راه نجات ایران در سالهای اخیر به پرسشی محوری بدل شده است؛ پرسشی که معمولاً با دو پاسخ شناختهشده روبهرو میشود: اصلاحات یا براندازی. دو رویکردی که هر یک زمانی هواداران جدی داشتند، اما امروز هر دو در برابر واقعیتهای پیچیده ایران ناتوان شدهاند. جامعه ایران اکنون با وضعیتی روبهروست که نه امکان اصلاحپذیری جمهوری اسلامی را میبیند، نه توان براندازی آن را دارد؛ و نه قادر است وضع موجود را برای مدت طولانی تحمل کند. از همینجاست که مسئله اصلی شکل میگیرد: با فروپاشی جمهوری اسلامی (براندازی) راه نجات ایران هموار میشود یا حذف ولایت فقیه از ساختار جمهوری اسلامی (اصلاحات ساختاری) راه نجات ایران است؟ یا باید نگاه ژرفتری داشت و ابتدا پرسید ایران باید از چه چیزی نجات یابد؟
در ماهها و سالهای اخیر، تحلیلها و یادداشتهایی منتشر میشود که بوی عبور از جمهوری اسلامی و پایان دوران ولایت فقیه میدهد. برخی از نویسندگان این یادداشتها کسانیاند که سالها هر سخن از تغییر ساختاری را با هشدار «سوریهای شدن ایران» رد میکردند. طبیعی است که خواندن چنین نوشتههایی امروز برای بسیاری خوشایند باشد. کنار رفتن روحانیت از سیاست و تفکیک سیاست از حوزه دین نیز مطالبهای فراگیر شده است. اما پرسش مهمتری در سطحی عمیقتر باقی است: آیا کنار رفتن علی خامنهای، آغاز یک پایان است؟ آیا با رفتن خامنهای روحانیون نیز از قدرت کنارهگیری خواهند کرد؟ یا ساختار قدرت فعلی به شکل دیگری بازتولید میشود، همانگونه که برخی معتقدند سلطنت در سال ۵۷ حذف نشد، بلکه تغییر شکل داد و در تار و پود ساختار جدید حل شد؟
برای پاسخ، باید از زاویهای دیگر بحث را گشود: ایران دقیقاً باید از چه چیزی نجات یابد؟ مسئله فقط یک فرد یا یک جایگاه حقوقی نیست. ایران امروز گرفتار مجموعهای از بحرانهای درهمتنیده است: فروپاشی اعتماد عمومی، ناکارآمدی ساختار حکمرانی، فساد سیستماتیک، انزوای بینالمللی، بحران اقتصادی مزمن، فرار نخبگان و جامعهای که از یکسو جوان، آگاه و مطالبهگر است و از سوی دیگر سرخورده و سرکوبشده. بیثباتی فزاینده سیاسی و اقتصادی بیشک با سیاستهای خامنهای تشدید شده، اما او در این مسیر تنها نیست. طی سه دهه رهبری، شبکهای قدرتمند از نیروهای نظامی، امنیتی و سیاسی شکل گرفته که در بسیاری از موارد نهتنها از او حمایت میکنند، بلکه منافعشان عمیقاً با ادامه همین مسیر گره خورده است. بنابراین کنار رفتن یا مرگ خامنهای لزوماً به معنای تغییر رفتار کل نظام نیست.
در دهههای گذشته، اصلاحات امید اصلی بخش بزرگی از جامعه بود. اما تجربه نشان داد که ساختار ولایت فقیه هر اصلاحی را تا آنجا تحمل میکند که تهدیدی برای قدرت مطلقهاش نباشد. نتیجه آن شد که اصلاحات بهجای تغییر ساختاری، به مکانیسمی برای تخلیه فشار و بقای نظام تبدیل شد. در مقابل، بخش دیگری از جامعه که زمانی به اصلاحات امید داشت، به براندازی گروید. اما اعتراضات ۸۸، ۹۶، ۹۸ و ۱۴۰۱ آشکار ساخت که براندازی در ایرانِ با این حجم از شبکههای امنیتی و نظامی، اتفاقی ساده و قابل برنامهریزی نیست.
