مقدمه
عبارت مشهور روحالله خمینی مبنی بر اینکه «حفظ نظام از اوجب واجبات است»، اغلب به عنوان یک اصل فقهی-سیاسی در رژیم ولایی تفسیر میشود که حفظ سیطره و سلطه را بر هر واجب شرعی دیگری اولویت میبخشد. این گزاره نه صرفاً یک توصیهی سیاسی، بلکه اصل کلیدی رژیم ولایی شد که به موجب آن، تمامی احکام شرعی، معیارهای اخلاقی و باورها در برابر ضرورت بقای حکومت تعلیقپذیر تلقی میشوند و به حاشیه رانده میشوند و حفظ رژیم ولایی عملا به تنها واجب شرعی تبدیل میشود. این در حالی است که در سنت فقهی شیعه، اجرای احکام شرعی غایت و هدف تلقی شده و حکومت وسیلهای برای اجرای آنها میشدند. این دیدگاه، که در آثار و گفتار و رفتار رهبران رژیم ولایی بازتاب یافته است، نشاندهنده آن است که بقای نظام حتی بر اصول مذهب و دیانت اولیه اولویت دارد.
کارل اشمیت در نظریهی حاکمیت خود، «حاکم را کسی میداند که دربارهی وضعیت استثنایی تصمیم میگیرد». در چارچوب نظریه خمینی، «حفظ نظام» دقیقاً همین وضعیت استثنایی را دائمی میسازد:
هرگاه حکمی با بقای نظام تعارض کند، حکومت میتواند آن را معلق کند.
بدین ترتیب، حفظ قدرت سیاسی بالاتر از قلمداد میشود و به عنوان پایه مشروعیت تلقی میشود. بنا به این استدلال رژیم ولایی مرجع نهایی حقیقت تلقی شده ، نه شریعت بنا به تعریف سنتی آن.
توسعه صنعت هسته ای و اصرار بر غنی سازی به مثابه شرط بقای حاکمیت و به هر قیمت در همین راستا قابل توضیح است. تلاش رژیم ولایی برای دستیابی به بمب اتمی، ترکیبی پیچیده از سلطه و سیطره منطقهای و تشکیل امت شیعی خیالی، عظمتطلبی ولایی، و ارعاب و سرکوب داخلی بواسطه تکاثر و تمرکز قدرت در نزد قشر حاکم است. این برنامه نه تنها ابزاری استراتژیک، بلکه نمادی از هویت رژیم ولایی است که رژیم را در برابر تهدیدات داخلی و خارجی حفظ میکند. با این حال، این پیگیری، تنشهای منطقهای را تشدید کرده و چالشهایی برای رژیم منع اشاعه ایجاد میکند.
اما آیا این اصل واقعاً ریشه در باورهای دینی دارد یا صرفاً مکانیسمی برای حفظ قدرت است؟
در این یادداشت، با تمرکز بر آثار هانا آرنت و میشل فوکو، استدلال میشود که آنچه “ایدئولوژی” خوانده میشود برای حکومتهای اقتدارگرا و اغلب یک پوشش ظاهری است و هدف اصلی، حفظ قدرت به هر قیمتی میباشد. از قضا سه پایه رژیم ولایی یعنی تلاش برای تولید بمب اتمی، توسعه صنعت موشکی، و حفظ گروه های نیابتی در همین راستا، صورت میگیرد.
آرنت در کتاب «ریشههای توتالیتاریسم» “ایدئولوژی” را به عنوان ابزاری برای توجیه ترور و کنترل در رژیمهای توتالیتر توصیف میکند. بنابراین درچارچوب این رژیم ها ایدئولوژی و آرمانهای آن نه هدف، بلکه وسیلهای برای قدرت است. فوکو نیز در آثارش مانند «قدرت/دانش» تأکید دارد که قدرت همهجا حاضر است و ایدئولوژی را به عنوان بخشی از “گفتمان” تولید میکند تا بقای خود را تضمین کند. “گفتمان” نظامی از بر این اساس، اصل «حفظ نظام» را میتوان به عنوان نمادی از این پویایی قدرت بررسی کرد، جایی که هر معیار اخلاقی و ایمانی قربانی بقای قدرت میشود.
