر انقلاب ورق‌ها خورد. زمستان استخوان‌سوز و پراختناق عصر خامنه‌ای-هاشمی به سر آمد و بهار دوران خاتمی در رسید، همچون درخششی در تیرگی و گلستانی در کویر. با خود جملات مولاعلی را خواندم که: طَلَعَ طَالِعٌ وَ لَمَعَ لَامِعٌ وَ لَاحَ لَائِحٌ وَ اعْتَدَلَ مَائِلٌ، وَ اسْتَبْدَلَ اللَّهُ بِقَوْمٍ قَوْماً وَ بِیَوْمٍ یَوْماً وَ انْتَظَرْنَا الْغِیَرَ انْتِظَارَ الْمُجْدِبِ الْمَطَرَ.[۱]

نفخه قدسی انتخاباتی آزاد، به انقلاب جانی تازه داد. و به حکم جمهور کسی سکان کشتی ریاست را به دست گرفت که درکی عالمانه از دیانت و سیاست داشت و اعضای دولت و ارکان حضرت را به خواندن کتاب «درس های این قرن» کارل پوپر توصیه کرد.رسانه‌ها نشاط از سر گرفتند و چرخ معیشت از نو گردان شد. بازوی بازاریان و صنعت‌گران و دماغ دانشگاهیان توان تازه یافت، و رعایا جامه شهروندی به تن کردند، و جامعه مدنی جا را بر جامعه ولایی تنگ کرد و عهدی تازه دولت و ملت را به هم پیوند داد. منشور مروت و مدارا به امضای جمهور و رئیس‌جمهور رسید و با طلوع طلعت حقوق بشر، طالع خلایق همایون شد. ایران از آن ایرانیان گشت وگفتگوی تمدن‌ها گفتمان روز شد. جوانان نفسی تازه کردند و گرد ملالت را از جان فشاندند و قدم در راه سازندگی نهادند. ترازوی روابط بین‌الملل به موازنه منفی متمایل شد و تنش زدایی چندان پیش رفت که اجنبی لبخند آشتی زد. ریال به مصاف دلار رفت و اقتصاد و معیشت سامانی بهتر گرفت.

رهبری که در مدرسه سید قطب درس مخاصمت با نظم جهانی را آموخته بود، علم اخوان را برافراشت و تجدد را عین تجسد جاهلیت انگاشت و دل به تزویر معلمان «غربزدگی» سپرد و انقلاب را فرصتی شمرد تا از «پیچ تاریخ» بگذرد و سایه «مهدویت» را بر جهان بگسترد! او در پیش، و از پس او روحانیانی که غریزه سرکوفته قدرت‌خواهی‌شان زخمی شده بود دست در دست حرامیان ، خنجر قهر آختند و به خصومت با خاتمی پرداختند و در نمازهای جمعه بر تروریسم و ارهاب جامه شرعیت پوشاندند و برکارد آجین کردن مخالفان چشم بستند و لب نگشودند. بی‌رسمی‌ها از سر گرفته شد و هر نه روز  یک‌بار سنگ‌پاره‌ای پشت دولت را دوتا کرد. به قول یکی از روحانیان ارشد انقلاب آبله‌مرغان گرفته بود و باید علاج می‌شد.
پس از آن بهار دل‌گشا، خزانی غم‌افزا در رسید و کسی پای بر مسند ریاست نهاد که در قواره این ملک و ملت نبود و در انبان شیطنت‌های خویش بضاعتی جز دروغ و شرارت نداشت. نه تنها نفت را که همه سرمایه‌های قدسی و ملی ایرانیان را از کورش هخامنشی تا مهدی قرشی به فروش گذاشت و عجبا که سفاهت‌های وی چنان دل از رهبری برد که او را برتر از هاشمی نشاند. هشت سال حکومت پراسراف و پراتلاف وی چون هفت در جهنم جز آتش و عذاب برای خلایق نیاورد و وقتی سریر سیاست را ترک گفت که ایران مهجورتر از همیشه در برون و رنجورتر از همیشه در درون بود. وعاظ‌السلاطین و فقیهان سفیهی که امام زمان را در رؤیا دیده بودند که برای پیروزی او دعا می‌کند، آخرالامر به خرافه دیگری متوسل شدند که گویا ساحران، رئیس جمهور را مسحور کرده‌اند تا اطاعت ولی امر نکند و در به روی خود ببندد و در انظار ظاهر نشود. اینها حاضر بودند آبروی امام زمانشان برود اما آبروی صنف‌شان نرود.

