شریعتی، روشنفکری و چشم‌انداز امروز 

هادی حکیم‌شفایی

مقدمه
مفهوم روشنفکری در تاریخ تحول فکری و اجتماعی بشر، به‌طور خاص، زاییده نهضتی است که در حدود قرن هفدهم میلادی در اروپا در برابر حاکمیت مذهبی کلیسا شکل گرفت و تحولات عظیمی را در ساحت معرفت، سیاست، مذهب و علم رقم زد. اما در ایران، این مفهوم در حدود قرن نوزدهم و همزمان با آشنایی جامعه سنتی ما با اروپا و دستاوردهای آن، وارد ادبیات فکری و اجتماعی این ملت شد و به تبع آن، تحولات، نهضت ها و تاثیرات خاص خود را در ایران موجب گشت. این نوشتار، به مفهوم روشنفکری و بایدها و نبایدهای ان از دیدگاه یکی از شخصیت های جریان روشنفکری، علی شریعتی، می پردازد و الگوی روشنفکری او را با نگاهی به ایران امروز ارزیابی می کند.

منشاء مفهوم روشنفکری و سرآغاز تاریخی آن
مفهوم روشنفکری برخاسته از عصر روشنگری است، دوره ای سرشار از چالش و تحول و اشتیاق به تغییر در تاریخ غرب. این دوره تحول خواهی حدودا از اواسط قرن هفدهم تا اواخر قرن هجدهم به طول انجامید. این عصر، عصر تابانیدن نور درک و شناخت بر ذهن های تاریک قرون وسطایی بود. انگلستان و فرانسه، دو مهد اصلی این نهضت بودند که در نهایت، سراسر اروپا و آمریکا را متاثر ساختند. روشن اندیشی یا روشنفکری، واکنشی است در برابر شیوه تفکر دیگری که پیش از آن، تحت حاکمیت مذهب رسمی در اروپا رایج بود. در اوایل قرن هفدهم، احکام متون مسیحی که کلیسای کاتولیک خود را مفسر ان می دانست بر فضای فرهنگی اروپای غربی حاکم بود. کلیسا کلیه علوم بشری و پدیده های طبیعی را بر اساس کتاب مقدس تبیین می کرد و هیچ کس دیگری مجاز به نظریه پردازی و اظهار عقیده نبود. بدین ترتیب هر گونه تبیین برخواسته از مشاهده علمی و تجربی که مخالف با آموزه های کلیسا بود تکفیر می گردید. جریان روشنگری یا روشنفکری، پرچم عقل گرایی و آزاد اندیشی را در برابر بنای انحصارطلبانه و استبدادی کلیسا علم کرد و به کرسی نشاند.

روشنفکری از دیدگاه شریعتی
اندیشمندان مختلف هر یک تعاریف خاص خود را از روشنفکری داشته اند. برخی روشنفکری را در انکار مذهب و سنت ها تعریف کرده اند و برخی تفکر عقلانی-انتقادی و بدون پیش فرض را روشنفکری نامیده اند. اما به نظر میرسد تعریف شریعتی از روشنفکری مانند هیچ یک از تعاریف یاد شده نیست گرچه ممکن است پاره هایی از ان تعاریف را نیز دربر داشته باشد. وی روشنفکری را چنین تعریف می کند:

” روشنفکر در یک کلمه، کسی است که نسبت به وضع انسانی خودش در زمان و مکان تاریخی و اجتماعی ای که در آن است خودآگاهی دارد و این خودآگاهی، جبرا و ضرورتا به او احساس یک مسئولیت بخشیده است. روشنفکر، خودآگاه مسئول است که اگر تحصیل کرده هم باشد موثرتر است و اگر نباشد شاید کم اثر تر… . روشنفکر کسی است که امروز در زمان تحول جامعه و بن بستی که انسان به ان رسیده و ناهنجاری های بسیاری که جامعه های عقب مانده… با آن دست به گریبانند، می تواند به توده مردم مسئولیت، آگاهی، حرکت فکری و جهت اجتماعی ببخشد. بر اساس این تعریف، روشنفکر کسی نیست که وارث و ادامه دهنده کار گالیله ها، کپرنیک ها، سقراط ها، ارسطوها و بوعلی ها باشد…. . اساسا مسئولیت و نقشی که روشنفکران امروز جهان دارند مشابه نقشی است که پیشوایان و رهبران تغییردهنده و دگرگون کننده جوامع قدیم یعنی پیامبران و بنیان گذاران مذاهب دارا بوده اند…”(۱).

