قابل انکار نیست که جنگ کنونی به تمنای ایرانیان جنگطلب شروع نشد. مطالبه بمباران و حمایت از حمله و کمپین کشتار هم تاثیری در سرعت ناوهای هواپیمابر نداشته. پس چرا دستکم الان که سیاهی و تباهی جنگ از روز روشنتر است، همچنان به زمین و زمان چنگ میاندازند تا موضعشان را توجیه کنند؟ آنها که مسوولیتی در خرابی و کشتار و ویرانیای که به جا میماند ندارند. صرفا موضعی را اختیار کردند که نهایتا در محاسبات استراتژیک لحاظ نمیشود.
درست است که نتایج جنگ از قبل قابل پیشبینی بود، حتی برای کسانی که از موارد مشابه در منطقه غافل بودند. حتی کسانی که به مواضع بیرودربایستی ترامپ و ونس و هگسث بیتوجه بودند هم برایشان بدیهی بود که جنگ قرار نیست دموکراسی یا حتی تغییر رژیم را به همراه داشته باشد. ولی در موقعیت فعلی که ویرانی و کشتار و تخریب روزانه قابل انکار نیست، انتظار میرفت که جنگ طلبان یا انتخابشان را نفی کنند یا با عواقبش کنار بیایند. ولی چرا انتخابشان همچنان توجیه جنگطلبی است با اتکا به شبهاستدلالات اینستاگرامی؟ مگر این آسمان و ریسمان به هم بافتنها برای توجیه جنگ فایدهای جز تطهیر ترامپ و نتانیاهو دارد؟
توجیهات پساجنگ را احتمالا باید یک مکانیسم دفاعی تلقی کرد برای تسکینِ روانِ پریشانِ جنگطلبی. به همین دلیل احتمالا این دفاعیات تا مدتی قابل توجه و در سطحی انبوه تولید و تکثیر شوند. گرچه بیشتر به «تاکینگ پوینتهای» جنگطلبان ایرانی پرداختهام اما اینجا نگاهی میاندازم به دو راهبرد فرافکنی مسؤولیت و انکار فجایع.
استراتژی فرافکنی به معنای دفع مسؤولیت و نسبت دادن آن به دیگران است. کلیشه دمدستی «کار خودشونه» (مثلا در قتل دستهجمعی دخترکان نونهال میناب) کارکردش امتناع از پذیرش مسؤولیت است. طبیعتا توجیهات جنگطلبان پذیرای تکثر مسؤولیتها نیست. همه نارساییها را تکعاملی میبینند و منکر عاملیتهای موازی میشوند. همزمان منتقدین این نگاه را میتوانند به راحتی به طرفداری از نظام (یا به قول خودشان مزدوری) متهم کنند. مسؤولیت شروع جنگ هم بدین ترتیب تمام و کمال حواله میشود به جمهوری اسلامی. عبارت «چاره دیگری نمانده بود» با تمسک به نوعی موجبیتگرایی جنگ را محصول طبیعی زمامداری جمهوری اسلامی میبیند تا نقشآفرینی بازیگران دیگر کمرنگ شود. بدعهدی در برجام و امتیازات بیسابقه اخیر و حمله اسرائیل در حین مذاکره در این منطق جبرگرایانه موضوعیتی ندارد. «جنگ گریزناپذیر بود،» ادعایی ابطالناپذیر است و همین منطقگریزی است که آن را به کلیشهای کارا در جعبهابزار جنگطلبی تبدیل کرده است.