در چنین شرایطی، شاید صریحترین پاسخ به پرسش «چه باید کرد؟» این باشد: هیچ. اما این «هیچ» به معنای انفعال نیست، بلکه توصیفی واقعگرایانه از محدودیتهای کنش سیاسی در ایران امروز است. در وضعیت موجود، هیچ کنش سیاسی مستقیم—چه در قالب اصلاحات از بالا، چه در شکل انقلاب از پایین—قادر نیست ستون اصلی نظام یعنی ولایت فقیه را سست کند. تنها رخداد مؤثر بر ساختار قدرت، حادثهای درونی است: مرگ طبیعی خامنهای یا بروز بحرانی که امکان تعیین جانشین را از نظام بگیرد. اگر جمهوری اسلامی نتواند جانشین تعیین کند یا تعیین آن به شکاف عمیق درون حاکمیت منجر شود، آنگاه در ساختار قدرت خلأ ایجاد میشود و فضا برای تحولاتی بنیادی فراهم میشود.
اما آنچه کمتر به آن توجه شده، این است که جمهوری اسلامی بیش از آنکه قابل اصلاح یا براندازی باشد، قابل «استحاله» است. تحول واقعی در ایران نه از بالا، بلکه از جامعه آغاز میشود. جامعهای که راه خود را از حکومت جدا کرده و در بسیاری حوزهها بدون توجه به خواست نظام، ارزشها و سبک زندگی خود را تغییر داده است. نمونه روشن این روند را میتوان در مسئله حجاب دید. مقاومت اجتماعی در برابر یکی از اصلیترین نمادهای ایدئولوژیک نظام بهتدریج آن را خنثی کرده است. حتی افزایش سرکوب نیز نتوانسته واقعیتِ تغییر رفتار اجتماعی را بازگرداند. حجاب از یک اجبار حکومتی به مسئلهای تبدیل شده که حکومت عملاً توان کنترل آن را از دست داده است. این شکست نمادین، الگوی مهمی برای فهم استحاله در حوزههای دیگر نیز هست.
استحاله از مسیرهای متعددی امکانپذیر است و مهمترین این مسیرها از دل جامعه میگذرد، نه از سازوکارهای رسمی قدرت. نخست، ترویج شفافیت در حوزههای مالی و اداری است. فساد و سوءاستفاده از قدرت در تاریکی رشد میکنند، و در ایران نیز شکاف آشکاری میان «اطلاعاتی که در دسترس عمومی است» و «فرآیندهای واقعی تصمیمگیری و تخصیص منابع» وجود دارد. نمونه روشن آن، دسترسی محدود و ناکامل به داده و عملکرد بسیاری از نهادهای عمومی است که عملاً امکان نظارت شهروندان را کمرنگ میکند. هیچ نظام سیاسی در برابر فشار مداوم برای شفافیت از سوی جامعه مصون نیست، زیرا شفافیت پیش از آنکه ابزاری حقوقی باشد، یک مطالبه اخلاقی و فرهنگی است.
مسیر دوم، تقویت نهادهای مدنی و اجتماعی است. تجربه نهادهای محلی مانند شوراهای شهر و روستا نشان داده است که حتی در ساختارهای محدود و کنترلشده نیز وقتی مردم در سطح محلی مشارکت میکنند، نوعی قدرت اجتماعی شکل میگیرد که لزوماً سیاسی نیست اما اثر سیاسی دارد. سازمانهای مردمنهاد، انجمنهای صنفی، گروههای داوطلبانه و حتی کمپینهای مجازی tبه مرور شبکههایی از مشارکت اجتماعی میسازند که دولت ناچار است به آنها واکنش نشان دهد. این نهادها حتی با کوچکترین امکان فعالیت توانستهاند در حوزههایی مثل محیط زیست، آسیبهای اجتماعی یا مدیریت شهری، دستگاه رسمی را عقب برانند یا مجبور به پاسخگویی کنند. این همان شکلگیری «قدرت اجتماعی» است: قدرتی که نه از انتخابات میآید و نه از ساختار رسمی، بلکه از درون شبکههای مستقل در جامعه خلق میشود.