همانطور که مشخص است روشنفکری از نگاه شریعتی دارای دو عنصر اساسی است:
۱.خودآگاهی تاریخی و اجتماعی
۲.احساس مسئولیت نسبت به جامعه

پس روشنفکر، نه دانشمند صرف است و نه فیلسوف صرف، اما می تواند دانشمند یا فیلسوف هم باشد. روشنفکر، کسی نیست که آگاهی علمی یا فلسفی صرف داشته باشد بلکه جنس آگاهی او، تاریخی و اجتماعی است. به عبارتی، روشنفکر مد نظر شریعتی، «زمان شناس» و «مکان شناس» است. بعلاوه، انسانی که خودآگاهی تاریخی و اجتماعی دارد اما نسبت به جامعه احساس مسئولیت نمی کند و منفعل است نیز روشنفکر نیست. پس در پارادایم فکری شریعتی، روشنفکری یعنی «خوداگاهی و مسئولیت پذیری». خودآگاهی و حرکت، دو عنصر اصلی مفهوم روشنفکری هستند در این دیدگاه.

آسیب شناسی روشنفکری ایرانی-شرقی از منظر شریعتی
شریعتی در تحلیل اجتماعی خود، اسیب هایی را در مورد نوع روشنفکری ایرانی-شرقی برمی شمارد که بنابر باور او، موجب عدم موفقیت پروژه روشنفکری بوده و جامعه را از تحول و پیشروی بازداشته و حتی زمینه تفرقه اجتماعی را از فراهم ساخته است. آسیب های مورد نظر وی از این قرار اند:
۱.انزوای روشنفکران از جامعه و بیگانه شدن با عامه مردم
۲.تقلید محض از قالب ها و اندیشه های غربی و تزریق آن در جامعه ایرانی-اسلامی بدون در نظر گرفتن تفاوت های فرهنگی و تاریخی میان جامعه غربی و جامعه خود
شرح مفصل این آسیب شناسی و پیامدهای ناشی از خطاهای روشنفکری را می توان در نوشته های زیر مشاهده کرد:

” ما روشنفکران یا تحصیل کرده های این جامعه، یک گروه اجتماعی مجرد نیستیم. یکی از بزرگترین خطاهای روشنفکران این است که خودشان را به عنوان یک گروه یا قشر یا طبقه خاص از جامعه مجرد می یابند… ممکن است تحصیل کرده کم کم توی کتاب ها، توی معلومات، توی رشته های تحقیقاتی اش آنقدر فرومی رود و حساسیت های علمی و یا ادبی و یا مذهبی یا فلسفی آنقدر می گردد که از عینیت و از عالم واقعیت و از زندگی روزمره مردم و جامعه اش فارغ می شود، دور و بیگانه می شود، و روشنفکر خودش را یک گروه مجرد و مجزا از جامعه اش و از زمانش احساس میکند. این یک خطا و یک بیماری روشنفکری است در دنیا” (۲).

” روشنفکر، تمام جامعه را بر اساس سلیقه خودش و روابط روشنفکرانه درون گروهی خودشان نباید تعمیم بدهد. این یکی از اشتباهات روشنفکرانه است. در جامعه مذهبی زندگی می کنیم، وابسته به یک تاریخ مذهبی هستیم و از یک جو فرهنگی تنفس می کنیم که مذهبی است و همچنین فرهنگ مان فرهنگ دینی است” (۳).

” متاسفانه غالب روشنفکران که در کشورهای اسلامی و بطور کلی در کشورهای شرقی بوجود آمده اند، چون ادبیات فکری و ذهنی و اعتقادی خودشان را از ادبیات غربی گرفته اند و آنها بر اساس یک زیربنای اجتماعی با مذهب شان، با مذهب خاص خودشان، و با نقش خاص مذهبی که در تحکیم قرون وسطی و نظام قرون وسطایی بازی می کرد، در افتادند و برای پیشرفت و پیشبرد طبقه خودشان و برای از بین بردن بسیاری از قوانین و مقررات و اعتقادات راکدی که به زیان حرکت و پیشرفت کلی انسانی بود، مکتب های ضد مذهبی و ضد کاتولیک را بنا نهادند. ما نیز بی آنکه در چنان موقعیتی باشیم و مذهب مان نقشی همسان مذهب آنها داشته باشد، اندیشه های آنان را گرفتیم و عقیده اجتماعی ساختیم بر مبنای اعتقادات غرب. این است که مبارزه روشنفکر- در قرن ۱۶ و۱۷- علیه مذهب موجود و حاکم، در قرون وسطی، بطور موقت و در زمان خودش، مبارزه ای مترقی است. اما تکرار ان حرف ها، بوسیله روشنفکر ما – از لحاظ اینکه آن عقاید با تجربه اجتماعی محیطش وابستگی ندارد و مذهبش بی شباهت به مذهب اروپایی ست و تضادهای طبقاتی و بطور کلی وضع اجتماعی خاص خودش را دارد- نقشی منفی می یابد و هیچ تحرک راستینی را ایجاد نمی کند” (۴).

