جان کلوین و الهیات طبیعی

عبدالحسین هراتی

 

درآمد
این نوشته سعی دارد تا در قالب محدودیت‌هایی که برای چنین نوشته های کوتاهی متصور است به تبیین گوشه کوچکی از اندیشه های جان کلوین (۱۵۰۹-۱۵۶۴) بپردازد. بی تردید نوشته های کلوین نیز همانند همه آثار انسانی قابل نقد و برسی است اما این نقد و برسی و حتی اشاره به اشتباهات، از بزرگی بوجود آورندگان چنین آثاری نمی کاهد. تکامل اندیشه بشری مدیون این اندیشمندان است. ما در این نوشته تنها و تنها گوشه ای از افکار کلوین را که آنرا الهیات طبیعی نامیده اند، مطرح می کنیم، بدون وارد کردن هیچ نقدی بر آن.

مقدمه
نهضت پروتستانتیسم یکی از تاثیر گذارترین حرکتهای انسانی در طول تاریخ بوده است. بی تردید علم، فلسفه و تمدن امروزین بشر خود را وام دار این نهضت بزرگ می داند. اگر سیطره پاپ و اندیشه های خرافی و ضد بشری کلیسای کاتولیک توسط مارتین لوتر و کسانی چون برونو و کلوین شکسته نمی شد، سرنوشت کسانی همچون نیوتن و کانت و دکارت و… نیز همانند گالیله و برونو می بود. مطالعه نهضت رفرم دینی و پروتستانتیزم برای ما مسلمانان که به این درک رسیده ایم که معضل اصلی در سرزمینهایمان خرافه پرستی و حاکمیت فرهنگی و سیاسی و اجتماعی عوام فریبان و حامیان خرافه است، واجبی عینی و بسیار ضروری است.

جان کلوین و اندیشه های او
جان کلوین یکی از سرشناس ترین اصلاح طلبان دین مسیحی و متکلم بنیادگرای مذهب پرتستان است.
بحث تعارض و یا هماهنگی عقل و دین از جمله مباحثی است که از دیرباز در میان دینداران در همه ادیان مطرح بوده است. کلیسای سنتی کاتولیک که از طلیعه شورای نیقیه بر مخالفت خود با عقل پای فشرده است و در توجیه این اندیشه کتابها و نوشته های فراوانی منتشر نموده است، نه تنها در دوران خود کلوین وی را تکفیر کرد و باعث فرار او از فرانسه به سوئیس شد، بلکه امروز نیز کتابها و مقالات متعددی درباره آنچه که انحراف و کفریات کلوین می نامند منتشر می کنند. اصلی ترین اثر جان کلوین کتاب پرارزش مبادی مسیحیت است که مبنای بسیاری از آثار متکلمین بعدی پرتستان و حتی عقل گرایان کاتولیک نیز قرار گرفته است. تئولوژی جان کلوین در چارچوب آنچه که مسیحیان آنرا الهیات طبیعی می نامند، قرار می گیرد.

بدنه اصلی بحث
بنظر می رسد که از نظر کلوین انسان سه منبع اصلی برای شناخت خدا دارد یکی مکاشفه و دیگری دین است که این دو منبع در میان همه فرق و مذاهب مسیحی پذیریفته شده اند. اما منبع دیگری که ژان کلوین و دیگر طبیعت گرایان و علم و عقل باوران مسیحی به آن معتقدند، شناخت خالق و خدا از طریق طبیعت است. کلوین معتقد است که خود انسان و به التبع جامعه و تاریخ نیز بخشی از طبیعت هستند که با کاوش آنها می توان خدا را یافت. او معتقد است که طبیعت نیز همانند متون مقدس نوشته خداست. اما انسان بدون راهنمایی و آموزش معلمان الهی که همان پیامبران هستند قادر به خواندن این دو متن (دین و طبیعت) نیست.

