Screenshot
«معنیاش چیست که سیهزار نفر[…] دویستمیلیون نفر انسانِ نیرومند، باهوش، توانا و دوستدارِ آزادی را به بند کشیدهاند؟ آیا ارقام روشن نمیسازد که هندیها خود، خویشتن را به بند کشیدهاند؟» —نامهای به یک هندو، لئو تولستوی.
به شرکتِ ارتباطی زنگ میزنم و با تندی اعتراض میکنم که چرا اینترنت را وصل نمیکنند. از آنجا که انتظار دارم اپراتور پاسخی از قبل آماده داشته باشد و بگوید قطعیِ نت از بالاست و ما مقصر نیستیم، اجازه نمیدهم ادامه دهد و با سوالاتِ رگباری از وظیفهی شرکتشان در قبالِ این وضعیت میپرسم. میپرسم چرا به همان بالا اعتراض نمیکنید؟ ناگهان قفل میشود. پاسخهای آمادهاش تَه میکشد. در چارتِ وظایفاش پاسخی مربوط مفقود است. نمیداند چه بگوید.
در اصل نمیدانم که آیا این شرکتْ اعتراضی نسبت به این ظلمِ آشکار داشته است یا نه؛ اما آنچه که برایم مایهی تامل بوده میزانِ نامأنوسی و بیگانگیِ یک اعتراضِ ساده و شاید بیهزینه در میانمان است: اپراتور اگر با اصولِ حقوقِ مصرفکننده آشنا و سوگیریِ ذهنی نداشته باشد، لااقل باید با اعتراض همدلی نشان دهد، شده حتی به زبان، نه اینکه سکوت کند یا به مسئولیتزداییِ موجه/ناموجه از شرکتِ متبوعاش بپردازد و تلویحاً بگوید “ما هیچکارهایم و تصمیمِ نهادهای امنیتی بوده است.” اینها را که دیگر همه از حفظ بلدیم.
بهجای ترتیبدادنِ دلایلِ روتین برای فقدِ فرهنگِ اعتراض در میانِ ما—دلایلی همچون بیمِ بجا/نابجا از هزینهها یا غالباً ضعفِ آگاهی—بهنظرم غلبهی نوعی یأسِ فراگیر نیز میتواند توضیحدهندهی وضعیت باشد. نوعی یأس که از قضا ریشه در امیدواری داشته است. بر حسبِ ظاهر تناقضآمیز است که این یأس از امید و انتظاری بیپشتوانه برای تغییراتِ بزرگ نشأت گرفته باشد، اما با عرضِ تأسف چنین است. امید به تغییراتِ بزرگِ دفعیِ مطلوب بیآنکه ارتباطی استوار با واقعیات داشته باشند، میتوانند منجر به سرخوردگیِ بزرگ شوند. طبقِ این نوع انتظار وقتی اعتراضِ بزرگ در لحظه موثر و کارگر نیفتد، عادتِ ذهنمان میشود که چه جای اعتراضِ کوچک است. شاید آن اپراتور هم یک معترضِ بالقوه باشد، با اینحال اعتراضاش بالفعل نمیشود اگر پیشِ خودش اینگونه فکر کند که وقتی محتمل است در خیابان معترضی کشته شود، دیگر چه جای اعتراض است به قطعیِ نت.
دور از ذهن نیست که با چسباندنِ هزار جور اَنگ به اعتراضِ کوچک—اَنگهایی نظیرِ بیفایده و حقارتبار—تبدیل شویم به آدمهایی که در خلوت و پیشِ دوستانمان مدام از بدیِ اوضاع شکایت کنیم، اما همزمان کمترین انگیزهای برای بروزِ اعتراضمان نداشته باشیم. قاعدتاً منظورم از اعتراض سینهسپرکردنِ بیمحابا و همیشگی در خیابان جلوی گلوله نیست؛ لکن به میزانی جسارت و آگاهی نیاز داریم تا به مسئولیت و اهمیتِ اعتراضمان، هر چند کوچک، در یک تصویرِ بزرگتر از فرایندهای تغییرِ اجتماعی بنگریم.
