سهم دولت پزشکیان در سوریهای شدن ایران
سالها پیش در ماجرای بخشش یک خانواده حضور داشتم. جوانی ۲۱ ساله کشته شده بود. خانواده پس از کشاکشی طولانی رضایت دادند، اما مادر شرطی گذاشت: قاتل باید شهر را ترک کند. میگفت: «من بخشیدم، اما دیدنش زخمم را تازه میکند. شهر ما کوچک است؛ هر بار ببینمش انگار پسرم دوباره کشته میشود.»
پیام او روشن بود: بخشش با فراموشی فرق دارد؛ یادآور همان اصل اخلاقی که میگوید «میبخشیم، اما فراموش نمیکنیم.»
در تجربه آفریقای جنوبی نیز کمیسیون «حقیقت و آشتی» بر همین منطق استوار بود: حقیقت باید گفته شود؛ بخشش ممکن است رخ دهد؛ اما فراموشی جایگاهی ندارد.
اما راهبرد دولتِ مسعود پزشکیان در مواجهه با کشتار دیماه ۱۴۰۴ منطقی وارونه دارد؛ راهبردی که بر «مدیریت روایت» و «مدیریت سوگ» استوار است. دولت با مدیریت روایت میکوشد «حقیقت» ناگفته بماند و با مدیریت سوگ تلاش میکند داغ ماجرا به «فراموشی» سپرده شود. این در حالی است که سوگواران نه فرصتی داشتهاند و نه انتخابی برای «بخشیدن» یا نبخشیدن. چهبسا فشار برای فراموشی و تلاش برای وارونهکردن حقیقت امتناع بخشش را هم بهدنبال دارد.
خطا در تشخیص صورت مسئله
دولت مسعود پزشکیان – ظاهراً با مشورت چهرههای رسانهای و «روزنهگشا» – تصور میکند با مدیریت مراسم، مدیریت رسانه و تعدیل لحن میتواند بحران را مهار کند. عذرخواهیهای کلی و مبهم، نشست با چهرههای روزنهگشا، سپردن مسئولیت کمیته بررسی به محمدرضا عارف و پوشیدن لباس سیاه و تلاش برای برگزاری مراسم چهلم سراسری، همگی نشانههای یک راهبرد مشخصاند: مهار بحران از طریق مدیریت سیاسی رنج.
در روایتهای رسمی چند محور تکرار میشود: دولت خود را «صاحبعزا» معرفی میکند؛ میان جانباختگان تفکیک قائل نمیشود؛ از «آشتی ملی» سخن میگوید؛ کمیته بررسی و آسیبشناسی تشکیل میدهد؛ و بر نقش دشمن خارجی تأکید میکند. در ظاهر، این اقدامات نشانه مسئولیتپذیری است. اما در جامعهای که اعتمادش فروریخته، همین اقدامات میتواند به مصادره رنج تعبیر شود.
مشکل جامعه ایران امروز کمبود روایت رسمی نیست؛ مشکل، فقدان اعتماد به روایت رسمی است. مسئله اصلی بحران روایت نیست، بلکه «بحران اعتماد ساختاری» است. در چنین شرایطی هیچ کنش دولتی قابل اعتماد دیده نمیشود. حتی بهترین کمیته حقیقتیاب «صحنهسازی» تلقی میشود و حتی صادقانهترین عذرخواهی تاکتیکی برای بقا خوانده میشود. وقتی اعتماد فرو میریزد، هر حرکت رسمی به جای ترمیم، تحریک میکند.
وقتی متهم، صاحبعزا میشود
قدرت سیاسی همواره میکوشد «روایت رسمی رنج» را تثبیت کند، زیرا این روایت تعیین میکند چه کسی قربانی است، چه کسی مسئول است و چه کسی حق شکایت دارد. اما اگر حکومت بگوید «ما داغداریم، ما اولیای دم هستیم» در حالی که بخش بزرگی از جامعه آن را مسئول میداند، شکاف روانی عمیقی ایجاد میشود. خانوادهها و صاحبان واقعی عزا ممکن است حذف شوند؛ سوگ به «سوگ تحقیرشده» بدل گردد؛ خشم فروخورده تشدید شود. مدیریت رنج، اگر از سوی کسی باشد که متهم آن رنج است، میتواند خودِ رنج را عمیقتر کند. اگر سوگواران احساس کنند قاتل مجلس عزا را برگزار میکند، زخم عمیقتر میشود.