کلوین معتقد است که همه حکمت انسانی در شناخت از خدا و از خوشتن نهفته است. او معتقد است که انسان بدون شناخت خدا نه می تواند درک درستی از خویشتن داشته باشد و نه درک درستی از طبیعت. همچنین انسان بدون شناخت از خود و طبیعت نیز نمی تواند شناخت درستی از خدا داشته باشد. این مفهوم تکاملی را می توان در یک جمله خلاصه کرد. بدون شناخت خدا تصور واقعی از خود نمی توان یافت و بدون شناخت خود شناخت از خدا متصور نیست. در واقع در اندیشه کلوین این دو شناخت تاثیری دیالکتیکی و متقابل بر یکدیگر دارند. این هر دو شناخت از آنجا که معرفتی انسانی هستند لذا نسبی بوده و اگر در مسیر هدایت الهی قرار گیرند سویه ای روبه تکامل خواهند یافت. از همین جاست که ضرورت دین بعنوان هدایت گر اندیشه انسانی، ضرورتی عقلانی و واقعی می یابد. در نگاه کلوین خدا خود را در طبیعت و لذا انسان و جامعه و تاریخ بعنوان خالق و مدبر و حاکم مطلق آشکار می سازد. جهان نیز همانند کتاب وحی خداست که بتدریج نازل می گردد.
در نگاه کلوین دانش انسان نسبت به خدا و طبیعتی که خدا خود را در آن آشکار می سازد گاه بصورت درک مستقیم و شهودی است و گاه بصورت تلاش در تحلیل داده ها و امری کاملا عقلانی و ذهنی .
کلوین معتقد است که آگاهی از الوهیت و وجود خدا هنگام خلق شدن در ما و ذهن ما کاشته و حکاکی شده است. الوهیت و فقر و نیازمندی از یک طرف و درک مفهوم خوب بد (وجدان حسابرس) در طبیعت ما نهفته اند. بدینترتیب فهم خوبی مطلق و علم مطلق و جلال مطلق بخشی از طبیعت ماست.

اما دانه الوهیتی که در وجود ماست اجبارا به خدا نمی رسد، بلکه گاه به بت پرستی و نفاق و خرافه پرستی منتج می گردد و باز در ایجاست که نیاز به هدایت الهی و ظهور خداوند در مکتوب آشکار و قطعی می گردد.

تعصب و خرافه از بدترین آفت هایی هستند که دین واقعی دچار آن می گردد. خرافه یعنی پرستیدن برساخته های ذهنی خود و آنچه که از تاریخ به ارث برده می شود و توسط آموزش نهادهای اجتماعی، مانند کلیسا و مسجد، و فشار روح جمعی به انسانها تحمیل می گردد.

خداناباوران نیز گروهی دیگرند که خود را گاه آگاهانه فریب می دهند. آنها مایلند که خدا را ترک کنند، چون:
برخی از آنان به اصالت لذتهای دنیایی قائلند و مایلند بدون هیچ حد و مرز اخلاقی از لذتهای دنیایی برخوردار باشند و از هیچ گناهی در این زمینه پرهیز نمی کنند. آنها مایل نیستند هیچ نگاه ماورایی آنها را بنگرد و حتی مایل نیستند به ندای وجدان خود پاسخ دهند. لذاست که وجدان و هر اندیشه الهی را در خود سرکوب می کنند. آنها یکسره دین را خرافه می نامند و طبیعت را یکسره پوچ و بی معنا.
برخی دیگر از خدا ناباوران سخنان خرافه گرایان را که ادعای دین می کنند را باور کرده اند و دین را همان چیزی می دانند و می نامند که عوام فریبان و خرافه گرایان معرفی کرده اند و لذا آنان نیز بدین ترتیب دین را خرافه می نامند. در این گونه خدا ناباوران گاه عنصر صداقت نیز یافت می شود.
کلوین در نهایت می گوید این بسیار جسورانه است که ما یخواهیم شناخت از خدا را با شناخت ذات او دنبال کنیم. بی تردید این در توانایی ما نیست. بلکه ما باید خدا را از طریق آثار او که طبیعت و خویشتن و جامعه و تاریخ است، بشناسیم.

نتیجه گیری

جان کلوین به نظریه رفورم دائم معتقد بود. او معتقد بود که پروسه رفورم امری مقطعی نیست بلکه پروسه ای است که باید پیوسته ادامه یابد. نظریات جان کلوین امروز نیز بشدت باید مورد توجه مسیحیان بخصوص پروتستانها قرار گیرد و همچنین روشنفکران دیگر ادیان که از سیطره خرافه گرایان و عوام فریبان رنج می بردند باید نظرات الهیاتی او را مطالعه کنند .

کتابنامه
• Calvin, J., Institutes of the Christian Religion Vol. 1 Library of Christian Classics Vol. XX, Tr. F. L. Battles (Philadelphia: Westminster, 1960), I.1-4.
• Dowey, E. A., The Knowledge of God in Calvin’s Theology (Grand Rapids: Eerdmans, 1994), 50-85.
• Helm, P., Calvin: A Guide for the Perplexed (London: T. & T. Clark, 2008), 19-35.
• Oliphint, K. Scott, “A Simple and primal Knowledge (Institutes I.1-5)” in Hall, D. W. & P. A. Lillback (eds.), A Theological Guide to Calvin’s Institutes: Essays and Analysis (Phillipsburg, NJ: P&R
• Publishing, 2008), 16-43.