طبیعتا منتقدان این نگاه در دام تصلب تکعاملیتی دیدن جنگ نمیافتند. جمهوری اسلامی سهمی جدی در این جنگ دارد و عملکرد ماجراجویانه، مداخلهگرانه، و نظامیگری در طی چهار دهه در کشاندن کشور به به این فاجعه اجتنابپذیر نقشی غیرقابل انکار دارد. سیاهه جنایات رژیم تمامی ندارد، با این حال، به لحاظ حقوق بینالملل، این واقعیت که جنگ را نتانیاهو و ترامپ شروع کردند هیچ اما و اگری ندارد. انتساب تمام پلشتیهای عالم به جمهوری اسلامی کارکردش این است که مسؤولیتی حقوقی متوجه دولتهای متخاصم و مسؤولیتی اخلاقی متوجه جنگطلبان نشود. مغالطه «تنها مقصر» به شکل معجزهآسایی وجدان آسانگیر دوستان جنگطلب را متقاعد میکند که مهاجمان و طرفدارانشان سهمی از این قصور ندارند.
استراتژی انکار یا مظاهر فاجعه را نمیپذیرد یا آنها را کوچک جلوه میدهد. سرباززنی از پذیرش فاجعه میتواند شامل اعتبارزدایی از مستندات ویرانیها باشد به این بهانه که صحنهسازی، فوتوشاپی، یا کار هوش مصنوعیاند. همدستی نانوشته جعلیکاران ارتش سایبری و کارشناسنمایان رسانه فارسیزبان جنگ هم باعث شده این تردیدهای سوگیرانه ظاهری موجه پیدا کند. تاکید بر نقطهزنی هم در راستای تشکیک در خساراتی است که به مناطق غیرنظامی و زیرساختهای ملی وارد شده است. برچسبهای رایج نظیر «مواضع جمهوری اسلامی» یا «پایگاه زیرزمینی موشکی» یا «محل اختفای مزدوران رژیم» که به سادگی و سخاوت به هر منطقه جنگزدهای منتسب میشود هم برای انکار ریاضیاتی خساراتی است که در محاسبات سرانگشتی جنگ طلبان لحاظ نشده بود.
کوچکانگاری تلفات و خسارات هم روشی دیگر در انکار ویرانی جنگ است. مقایسهها (ی عموما غیرمستند) با آمار مرگ و میر در فجایع طبیعی، تصادفات جادهای، آلودگی هوا، و سرکوبهای داخلی معمولا به هدف ناچیزانگاری جنگ انجام میگیرد. با بیمقدار دیدن خسارات، میتوان دست به دامن منطق بیربط هزینه/فایده شد تا فایدۀ (تضمین نشدۀ) تغییر حکومت توجیه شود. مثال سمی سرطان و شیمی درمانی هم محصول همین اعوجاج در دیدن خسارات و خوشخیالی در برآورد دستاوردهای جنگ است. معکوس همین فرمول در مبارزات مدنی هم بخشی از معادله توجیه جنگ است. کلیشه «همه راهها را امتحان کردیم» بخشی از اقتصاد جنگ است که قرار است ما را متقاعد کند که «چاره دیگری نمانده بود.» وقتی در مخرج کسر هزینه/فایده جنبشهای مدنی داخلی، دستاوردهای به-زحمت-کسب-شده کنشگران داخلی روند میشوند به صفر کلوین، خسارت بینهایت جنگ هم قابل پرداخت به نظر میآید.
صرفنظر از این که ضمانتی در دستیابی به سرنگونی نیست (و اتفاقا شواهد از تعویق جدی در پروژه دموکراسیخواهی و آزادی حکایت میکند)، باز هم این بیانتهایی در هزینهای که جنگطلبان حاضرند کیسه کشور بپردازند قابل مداقه است. به قول ناهید صیامدوست، پرسش مرکزی پیش روی جنگطلبان این است که تا چه اندازه از خسارت برایشان پذیرفتنی است؟ آیا دوستان جنگطلب با حمله اتمی به تهران هم موافقند؟ اگر نیستند، چه تفاوت ماهوی باعث شده موضعشان متفاوت باشد؟ آیا سقفی مجاز از تعداد تلفات مدنظرشان است که نباید از آن عدول شود؟ مگر غیر از این است که جنگی هستهای احتمال دستیابی به نتیجه مطلوبشان یعنی تغییر رژیم را افزایش میدهد؟ تمامی کلیشههای رایجشان هم در توجیه چنین جنگی قابل بازیافت است:
o هیچ تغییر جدیای بدون هزینه بزرگ شدنی نیست.