خرداد هشتاد و هشت عظیم‌ترین امتحان جمهوریت نظام بود که به شکستی رسوا انجامید. رهبری، منصوران را محصور کرد مبادا بدیلی تازه پا به میدان مدنیت بگذارد و گوی سبقت از مدعیان متقلب برباید؛ منصورانی که هم‌چنان ظالمانه در حصرند و دلیرانه بر جفاها خنده می‌زنند و ظفرمندانه راه خود را به‌درون دل‌ها می‌گشایند. آنها خسروان بی‌خسران‌اند. زندان‌ها دوباره پر شد و شکنجه‌های آدمی‌سوز و استخوان‌شکن از سر گرفته شد. خانواده‌ها داغدار و خاک بر سر شدند و امیدها خاکستر شد و تنها در خاک خفت و جان‌ها در آتش جنایت سوخت، تا دیوی خاتم سلیمانی در انگشت کند و فرعونی، موسی را از مصر براند. مزاج دهر تبه شد . و
از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت/ عجب که بوی گلی ماند و رنگ نسترنی

هشت سال پُربلا و بلاهت گذشت ولی هنوز چراغ امید نیمه‌خاموش و نیمه‌روشن بود، و همین بود که مردم را به سوی صندوق‌ها در انتخاباتی نیم‌گرم روانه کرد مگر نشاط فروخفته بیدار شود و آب رفته به جوی بازگردد، مگر همراه با چرخیدن چرخ سانتریفیوژها، چرخ معیشت مردم بچرخد و سفره‌های خالی پرنان شود. امام زمان فروشی از رونق افتاد و گفتمان رفاه چیره شد.کوشیدند تا «کدخدای جهان» را راضی کنند مگر روستاهایمان آباد شود. «ورق‌پاره»های پیشین اکنون به خمپاره‌هایی بدل شده بودند که دفع و رفعشان مشکل می‌نمود. تحریم‌های سنگین، جان‌ها را به طاقت آورده بود و برون‌شوی می‌جستند. روی بر برجام آوردند تا چون کلیدی کاغذین قفل‌های آهنین تحریم را بشکند اما کارشکنی از درون و عهدشکنی
از بیرون، فرجامی بد برای برجام رقم زد و آن را از نفس انداخت و
در غم ما روزها بیگاه شد/ روزها با سوزها همراه شد

از هر دو سو کشاکشی عنیف می‌رفت و می‌رود. تروریسم تبهکار آلبانی و ارتجاع بی‌متاع سلطانی و حکام اشغالگر کنعانی هم به جد در کار بودند (و هستند) تا آن دریچه نیمه‌باز را ببندند و خلایق را در ورطه ناامیدی غوطه‌ور کنند. اکنون ما مانده‌ایم و جهانی دشمن، که از فرط بی‌پناهی به خرس روس و اژدهای چین پناه برده‌ایم و از آنها امان می‌طلبیم . زیرکان
در گوش‌مان می‌خوانند

بر تو می‌لرزد دلم ز اندیشه‌ای/ با چنین خرسی مرو در بیشه‌ای

این دلم هرگز نلرزید از گزاف/ نور حق است این، نه دعوی و نه لاف

اکنون ما مانده‌ایم و دولتی فشل و معیشتی تنگ و اقتصادی لنگ و ارزاق گران و وجه کفاف اندک و دوستانی قلیل و دشمنانی بسیار و تدبیری سست و آینده‌ای تاریک و روشنفکرانی لجام بر دهان، و رسانه‌هایی تملق‌گو و دروغزن ، و مدیریتی ناکارآمد، و ریالی رو به زوال ، و مردمی ناخشنود و حکومتی ناتوان، و سیاستی پر تبعیض و مجلسی گوش‌به‌فرمان، و خبرگانی منقاد و شاعرانی مداح و سفلگانی صدرنشین و روحانیتی خرافه‌پرور و عوام‌زده و دیانتی منحط و جوانانی ناامید و فقری مهلک و قضایی بیدادگر و رشوه‌خوار و نامستقل، و زندانبانانی سفاک‌تر از ساواک و بازاری پراختلاس، و جامعه‌ای بی‌اخلاق ، و ولی‌ای قانون‌شکن و نقدناشنو و برترنشین و مستبد.

پیداست که دیگر چراغ‌مان نمی‌سوزد . روغنی در فتیله نمانده است. آیا اصلا چراغی مانده است؟ درین قحطی دمشق چه جای سخن از مروت و عشق ؟
باز ما ماندیم و شهر بی‌تپش / و آن‌چه کفتارست و گرگ و روبه است

گاه می‌گویم فغانی بر کشم / باز می‌بینم صدایم کوته است

خانه خالی ماند و خوان بی‌ آب و نان/  و ‌آن‌چه بود آش دهن‌سوزی نبود

این شب ست آری شبی بس هولناک/  لیک پشت تپه هم روزی نبود

نشسته‌این تا «دستی از غیب برون آید و کاری بکند»؟ یا «چراغی برکند خلوت‌نشینی»؟ وقتی می‌شنوم پاره‌ای از مصلحان هنوز از مشعل نیم‌مرده امید و اصلاح سخن می‌گویند، دست‌ها را به آسمان برمی‌دارم که بارالها، چنین باد!