برای مطالعه بیشتر
Opera Quae Supersunt Omnia. 59 volumes. Edited by Wilhelm Baum, Edward Cunitz, & Edward Reuss. Brunswick: Schwetschke and Sons, 1895.

Opera Selecta. 5 volumes. 3rd ed. Edited by Peter Barth and Wilhelm Niesel. Munich: Christian Kaiser, 1967.
Almost as frequently cited as the Calvini Opera.

Ioannis Calvini Opera Exegetica. Various editors. Geneva: Droz, 1992-.
This represents a modern effort to provide true critical editions of Calvin’s exegetical works, the first volumes present fine texts.
Registres du Consistoire de Genève au Temps de Calvin. Tome I (1542-1544). Edited by Thomas A. Lambert and Isabella M. Watt. Geneva: Droz, 1996.
Along with later volumes, this allows a far greater contextualization of Calvin than previously possible.
Institutes of the Christian Religion. 2 volumes. Translated by Ford Lewis Battles, edited by John T. McNeill. Library of Christian Classics. Philadelphia: Westminster Press, 1960.
The standard English translation of Calvin’s final Latin edition of the Institutes.
Calvin’s Commentaries, translated by the Calvin Translation Society, 1843-1855; reprint, Grand Rapids, Michigan: Baker, 1979, 22 volumes.
A usable translation of Calvin’s commentaries.
Calvin’s New Testament Commentaries, 12 volumes. Edited by David W. Torrance and Thomas F. Torrance. Grand Rapids: Eerdmans, 1960.
Probably the most widely read edition of Calvin’s New Testament commentaries.
Calvin’s Old Testament Commentaries, Rutherford House Translation, ed. D. F. Wright. Grand Rapids, Michigan: Eerdmans, 1993-.
A fine new translation of Calvin’s Old Testament Commentaries.

به اشتراک گذاری بر روی telegram
تلگرام
به اشتراک گذاری بر روی twitter
توییتر
به اشتراک گذاری بر روی facebook
فیس بوک
به اشتراک گذاری بر روی whatsapp
واتزاپ

0 پاسخ

  1. (۶)

    [پیامبرا!] به آنانی که از پذیرش راستی و درستی گفتارت رویگردانند بگوی: شمایان ناروا گمانی است که دارید؛ اگر که بر این گمانید تردید شمایان در حقانیت آنچه که من با شما در میان می نهم مرا سرانجام به پذیرش حقانیت خدا انگاشتگانی که شما دارید برخواهد انگیخت. حاشا! که من خدایم خدایی است که خواسته که [در این دنیا] در وجود آییم و بزییم و دربگذریم [و آنگاه بَهر داوری در کار و کردارمان سوی او بازخواهیم گشت.] مرا گفته اند که از کسانی باشم که باورمند به این خدایند! [مرا نرسد که چنین نکنم!] (۱۰۴) «قُلْ یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنْ کُنْتُمْ فِی شَکٍّ مِنْ دِینِی فَلَا أَعْبُدُ الَّذِینَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلَکِنْ أَعْبُدُ اللَّهَ الَّذِی یَتَوَفَّاکُمْ وَ أُمِرْتُ أَنْ أَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ» (۱۰۴) و مرا گفته اند که روی سوی دینی کنم که خدا انگاشتۀ هر قوم بشری را اسمی و وهمی می داند و آن را فرو می نهد. « وَأَنْ أَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفًا وَلَا تَکُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِکِینَ» (۱۰۵) و نیز گفته اند که خدای من ولی و شفیع ندارد. این را گفته اند تا بدانم که کسی یا چیزی ندارم که مرا نزد خدا سودی برساند یا کاری کند که زیانش را به گاهی که او می خواهد از من باز بدارد. مرا گفته اند که این چنین باوری ناراست و نارواست و من چنین اگر کنم کاری کرده ام که ناروا در حق خودم است. (۱۰۶) افزون بر این به من گفته اند که اگر خدا مرا زیان خواهد زیان بینم. اگر که خیر خواهد خیر بینم. کس را نرسد که بتواند او را که غفور و رحیم نیز است از آنچه بَهر من خواهد باز بدارد. (۱۰۷)
    [پیامبرا!]
    با مردم بگوی؛
    من این دین را که ربّانی است؛
    و آن را دربردارندۀ حقانیتی می دانم که برخوردار از آن است؛
    چنان که هست؛
    با شما در میان می نهم.
    این دین که باری بَهر آدمی برای برداشتن و کاری برای انجام دادن دارد؛ برای آن است تا آدمی را به جایی برساند که رسیدنش او را سودی در بردارد. نه این بار را این دین بر دوش من نهاده و نه انجام این کار را این دین از من خواسته است. بار هر کس بر دوش او و انجام کارش بر عهدۀ خود اوست. این که شما با این بار و این کار به آنجا می رسید که باید برسید یا سر از چاه در می آورید بدانید که مسئولیش با خودتان است. (۱۰۸)