شاید سیرِ تغییرات به حدی شتابان و پیشبینیناپذیر باشد که سخت بتوانیم به نقش و مسئولیتِ فردیمان پی ببریم. پنداشتِ دورنمای جنگ، نبود یا کمبودِ اپوزیسیونی متحد، استمرارِ استبدادِ داخلی، فروپاشیِ اقتصادی یا خلاءِ قدرت، ناامنی یا هرجومرج، نیز تجربهی مصیبتبارِ انقلابِ ۵۷، همچنین قساوتِ بیضابطهی حکومت ممکن است ما را به بیعملی و انفعال سوق دهد. اما نادانستگیها و پیشِ چشم داشتنِ نگرانیها از حوادثِ محتملِ آینده تا جایی معقول است که منجر به بیعملیِ محض و غلبهی یأس نشود. از طرفی برخی بر این باورند که در مواجهه با اوضاع کنونی، سکوت خردمندانهترین تدبیر است. با این حال، باید تمایزی روشن قائل شد: سکوتی که از روی آگاهی و قصد است، نه تنها نشانهی انفعال نیست، بلکه انتخابی هوشمندانه است در مقابل سکوتِ ناشی از بیارادگی و بیتفاوتیِ محض.
واقعیتِ تلخ این است که حوادثِ آینده برآیندِ تصمیماتِ کمتر پیشبینیپذیرِ قدرتهاست؛ از منظری بیرونی ترسها، منافع و ضعفهای قدرتهاست که تا حدودی به زندگیِ ما شهروندانِ بیقدرت تحمیل میشود. در عینِ حال از منظری درونی تنها این قدرتِ اعتراضیِ شهروندان است که گاهاً میتواند در همان تصمیماتِ پیشبینیناپذیرِ قدرتها نفوذ کند و تأثیرش را بگذارد. مجموعِ آنچه که هماکنون در اختیارِ تکتکِ ماست، در یک تصویرِ بزرگتر اندک نیست. یأس معمولاً حاصلِ بیعملی و انفعال است، نه لزوماً آنچه که قدرتها بر سرِ آدمی میآورند.
تمرکزِ مستمر بر مجادلاتِ کمحاصل نظیرِ اینکه آیا پهلوی میتواند منجی باشد یا نه، یا مجادلاتِ بیپایان و اختلافنظرِ قطبیشده بر سرِ اقدامِ نظامیِ خارجی، یا دادنِ تحلیلهای عمدتاً تخیلی از وضعیتِ ایرانِ آینده که در لحظه میتواند از سوئیس تا سودانیزه شدن در نوسان باشد، تاکنون موجبِ اتلافِ سرمایهی حیاتیِ اعتراض و سستشدنِ ارادهی جمعیمان شده است .اختلافنظر در دورانِ گذار تا جایی مطلوب و رشددهنده است که در عمل به انفعال یا پراکندگیِ نیروهای تغییرخواه منجر نشود. پراکندگیِ این نیروها خواستِ همیشگیِ ارادههای سلطهگرِ داخلی و خارجی بوده است.
انرژیِ اعتراضی باید متمرکز بر تَرَکانداختن در شالودههای عمارتِ استبداد باشد، هر چند آن تَرَک کوچک و شکافی که ایجاد میکند زمانبر باشد. بهجای انتظارِ معجزه میبایست با اتحاد و تقویتِ ارادهی دمکراتیکِ درونِ جامعه، کانونِ توجهات را از نزاعهای ایدئولوژیک به کنشِ هدفمند برای گذر از وضعیتِ موجود معطوف کرد. بهجای محاسبهگریِ لحظهای و دائمی دربارهی توصیفِ مکانیسمهای نظمِ حاکم و برشمردنِ تبعاتِ خدشه به آن، انرژیِ اعتراضی باید به سمتِ اقدامِ عملی برای کاهشِ سیطرهی آن مکانیسمها بر زندگیِ شهروندان هدایت شود. به عنوانِ نمونه، تجربهی به زعمِ من موفقِ “زن، زندگی، آزادی” که در صورتهای متنوعی از خواستِ جمعی، مقاومتِ مدنی، آگاهیبخشی و ایجادِ ساختارهای خوداتکا متبلور شد، چنان ضربهی کاری بر پیکرهی ساختارِ سلطه در فضای عمومی وارد کرد که آثار و پژواکِ آن را همچنان میتوان در واکنشها و متونِ رسمی و رسانهایِ حکومتی مشاهده کرد؛ طوریکه علیرغمِ برخورداری از امکانات، دستگاهها و تشکیلات گسترده، فهمِ اینکه این تحول از کجا برخاست و چه بنیانی را نشانه گرفت، هنوز برایشان روشن نشده است. چنین اعتراضِ بالغانهای میتواند در هیأت و چهرهی جدید آنچنان پروار شود که شاید عناصری از حاکمیت و مخالفانِ ناهمگوناش را همراهِ خود کند، اگر آنها میخواهند بخشی از بازیِ قدرتِ معترضان باشند، و نه بالعکس سوارِ بر آن. اساساً جنبشِ اعتراضی اگر خوداتکا باشد، سواری نمیدهد، دستِ یاری را طلب میکند.