مسیر سوم، گسترش اندیشه انتقادی و آموزش عمومی است. جامعهای که پرسشگری را میآموزد و قادر است روایتهای رسمی را به چالش بکشد، بهتدریج ظرفیت استبداد را کاهش میدهد. هر جا سطح مشارکت و آگاهی شهروندان افزایش یافته، تبعیت مطلق از ساختار سیاسی کاهش پیدا کرده است. آموزش انتقادی پیش از آنکه یک پروژه دانشگاهی یا سیاسی باشد، یک توانمندسازی آرام و طولانیمدت است که به جامعه قدرت مقاومت نرم میدهد؛ قدرتی که ساختارهای صلب را از درون فرسوده میکند.
چهارمین مسیر، ترویج حقوق بشر در سطوح مختلف جامعه است. حقوق بشر تنها یک گفتمان سیاسی نیست؛ نوعی تربیت اجتماعی است که خشونت، تبعیض و اطاعت اجباری را در سطح فرهنگ کاهش میدهد. هرچند آزادیهای شهروندی مانند تشکیل اجتماعات و فعالیت مدنی با محدودیت جدی مواجهاند، اما همین محدودیتها سبب شدهاند گفتمان حقوقمحور در جامعه ریشه دواند. در حوزههایی مانند حقوق زنان، آزادی بیان و حقوق اقلیتها، افزایش آگاهی و حساسیت اجتماعی خود به یک نیروی تغییر تبدیل شده است. تغییر زمانی آغاز میشود که ارزشهای حقوق بشری به مطالبه عمومی بدل شوند و جامعه بر اساس آنها رفتار کند. اگر قانون رسمی همچنان در برابر آن مقاومت کند.
در مجموع، استحاله نه پروژهای سیاسی، بلکه یک فرآیند اجتماعی است؛ فرآیندی که از دل مطالبه شفافیت، تقویت نهادهای مدنی، پرورش اندیشه انتقادی و ترویج حقوق بشر شکل میگیرد. این مسیر آهسته است اما پایدارترین شکل تغییر به شمار میآید، زیرا پیش از آنکه ساختار سیاسی تغییر کند، جامعه تغییر کرده است. و جامعهای که تغییر کرده باشد، هر ساختار سیاسی را بهتدریج وادار به عقبنشینی و تغییر ماهیت میکند.
تجربه تاریخی ایران نشان میدهد که اگر نظام پهلوی در مسیر استحاله قرار میگرفت و به اصلاحات سیاسی به آن تحمیل میشد، شاید کشور هرگز با انقلاب ۵۷ مواجه نمیشد. استحاله، برخلاف براندازی، امکان حفظ دستاوردها، استمرار نظم و در عین حال ایجاد تغییر را فراهم میکند. جامعهای که ارزشهای خود را تغییر میدهد، سبک زندگی جدیدی میسازد، نهادهای مدنی شکل میدهد و شفافیت و پرسشگری را مطالبه میکند، در نهایت ساختار قدرت را وادار میکند که یا تغییر کند یا خود به خود کناربرود
مدتی است هر رسانهای را که باز میکنید، سعید لیلاز را میبینید که با لحنی…
جامعه ایران از دیماه تاکنون با سه بحران همزمان و عمیق روبهرو شده است: سرکوب…
درک اندیشهی محمد حنیفنژاد بدون قرار دادن آن در بستر تاریخی شکلگیری بحرانهای ساختاری جامعه…
مسئله دینستیزی، به معنای مبارزه با دین، که اغلب علل اجتماعی دارد تا دلایل معرفتشناسانه…
در این نوشتار کوتاه تلاش میشود که بین سه مفهوم «جمهوری»، «جمهوریت» و نیز «سلطنت»…
قرن بیستم با نبردی سهمگین میان سه ایدئولوژی رقیب تعریف شد: لیبرالیسم، کمونیسم و فاشیسم.…