    [پیامبرا!] به تو که وحی می شود مر تو راست که پیرو آن باشی. پایدار و برقرار و سخت شکیبا باش؛ تا بازۀ زمانی ات به سر آید. پس آنگاه؛ آن داور؛ آن نیک تر داور – در اختلافی که هر کس با هر کس دارد – خداست. (۱۰۹)

    با تشکر
    داود بهرنگ

  2. (۵)
    با سلام دوباره
    عذر من در نیاوردن ادامۀ آیاتی که سورۀ یونس در بردارد تنها کاستن از درازای متن و گنجاندن آن در حوصلۀ خواننده است. منهای چند آیه که نیاز به قدری توضیح دارد مابقی را این جا می آورم تا دانسته آید که من چرا درک غزالی ها و فخر رازی ها را از دین درخور دینی که محمد آخرین پیام آور آن است نمی دانم. گفته می شود:

    [پیامبرا!] و فرعون هنگامی که دریا از هم شکافت به هراس افتاد. گفت من نیز چون آنان اکنون مسلمانم. گفته آمد: دیگر دیر است و دور! تو آن نابکاری که از پذیرش گفتار آن پیامبر سر برتافتی. (۹۱) ما جسدت را که اکنون خود آیتی است پس از غرق شدنت از آب بیرون خواهیم انداخت تا آیندگان را درس عبرتی باشد. و [پیامبرا!] چشمها که عبرت بین باشند کم اند؛ ورنه جامعۀ بشری خود از این دست آیات که همگی ما راست هیچ کم ندارد. (۹۲)
    و بنی اسرائیل آنگاه به آن سرزمین مقدس درآمد و آنجا زندگی از نو آغازید. و آنان در کار دین آنجا تا زمانی که آشنا با متن نبودند هیچ اختلاف با هم نداشتند. اختلاف میانشان پس از آشنایی شان با متن پیدا آمد. داوری در این باره را بایسته است که آدمیان به روز داوری نزد داور دادگر وابنهند. «فَمَا اخْتَلَفُوا حَتَّى جَاءَهُمُ الْعِلْمُ إِنَّ رَبَّکَ یَقْضِی بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَهِ فِیمَا کَانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ.» (۹۳)

    [پیامبرا!] هیچ بر آن مباش که تک تک مردم باورمند به راستی و درستی گفتارت گردند. [می بدان که:] این را اگر خدای این گون میخواست لابد چنین می شد. و بدان که پذیرش دین به شاء است و هرگز به اکراه نیست. «وَلَوْ شَاءَ رَبُّکَ لَآمَنَ مَنْ فِی الْأَرْضِ کُلُّهُمْ جَمِیعًا أَفَأَنْتَ تُکْرِهُ النَّاسَ حَتَّى یَکُونُوا مُؤْمِنِینَ.» (۹۹)
    [پیامبرا!] هرگز کسی دیندار نمی شود اگر که خدای نخواهد. دین روی سخنش نه با قد و وزن آدمیان که با عقل آدمیان است. دین اگر زوری باشد سِره و ناسِره در هم می آمیزد. خدای هرگز خواهان آن نیست که هر آدم پست و پلیدی که آشکار است که عقل در سر ندارد مدعی دین گردد و خود را دیندار در شمار آرد. «وَ مَا کَانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ وَ یَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِینَ لَا یَعْقِلُونَ.» (۱۰۰)