روشنفکران نمی‌باید و نمی‌توانند پیام نومیدی بدهند اما امید کاذب دادن هم پیشه و وظیفه آنان نیست. وقتی ارکان حکومت راه‌های امید را چنان بسته‌اند که مردم به رهبران کاذب امید می‌بندند چه کسی سزاوار نکوهش است؟ وقتی به سر پنجه عدوان بر دفتر اصلاحات رقم بطلان کشیده‌اند چرا ندای براندازی طنین‌انداز نشود؟ سر گذشت و سرنوشت شوروی ایدئولوژیک –اتمی پیشین پیش چشم من‌ است که تضاد‌ها و فسادهای درون پشت آن را خم کرد و بر ابروی خدای بی‌رحم تاریخ خم نیامد. خاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند. و چنین بود سرنوشت نظام بدفرجام پهلوی و نظائر آن

درین ورطه کشتی فروشد هزار / که پیدا نشد تخته ای بر کنار

مرا البته با جبر تاریخ مهری و پیوندی نیست و تاریخ بشر را عرصه «ممکنات» می‌دانم نه حتمیات . و باورمندانه به این آیه قرآن می‌اندیشم که :”خداوند وضع آدمیان را دگرگون نمی‌کند مگر اینکه آن‌ها نفوس خود را دگرگون کنند” و به همین سبب حق ندارم آیه یاس بخوانم، بل می‌خواهم جان‌ها را بجنبانم و به مردم زجرکشیده و روشنفکران دردمند وطن بگویم که قدر حرکات و روشنگری‌های خُرد خود را بدانند و در مطالبه حقوق از پا ننشینند و اعتراضات خود را دنبال کنند و چندان عرصه خودکامگی را بر حاکمان نابینا و ناشنوا تنگ کنند که ناگزیر تن به تغییر و اصلاح دهند و از مرکب شیطان فرود آیند. این واپسین دریچه امیدواری ست که اگر بسته شود فقدان اکسیژن امید، جامعه را در بحرانی خفگی‌آور فرو خواهد برد که البته سببش و مسئولش چیزی و کسی جز خودکامگی خودکامگان نیست.

این سطور را مینویسم تا ادای تکلیف کنم و به متصدیان امور و به روحانیان ، (که هنوز ملجا و مرجع عوام‌اند )و به خواجگان سریر سیاست، و در صدرشان به ولی‌اعظم حکومت هم بگویم که بیش ازین لجبازی و قدرت‌طلبی و مردم‌ستیزی و قانون‌شکنی نکنند:
تا کنون کردی چنین، دیگر مکن/ تیره کردی آب را، افزون مکن

و از در مردم‌داری و مردم‌مداری درآیند و تجربه شوروی و پهلوی را تکرار نکنند و تا فرصتی هست به سخن مصلحان مشفق دل بسپارند و دست از ستم و استبداد رأی بردارند و به انتخابات آزاد و رسانه‌های آزاد مجال بدهند، و مردم را محرم و حقوقشان را محترم بشمارند و جمهوریت نظام را احیا کنند و از نقد نهراسند و فقر و تبعیض را براندازند، تا بر سفره مردم نان و بر دهانشان لبخند و در جانشان رضایت بنشیند. حافظ فرمود:
از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی/ از ازل تا به ابد فرصت درویشان است

و من می‌گویم بلی، اکنون در ایران، شرمسارانه از کران تا به کران لشکر ظلم است، اما فرصت حکومت‌گران اندک است و نه از ازل تا به ابد، بل شاید تا فردا هم نباشد!

پنج سال پیش بود که ابیات زیر در شب یلدا بر قلم جاری شد و اکنون در این‌جا خوش می‌نشیند:

زان همی ترسم که روزی جنبش آرام خلق/ خیزشی گردد کلان یا شورشی بنیان‌فکن

تا به کی باشیم اسیران ولایت  این چنین/  تلخ‌کام و زهر ‌وار و خسته‌دل بسته‌دهن؟

حبذا فرخنده‌‌روزی کز سر شادی و عشق/  مرد و زن رقصان شویم اندر میان انجمن

هر یکی شمعی به‌دستی از پی روشنگری/ دست دیگر چوبکی بر طبل آزادی زدن

چون ظفر در صبر و صبر اندر ظفر پیچیده است / پس ظفر را با صبوری می‌توانی ساختن

دست ما کوتاه و خرما بر نخیل است ای دریغ / ای که دستت می‌رسد کاری بکن اندر وطن

عبدالکریم سروش
تیرماه ۱۴۰۱ ـ کالیفرنیا

پانوشت‌ها:

[۱] . برقی دمید و ناراستی راست شد وخداوند قومی را به‌جای قوم دیگر، و روزی را به‌جای روز دیگر نشاند، و ما چون قحطی‌زدگان و خشکسالی‌کشیدگان که انتظار باران می‌برند، در انتظار چنین تغییری بودیم.