خیالبافی نمیکنم و موانعِ پیشِ روی همبستگیِ تغییرخواهان را بهوضوح میبینم؛ با این وجود تغییرخواهان هیچ راهِ بهتری جز تلاش برای کاستنِ این موانع ندارند. اگر تاکنون کمکاری و ضعفِ کُشندهای در این راستا دیدهایم اکنون وقتِ بازنگری است، چرا که وضعیتِ جدید چارهجوییِ جدید را میطلبد؛ و خوشبختانه گمان نمیکنم که نیروهای متنوع و متکثرِ تغییرخواه همگی انسانهایی جاهل، مزدور، وطنفروش یا خونشور باشند، آنطور که پروپاگاندا یا جوِ رایج در این سالها میخواسته چنین ذهنیتی را غالب کند. استبداد همیشه روی جزیرههای تنها و بیارتباط با هم—چه رسد مخالف با هم—سرمایهگذاری میکند؛ کما اینکه میزانِ دشمنیِ مخالفانِ نظام با هم باید برایمان روشنکننده باشد که چیزی غیرطبیعی و سخت زیانبار در جریان است.
گاهی یک نَهِ ساده به استبداد محدودیتهای انقیاد را پس میزند. تغییرِ عادتها و انتخابهای کوچک اما آگاهانهی اعتراضی، در جایی که همه را یکدست میخواهند، مرزبندیها را با استبداد روشنتر میکند؛ و تفاوتی نمیکند که این استبداد را خودمان بوجود آورده باشیم یا حملهی نظامیِ خارجی سببسازش شده باشد. کنشهای اعتراضی لازم نیست همیشه پر سر و صدا یا بهفرموده باشند. قرار نیست با اعتراض رسالتی ادا شود، یا با فرو رفتن در نقشِ قهرمان هزینههایی سنگین به دوش کشیده شود. تنها کافی است تکتکمان جایی که هستیم و در زندگیِ شخصیمان، به قدرِ طاقت و آگاهانه و مسئولانه، با صراحت و نه ناشناس، به چیزهایی که به زندگیِ جمعیمان آسیب میزند خیلی رسا اعتراض کنیم. همدل و یاورِ هموطنِ خود باشیم با هر سلیقه و خواستِ خشونتپرهیزی برای تغییر. نه دشمنِ کشورِ خود هستیم و نه متوسل به خشونت میشویم، حقوقِ پایمالشده و آزادیِ خود را طلب میکنیم. چیزهایی آنقدر بدیهی که گویا از شدتِ بداهت به فراموشی سپرده شدهاند. ضرورتی ندارد که همیشه به نتیجهی اعتراضمان امیدوار باشیم؛ همین که گاهی در برابر دادگاهِ درونیمان سرافکنده نباشیم کافی است.
مدتی است هر رسانهای را که باز میکنید، سعید لیلاز را میبینید که با لحنی…
جامعه ایران از دیماه تاکنون با سه بحران همزمان و عمیق روبهرو شده است: سرکوب…
درک اندیشهی محمد حنیفنژاد بدون قرار دادن آن در بستر تاریخی شکلگیری بحرانهای ساختاری جامعه…
مسئله دینستیزی، به معنای مبارزه با دین، که اغلب علل اجتماعی دارد تا دلایل معرفتشناسانه…
در این نوشتار کوتاه تلاش میشود که بین سه مفهوم «جمهوری»، «جمهوریت» و نیز «سلطنت»…
قرن بیستم با نبردی سهمگین میان سه ایدئولوژی رقیب تعریف شد: لیبرالیسم، کمونیسم و فاشیسم.…