o پروسه پرتودرمانی هم منجر به آسیب به سلولهای سالم میشه.
o البته چارهای هم دیگه نمونده بود.
o خودشون وضع را به اینجا کشوندند.
o مسؤول تلفات تماما با جمهوری اسلامیه.
o کی فکرش را میکرد که اینها همه جای تهران را قرارگاه موشکی کرده باشن؟
o اصلا از کجا معلوم کار خودشون نباشه؟
o یک از اقوام ما که تو سپاه آشنا داره میگه انفجار به خاطر تست ناموفق یکی از پروژههای هستهایشون بوده!
o مگه توی این چهل سال کم آدم به خاطر تصادفات و آلودگی هوا و کرونا و کشتار تلف شدند؟
o ببین ژاپن بعد از جنگ چطور روی ریل پیشرفت افتاد.
o دوباره بهترش را میسازیم!
اتفاقا عنوان این نوشته را از فیلمی در مورد جنگ هستهای به عاریت گرفتهام: «دکتر استرنجلاو: چگونه یاد گرفتم دست از هراس بردارم و به بمب عشق بورزم.» عشق ورزیدن به بمب، یادگرفتنی است. نهراسیدن از هزینهها اکتسابی است. آموزش میخواهد و تمرین و جدیت و ممارست. شانه خالی کردن از مسؤولیت، نشنیدن منطق، انکار حقیقت، کرخت شدن به فلاکت، توجیه جنایت آسان به دست نمیآید. محتاج همدستی دو بازوی قدرتمند است: یکی که با زورگویی و ظلم و کشتار و دهنکجی و بیشعوری و لجبازی و بیعرضگی بذر استیصال را بکارد در جانهای به ستوهآمده و دیگری که این خلاء امید را پرکند با خشم و خشونت و خودویرانگری و نوستالژیهای ساختگی. چه بسا نهادها و رسانهها و استراتژیستها و اتاق فکرها و کابینههایی که وقت و انرژی و سرمایه هنگفت خود را مصروف آموزش عشق ورزیدن به بمب کردهاند. جنگ نظامی را نمیدانم، اما جنگ حقیقت را به این سادگی واگذار نمیکنیم. تحمل میکنیم. خشمگین نمیشویم. حرف میزنیم. ناامید نمیشویم. تکرار میکنیم. کوتاه نمیآییم. درست است: از سلاح و خشونت و رسانه بیبهرهایم. سهمی از فاند فلان دپارتمان و بودجه بهمان قرارگاه نداریم. متانتمان لایکخور نیست، آرامشی که ترویج میکنیم ایمپرشن ندارد. سنجیدگی سراتونین ترشح نمیکند. عقلانیت حوصلهسربر است. اما، نهایتا پیروزی از آن ماست، چون طرفدار زندگی هستیم و زیبایی و نور. چون مجهزیم به حقیقت؛ و عشق به حقیقت یادگرفتنی نیست، جزئی است از سرشت همهمان.
*مجتبی نفیسی یک نام مستعار است. نام اصلی نویسنده نزد زیتون محفوظ است.
مقدمه در دو دهه اخیرِ پساانقلاب ۵۷، دو جریان فکری نئولیبرال که از یک سو،…
خبر هرگونه تفاهم میان ایران و آمریکا، در جامعهای که دههها زیر سایه تنش،…
به مناسبت بیست و نهم خرداد سالروز مرگ علی شریعتی متفکر بزرگی که بیش…
درامد: آنچه که در این نوشتار ملاحظه میکنید، حاشیهای است بر یک گفتوگو در…
مدتی است هر رسانهای را که باز میکنید، سعید لیلاز را میبینید که با لحنی…
جامعه ایران از دیماه تاکنون با سه بحران همزمان و عمیق روبهرو شده است: سرکوب…