تلگرام
توییتر
فیس بوک
واتزاپ

15 پاسخ

  1. کاش به اندازه سر سوزنی نه زیتونی به تضارب آرا که نتجه اش پخته شدن یا رد کامل است اعتقاد داشتید. در آن صورت جمله
    {{مهلت ارسال پاسخ به پایان رسیده}} هرگز دیده نمی شد .نکند گمان بر آن دارید که درست آن است که سخنی گفته شود وگویند
    از پاسخ وشرح جزییات بگریزد؟. به دوپاسخ چند کلمه ای در مقاله بازرگان واتمام مهلت مراجعه نمایید.
    به ضرس قاطع میتوان کسانی را که با ادا اطوار روشنفکری همان بحث های کودکانه راتوجیه می کنند مثلن توجیه علمی میفرمایند
    را هم خاین به علم وهم خاین به مکتب فکریشان دانست.چرا که در عالم علم ودر کرسی های استادی دانشگاه اباطیل بافی میکنند.
    همین سروش که عالم ترین رهبر ایرانی را معرفی نمودند اما نوع علم آن عالم را ذکر نکردند*. با همین شیوه دانشگاه ها وعلم در
    این مرز وبوم را پوست کنده واینک با پوستین دباغی شده دانش قر (ببخشید حرکات موزون) می دهند .جناب پرفسور سروش
    خداوندتقدیر هیچ مردمی را تغییر نمی دهد مگر آن مردم وسط نشینان ودوپهلو گویان را که هم از توبره هم از آخور میخورند را شناخته
    وطرد نمایند.همانگونه که اروپایی ها پاپ های مدعی گالیله را ذلیل کردند.

  2. متن کامنتها رو میخوندم ماشاالله همه برای خودشون ادیب هستن و سعی کردن به سبک اقای سروش بنویسند. بگذریم عزیزان. امروز دوشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۱ سحر بود که داشتم خامنه ای را لعنت میکردم. خاطرات مختلفی در ذهنم تداعی میشد و به خاطر تمام این اوضاع و احوال بدی که بوجود اومده و مسئولش رو بی کفایتی های علی خامنه ای میدونستم. فکر میکنم توجهی به من شد و یاد از مساله افتادم که یک سال و نیم پیش برای من رخ داده بود. خلاصه اون ماجرا این بود که علی خامنه ای در فاصله هفتم تا دوازدهم دی ماه ۱۳۹۹ فوت شده است. این کسی که الان هست علی خامنه ای نیست.

  3. جناب سردبیر تارنامه زیتون! فکر نمی کردم از انتشار نظرات منتقدان هراس داشته و از انتشار برخی از نظرات امتناع کنی. مطمئنا استاد دکتر سروش میتوانند پاسخی به انتقادات بنده هم بدهند. لطفا دیدگاهی را که در مورد این نوشته دکتر سروش دیروز برایتان ارسال کردم منتشر کنید.