” روشنفکران غرب – با عقاید تازه شان در قرون ۱۶ و ۱۷- نقش مثبتی ایفا کردند و طبقه ای متحرک و سازنده را شکل بخشیدند و راه پیشرفت علم را گشودند و اختراعات و اکتشافات مختلف علمی را ممکن ساختند اما همان حرف ها و اندیشه ها و همان مفاهیم و بینش ها و شعارهای روشنفکران قرون ۱۶ و ۱۷، در شرق اسلامی تنها دو نتیجه داشت:اول اینکه جامعه متوجه نشد که روشنفکرانش چه می گویند… چرا که جامعه ما زبان روشنفکر را نمی فهمد و نقاطی که روشنفکر تکیه می کند و انتقاداتی که می کند هیچ تناسبی با متن زندگی توده ندارد. در حالی که روشنفکران اروپا در متن جامعه شان، در متن کلیساهای کاتولیک، در متن مراسم و عقاید مذهبی جامعه و مثل ماهی در دریای توده و جامعه شان شناور بودند و به هدایت و تصفیه افکار و مبارزه با خرافات… می پرداختند. اما روشنفکران ما چون از متن جامعه نروییده اند و در خارج ساخته شده اند و قشری هستند نتوانسته اند در جامعه و توده نفوذ کنند. این است که اینجا جامعه شرقی، قشر روشنفکری داریم اما نهضت روشنفکری نه.
و دوم این بود که ایجاد قشری چنین مصنوعی که در خارج ساخته شده بود، در وطنش علت تفرقه و شکست وحدت اجتماعی شد. چرا که آن گروه اندکی که می توانستند خوب بیندیشند و آگاهی شان مجهز به علم نیز بود، بجای اینکه خودآگاهی شان را به متن جامعه ببرند و به اندام کلی اجتماع و توده مردم بدهند، از توده و متن جامعه جدا ماندند و از این تفرقه، دشمن سود جست و در میان این خلاء سکنی گزید. چنین است که در کشورهای اسلامی – و شرق و در میان توده های مسلمان و شرقی – استعمار فرهنگی و سیاسی را باید در جایی میان روشنفکران و توده جست” (۵).

روشنفکری اصیل از نگاه شریعتی
پس از برشمردن و شرح آسیب ها و خطاهای روشنفکران ایرانی-شرقی، شریعتی الگوی ایده‌آل و اصیل خود را از روشنفکری تعریف می کند. از منظر او، روشنفکر موثر و جامعه ساز، باید دو ویژگی داشته باشد:
۱.برقراری ارتباط با جامعه از طریق یافتن و تمرکز بر محورهای اساسی ای که جامعه بر آن بنا شده است و شناخت و تحلیل آن محورها
۲.بازشناسی محورهای اساسی جامعه با روش های نوین، به روز و جهانی

شریعتی در توضیح این الگو چنین می گوید:

“… اگر روشنفکر عبارت است از گروه آگاه و خودآگاهی که مسؤلیت هدایت و آگاهی جامعه اش را در خود احساس می کند، این روشنفکر بیش از هر چیز باید به فکر ایجاد یک پلی بین خودش و جامعه اش باشد و چنین پلی جز تکیه به مذهب، آشنا شدن به مذهب و تحلیل علمی دقیق مذهب و شناختن مذهبی که متن روحی جامعه ما را می سازد نیست ” (۶).

“… ما به عنوان روشنفکر، یک بعد دیگر داریم و آن وابستگی فکری و روحی به قشر روشنفکر جهانی است. ما در عین حال که از جامعه خودمان و تاریخ خودمان و متن زندگی اجتماعی و ملت خودمان تغذیه روحی و فکری می کنیم تحت تاثیر جو فکری و ایدئولوژیک جهانی هستیم… وابسته به یک قرنی هستیم و یک زبان و روابط جهانی هستیم که در آن روابط جهانی، مسائلی مطرح است و بنابراین ما چون در این قرن زندگی می کنیم نمی توانیم مسائل اساسی این قرن را نادیده بگیریم و عجیب این است که یکی از عوامل و شرایط اساسی شناختن انسان، الان طرح مجدد مذهب از طریق اجتماعی و سیاسی و از طریق فلسفی و علمی و فکری است زیرا مذهب مجددا به این عنوان در میان انسان جدید بخصوص بعد از جنگ بین الملل دوم مطرح شده است” (۷).