ایدئولوژیها به عنوان ابزاری موقتی
ایدئولوژیها در مرحله تأسیس حکومتها نقش کلیدی ایفا میکنند، اما پس از تثبیت، اغلب به حاشیه رانده میشوند. آرنت استدلال میکند که در رژیمهای توتالیتر، آنچه “ایدئولوژی” خوانده می شود، نه یک باور واقعی، بلکه یک نظام گفتمانی است که واقعیت را تحریف تا ادراکات را مدیریت و همزمان سیطره و سلطه اقلیت حاکم را توجیه کند. برای مثال، در انقلاب ایران، تأکید بر عدالت و مبارزه با استبداد، انگیزه انقلاب قلمداد میشد، اما پس از قدرتگیری، اصل «حفظ نظام» گفتمان حاکم را به ابزاری برای سرکوب تبدیل کرد.
فوکو نیز قدرت را نه به عنوان چیزی که افراد مالک آن هستند، بلکه به عنوان شبکهای از روابط میبیند که گفتمان را تولید میکند. در دیدگاه او، گفتمان بخشی از «قدرت-دانش» است که حکومت برای مشروعیتبخشی به اقدامات خود استفاده میکند. در چارچوب رژیم ولایی، گفتمان نه غربی و نه شرقی قرار بود مبنای سیاست خارجی باشد، اما ستیزه جوئی با غرب و اتحادهای فعلی با روسیه و چین نشاندهنده آن است که قشر حاکم، “ایدئولوژی” و وعده های خود را تنها زمانی حفظ میکند که به بقای آن کمک کند. این پویایی، همانند آنچه آرنت در توتالیتاریسم توصیف میکند، “ایدئولوژی” را از یک “اصل مقدس” و تجدید نظر ناپذیر به ابزاری انعطافپذیر برای حفظ قدرت تبدیل میکند.
استدلال بر اولویت تکاثر و تمرکز قدرت بر معیارهای اخلاقی و ایمانی
برای اثبات اینکه حفظ قدرت تنها هدف است، میتوان به استدلالهای زیر اشاره کرد، که بر پایه ایدههای آرنت و فوکو شکل گرفتهاند:
سرکوب داخلی به نام حفظ نظام: آرنت تأکید دارد که قدرت واقعی از عمل جمعی مردم ناشی میشود، نه از خشونت حاکمان. اما در رژیمهای توتالیتر، وقتی قدرت واقعی (از مردم) تهدید میشود، حکومت به خشونت روی میآورد. در ایران، سرکوب اعتراضات مانند جنبش سبز (۱۳۸۸) یا اعتراضات ۱۴۰۱ با استناد به «حفظ نظام» انجام میشود، که این با اخلاق، باورها و حتی قانون اساسی رژیم ولایی سازگاری ندارد. فوکو این را به عنوان «رژیم انضباطی» توصیف میکند، جایی که قدرت از طریق نظارت و سرکوب بقای خود را تضمین میکند، نه از طریق باور یا مشروعیت.
فساد اقتصادی و اولویت منافع قشر حاکم: فوکو در «قدرت/دانش» استدلال میکند که قدرت دانش و ایدئولوژی را برای توجیه نابرابری تولید میکند. در ایران، فساد گسترده مانند اختلاسها، معیارهای اخلاقی و حقوقی مبارزه با فساد را نقض میکند، اما به نام «حفظ نظام» توجیه میشود. آرنت این را بخشی از «قانونمندی توتالیتر» میبیند، جایی که رژیم خود را قانونیتر از دموکراسیها نشان میدهد تا قدرت را حفظ کند.
تغییرات در سیاست خارجی: آرنت در تحلیل توتالیتاریسم، “ایدئولوژی” را به عنوان چیزی غیرانعطافپذیر توصیف میکند که واقعیت را تحریف میکند، اما در عمل، حکومتها برای بقا آن را تغییر میدهند. حمایت رژیم ولایی از رژیم اسد در سوریه یا روابط با ونزوئلا، منافع ملی و معیارهای اخلاقی را نقض میکند. فوکو این را به عنوان «قدرت همهجا حاضر» میبیند که ایدئولوژی را بر اساس روابط قدرت تنظیم میکند.