  4. جناب دکتر سروش عنوان مناسبی برای نوشته خود انتخاب کردید، چراغ انقلاب نا بهنگام اسلامی رو به خاموشی است و جلو خاموشی آنرا هم نمی توان گرفت؛ چون هم تند باد مخالف شدید است و هم روغنی برای روشنایی این چراغ باقی نمانده است. اما از ابتدا هم، بر خلاف آنچه ادعا می کنید، آن چراغ را خدا بر نیفروخته بود بلکه شمعی لرزانی بود که با خدعه و نیرنگ فقها و ناآگاهی و ریا و تزویر به اصطلاح روشنفکران و فیلسوفان دینی مانند شریعتی و امثال شما و داوری و غیره به عنوان یک مشعل نورانی به ملت غافل ایران قالب شد. ملتی که عصر روشنگری را درک نکرده و کتاب های بزرگان علم و فلسفه را نخوانده بود و توسعه شهرهای آباد شده با پول نفت و کارمندان شیک پوش و کراواتی ادارات و استادان پر افاده دانشگاه ها را با توسعه و ترقی واقعی اشتباه کرده بود. بهرحال تجربه مهلک و زیان بار و شاید هم ناگزیری بود اما افسوس که ایران را ده ها سال از مسیر توسعه و ترقی باز داشت و جنابعالی و امثال شما روشنفکران دینی هم در آن نقشی بازی کردید. به نظرم به جای ادامه افضات ظاهرا دلسوزانه که صداقتی هم از آن پیدا نیست، چون هنوز هم در جستجوی نجات این نظام سیاسی قرون وسطایی بوده و در انتخابات اخیر مردم را تشویق به شرکت کردید، بهترین کار، مانند مهندس بازرگان، آوردن عذر تقصیر به پیشگاه مردم ایران است. به خوبی میدانید که نه اسلام فقاهتی، که این وضعیت فجیع را ببار آورده، و نه اسلام عرفانی که جنابعالی منادی آن شده اید حلال مسایل حال و آینده ایران و ایرانی نیست. کاش بجای صرف عمر در مثنوی مولوی و سایر متون ادبی و عرفانی و تلاش برای تفسیر سخنان رازآلود عرفا که به هیچ دردی هم نمی خورد آثار فلاسفه و دانشمندان بزرگ عصر روشنگری و مدرنیته را با دقت می خواندید به خوبی معیارها و نشانه های اعتقادات و باورهای دینی صحیح برای جوامع و انسان مدرن را در می یافتید و آنها را در جامعه نشر می کردید تا حداقل کمکی به جوانان و کنشگران اجتماعی و سیاسی باشید. آنهایی که در تلاش برای اصلاح امور با سیل ویرانگر دین ستیزی و بی اخلاقی جوانان عاصی از این وضعیت بحرانی مواجه شده و سپر می اندازند.

    1. (سومین مرتبه ارسال!؟ امیدوارم این بار هم مشمول تحذیف و یا فراموشی قرار نگیرد).

      جناب آقای سروش،
      پس از سلام و التماس دعا برای مقداری انصاف و اظهار متانت!
      متن شکوائیه شما از اوضاع و احوال ایران و مسلمانان ایرانی را مطالعه کردم. دوست دارم در این خصوص مطالبی چند پیرامون این ایرادها و انتقادها و پیشنهادهای شما ابراز کنم.
      یکم – شما به درستی به آقای خامنه ای ایراد می گیرید که چرا دست از استبداد رای و خودخواهی و بسط اقتدار و تزاید اشتهار بر نمی دارد ولی جای سوال اینجاست که مگر خود شما در این موارد مذکور شخصاً حاضر به انجام این عمل هستید که از ایشان این انتظار را دارید؟
      اگر ایشان را نوع تفکر و تفسیرات حوزوی – آخوندی به ورطه بیش از چهل سال جنایت و خیانت و حق کشی و زیر پا نهادن تعالیم و مبانی دین خالص الله، یعنی اسلام قرآنی، کشانده و آنرا قربانی حفظ مقام و موقعیت سیاسی و مذهبی خویش نموده است و به هیچوجه حاضر به شک و تردید نسبت به اساتید و علمای سلف و عتیقه خویش نمی شود، باید گفت که متاسفانه شما هم دست کمی از او ندارید!
      هر وقت شما حاضر شدید که از افکار و نظرات شبه علمی یک فیلسوف بدنام و خبیث انگلیسی (که خود تعلق او به این کشور پلید به تنهایی برای طرد او و افکارش کافیست!) مانند کارل پوپر دست بر دارید او هم از حضرات و اساتید عقب مانده از الله و مردم خود، مانند جنتی و مصباح یزدی و شیخ انصاری دست بر خواهد داشت!

      دوم – خود شما که استبداد رای و غرورتان مانع از آن نشد تا پس از طرح *قبض و بسط* و خطا بودن آن نظریه، از طرح نظریه هایی بس اشتباه تر و ظلالتبارتر مانند *صراطهای مستقیم*، *تجربه نبوی*، *رویای رسولانه* و در نهایت *دین یک قدرت است* خودداری ورزید و سپس آنها را بر سر ذهن و روان نسل جوانی آوار کردید که از کردار، عقاید و تفسیرهای خامنه ای (ها) گریخته و دنبال یک فکر و اندیشه نوینی بوده و به شما و دیگر *نو اندیشان دینی* رو آورده بودند، و در نهایت این نسل را به سراب و خراب آباد افکار دنیا بسندانه و آخرت زدایانه *فیلسوفان دین* یهودی و مسیحی با چاشنی عرفان ایرانی مولوی و حافظ افکنید! به راستی چه چیزی از آقای خامنه‌ای کم دارید؟

      سوم – اکنون انصافاً آیا جز اینکه در انتهای عمر خود، خویش را به شعر و شاعری و سخنرانی های محفلی در بین فرزندان و محبان و نیز ژست گرفتن در مقابل عکاسان برای خیل عکسهای منعکسه در صفحه تلگرامی خود که سرگرمی تازه ایست، کار دیگری می کنید که این گره کور و بسته تداوم حاکمیت مستبد و متحجر و فاسد باز شود؟