” ما به عنوان کسانی که وابسته به یک فرهنگ مذهبی بزرگ و یکی از بزرگترین ادیان تاریخ هستیم و آخرین دین بزرگ تاریخ، {باید} در تلاش عمومی روشنفکران و متفکران امروز و هماهنگ {با} روح جستجوگر و مضطرب بشر برای پیدا کردن یک ایمان ماوراء علمی ولی منطقی و معقول، در تلاش سهیم باشیم و هم در راه یافتنِ آن ایده آل بزرگ، بشریت را کمک کنیم و برای این کار، اول لازمه اش این است که ما خودمان و این فرهنگ مان را نه به آن صورت منجمد منحطی که الان در دسترس ما هست بلکه بصورت یک مکتب جوشان که خودآگاهی، روشنگری و حرکت می آفریند بشناسیم و برای این کار باید بر اساس یک متد دقیق علمی و تحقیقاتی کار کنیم…” (۸).

” روشنفکر راستین باید هدفش زدن پلی باشد که بر این خلاء {خلاء میان روشنفکر و توده} بگذرد و بین خود و توده تفاهم ایجاد کند. باید انفصال خطرناک و وحشتناک را که ایجاد شده است، به اتصال و تفاهم و آشنایی و همدردی تبدیل کند که تا این پل زده نشود توده در رکود خویش خواهد ماند و روشنفکر در بیگانگی و تجرد خویش. روشنفکری که در کافه های بالای شهر می نشیند و هی از جامعه های عقب افتاده و جلو افتاده و مکتب فلان و فلان بحث می کند، فقط برای خودش وجود دارد که توده اصلا وجودش را احساس نمی کند. اگر می خواهد احساس بشود باید از آن پله ها فرود بیاید و آن خانه های بلند و کافه ها و تریاهای بالا را ترک کند و خود را به میان توده بیفکند و درد و نیازشان را لمس کند” (۹).

طرح روشنفکری شریعتی برای امروز
به نظر می‌رسد طرحی که شریعتی از روشنفکری ترسیم می کند به نسبت طرح ها و تعاریف رایج دیگر، اخلاقی تر، اقدام-محور تر و انعطاف پذیر تر است. خودآگاهی تاریخی و اجتماعی، انسان روشنفکر را از افتادن در دام تقلید، زمان پریشی و ظاهرگرایی بازمی دارد و کمک می کند که روشنفکر، دردهای این زمان و این مکان را درک کرده و به دور از قالب های از پیش تعریف شده، برای این مکان و این زمان، راه حل ارائه کند. بعلاوه، شرط مسئولیت پذیری، انسان روشنفکر را از انفعال، انزوا و شعارزدگی بیرون می اورد و برای او رسالت اجتماعی و انسانی ایجاد می کند. شرط مسئولیت پذیری یک روشنفکر، بخصوص زمانی اهمیت بیشتر می یابد که پروژه «بی تفاوت سازی اجتماعی» از سوی جریانات اصلاح گریز و تحول ستیز در دست اجراست. لذا در یک چنین شرایطی، اصل مسئولیت پذیری، روشنفکر را به سوی پروژه «حساس سازی اجتماعی» متعهد می سازد.
برای روشنفکر امروز ایران که می خواهد نقشی در بهبود وضعیت انسانی و اجتماعی جامعه خویش ایفا کند، بر اساس الگوی روشنفکری شریعتی، شناخت وضعیت تاریخی و اجتماعی خویش، اولین شرط اساسی است. روشنفکر ایرانی می بایست از خود بپرسد امروز دردهای اجتماعی ایران چیست، مذهب چه نقشی در حیات سیاسی و اجتماعی ایران امروز ایفا می کند، اقتصاد، ساختار سیاسی، حقوق، اخلاق و فرهنگ در ایران امروز چه وضعیتی دارد و ضعف های فرهنگی جامعه ایرانی چیست، جامعه ایران چه ادوار تاریخی و تحولاتی را پشت سر گذارده است، چه پیروزی ها و شکست هایی داشته و علل کامیابی ها و ناکامی ها چه بوده است و علل و ریشه های کاستی ها و بن بست های کنونی چیست. بدین ترتیب، با کسب یک چنین خودآگاهی مبتنی بر واقع گرایی، روشنفکر باید تصمیم بگیرد که اولویت و ضرورت برای جامعه ایرانی چه می باشد و فعالیت روشنگرانه یا میدانی در چه حیطه ای موثرتر یا ضروری تر است. هر چند این ارزیابی ناشی از خودآگاهی، از فردی به فرد دیگر ممکن است متفاوت باشد اما در هر حال، از دریچه یک چنین ارزیابی ای است که روشنفکرِ خودآگاهِ مسئول، تصمیم می گیرد که روشنفکر سیاسی باشد و ناهنجاری ها و نقصان های قدرت را به چالش بگیرد و کنش سیاسی انجام دهد، روشنفکر فرهنگی باشد و به کار اصلاح فرهنگ بپردازد، روشنفکر حقوقی باشد و در حیطه حقوق بشر فعالیت و آگاه سازی کند، روشنفکر دینی باشد و بر اصلاح اندیشه دینی متمرکز شود و یا هر ساحت تحول خواهانه و اصلاح گرانه دیگری. هر یک از حیطه های روشنگری، ممکن است با حیطه یا حیطه های دیگر همپوشانی داشته باشد اما برای انسان روشنفکر، هر انتخابی که بکند، در یک چنین مدلی از روشنفکری، بهره مندی از یک شناخت واقع گرایانه و احساس تعهد اخلاقی و عملی به هدف، ضروری است.
به نظر میرسد که مدل روشنفکری شریعتی، همچنان برای ایران کنونی مدلی کارامد، انعطاف پذیر، اخلاق مدار، عمل-محور و سازنده است و می توان با تمسک به اصول اساسی این مدل و تحقق آن در زمینه و زمانه کنونی، قدم های روشنفکرانه و کارامدی در جهت اصلاح امور و گذار از دشواری ها برداشت.