    [پیامبرا!] آن کس را که رویگردان از پذیرش راستی و درستی گفتارت است نه آیۀ إنذار از تو به گوش شنیدن و نه معجزه به چشم دیدن هیچ یک باورمند به دین نمی کند. اگر کسی که چشم دارد و این همه پدیدار را در آسمان ها و زمین می بیند و چیزی از برای آن که او را به باوری که شرارت بار نباشد برساند نمی یابد امکان ندارد که دیندار گردد. «قُلِ انْظُرُوا مَاذَا فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا تُغْنِی الْآیَاتُ وَالنُّذُرُ عَنْ قَوْمٍ لَا یُؤْمِنُونَ»(۱۰۱)
    [پیامبرا!] کسانی برآنند تا ببینند راست است که آیا سنگ [به سان تیر غیب] به سر مردم نابکار چنان که پیشتر در این کتاب در بارۀ اقوام پیشین گفته آمد می خورد؟ به آنان بگو: سنگ هنگامش که در رسد هم به سرتان و هم به سقف خانه هان تان می خورد؛ تا خانه خراب گردید. اگر که خواستار آنید بیایید با هم به انتظار بمانیم. (۱۰۲) ما را چنان که گفته اند؛ این سنگ نابکاران راست. (۱۰۳)
    ادامه در ۶

  3. تا اینجا به دو پرسش جواب داده نمیشود:

    پس از رحلت پیامبران باز هم ما نیاز به راهنمایی داریم یا نه؟ آیا بین ادیان قبلی و آخرین دین تفاوتی هست؟

    ادیان بزرگ کتاب داشته اند…. کتاب دین قول الهی است و قول الهی آشفته و قطعه قطعه نیست و پراکندگی ندارد…

    کتاب آخرین دین مضافا باید جمع بندی کننده و رفع ابهام کننده باشد…. کتاب آخرین دین باید همچون کتاب طبیعت (پس از تکامل خود) پیوستگی داشته باشد…

    تلاش عقل برای یافتن پیوستگی ها و کلیات است…فقط با چنان تعریفی از کتاب الهی یا قول الهی ناسازگاری عقل رشد یابنده بشر و آخرین دین از میان میرود….

    وَلَقَدْ وَصَّلْنَا لَهُمُ الْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ ﴿۵۱﴾ قصص

  4. (۴)

    [پیامبرا!] هنگامی که آدمیان بهر داوری در آن روز پُر هراس گرد می آیند آنان را از خدانگاشتگانی که در زندگی دنیوی شان دارند و آنان را گرامی می دارند و می پرستند جدا می کنیم. چون از این خداانگاشتگان آنان در این باره پرسش شود خواهند گفت: حاشا که این مردم پیرو ما بوده باشند. (۲۸) خدا خود می داند که ما [که پیکره ای بی جان بوده ایم و] از پیروی آنان در بی خبری به سر برده ایم. (۲۹)

    [پیامبرا!] در روز داوری و در نزد داور دادگر است که هر کس خوب یا بد، درست یا نادرست، روا یا ناروای خود را و نیز دستاورد کار و کردار خود را محک می زند. این جاست که هر کس با از میان رفتن هر پندار کاذبی که دارد از وهم به در می آید. « هُنَالِکَ تَبْلُو کُلُّ نَفْسٍ مَا أَسْلَفَتْ وَرُدُّوا إِلَى اللَّهِ مَوْلَاهُمُ الْحَقِّ وَضَلَّ عَنْهُمْ مَا کَانُوا یَفْتَرُونَ »(۳۰)

