یادداشت

مسعود پزشکیان؛ پله‌پله تا ملاقات شیطان

 

احمدی‌نژاد، صادق‌تر از او بود در سرسپاری به قدرت. در این که سعی نکرد که له‌له‌زدن‌ش برای نمود و نمونه شدن‌ش بر زبان «مقام معظم» را از دست و زبان خود مخفی کند. او صاف و ساده‌تر بود که از نهج‌البلاغه و آیات قرآن آویزان نشد تا تملق خود در برابر حاکم بزرگ را بزک دوزک کند. او با همان زبان عامیانه‌اش، افشا می‌کرد که غش می‌کند از این‌که مقام معظم آدم حساب‌ش می‌کند و او را به رده‌های بزرگ مقام و مرتبت راه‌ش می‌دهد. ولی این مرد، از امام علی خواند و از سخنان و خطبه‌های امیرالمومنین گفت تا له‌له‌زدن خود در عشق ورود به حلقه‌‌ی نزدیک حاکم بزرگ را از چشم مردم دور نگه دارد و آن‌را عشق و عطش‌ش برای کاستن از رنج مردم بنامد. حالا هم که به اندرون بیت و باروی قدرت، اجازه‌ی ورود پیدا کرده بود؛ گویی سر از پا نمی‌شناخت. این بود که با نیش باز، ابایی نداشت که همان مردم را «تروریست» می‌نامید و دست در دست این سردار و آن پاسدار و این قصاب خون مردم در حلقه‌ی «معماران خون» مردم وارد شود و در روز واقعه‌ای سهیم شود که مرد و زن و کودک و جوان را در خیابان و کوچه‌های زندگی‌شان با گلوله‌ای که از بالای مسجد و پایگاه و به دستور حاکم بزرگ شلیک شد، سهیم شود. سهیم شود در کشتن مردم بی‌پناه، در شلیک به سر و چشم معترضان، در تیر خلاص زدن به مجروحی که برای مداوا به بیمارستان پناه آورده بود، در دزدیدن نعش معترضان، در اجبار بازماندگان این همه کشته تا پول گلوله‌ی بر سر و تن عزیزشان را با حاکم صاف کنند، در اجبار بازماندگان به انتخاب جعل هویت عزیزشان به نام خفت‌بار بسیجی و یا گذشتن از خیرِ عزاداری، در دریغ کردن بازماندگان از هرگونه برگزاری مراسم برای تسکین دردشان. در مستند کردن عکس‌های تلنبار نعش مردم در کیسه‌های سیاه، در ضبط کردن آه و ناله‌های مردی که هی بین آن نعش‌ها می‌گشت و داد می‌زد:«سپهر بابا کجایی». در ثبت وضبط آن لحظاتی که مردی روی به نعش پسر جوانش، پیچیده در کیسه‌ای سیاه ناله می‌کرد:«مانی برو، من هم میام پیش‌ت». در جاودانه کردن لحظاتی که مردمی گرد گور و قبرستانی که جوان‌شان را در خاک بغل کرده بود؛ به رنجی تمام و با بهت و حیرتی بی‌پایان می‌رقصیدند. در وصف زنی بی‌پناه که پس از پیدا کردن نعش جوانش می‌گفت:«پسرم را یافتم. نعش پسرم را. نعش‌ها را در سردخانه یک به یک ورق زدم و چشم‌ام در چشمان خیره به نقطه‌ای کور پسرم، ماتم گرفت.»

او سهیم شد در ربودن مصدومان روز واقعه. حالا تاریخ می‌توانست در کنار عکس نعش جوانی که دستان بسته‌اش از آن کیسه‌‌ی سیاه بیرون زده بود؛ اسم او را به عنوان یکی از عوامل چنین جنایتی تصدیق کند. در کنار همان عکسی بنشاند که مصدومان هم‌چنان لوله تراشه از دهان‌شان بیرون بود و یا پد الکترود نوار قلب بر سینه‌شان، که جنازه‌شان سر از سردخانه کهریزک درآورده بود.