منابع
۱.شریعتی، علی. چه باید کرد؟. صص ۲۵۵-۲۵۶
۲.شریعتی، علی. تاریخ ادیان. ص ۷
۳.همان. ص ۸
۴.همان. ص ۴۸
۵.همان. صص ۴۹-۵۰
۶. همان. ص ۸
۷. همان. ص ۸
۸. همان. ص ۹
۹. همان. ص ۵۰

تلگرام
توییتر
فیس بوک
واتزاپ

4 پاسخ

  1. درود یاران جان
    شور بختانه بزرگترین سد در راه اندیشیدن ادیان بوده وخواهند بود. شایدبتوان زرتشت ودیگرانی که دستورات اکید
    نداشته اند را شامل نکرد .اصولن خدای محتاج پیامبر نقض غرض است چرا که خدای بی نیاز از پیام و پیامبر قدرتمندتر است.
    اگر انسانی سوال کند چه کسانی بیش از پیامبران باعث قتل وکشتار شده وهنوز هم می شوند جواب چیست؟

  2. خود شریعتی مظهر آسیب روشنفکری است بعد نوشته آسیب شناسی روشنفکری از نگاه شریعتی

    یعنی خود نویسنده دارد شریعتی را دست می اندازد. مشتی خود روشنفکر پندار چپ و اسلام گرا و التقاطی.
    گویی که کشور ما همانطور که خودرو ورشکسته پراید و پیکان را وارد می کرد در نظریات فلسفی و روشنفکری هم تنها نوع ورشکسته از شوروی تا داعش و طالبان را وارد کرد

  3. تاریخ تفکر غرب همواره فلسفه محور بوده است حتی در قرون وسطی فیلسوفان بزرگی بوده اند. تاریخ تفکر ما بعد از قرون طلایی ایرانی و شروع انحطاط علم ، فقه محور شده است و هم اکنون هم همان است. غزالی دانش را فقه محور کرد. غزالی بزرگ‌ترین فقیه ماست. و تا بحال هیچ فقیهی جرات نکرده است روی حرف او حرف بزند. به گفته رییس فرهنگستان نظام علم هنوز در کشور ما تاسیس نشده است. نظام علم مشوش بوده است و مشوش تر هم شده است( بوسیله روشنفکرانی مثل شریعتی). برای تاسیس علم به فلسفه نیاز است. فلسفه ای که بوسیله ایده یولوژی کنترل می شود بدرد این کار نمی خورد. نظام علم به چه کار می اید. بدرد حکومتگری، حل مسیله کم آبی ، حل مسایل اقتصادی، حل مسایل باز نشستگان، حل مسیله خودکشی جوانان و مسن ها، رفع گرانی، حل مشکل ریز گرد ها در خوزستان. حالا برای تاسیس علم به فلسفه مستقل نیاز است. این نوع فلسفه کار فیلسوفانی است که شریعتی گفته است پفیوزان تاریخند.

  4. با سلام

    در این نوشته در گزاره ای بسیار دقیق گفته می شود که «مفهوم روشنفکری برخاسته از عصر روشنگری است.» و در معنای عصر روشنگری گفته می شود که «عصر تابانیدن نور بر ذهن های تاریک است.»
    من حرفم در این نوشته در بارۀ چگونگی «تابانیدن نور بر ذهن های تاریک» در عصر روشنگری است و این جا با آوردن سخنان کانت و دکارت و هابز در این باره می خواهم بگویم که دانشوران در این عصر اقدام به روشنگری یا ابهام زدایی در بارۀ مفاهیم کرده اند و چنان که هابز می گوید: [بنا به باور آنان] فهم درست آدمی هر آینه در گرو چراغ ذهن اوست که روشنایی اش درست به قدر کلمات روشن و عاری از ابهامی است که آدمی در ذهنش دارد.» (لوایاتان ص ۱۰۲)