      چهارم – اگر قلبا مسلم هستید و نه *موسوی زاده*، راهی *راه طی شده* مهندس ایمان معاصر شوید و در کویر *نخواستن ها و نداشتن ها* ی سبزوار هبوط کنید تا شاید *پرتوی از قرآن* طالقان در قلب و جانتان بتابد و هوس دریافت جوایز بین المللی (که تنها در ازای ابراز عقایدی در نفی و رد و تضعیف اسلام به افراد جهان سومی داده می شود) از وجودتان رخت بربسته و از این تذبذب عقیدتی و فکری رهایی یابید!
      البته اینها همه در صورتی تحقق می یابد که اندک اعتقادی به قیامت و آخرت، از پس این همه سالها زندگی در آمریکا و اروپا برایتان باقی مانده باشد!

      با این وجود، ما در انتظار دریافت و شنیدن و خواندن نظرات و برداشت هایی جدید و اصیل از قرآن الهی از جانب شما هستیم!

      والسلام و علی من اتبع الهدی.
      شانزدهم تیر ماه ۱۴۰۱

  5. استاد بزرگوار
    استاد بزرگوار خطاب شما در این مقال مردمانی است که در غیاب خطابه رهبران فکری و مراجع دینی و درعین عوام بودن راه خود را کم و بیش یافته اند.شاید شایسته تر این بود که مخاطب خود را اختصاصا مراجع دینی قرار می دادید و فریادتان را سوتکی برای برهم زدن آشفته خوابشان خرج می کرد که در حجره مرجعیت به خواب زمستانی طولانی خود فرو رفته و از دولت منفور نشان افتخار کسب می کنند.استاد عزیز،این گونه فریاد و دادخواهی بیشتر به کشیدن خمیازه ای برای رفع خستگی می ماند از کنج حجره تفسیر..

  6. متن نشان می دهد که استاد هنوز در گفتمان گذشته خود غوطه ور است و شاید دیگر سن و سال تغییر و تدبر هم نیست. ایشان هنوز می خواهند حکایت انقلاب را از حکایت بعدش جدا کنند. استاد! آن انقلاب ظفرمند را همان پیکاریان و مجاهدان و اصحاب پانزده خرداد راه انداختند و کار لشکر غیب نبود. با این غوغاغیان توقع داشتید اتفاق دیگری بیفتد؟ در سالیان پیری وقت آن نرسیده که اعتراف کنید که در نابودی جامعه ای که در سال ۵۶ بالاترین رشد اقتصادی را داشت سهیم بودید؟ هنوز نمی خواهید استادتان شریعتی که همان مجاهدان (حسن و محبوبه) را سمیه و یاسر می خواند به جد نکوهش کنید و نادانش بخوانید؟ نمی خواهید یکبار از خود بپرسید که امثال خودتان که همنشین مطهری ها و حداد عادل ها بودید در برابر عالیخانی ها و آموزگارها چه حرفی برای گفتن در قلمروی اقتصاد مدرن و حکومت داری داشتید؟ آقای سروش جوان بودم به سخنرانی های شما می آمدم و کمی باورتان داشتم. شکر خدا شما و خانواده رفتید و در بلاد کفر و ماده گرایی حاشیه امن دارید و امثال ما باید هر شب آن خدای مولوی و غزالی را شکر گوییم که امروز یخچال و کولرمان خراب نشد و هزینه های زندگی هنوز ما را به نابودی نکشانده است.

    1. درود
      تا زمانیکه ج ا ا را از ۱۳۴۲ نقد نکنیم و افراد را
      یکی بر دیگری ترجیح دهیم کیفیت که نام روشنفکر بر خود نهیم.
      آقای سروش شما وپسرتان بر مرگ قاتل ملت
      سوریه گریستید وقهرمانش خواندید
      نقد باید از خود شروع شود
      و شما هنوز به خود نرسیده ای
      پس چه بهتر که:

      مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان

  7. تا کی میخواهید این دروغ را ادامه بدهید؟ اقای سروش دانشگاه ها را نبست بلکه بعد از بسته شدن بدست دیگران، سروش انهارا باز کرد.