    [پیامبرا!] به این مردم اگر بگویی هان! این باران از گسترۀ رحمت چه کس می بارد؟ گوش و هوش آدمیان از کیست؟ دانۀ نهان در زیر خاک را ارادۀ چه کس از زمین می رویاند و ارادۀ چه کس آن را خشک می گرداند و می پوساند؟ سر رشتۀ امور به دست کیست؟ خواهند گفت: خدا! بگو شمایان پس چرا خدا ترس نیستید؟ (۳۱) [بگویشان!] بدانید که شما را حق ناشناختن تان و به حق ناگرویدن تان به بی راه [و به چاه] می برد. پس چرا از فراخوانم رویگردان می گردید؟ (۳۲) [آری!] مردم نابکار در پی رویگردانی شان از چنین فراخوان هایی است که سرجایشان نشانده می شوند. « کَذَلِکَ حَقَّتْ کَلِمَتُ رَبِّکَ عَلَى الَّذِینَ فَسَقُوا أَنَّهُمْ لَا یُؤْمِنُونَ» (۳۳) [بگویشان:] کدام یک از خدا انگاشتگان شما می تواند بیافریند و آنگاه آدمیان را پس از مرگ زندگی دوباره بخشد [و او را به روز داوری باز بخواند؟] این مگر آن خدایی نیست که من شما را به سویش می خوانم؟ پس چرا از پذیرش راستی گفتارم رویگردان می گردید؟ (۳۴) [بگویشان:] در بین کسانی که آنان را خدا می انگارید و پیرو آنان گشته اید هست آیا یکی که بتواند بی آن که هرگز خطا کند راهنمای زندگی تان گردد؟ اگر نیست؛ پس چرا شما آن کس را که خودش بَهر هدایت نیازمند به هدایت است هدایتگر خود می دانید؟ این کارتان آیا هیچ موجه است؟ «قُلْ هَلْ مِنْ شُرَکَائِکُمْ مَنْ یَهْدِی إِلَى الْحَقِّ قُلِ اللَّهُ یَهْدِی لِلْحَقِّ أَفَمَنْ یَهْدِی إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لَا یَهِدِّی إِلَّا أَنْ یُهْدَى فَمَا لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ» (۳۵) آیا می توان گفت بر این گمانم که چنین است؟ گمان آیا بهر داوری در این باره بسنده است؟ حاشا که چنین باشد. خدای که هدایتگر است؛ ازیراست که از هر کار که هر کس به هر جای می کند با خبر است! (۳۶)

    با احترام
    داود بهرنگ

    منبع: دین های ایران باستان – تألیف هنریک ساموئل نیبرگ – ترجمۀ دکتر سیف الدین نجم آبادی
    ناشر: دانشگاه شهید باهنر کرمان – چاپ اول ۱۳۸۳

  5. (۳)
    [بگویشان: خدا خواسته که آدمیان در زندگی دنیوی شان بندگان به خود وانهادۀ او و برخوردار از بازه ای زمانی بَهر زندگی شان گردند. افزون بر این] خدا را مقرر است که هر خیر آدمیان آنان را بی درنگ خاستگاه خیر گردد. شرشان را اما خدا نخواسته که چنین با شتاب در شمار آید؛ که جانشان آنگاه هر آینه بَهر زندگی دنیوی شان ارزان می گشت. [به آنان بگو:] شریرانی را که درک فرجام اندیش از دین ندارند؛ خدا خواسته که همواره سرگردان سردرگمی هاشان در وانفسای زندگی شان گردند. (۱۱)
    [پیامبرا!] آدمی سرشتی دارد که هنگام وانفسای زندگی بانگ خدایا خدایا برمی دارد. این که دراز کشیده یا نشسته یا ایستاده هم برایش فرقی ندارد. چون بیم از سر می گذراند خدایا خدایا گفتن از یادش می رود. این که آدمی گاه رفتارش از سر افسار گسیختگی است هیچ دور از این معنا نیست. (۱۲) اقوام پیشینی که کارها به ناروا کردند چنین بودند. آنان نزد انبیای معجزه گر حتی نپذیرفتند که کارشان ناروا و نابکار است. سرها را خدا ازیراست که می خواهد به سنگ بخورند و سقف ها را نیز؛ [آری!] که این چنین به آسیب ناگهان ویران گردند. (۱۳) [بگویشان!] شمایان [آری!] چنین است که اکنون جای پیشینیان خود نشسته اید. و خدایی که می نگردتان- تا چه می کنید؛ همان خداست! (۱۴)

    [پیامبرا!] این مردم خدا را گرامی می دارند و می پرستند. خدا انگاشتگان خود را نیز گرامی می دارند و می پرستند؛ که هیچ کاره اند و هیچ سود و زیانی برایشان ندارند. چون بخواهی که خدا انگاشتگان خود را وانهند می گویند: این ها چنان که ما می دانیم و [نیاکان ما] به ما گفته اند شفیعان ما نزد خدایند. [آنان گاه از خدا می خواهند که با اقدام به این یا آن کار زیان را از ما به دور دارد و گاه از او می خواهند که با اقدام به این یا آن کار به ما سود برساند.] بگو پس چرا خدا که دانای به هر رُخداد در آسمان ها و زمین است از این نقشی که خدا انگاشتگان شما دارند بی خبر است؟ هرگز چنین نیست و این پنداری که شما دارید مشرکانه است و معنی اش این است که خدا خودش نمی داند که چه کند و نیاز به این دارد که با خدا انگاشتگان شما مشورت یا مشارکت کند. (۱۸)