    کانت در باره عصر روشنگری در آغاز مقدمۀ دوم خود بر کتاب “نقد عقل محض” می نویسد:
    «عصر روشنگری در سپهر علم از زمانی آغاز شد که گروهی از دانشمندان همچون فرانسیس بیکن بر آن شدند که علم را در بردارندۀ دانشی کنند که تجربی است. به ویژه در رابطه با علوم طبیعی که امری کاملاً تجربی است می توان گفت که انقلاب از زمانی آغاز شد که گالیله [ ۱۶۴۲ ـ ۱۵۶۴] گلوله آزمایش خود را بر سطح شیب دار غلطاند؛ یا دانشمندی چون “توری چلّی” حجمی از هوا را برابر با حجمی از آب قرار داد و بر این اساس آزمایش خود را انجام داد؛ یا شیمیستی چون “استال” اقدام به آزمایش اکسیداسیون و احیاء کرد. از این جا بود که ستارۀ بخت دانشمندان علوم تجربی [و آنگاه فیزیک] درخشیدن گرفت. دانشمندان متوجه شدند که عقل آدمی تا کنون تقلّب کرده و آدمی را به نتایجی رسانده که مقدماتش را خودش از پیش چیده است. بنابراین به این درک و دریافت رسیدند که بایست زمام عقل را بدست بگیرند و در پی کشف قوانین ثابت برآیند و [پس از دوندگی “سالیان بسیار”] به جای آن که در پی یافتن پاسخ به پرسش های [بی وقفه و درهم و برهم] طبیعت برآیند آن را به پاسخگویی به پرسش های خود وابدارند.» (مقدمه دوم کانت بر کتاب “نقد عقل محض”)

    رنه دکارت [فیلسوف و ریاضی دان و فیزیک دان] از بنیانگذاران عصر روشنگری و کاشف نظریۀ “شکست نور” و اول کسی است که در معنای علمی از خطای دید آدمی سخن به میان آورده است. از دید او ما آدمیان از چیزها “صورت خیال” می سازیم. برای مثال وقتی از سیب سخن می گوییم از سیبی سخن می گوییم که صورت خیالش را از پیش در ذهنمان داریم. اگر چنانچه صورت خیال ما از چیزها در پرتو روشنایی دانشی راستین شکل گرفته باشد درک مفهومی ما از چیزها آنگاه “روشن” و در غیر این صورت “ناروشن” خواهد بود. وی بر این اساس است که در سر آغاز رسالۀ “گفتار در روش” خود می نویسد: «من در بارۀ خودم هرگز گمان نبرده ام که فحوای ذهنم درست تر از اذهان عامه است. بلکه غالباً آرزومند بوده ام که همچون برخی کسان فکرم تند یا خیالم واضح و روشن بوده باشد …» (چند سطر آغازین بخش اول رسالۀ “گفتار در روش” در ترجمۀ فروغی)
    دکارت این جا در واقع در معرفی خود می نویسد: «مرا کسی بدانید که همیشه خواسته ام پیش از اندیشیدن در بارۀ چیزی نخست تصوری روشن و دقیق یا صورتِ خیالِ روشن و دقیقی از آن چیز در ذهنم داشته باشم.»
    در متن انگلیسی گفته می شود:
    ” I have often wished that my mind was as fast, my imagination as clear and precise, and …”
    و دکارت در شرح “روش” خود می نویسد: من هر دانش پیشینی را که در بارۀ چیزها داشتم یعنی هر آنچه را که روشنی طبیعی ذهن آدمی را از بین می برد [و آدمی را به درجاتی خِنگ می کند] کنار گذاشتم. (پاراگراف آخر بخش اول در ترجمۀ فروغی) در متن انگلیسی گفته می شود:
    ” I freed myself gradually from many of the errors that can obscure the natural light of our minds, and make them less able to see reason.”

    هابز در فصل پنجم کتاب لوایاتان که تاریخ چاپ و انتشارش چند ماه پس از درگذشت دکارت است ذیل عنوان “در بارۀ عقل و علم” می نویسد:
    شیوه استدلال فلسفی شبیه به جمع و تفریق و ضرب و تقسیم در ریاضیات است. وقتی می نویسیم و شرح می دهیم اسمش استنباط یک جزء از کل یا جزء دیگر است. اساساً موضوعی که [قابل تبدیل به گزاره های ریاضی و] قابل جمع و تفریق نباشد جایش در بیرون از دایره عقل و استدلال است. (۹۸) عقل بدین لحاظ عبارت از ردیف کردن نام ها و نشانه ها و شمارش آن ها به منظور بیان معنایی است که در ذهنمان داریم. (۹۸)