  8. شمس:
    درود یاران جان
    تا رونمایی از قبض وبسط جنابعالی را یکی ازجماعت شیدای مکتبی که به زور دگنک سعی در پوشاندن
    دره های عمیق وترسناکی که بجز خودی ها همهگان معدومالدم هستند وهر لحظه زنده بودنشان کفری
    عظیم است میدانستم که الحق هم تمامی سعی تانرا مصروف کردید.اما بدلایل عقلی ترکی در تنگ بلور
    تصورتان حاصل آمد که نویداندیشیدن بدون هیچ رگه شیدایی میداد.متاسفانه با تعارفات رویاهای صادق رسولانه
    ونیمخدایی کردن رسول به کلی باطل شد.(دلیل صادقه چه بود وچرا ادعای رسول از دیگران معتبر تر است)
    بهر روی اومید چنان بود که مشارکتی بین قاصد (رسول) وصاحب پیام اثبات کنید یا به همان رویای یک فرد
    که قبلن مدتی به آمانتداری (ممکن است نمایشی وجعلی باشد برای هدف بعدی )که بسیار سست است به
    ویژه باهزینه کردن سرمایه خدیجه پس از کشته شدن دخترانش توسط عمرمشهور به خشونت نوک پایی به
    سرزمینی فارق از شیدایی میگذاشتید تا اندکی از غضب اعراب به ایرانیان(قول خوار کردنشان را بارها داده بود.
    یا رومیان ویهودیانی که اگردست اوردهای دینیشانرا از قران را حذف کنیم بجز قتل وکشتن وکینه ای که از بی
    فرهنگی وتنگ دستی وبه هویتی عرب بجا میماندهیچ چیز باقی نمی ماند .براستی اسلام ناب(تا مرگ محمد)
    به جهانیان چه آموخت که قبلن نمیدانستند؟میدانم جوابی نداری اما این بزرگ ترین سوال شیدا نشدگان در
    آینده نزدیک است.به اعراب همه چیز داد اما به قیمت از بین بردن دوتمدن بزرگ وپوینده پارس وروم پس این
    فقط غارتی بزرگ با استفاده از خون ریزانی چون سعد اب ابی وقاص(سیف الاسلام) وعلی (قاتل اعراب) ووو
    بود وبجای کتب علوم وفنون وفرهنگشان ام الکتاب داد دیگر هیچ.

  9. اقای دکتر سروش کاش انچه امروز نوشته اید زمانیکه غضو انقلاب فرهنکی بودیدو زیر دستور بستن دانشکاه ها را امضا کردیدهمین افکاررا دشتید

  10. جناب سروش استاد بزرگوار، به نظر بنده شما از قافله سیاست و اوضاع و احوال جامعه در ایران بسیار عقب مانده اید. امروز هم مردم و هم حاکمیت بهتر از هرکس دیگری می دانند که کوچکترین اصلاحی به یک عقب نشینی بی پایان و تغییر رژیم ختم خواهد شد. باور بفرمایید اصلاحات در این رژیم مافیایی و فاسد ناممکن و سرنوشتی بهتر از پرسترویکا گورباچف نخواهد داشت.
    اگر من بجای شما و بقیه دوستان موثر در اندیشه سیاسی معاصر بودم، واقع بینانه به دنبال بررسی راههای گذر کمتر خشونت آمیز می بودم (نه گذر خشونت پرهیز که تقریبا ناممکنه!). متاسفانه سیستمی که با چنین خشونت و خونریزی بنا و مستحکم شده با سلام و صلوات نخواهد رفت. صد البته مخالف هرگونه تغییر خشونت آمیز هستم ولی متاسفانه واقعیتها بر اساس آرزوها و فانتزیهای ما شکل نمیگیره!
    پینوشت: راستی اکثریت جامعه برای دین اسلام اهمیت چندانی قائل نیست، پس چندان نگران دین نباشید! هرچند افول اسلام در ایران به معنای سکولار شدن یا مدرن شدن جامعه نیست. اصولا ما خرافه ای را با خرافه دیگر جایگزین میکنیم، نگاهی به رشد ملی گرایی و قوم گرایی افراطی در سالیان اخیر خود مثالی از رونده.