    [پیامبرا!] آدمیان در آغاز درکشان از دینی که انبیا با آنان در میان می نهادند یکی بود. آنگاه میانشان اختلاف افتاد. اگر نبود که [خدا خواسته که آدمیان در زندگی شان بندگان به خود وانهادۀ او باشند و برخوردار از بازه ای زمانی بَهر زندگانی شان گردند؛] خداوند بی درنگ در اختلافی که دارند میانشان داوری می کرد. (۱۹) با تو می گویند چرا خداوند ما را با اقدام به کاری که به سان اعجاز روشنگر است از ابهام به در نمی آرد؟ بگو این را نه من که خدا می داند. [من نیز همچون شما بازه ای بَهر زندگانی ام دارم. بایسته است که] من و شما هر دو تا پایان بازه ای که در زندگی مان هر یک بَهر خودمان داریم [و تا به گاهی که هر دومان به روز داوری فرا خوانده شویم] منتظر بمانیم. (۲۰)
    ادامه در ۴

  6. (۲)
    سورۀ یونس. بسم الله الرحمن الرحیم: [پیامبرا!] این آیاتی از گفتار کتابی است که در بردارندۀ آموزه های حکیمانه بَهر مردم است. (۱) این که ما کسی از خود مردم را میانشان به رسالت برمی گماریم و آیات خود را به او وحی می کنیم چرا بایست برایشان شگفت آور باشد؟ رسول برای آن است که مردم را از فرجام بدکرده هاشان بیم دهد و کسانی را که وفادار به عهد خود با خدایند بشارت دهد. این چرا بایست چنان شگفت آور باشد که کسانی از سر رویگرانی به او بگویند: آشکار است که آنچه می گویی سحر است !؟ (۲)
    [پیامبرا! بگویشان] خدایتان [چنان که گفته اند] آن است که آسمان ها و زمین را در شش روز آفرید و خود آنگاه به عرش شد و تدبیر امور را به دست گرفت. خدایی که هرگز نمی شود خدا انگاشتۀ خود را نزدش شفیع انگاشت. این را نشنیده و ندیده نگیرید و از خواب غفلت بیدار شوید و عبادتگر او و بی اعتنا به هر خدا انگاشته ای که دارید گردید. (۳)
    [بگویشان:]
    خدا آن است که [او را چنان که مقرر است بناست این جا در این دنیا و آنگاه سرانجام در آن دنیا حق به حق دار برسد. شمایان ازیرا همه؛
    پس از درگذشتتان زنده خواهید شد؛
    و بهر داوری به] نزدش [به آن دنیا] باز خواهید گشت؛
    تا آن کس که در زندگی دنیوی اش در پی پذیرش راستی گفتار پیامبران باورمند گشته؛
    و آنگاه کوشیده آن عمل که می کند صالح باشد؛
    در آن دنیا به سایه سار آسایشی که به سان بهشت برین است؛
    چنانکه که پیامبران این با او از پیش گفته اند؛
    و چون که او اکنون خود نیز شایستگی اش را دارد؛
    برسد. همچنین؛
    آن کس که پیرو رویگردانی اش؛
    از پذیرش راستی گفتار پیامبران در زندگی دنیوی اش؛
    کارها به نابکار کرده؛
    چنانکه پیامبران این با او از پیش گفته اند به دوزخ؛
    و به آن رنج پُر هراسی که جز فرایند کار و کردار خود او نیست برسد. (۴)

    [بگویشان آری! سخن از خدایی به میان است که] این ماه تابان و خورشید درخشان را آفریده تا شما وقت و سال و ماه را بر این مبنا تعیین کنید. این را البته کسانی که دانایند این چنین نیز می دانند. (۵) و نیز آنان که خدا ترسند از این که شب از پی روز و روز از پی شب می آید درک به سزایی دارند. (۶) کسانی که باورمند به روز داوری نیستند بی اعتنا به این که خورشید و ماه از برای چیست و گردش روز و شب از برای چیست [با خدا انگاشتن این پدیدار ها] سرشان به آن زندگی که خودشان دارند گرم است. این که اینان پس از مرگ سر از دوزخ در می آرند؛ ازیراست که نابکارند و دغدغۀ خیر و شر در زندگی شان را ندارند. (۸)
    ادامه در ۳