بهتان و دروغ بستن به مخالفان و اعمال شکنجه: آرنت در بررسی پروپاگاندا در توتالیتاریسم، توضیح میدهد که پروپاگاندا از دروغها برای فرسایش حقیقت و اخلاق استفاده میکند، جایی که واقعیت به دروغهای سیستماتیک تبدیل میشود تا مخالفان بیاعتبار شوند. رژیم ولایی از طریق رسانههای دولتی، مخالفان را با اتهامات واهی مانند جاسوسی یا فساد متهم میکند تا حمایت عمومی را از دست ندهد، همانند تاکتیکهای فریب اطلاعاتی که در گزارشها توصیف شده. فوکو در «نظارت و تنبیه»، شکنجه را به عنوان مکانیسمی از قدرت توصیف میکند که نه تنها تنبیه است، بلکه نمایشی از حاکمیت برای ایجاد ترس و کنترل است. گزارشهای حقوق بشر نشان میدهد که در ایران، شکنجه زندانیان سیاسی، مانند آنچه در زندانهای مانند اوین رخ میدهد، برای استخراج اعترافات اجباری و حفظ قدرت استفاده میشود، که این با معیارهای اخلاقی و حتی قوانین خود رژیم در تضاد است اما به نام بقای نظام توجیه میگردد. این اقدامات، همانطور که آرنت و فوکو نشان میدهند، ایدئولوژی را قربانی ابزارهای حفظ قدرت میکنند. در مجموع، همانطور که آرنت و فوکو نشان میدهند، قدرت تمایل به خودحفظی دارد و ایدئولوژی را به خدمت میگیرد، نه برعکس.
پیامدهای تقدم حفظ قدرت بر معیارهای اخلاقی و شریعت
انعطافپذیری ایدئولوژیک: نظام میتواند بهراحتی شعارها و اصول ایدئولوژیک را تغییر دهد.
فرسایش مشروعیت دینی: وقتی دین صرفاً ابزار قدرت باشد، مشروعیت دینی در چشم جامعه فرو میریزد.
نهادینهشدن خشونت: چون بقای نظام اوجب واجبات است، سرکوب و خشونت علیه مخالفان بیحد و مرز میشود.
استمرار وضعیت استثنایی: حکومت همواره میتواند اقدامات خود را تحت عنوان “شرایط فوقالعاده” را توجیه کند.
نتیجهگیری
گزارهی کلیدی خمینی مبنی بر «حفظ نظام اوجب واجبات است» در ظاهر بیانگر تقدم سیاست دینی بر سیاست عرفی بود، اما در عمل به معنای تقدم «قدرت» بر معیارهای اخلاقی، و باورهای دینی است. آنچه «اسلام» خوانده میشود در چارچوب این گفتمان نقشی ابزاری و حاشیهای دارد و تنها هدف واقعی، بقای سیطره و سلطه سیاسی است. سیاست هستهای رژیم ولایی نمونهی بارزی از این اجرایی شدن این گفتمان است: جایی که منافع عمومی و رفاه مردم قربانی تداوم حیات نظام شدند. به این ترتیب، رژیم ولایی بیش از آنکه یک حکومت مبتنی بر اخلاق و باورهای دینی باشد، حکومتی است که حفظ قدرت سیاسی را به «تنها واجب شرعی» بدل کرده و همهی امکانات و منابع کشور را در خدمت آن قرار داده است.
مدتی است هر رسانهای را که باز میکنید، سعید لیلاز را میبینید که با لحنی…
جامعه ایران از دیماه تاکنون با سه بحران همزمان و عمیق روبهرو شده است: سرکوب…
درک اندیشهی محمد حنیفنژاد بدون قرار دادن آن در بستر تاریخی شکلگیری بحرانهای ساختاری جامعه…
مسئله دینستیزی، به معنای مبارزه با دین، که اغلب علل اجتماعی دارد تا دلایل معرفتشناسانه…
در این نوشتار کوتاه تلاش میشود که بین سه مفهوم «جمهوری»، «جمهوریت» و نیز «سلطنت»…
قرن بیستم با نبردی سهمگین میان سه ایدئولوژی رقیب تعریف شد: لیبرالیسم، کمونیسم و فاشیسم.…