او که خود را مؤمن به خطبه‌های امام اول شیعیان می‌دانست که شریک شدن در قدرت را اندازه‌ی ارزش آب دهان بُزی هم نمی‌دانست؛ اکنون چنان عکس‌های اجساد انباشته‌ی کشته‌شدگان دیماه برای او چیزی عادی و طبیعی جلوه می‌کرد که نیش لبخند‌های‌ش، جای آن توسل به طعنه‌های گزنده‌ی امام در باب ارج و قرب قدرت را از ذهن او می‌زدود و به راحتی کشته‌شدگان را «تروریست» خطاب می‌کرد.

او که از خشم و غصب امام علی در برابر بی‌عدالتی مثال می‌آورد که زنی برای دادخواهی از مردی در لشکر معاویه روی به او آورده بود و خود را این‌گونه ملامت کرده بود که:«اگر مرد مسلمانی پس از شنیدن این خبر از اندوه بمیرد، ملامتش نکنید؛ بلکه نزد من، سزاوار است.» ولی او نه فقط در برابر این همه تصاویر دهشتناک از ظلم و جور، از اندوه نمرده بود که خود در ظلم و جوری شدیدتر شریک شده بود. چه مردان و زنانی که هنوز درپی نعش فرزندان خود، از این سردخانه تا سردخانه‌ای دیگر، گز می‌کردند و نعش فرزندان خود را نمی‌یافتند. فرزندانی که شاید در امید به همان تصویر صاف و ساده‌ی او، رأی بدو داده بودند.

ولی او، نخواهد توانست که این نقاب دروغین رنگ مردمی را بر چهره‌اش، همچنان به مردمی بباوراند. تاریخ، او را با همین نیش‌خندهای‌ش به رنج و درد ملت ایران یاد خواهد کرد. جایی‌که، آن همه مثال آوردنش از خطبه‌های امیرالمومنین، آن‌چنان ریاکارانه بود که نتوانست او را از کشتن مردم بازش بدارد. تاریخ او را در زمره‌ی معماران خون ملت ایران، لیست خواهد کرد. از جمله‌ی کسانی‌که در عرض دو روز، آن‌چنان از ملت ایران کشته بودند که حتی قوم مغول، در تاریخ این سرزمین، چنین جنایتی را مرتکب نشده بود.

تاریخ سرشت و سرنوشت او را با سرفصلی بدین عنوان مستند خواهد کرد:«پله پله تا ملاقات شیطان»

Recent Posts

کمی «زر» بزنیم

مدتی است هر رسانه‌ای را که باز می‌کنید، سعید لیلاز را می‌بینید که با لحنی…

۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵

ترومای جمعی در ایران؛ تحلیل روان‌شناسی اجتماعی سه فاجعه هم‌زمان

جامعه ایران از دی‌ماه تاکنون با سه بحران هم‌زمان و عمیق روبه‌رو شده است: سرکوب…

۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵

بازخوانی انتقادی صورت‌بندی فکری محمد حنیف‌نژاد در افق رهایی و انسداد تاریخی

درک اندیشه‌ی محمد حنیف‌نژاد بدون قرار دادن آن در بستر تاریخی شکل‌گیری بحران‌های ساختاری جامعه…

۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵

نقد یک خطای معرفتی دین‌ستیزان

مسئله دین‌ستیزی، به معنای مبارزه با دین، که اغلب علل اجتماعی دارد تا دلایل معرفت‌شناسانه…

۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵

جمهوری، جمهوریت و سلطنت موروثی

در این نوشتار کوتاه تلاش می‌شود که بین سه مفهوم «جمهوری»، «جمهوریت» و نیز «سلطنت»…

۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵

چرا فاشیسم به صحنه جهانی بازگشت؟

قرن بیستم با نبردی سهمگین میان سه ایدئولوژی رقیب تعریف شد: لیبرالیسم، کمونیسم و فاشیسم.…

۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