چون این سین سمبل است، بنده هم حق دارم به اندازه خودم مثل دیگران، این سمبل را معنا بکنم. اگر پسندیدید، شما هم بپذیرید؛ نپسندیدید هم سرگرمی است، چیزی ما می گوییم، شما هم گوش بدهید.
این سین چطور است؟ سین یک حرف دندانه دار است، و همین دندانه ها در حقیقت همان ریشه و اصل ماجرا هستند.
چرا هفت تا ب را کنار هم نگذاشتند، چرا هفت تا جیم را کنار هم نگذاشتند؟ خوب بالاخره حروف الفبا، حروف الفبا هستند و بر یکدیگر برتری ندارند.
اما این سین یک حرف دندانه دار است، در عربی هم همین طور است، در عبری هم همین طور است. و شین چند تا نقطه رویش می نشیند. در عربی هم همین طور است، در عبری هم همین طور است. این سین ها به نظر من دندانه های کلیدند. از اینجا من وارد ماجرا می شوم.
هفت سین یعنی هفت تا کلید و هفت تا کلید یعنی هفت تا دری که شما می خواهید باز بکنید. در حقیقت هفت سین به شما هفت تا کلید می دهد، یک دسته کلید می دهد. معنایش این است. چنین معنایی را باید از او اخذ بکنیم که کلیدها را به دست بگیرید و به دنبال گشودن قفلها و گره ها باشید. همین بیتی که از حافظ خواندم:
چو غنچه گرچه فروبستگیست کار جهان
تو همچو باد بهاری گره گشا می باش
حالا گمان نکنید کلیدهایی که امروز می سازند، دندانه دارد، نه، کلیدهایی که در گذشته می ساختند، دندانه داشت، از قضا امروز کلید از دندانه دار بودن دارد خارج می شود. حالا دیگر قفلهای دیجیتال و غیره آمده که هیچکدام دندانه ندارد، عدد دارد. ولی کلیدها در قدیم دندانه دار بودند و این دندانه ها امری بود ه در همه محرز بود. اجازه بدهید یادآوری کنم شما را به آن غزل خیلی نیکویی که مولانا دارد، که گمان دارم بسیاری از ما شنیده باشیم:
حیلت رها کن عاشقان،
دیوانه شو، دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ،
پروانه شو، پروانه شو
رو سنیه را چون سینه ها
هفت آب شو از کینه ها
وانگه شراب عشق را
پیمانه شو، پیمانه شو
تا به این بیت میرسد:
قفلی بود میل و هوا،
بنهاده در دلهای ما
مفتاح شو، مفتاح را
دندانه شو، دندانه شو
فوق العاده نکته لطیف و نغزی است که اینجا مولانا می پرورد. می گوید که این امیال، این زنگارها، این خواسته ها، این توقعات، به منزله قفلهایی هستند که بر دل ما نهاده شده اند، شما مفتاح شو، شما کلید شو، و مفتاح را دندانه شو، دندانه شو، مثل کلید، مثل دندانه کلید باش، مثل دندانه مفتاح باش.
ما در فارسی کلمه کلید را استفاده می کنیم، ولی کلمه مفتاح در عربی گویاتر است.
مفتاح یعنی آلت بازکردن، چیزی که فتح می کند، می گشاید، باز می کند. در قرآن هم هست: و عندهُ مفتاح الغیب… کلیدهای غیب در دست خداوند است. و این اتفاقا بسیار جالب است. مولانا هنگامی که راجع به ختمیت پیغمبر اسلام سخن می گوید، ختم یعنی مهر، یعنی آن مهری که بر پایان یک نامه می زنند، آن را تفسیر به کلید می کند:
در گشاد ختمها تو خاتمی
در جهان روح بخشان حاتمی
هست اشارات محمد المراد
کل گشاد اندر گشاد اندر گشاد
می گوید تو خاتمی چون بهتر از هر کس دیگری می توانی قفلها را باز بکنی.
گشایندگی در اینجا صفت اصلی است که برای پیامبر نقل می کند. همه اشارت ها و درس های محمد (ع) عبارت است از گشادن و گشادن و گشادن. سه بار گشادن را می گوید، شما هفت بار بگویید، می شود هفت سین. براینکه می شود هفت تا کلید، هفت تا سین دندانه دار، دندانه های کلید.
می خواهم عرض کنم که این مفهوم گره گشا بودن و قفل نبودن هم در وجود فرد آدمی و هم در نسبت فرد با آدمیان دیگر از گره گشاترین مفاهمی است و اگر واقعا هفت سین به ما به نحوی سمبلیک و نمادین بتواند این معنا را افاده کند، هر سال در آغاز سال، در آغاز بهار طبیعت ، که به جای اینکه به سرکه و سمنو و … نگاه کنیم و اهمیت بدهیم، یک قدم فراتر از او برویم، مفهوم کلید را از آنها احذ کنیم، آن وقت می توانیم برای یک سال سرمایه گذاری، سرمایه داشته باشیم.
یعنی درس بگیریم هم از طبیعتی که گشاده می شود، گلی که می روید و می شکفد و می خندد و هم از این هفت سینی که هفت تا کلید به دست ما می دهد.
می دانید مولانا در باب عشق نظرش چیست؟
وقتی که راجع به عشق سخن می گوید، یا شاید هم راجع به خودش، آن را هم باید تفسیر کرد:
این نیم شبان کیست چو مهتاب رسیده
پیغامبر عشق اشت و ز محراب رسیده
این کسیت چنین غلغله در شهر فکنده
بر خرمن درویش چو سیلاب رسیده
یک دسته کلید است به زیر بغل عشق
از بهر گشاییدن ابواب رسیده…
تصویری که یک شاعر عارف عاشق از عشق می دهد، یک دسته کلید است، یک هفت سین است، یک دسته کلید است که هفت تا کلید در خود دارد.
خوب این عشق گشاینده چه معجزه ای می کند که همه ی گره ها را باز می کند. همه بن بست ها را می گشاید و باز می کند. همه ی گرفتگی ها و گیرها را رفع می کند و راه باز، یک جاده روشن، یک افق گسترده ای را در مقابل چشم شما قرار می دهد. چرا ما از هفت سین این درس را نگیریم؟
چرا درس عشق، درس محبت، درس گره گشایی، درس کلیدبودن به جای قفل بودن نگیریم؟
بعضی آدمها نه تنها با دیگران قفلند، با خودشان هم قفلند، یعنی با خودشان هم قهرند. واقعا این چنین است. این قدر زنگار ، این قدر تعلقات بر آنها نشسته که خودشان از چشم خودشان غایب شده اند، خودشان را هم نمی بینند. خودشان را زیر هفتاد لحاف پنهان کرده اند. حتی اگر بخواهند ببینند، این قدر رسوبات روی وجود آنها را گرفته که باید منجنیق بیاورند تا این آدم را از شرّ آن رسوبات جدا کنند. این آدمی که با خودش قهر است، با دیگران هم قفل است، واقعا، یعنی نمی تواند ارتباط بگیرد، نمی تواند راهی به محبت باز کند، در دل آنها برود.
از محبت تلخها شیرین می شود و همان دسته کلید عشق که درهای بسته را باز می کند.
این مهمترین درسی است که به نظر من ما می توانیم از سمبلیسم هفت سین بگیریم.

منبع: فیس بوک رسمی عبدالکریم سروش

بازگشت به صفحه اول