  11. عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است/ کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنی.
    بقول خودتان شما دین تان را از عارف گرفته ای ، نه از فقیه ، این را زمانی گفتی که ولایت خواهان به دین شما خرده گرفته بودند و معیارشان برای سنجش دین ورزی شما فقه بود، من میخواهم شما را ، با اینهمه دانش و بینش و خرد، نصیحت کنم و از اینکار هم هیچ شرمی ندارم، شاید شما با اینهمه مرتبت در عالم علم و سخنوری، هنوز به زمینه شناسی ، برای تشخیص و تبیین نپرداخته باشی، دامن پر مهر دین از دیدگاه شما و تجلی گاه شما که اینچنین محترمش می دارید، از نگاه عده ای افیون خوانده شده، که انسانها را به خلصه می برد و از خود بی خودشان می کند ، در آن لحظات رها شدگی مجال اندیشه کارا و برنده ، از انسان سلب می شود و صلح و صفا ، بجای آنکه در دست حاکم باشد ، تنها در خون او جاری می شود و خیالات شیرین و شکر وار اندیشه او را به بیراهه می برد، این دین چه هدیه عارف باشد یا فقیه ، فرقی نمی کند، عارف از راه معرفت و حرفهای قلمبه سلمبه، و فقیه با عبا و عمامه و آفتابه و نعلین ، هر دو ، سعی در رخنه به جان و روان مردم می کنند تا این بیچارگان را نیز از نعمت خوشبختی درونی بی نصیب نگذارند، عارف به فقیه می تازد و فقیه به عارف ، که جنس من ناب تر و اثر گذار تر است، هر دو ساقی و جنس فروش هستند، هر دو بدنبال منافع خویشند و هر دو بظاهر خیر خواه ، اما متاسفانه آن جنس خوب یا بدشان افیون است، و آدم معتاد و افیونی وامانده و تفاله جامعه است و به جنس خوب یا بد اصلا مربوط نیست، امروز شما نقش درویش را بنمایش گذاشته ای و خامنه نقش توانگر ، هر دو در راه دین قدم بر می‌دارید و این دین است که اگر انسانها به مصلحت خود واقف شوند آنرا به موزه تاریخ تحویل خواهند داد، آقای سروش ، دین اسلام برای ما ایرانیان ، از ۱۴۰۰ سال پیش تا کنون چه منفعتی داشته که هنوز طالب آن باشیم که انواع و اقسامی را تجربه کنیم و دنبال نوع خوب آن باشیم؟ چرا هیچکس از منافع این دین که اینقدر بخود می بالیم و تشرف خود به آن را با حمد و ثنا به درگاه خدا، که ما را از آن محروم نکرده توأم می کنیم؟! لطفاً یکبار برای همیشه، و با ذکر مصداق برای من نا شکر توضیح بده که نفع ما از این دین چه بوده و چه است؟ ما ایرانیان کجا به دین احتیاج داشتیم که یک دین نتراشیده و نخراشیده و عرب پسند را باید روی چشمان بگذاریم و روزی هفده رکعت نماز هم برایش بخوانیم؟ اینهمه نماز خوان در دنیا چه گلی به سر دیگران و یا حتی خودشان زده اند؟ شما در مقاله آنان و این نوشته دلنشین ، روضه صحرای کربلا را با قلمی حرفه ای دوباره خوانده آید و من نمی دانم خاصیت این حرفهای تکراری در چیست؟ بستر همه مصیبت‌هایی که از ابتدا تا انتهای آنرا به سبک خودتان تعریف کردید قصه پر غصه تکراری است که در دامان اسلام و در این بستر و زمینه گریبان گیر ما شده و شما حاضر نیستید از این عقیده عقب مانده دست بردارید، دوباره حاکمیت را نصیحت می کنید که به آغوش مردم برگردند، دست از لجبازی بردارند، آنها لجبازی نمی کنند، اسلام همین است، تازه در مقایسه با حکومت افغانستان ما خیلی هم خوشبخت هستیم، من فکر می کنم شما سرنا را از سر گشاده میزنی!

    1. شما هم حرف ها و نقدهای تکراری تری پر از ادعاهای ضد و نقیض میکنیدیک جا می‌گویید اسلام همین هست بعد می‌نویسد اسلام اینها بهتر از از اسلام طالبان افغانستان هست خوب اسلام دیگری هم ممکن هست بهتر از اسلام این ها باشد الی آخر……۳۰ سال پیش ایشان در قلب ایران سخنرانی کردند و مقاله نوشتند که مملکت مدیریت علمی نیاز دارد نه مدیریت فقهی آنموقع شما کجا بودی؟ برتری مدیریت علمی بر فقهی را کدام عارف گفته بود؟تا کی ما باید فقط تخریب کنیم؟

دیدگاه‌ها بسته‌اند.

آن‌چه در این نوشته می‌آید واکنش و پاسخ(دومِ) عبدالکریم سروش به سخنان اخیر محسن کدیور است که برای انتشار در اختیار زیتون قرار گرفته. زیتون با درج توضیحی از سردبیر و اعلام آمادگی برای پاسخ آقای محسن کدیور آن را منتشر می‌کند…

ادامه »

(در حاشیه مناظره داریوش محمدپور و آرش جودکی در  برنامه پرگار بی‌بی‌سی؛ اسلام‌هراسی یعنی چه؟) یکی از جدی‌ترین مولفه‌هایی که بعضی از گرایش‌های اسلام‌ستیز در

ادامه »

نوشته‌ی اخیر دکتر سروش درباره‌ی دکتر کدیور [۱] دل را می‌شکند. موضوع اصلی تفاوت مواضع دو اندیشمند است که به

ادامه »