  7. با سلام
    بایست توجه داشت که گفتار در بارۀ دین تا جایی که خاستگاهش متن است مستند به متن است. گفتار جان کلوین این جا مستند به متن در پی پیدایی صنعت چاپ و پس از خوانش های نخستین از متن است. من چون می دانم که مسلمان ها و به ویژه غیر عرب زبان ها هرگز متن خوان نبوده اند و تقریباً هیچ نمی دانند که در متن چه نوشته آمده است پاره ای از قرآن را در معنای ترجمۀ مفهومی آن به فارسی این جا در حد گنجایش می آورم. نخست بسیار به جا می دانم که با نظر به تعبیر “اهل کتاب” که سخن از آن در قرآن بسیار زیاد به میان است نکاتی را با آن ها که دارای بینش تحقیقی اند در میان نهم:
    بنی اسرائیل در معنای قوم یهود از دیر باز و از حدود ۳ هزار سال پیش متن خوان بوده اند. بنی اسرائیل در معنای یهودی و مسیحی از حدود ۲ هزار سال پیش متن خوان بوده اند. متن خوان یعنی آنان هفته ای یک بار [یهودی ها شنبه ها و مسیحی ها یکشنبه ها] در کلیساها گرد می آمده اند و پاره ای از متن را می خوانده اند. مسلمان ها هرگز اقدام به چنین کاری نکرده اند. ما ایرانی ها و عرب ها پس از پیدایی دین اسلام [به پیامبری محمد بن عبدالله] داخل در عصر نوشتار در معنای عام و عمومی شده ایم. قرآن نخستین کتاب مدون در زبان و فرهنگ عرب است. قرآن زمانی به زبان عربی نازل شده که زبان عربی هنوز مدون ناشده و بدون دستور زبان بوده است. در نزد ما ایرانی ها اگر حکیم ابوالقاسم فردوسی نبود ما هویت مان و زبان مان و به ویژه زبان نوشتارمان سخت و خیلی سخت خدشه دار می گردید. نیبرگ [ایرانشناس نامی] در کتاب “ادیان ایرانی” به درستی می نویسد که ایرانی ها تا پیش از اسلام کتاب دینی اوستا را [حتی] در شکل مکتوب نداشته اند. همه منابع کنونی زرتشتی پس از پیدایی اسلام تدوین گشته اند.
    پیامد گفتۀ نیبرگ این است که ما ایرانی ها و هندی ها و عرب ها مرحلۀ پیش از نوشتار داشته ایم که در آن متن را از بر می کرده ایم و از بر می خوانده ایم. ما جوامع زمزم خوان بوده ایم. متن را از بر می کرده ایم و آن را در میان جمع و برای جمع زمزمه خوانی می کرده ایم. شاهنامه فردوسی تدوین متون بازماندۀ مادر به زبان پهلوی و گفتار زمزمه خوانان محلی است. همه تاریخ ابن اسحاق تدوین زمزمه خوانی های عرب است. نیبرگ در کتابش می نویسد: همه ادبیات ودایی [در هند و یعنی در همسایگی ایران و در جایی که دارای اشتراکات دینی در روزگار کهن با ایران بوده] شفاهی بوده است. هم خود متن های مقدس و هم همه ادبیات ودایی [و دانستنی های] وابسته به آن با آن حجم شگفت انگیزی که دارد همه شفاهی بوده است. با آن که خط و کتابت در سرزمین هند دارای قدمت بسیار زیاد است. دستنویس های کنونی همه نوشتارهای پسین و بدون پشتوانۀ تاریخی اند. متن را از بر کردن و توانستن که متن های بسیار بلند را به خاطر سپردن خود فی نفسه امری دینی بوده که کسانی از کودکی به آن گمارده می شده اند. (ص ۱۹) کتاب ریگ ودا بیش از ۲۰۰۰ سال است که به همین ترتیب و یعنی در قالب زبانی و نه کتبی به همان شکلی که در آغاز بوده – از حوالی سال ۵۰۰ پیش از میلاد تا کنون – با تمامی جزئیاتش بردوام مانده است. هیچ تغییری در آن به چشم نمی خورد. این یک شیوه بسیار مطمئن تر از خط برای نگهداری متون بوده است. [می توان گفت که آدمی پیش از آن که خط اختراع کند چنین می کرده است.] (۱۰) در شرق این که کسی سخن را از حافظه بخواند – تا این که آن را از روی نوشته بخواند – گرامی تر بوده است. (۱۱)
    من با این مقدمه که امید می برم چشم ما را به نادانی عام و عمومی مان از متن بگشاید ترجمۀ مفهومی کمتر از ۳۰ آیه از سورۀ یونس را این جا می آورم تا گفته باشم که قرآن خود پروتستان تر از هر پروتستانی بوده و است.
    ادامه در ۲

یادداشت روز

اندیشه

آخرین مطالب