    در جامعه بشری عقل کل وجود ندارد. بیان عاقلانه و منطقی آرا و عقاید به معنی درستی آنها نیست. [ عقاید نادرست را هم می توان عاقلانه و منطقی بیان کرد.] رای و نظری را در میان گذاشتن و گفتن که قطعاً درست است معنا ندارد. عدد و رقم نیست که جمع و تفریق کنیم، بگوییم قطعاً درست است. در بیان آرا و عقاید بایست آن را به داوری جمع بسپاریم. رای و نظر درست آن است که دیگران درستی آن را تایید کنند. این البته ایجاد یقین نمی کند. عقل اساساً ایجاد یقین نمی کند. چه عقل یک نفر چه عقل اکثریت. این شرط را در ریاضیات هم داریم. وقتی دو عدد را جمع و تفریق می کنیم و می گوییم می شود فلان قدر نه به این خاطر است که اکثریتی درستی آن را تصدیق و تأیید کرده اند. بنابراین در جامعه آدمیان بایست در پی تصدیق و تأیید بود نه یقین. آن ها که چنین شرطی را نمی پذیرند کسانی اند که خودشان را عقل کل می دانند و رد و قبول کسی جز خودشان را نمی پذیرند. برایشان هم آراء دیگران ملاک نیست. جامعه بشری در این باره قواعدی دارد که هر آن بایست آن را لحاظ کرد. عین قواعدی که ورق بازی دارد. آس که رو شد دیگر بازی تمام است. نمی توان گفت فلان ورق که چند تایش را من دارم ملاک است. این اسمش عقل نیست بلکه إعمال تمایلات شخصی است. گفتنی است که افراد عقل کل عقل هم ندارند. (۹۹)

    با این اوصاف در جامعه آدمیان عقلی که بری از خطا باشد وجود ندارد. (۹۹) غایت عقل جمع بندی نهایی و رسیدن به کلام قطعی و حرف آخر یا یقین نیست. غایت عقل رسیدن به نتایجی ای است که مبنی بر نتایج پیشینی است. نتایج پیشینی هم یقینی نیستند. ما فقط پذیرفته ایم که درست اند.(۹۹)

    باید توجه داشت که بین “خطا” و “بی معنی” فرق است. خطا مقبول است و هر اندیشمندی ممکن است خطا کند. “بی معنی” آن است که اصلاً مفروضاتش موهوم است. مثل وقتی که فرض می کنیم چیزی چنان بوده که فرض می کنیم بوده در حالی که نمی دانیم و امکانش را هم نداریم که بدانیم بوده یا نبوده . یا وقتی که فرض می کنیم چیزی چنان خواهد بود که ما فرض می کنیم خواهد بود در حالی که نمی دانیم و امکانش را هم نداریم که بدانیم چنان خواهد بود یا نخواهد بود. به این ترتیب نشستن و در باره دایره مربع شکل یا ماده غیر مادی صحبت کردن خطا نیست بلکه بی معنی است. (۱۰۰)

    در فصول پیشین نوشتم که که آدمی وقتی اقدام به کاری می کند تصوری از نتیجه کار را در ذهن خود دارد. این ویژگی را در میان جانداران فقط آدمی دارد. این جا اضافه می کنم که آدمی این ویژگی منحصر به فرد را هم دارد که می تواند قضایا و احکامی کلی را با به کار گیری کلمات وضع کند که مبنی بر دست آوردهای تجربی اوست. محاسبه و استدلال هم که می کنیم بر این مبناست. (۱۰۰) یاوه گویی هم از مختصات آدمی است که چندان مثبت نیست. فیلسوفان که کارشان کلی بافی است بیش از دیگران برخوردار از این ویژگی اند. سیسرون به درستی گفته که هیچ حرف یاوه ای نیست که در کتاب های فلسفی نیست. دلیل آن هم به نظرم فقدان تعاریف مشخص از واژگانی است که فلاسفه در نوشته شان به کار می برند. آنچه علم هندسه را غیر قابل تردید کرده بی ابهام بودن قضایای آن است. (۱۰۰) التقاط معانی نیز از دیگر عوامل یاوه گویی است. برای مثال گفتن این که ایمان در روح کسی دمیده می شود بی معناست. دمیده شدن اختصاص به جسم دارد. (۱۰۰) به کار بردن کلمات و تعابیر بی معنا هم از اسباب یاوه گویی است. تعابیری چون “جوهر الاهیت در تثلیث” یا وجه معادل قرار دادن “نان و شراب” با “جسم و خون مسیح” از این دست است. (۱۰۱)

    به نظرم نخستین علتی که سبب نتایج پوچ و بی معنی می شود نداشتن روش است. اگر چنانچه آدمیان دارای روش و اصول درست و مشترک باشند نحوه استدلالشان همسان و همگون و قابل فهم برای همه می شود و از میزان یاوه گویی ها کاسته می شود. هم به این خاطر است که در عرصه هندسه هیچ احمقی نیست که اصرار بر درستی قضیه ای کند که دیگران خطایش را آشکار کرده اند. (۱۰۱)