جمهوری اسلامی-به کمک دولت پزشکیان- اینبار میکوشد مدیریت سوگ را نیز به عهده بگیرد تا از «متهم» به «صاحبعزا» تغییر نقش دهد. اما سوگ برای سیاستمدار یک «روایت» است و برای خانوادهها یک «حقیقت زیسته». وقتی حقیقت زیسته به سطح مدیریت سیاسی تقلیل پیدا کند، خشم واکنشی طبیعی است؛ نه از سر سیاست، بلکه از سر بیعدالتی. به بیان دیگر، وقتی رنج انسانی به سطح روایت رسمی و تحریفشده فروکاسته شود، سوگوار احساس میکند دردش نمایشی یا مصادرهشده شده و بهشدت خشمگین میشود.
ابتذال مفاهیم و امتناع گفتوگو
کنترل روایت، اگر جایگزین حقیقتگویی شود، به ابتذال مفاهیم اخلاقی میانجامد؛ داستانی تکراری در جمهوری اسلامی. «سوگواری ملی»، «آشتی ملی», «کمیته حقیقتیاب»، «مراسم چهلم» – واژههایی که باید حامل معنا باشند- در چرخه مصرف سیاسی تهی میشوند. و وقتی واژهها بیاعتبار شوند، امکان گفتوگو از میان میرود. در چنین وضعیتی، ابتذال کلمات نه تنها به امتناع تفکر، بلکه به امتناع گفتوگو میانجامد. این امتناع، جامعه را نه به سوی آشتی، بلکه به سوی فرسایش میبرد. سوریهای شدن از جایی آغاز میشود که جامعه دچار امتناع گفتوگو شود و به سوی یکدیگر اسلحه بکشد.
مهر ابله مهر خرس آمد یقین
بیایید فرض کنیم نیروهای میانهای که امروز در ساختار قدرت حضور دارند، صادقانه میکوشند از تشدید شکاف و فروپاشی کامل جلوگیری کنند. اما اگر تشخیص صورت مسئله اشتباه باشد، اگر بستر اجتماعی بیاعتماد باشد و مهارت و هوش کافی برای آسیبشناسی آنچه در حال رخ دادن است وجود نداشته باشد، حتی نیتهای تعدیلگر نیز نتیجه معکوس میدهد.
اگر جمهوری اسلامی مفاهیمی مدرنی چون انتخابات، جمهوریت، آزادی رسانه و حق رأی را به ابتذال کشاند، اگر اصلاحطلبان متهماند که با رفرم و بافتهای جامعه مدنی شوخی کردند، اکنون روزنهگشایان و دولت پزشکیان در حال به ابتذال کشیدن آخرین مفاهیمی هستند که انسانها به کمک آن یکدیگر را در شرایط سخت تحمل میکردند.
وقتی چهلم مادری که فرصت سوگواری نیافته مصادره میشود؛ وقتی روایت کشتهشدن فرزندش جعل میشود؛ وقتی مجلس ختم به مراسم مشروعیت نظام تبدیل میشود؛ وقتی قاتل صاحب عزا میشود، آخرین ضربهها به پیکره بافتهای سنتی جامعه هم وارد میشود. خشمی عمیق در دل و جان بازماندگان و جامعه مینشیند و پس از آن سوریهای شدن و فروپاشی آسانتر و ممکنتر میشود.
چه باید کرد؟
لعنتیها! سوگ را مدیریت نکنید. بگذارید عزاداران خود سوگواری کنند. مانعشان نشوید. بیاعتمادی عمومی ساختاری است و با آییننامه و مراسم ترمیم نمیشود. اگر مسئولیتپذیری واقعی در کار است، باید در سطحی فراتر از نمادها نشان داده شود: استعفا دهید.
ج
مدتی است هر رسانهای را که باز میکنید، سعید لیلاز را میبینید که با لحنی…
جامعه ایران از دیماه تاکنون با سه بحران همزمان و عمیق روبهرو شده است: سرکوب…
درک اندیشهی محمد حنیفنژاد بدون قرار دادن آن در بستر تاریخی شکلگیری بحرانهای ساختاری جامعه…
مسئله دینستیزی، به معنای مبارزه با دین، که اغلب علل اجتماعی دارد تا دلایل معرفتشناسانه…
در این نوشتار کوتاه تلاش میشود که بین سه مفهوم «جمهوری»، «جمهوریت» و نیز «سلطنت»…
قرن بیستم با نبردی سهمگین میان سه ایدئولوژی رقیب تعریف شد: لیبرالیسم، کمونیسم و فاشیسم.…