    حواس آدمی و قوه تصور ساز آدمی یک خصلت مادرزاد است. عقل آدمی اما چنین نیست. با آدم بدنیا نمی آید و آموختنی است. آغاز آن نامگذاری درست اشیاء و تعاریف درست از مفاهیم است. ما آنگاه به استدلال روشمند و سپس به قیاس نیازمندیم تا آن که به علم و معرفت برسیم. (۱۰۱) آدمی با عقل و علم در باره علل پیدایش اشیا و پدیده هاست که می تواند آن ها را بازتولید کند. (۱۰۲)

    گفتنی است که کودکان پیش از آن که قوه تعقلشان بکار افتد کلمات را یاد می گیرند و به کار می برند. عقل و استدلال اینجا امر پسینی است. این وضعیت بسیار شبیه به زندگی مردم عادی است که چندان عقلانی نیست و بیشتر مبنی بر تجربه و درجه هوش و تمایلات فردی و الّا بختکی و مبنی بر شانس و بد شانسی است. البته متفاوت از زندگی اهل علم است. اما بهتر از زندگی فقیهایی است که مبانی نظری شان نادرست است. این مبانی از باور به قواعد کلی نادرست و اصرار بر درستی آن ها ناشی می شود. (۱۹۲)

    و سرانجام این که فهم درست آدمی در گرو چراغ ذهن اوست که روشنایی اش به اندازۀ کلمات روشن و عاری از ابهامی است که آدمی در ذهنش دارد. (۱۰۲)

    حرف پایانی
    شریعتی به گمان من روشنفکر نیست. وی یک پدیدۀ ایرانی است که در برهه ای از زمان تحت شرایط خاصی که شاخص آن بی تجربگی و خفقان بود در متن جامعۀ دانشگاهی ایران مثل برق جهید و خواب را از چشمها ربود. تجربه ای بود که جامعه ایران آن را از سر گذراند و از تجربه اش درس های گرانبها آموخت. تاریخ به این معنا دیگر تکرار پذیر نیست و خوشبختانه روشنفکریگری در ایران امروز جنبۀ تعمیم یافته دارد و هزاران زن و مرد پشتوانۀ سنگری آنند. آنچه ما اکنون نیازمند آنیم روشنفکریگری نیست بلکه روشنگری است. کم نیست حجم مفاهیمی که ما ایرانیان اغلب به کار می بریم و پر ابهامند.

    با احترام
    داود بهرنگ

    توضیحات:
    من اگر چه که نوشتۀ هابز را ترجمه مفهومی کرده ام ولی شماره صفحات را به ترجمۀ آقای بشریه ارجاع داده ام.
    اعداد داخل پرانتز شماره صفحات در ترجمۀ آقای حسین بشریه از لوایاتان هابز است.

    منابع
    ۱- گفتار در روش دکارت ترجمۀ محمد علی فروغی [ضمیمۀ سیر حکمت در اروپا] انتشارات نیلوفر
    ۲- متن اصلی لوایتن هابز. من این متن را که به زبان انگلیسیِ سال ۱۶۵۱ میلادی است و با زبان انگلیسی کنونی قدری متفاوت است از سایت کتابخانۀ یک دانشگاه کانادایی دانلود کرده ام:
    [“Leviathan – McMaster University, Canada”]
    ۳- “لویاتان توماس هابز به ویرایش و مقدمۀ سی.بی. مکفرسون” – ترجمۀ دکتر حسین بشریه – چاپ تهران – نشر نی – سال ۱۳۸۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

بازار دید و بازدیدهای دیپلماتیک در منطقه گرم است و ظاهرا روند نوینی از روابط و همکاری‌های منطقه‌ای شکل گرفته است. فرصت‌های جدید و تهدیدهای نوین، هم بازارها را به حرکت درآورده و هم موجب

ادامه »

در میان فعالین سیاسی بحثی جدی در جریان است که سرنگونی نظام جمهوری اسلامی و گذار یک‌باره از حکومت چه پیامدهایی خواهد داشت. بررسی شرایط ایران نشان می‌دهد که به احتمال زیاد پیامد سرنگونی حکومت «خلاء سیاسی» خواهد بود. در توضیح ویژگی‌های این پدیده می‌توان گفت…

ادامه »

رضا شاه در عمل یک رئیس جمهور مادام العمر در سرمشق اقتدارگرایانه بود. او هیچ ویژگی متعارف یک پادشاه را نداشت.تمام وقت خود را صرف اداره کشور می‌کرد. تفریح و فراغت پادشاه و سپردن امور اجرایی کشور به دیوان برای رضا شاه چندان معنا نداشت. در دوران حکمرانی او

ادامه »